#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
نگاه کردم کنارم دیدم یاسر نیست، از جا بلند شدم، نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد و جالباسی کنارش، لباس های بیرونی یاسر نبود و این به اون معنا بود که یاسر از خونه بیرون رفته، البته حق هم داشت چون ساعت نشان میداد من خواب افتادم.
کش و قوسی به خودم دادم و شروع به تا کردن پتو کردم، جاخواب ها را جمع کردم و داخل کمد دیواری که داخل دیوار درآورده بودن گذاشتم.
وارد هال شدم و می خواستم برم روی حیاط و آبی به دست و روم بزنم و صبحانه بخورم برم خونه حکیمه خانم که صدای تلیک باز شدن در به گوشم رسید.
روی حیاط اومدم و متوجه شدم صدای ماشین یاسر می آید، البته یاسر هم پشت در نیمه باز بود انگار داشت با کسی صحبت می کرد.
سریع خودم را جلوی در رسوندم و همزمان قامت یاسر توی چهارچوب در ظاهر شد و رخ به رخ شدیم.
من سلام کردم و یاسر با لبخند جوابم را داد و گفت: سلام خانومم، اومدم بهت بگم امروز احتیاج نیست بری خونه مادرم...
با تعجب گفتم: چرا؟! چیزی شده؟!
قبل از اینکه یاسر چیزی بگه صدای حکیمه خانم را از بیرون شنیدم که داشت داد میزد: زود بیا دیگه دیر شد..
سرم را بیرون دادم و حکیمه خانم را دیدم که جلوی ماشین نشسته بود.
با حالت سؤالی به یاسر چشم دوختم
یاسر با من و من گفت: یه مشکلی برای یکی از اقواممون پیش اومده، خانمش از مادرم خواهش کرده که بیاد پادرمیونی کنه، این شد که مجبورم امروز مادرم را برسونم...
من که غافلگیر شده بودم گفتم: حالا کجا باید ببریش؟
یاسر که انگار دوست نداشت بگه اما در مقابل سوال من نمی خواست دروغ هم بگه گفت: راه..راه دوری نیست، میریم تا قم و برمی گردیم...
تا این حرف را زد انگار تشت آب سردی روی سرم ریخته باشند، بغضی به گلوم چنگ میزد، اما به روی خودم نیاوردم و همانطور که سرم پایین بود و در را می بستم گفتم: ان شاالله به سلامتی و با گفتن این حرف در را بستم و بدو خودم را به ساختمان رسوندم
کلی گریه کردم و از شانس خودم نالیدم، اینم شد سفر ماه عسل ما که نصیب حکیمه خانم شد، حتی به من تعارف هم نکردن همراهشون برم.
انگار همه چی را توی زندگی من حکیمه خانم می بایست تعیین کنه و یاسر یه مترسکی بیشتر نبود
روزها می گذشت و من به این امید بودم که با تموم شدن درس و مدرسه اوضاع زندگی منم تغییر کنه اما...
۶۰
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حال و هوای شهر و کشور دگرگون شده بود و همزمان با اولین ماه های تأهل من، انقلاب هم به پیروزی رسید، همه خوشحال و شاد بودند و من هم جزئی از این شادی را در دلم حس می کردم.
تقریبا اجازه داشتم هفته ای یک بار به خانه ی پدرم بروم، یک روز که از دست رئیس بازی های حکیمه خانم خسته شده بودم، پیش مادرم سفره ی دلم را باز کردم و گفتم که مجبورم بعد از مدرسه به خانه حکیمه خانم بروم و هر چه که اتفاق افتاده بود گفتم، مادرم خیلی ناراحت شد، آهی کشید و گفت: ملیحه جان! صبر کن، هر چه زمان بگذرد، اوضاع بهتر خواهد شد، دو روز دیگه که بچه دار شدی، سرت شلوغ میشه و حکیمه خانم هم توقع دیگه ای نمی کنه و اینم توی گوشت فرو کن که یک زن با لباس سفید عروسی میره خونه شوهرش و با کفن از خونه شوهر بیرون میاد، پس برو به زندگیت برس و بهش سروسامان بده ، اینم آب پاکی بود که مادرم ریخت روی دستم و تمام
ایام مدرسه به همین ترتیب گذشت و من دلخوش به این بودم، مدرسه که تموم بشه، لااقل اون تایمی که من مدرسه بودم را داخل خونه ام میمونم.
اینم اضافه کنم که حکیمه خانم اصلا اجازه نمیداد حتی یک ثانیه ماشین جلو خونه ی ما باشه، باید توی کوچه اونا می بود و همیشه ی خدا هم جلو در با همسایه ها جلسه ی امنیت محله داشتند و به این ترتیب امد و رفت های ما حتی زمانی که توی خونه خودمون بودیم زیر نظر ایشون بود، یعنی من اگر می خواستم جایی برم، حتی خونه پدرم، می بایست حکیمه خانم اجازه بده و اونم یا میگفت نه یا اگه می خواستیم جایی بریم همراهمون میشد و به هیچ وجه من و یاسر را تنها نمی گذاشت
۶۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
انقلاب به پیروزی رسیده بود و شور و حرارتی بیش از پیش در زندگی ها به وجود آمده بود، درست است که هر محله کلی شهید در راه این انقلاب داده بود اما مردم خوشحال بودند چرا که کشورشان از چنگ استکبار و شاهی خائن که دست نشانده غرب بود و باعث عقب ماندگی مملکت شده بود،آزاد شده بود و بوی اسلام و خدا در فضا پیچیده بود، بی شک این انقلاب زمینه ساز حضور و بروز انقلاب اصلی این دنیای هستی بود همانکه از آمدن خاتم، معصومین وعده اش را داده بودند، حالا جامعه به سمتی می رفت که یاد امام غائب بیشتر در ذهن ها جاری می شد.
سال تحصیلی من هم کم کم رو به اتمام بود، کار یاسر که در حوزه ی ساخت و ساز مسکن فعالیت می کرد رونق گرفته بود و یاسر از یک کارگر ساده به مرتبه ی سرکارگری ارتقا یافته بود و همیشه می گفت این پیشرفت کاری را مدیون قدم مبارک من هست و البته نقشه های زیادی در ذهن داشت و می خواست شرکت ساختمانی تاسیس کند و تند تند و بی امان به سمت هدف های خاص و بزرگی که در ذهن داشت پیش برود و یاسر مرد زندگی بود و می توانست با تلاش و کوشش هر آنچه را که اراده کند به دست بیاورد، نمونه لش همین ازدواجش با من بود، روز اولی که خواستگاری من آمد اصلا به مخیله ام خطور نمی کرد که همسر او بشوم، اما شد آنچه را که او می خواست.
اوضاع مملکت با انقلاب نوپای اسلامی خوب بود اما اوضاع زندگی من با وجود دستورات و خورده فرمایش های حکیمه خانم و دخترهایش، روز به روز بغرنج تر میشد، تا اینکه آخرین امتحانات مدرسه را هم دادم و با نمرات عالی موفق به گرفتن دیپلم شدم، خیلی دوست داشتم درسم را ادامه دهم و وارد دانشگاه شوم اما وضع زندگی ام آنچنان بود که ترجیح دادم یک سال به خودم استراحت دهم و بعد از یکسال برای ورود به دانشگاه تلاش کنم و پیش بروم اما نمی دانستم همین یک سال تعلل مرا از کل نقشه های پیشرفت علمی ام باز می دارد.
یادم است که یک روز از تعطیلی مدارس می گذشت، خیلی خسته بودم و می خواست بدون دغدغه و یک روز تمام در خانه استراحت کنم و به قول معروف خستگی یک سال درس خواندن را از تنم بیرون کنم که...
۶۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
صبح زود بود، مطابق معمول از خواب بیدار شدم و بساط صبحانه را به راه انداختم، آخر تحت هر شرایطی به خودم لازم می دانستم که یاسر، مرد خانه ام، بدون خوردن صبحانه و بدرقه ی صمیمانه ام از خانه بیرون نرود و یاسر هم همیشه با مهر و محبت آشکار و پنهان از اینهمه محبت من سپاسگزاری می کرد.
بوی چای تازه دم در فضا پیچیده بود و عطر نان سنگکی که یاسر گرفته بود، شور و حرارت خاصی به فضای دونفره مان می داد.
با یاسر و شوخی های همیشگی اش صبحانه را خوردیم و همانطور که مشغول جمع کردن سفره بودم گفت: امروز برنامه ات چیه؟!
با تعجب به یاسر نگاهی کردم و گفتم: چرا؟! اتفاقی افتاده؟! برنامه من اینه یک دل سیر بخوابم، به قول مادرم، بعد از اینهمه درسخواندن، امروز می خوام سیررررخواب بشم.
یاسر همانطور که از جا بلند می شد لبخندی زد و گفت: موفق باشی بانو! اما به مادرم هم سری بزن و مثل همیشه نهار را همونجا می خوریم.
این چی داشت می گفت؟! یعنی من بعد از تعطیلی مدرسه هم باز باید همون برنامه یکنواخت و خسته کننده قبل را اجرا کنم؟! یعنی حق ندارم نهار را توی خونه خودم درست کنم و بعد از چندین ماه که از ازدواجمان می گذشت یک نهار دونفره بخوریم؟! آخه منم کلی آرزو داشتم این که نشد زندگی...
از جا بلند شدم مثل جوجه ای که به دنبال مادرش می رود به دنبال یاسر که داشت آماده میشد برای رفتن از این اتاق به آن اتاق رفتم و می خواستم قاطعانه حرفم را بزنم، می بایست یک بار برای همیشه این غائله را ختم کنم و بفهمانم که زندگی مشترک چیزی واری این زندگی ای هست که ما داریم.
یاسر شانه را برداشته بود و روبه روی آینه شمعدان عروسی که روی کمد سه در داخل اتاق گذاشته بودیم ایستاد و مشغول شانه موهایش بود که متوجه من شد پشت سرش ایستاده بودم، توی آینه لبخندی بهم زد و بوسه ای برایم فرستاد و ناگهان در یک حرکت به پشت سر برگشت و یکباره دست های مردانه اش شانه های مرا در برگرفت و همانطور که من را محکم به آغوشش می فشرد ، بوسه ای از کنار گوشم گرفت و گفت: ملیحه! خیلی دوستت دارم، یعنی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی دوستت دارم، در یک کلام عاشقت هستم، دل و دینم را بردی دختر...همیشه خدا را شکر می کنم که نعمت وجود تو را به من داد، تو بهترین زنی هستی که می تونستم داشته باشم و بعد بوسه ای از گونه ام گرفت و سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت!
این حرکت یاسر تمام برنامه هام و گفته هایی که در ذهنم جولان می داد را از خاطرم برد، انگار آبی سرد بر آتش اعتراض درونم بود، ناخوداگاه لبخندی زدم و گفتم: منم دوستت دارم...
یاسر از خانه بیرون رفت و من هم وسایل صبحانه را جمع و جور کردم و داخل اتاق شدم و خودم را توی رختخوابی که انگار بهم چشمک میزد انداختم و پتو پلنگی که هنوز بوی نویی خود را حفظ کرده بود تا زیر چانه ام بالا کشیدم و سقف سفید بالا سرم خیره شده بودم، چشمهام داشت گرم خواب میشد که ناگهان به شدت در را کوبیدند و همزمان زنگ در هم به صورت ممتد به صدا درآمد، انگار کسی که پشت در بود خیلی عجله داشت و شاید هم اتفاق بدی افتاده بود که در را اینچنین میزدند، از صدای در قلبم به شدت می تپید و مثل آدم های دیوانه از رختخواب بلند شدم و دور خودم می گشتم که...
۶۳
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
باز هم صدای مشت هایی که به در می آمد و انگشتی که روی کلید زنگ بود و انگار صاحبش خیال برداشتن را نداشت، اعصابم را بهم ریخته بود
فوری از جا برخواستم، چادر سفیدم را روی سرم انداختم و همانطور که می گفتم: کیه؟! مگه سر آوردی؟! بابا صبر کن الان اومدم دیگه به سمت در رفتم.
در را باز کردم و پشت در قامت حکیمه خانم با صورتی که از خشم سرخ شده بود، جلوی چشمام بود، یک لحظه ترسیدم و با خودم گفتم نکنه اتفاق بدی افتاده، پس سرم را تکان دادم و گفتم:س...س...سلام مامان! چیزی شده صبح به این زودی با این وضعیت اومدین اینجا؟!
حکیمه خانم بدون اینکه تعارفش کنم من را به کناری زد و گفت: اولا صبح زود زود هم نیست، ملت الان کلی کار کردن دوما خونه بچه ام خونه من هست نکنه برای اومدن اینجا باید از تو اجازه بگیرم سوما مگه تو مدرسه ات تموم نشده؟!
همانطور که با قدم های شتابان پشت سر حکیمه خانم قدم برمی داشتم گفتم: والا منم بیدار بودم، یعنی پا شدم صبحانه یاسر را دادم و رفت، بعدم جسارتی نکردم منزل خودتونه، بله مدرسه ها هم تموم شدن...
حکیمه خانم وارد هال شد و بعد رویش را به من کرد و همانطور که با انگشت اشاره روی سینه ام میزد گفت: چندبار بهت بگم، یک زن از اول صبح دقیقا از وقتی شوهرش میره سرکار باید بره خونه مادر شوهر تا وقت خواب هم نباید پاشو خونه ی خودش بگذاره فهمیدی؟!
و بعد چشماش را ریز کرد و ادامه داد: فکر نکن که مدرسه ها تعطیل شده تو باز مثل قبل ظهرها باید بیای اونجا، نه خیرررر صبح زود، همراه یاسر از خونه بیا بیرون و همونموقع که اون میاد ماشینش را از جلو خونه من برمی داره تو هم باید بیای اونجا فهمیدی؟!
چیزی نگفتم که حکیمه خانم به سمت اتاق رفت و سرکی داخل اتاق کشید و تا چشمش به جاخوابم افتاد با تاسف سری تکان داد و گفت: انگار تنبل خونه راه انداخته پسر من! چقدر بهش گفتم صبح ملیحه را با خودت بیار، خانم خانما خواب تشریف داشتند و بعد نگاه تندی به من کرد و ادامه داد: مگه نگفتم باید بیای اونجا برو آماده شو زود من وقت ندارم، برو بر وایستاده منو میپاد، برو دیگه...
درمقابل اینهمه زورگویی حکیمه خانم انگار لال شده بودم، البته صلاح نبود چیزی بهش بگم چون طبق تجربیاتی که داشتم اگر چیزی می گفتم کار به جاهای باریک میکشید و چه بسا کتک هم می خوردم و از طرفی امیدی به حمایت یاسر هم نداشتم چون اون در مقابل مادرش انگار میترسید و نمی تونست چیزی بگه، پس به ناچار آماده شدم برای رفتن
۶۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
زندگیم سخت می گذشت، یک بار دیگه هم سر درد و دل را با مادرم باز کردم و مامانم جز همون نصایح قبل و کمی گریه و آه و ناله کاری نمی تونست برام بکنه و بهم توصیه کرد که بچه دار بشم و نظرش این بود که با ورود بچه به زندگیمون همه چی تغییر می کنه و سطح توقعات حکیمه خانم هم از من میاد پایین...
به نظر خودم هم همینطور بود، خودم دوست داشتم بچه داشته باشم، چون خیلی به بچه ها علاقه داشتم و از طرفی این یه راهکار بود برای اینکه بانوی خانه خودم بشم نه اینکه مثل یک کلفت مجبور باشم صبح به صبح سر وقت برم حاضریم را خونه مادر شوهر بزنم و تا آخر شب مثل کوزت کار کنم تازه کلی طعنه و متلک و فحش و ناسزا هم بشنوم.
چند ماهی از تعطیلی مدارس می گذشت که حالم دگرگون شده بود، میل به خوردن غذا نداشتم و چشمم به هر چیزی می افتاد، عقم می گرفت، حکیمه خانم که زن تیزی بود، کاملا فهمید که من باردارم و بعد از انجام آزمایش متوجه شدم که حدس مادر شوهره درست بوده و یک موجود نازنین درون بدن من در حال پرورش هست.
یاسر از این موضوع خیلی خوشحال بود، محبتش نسبت به من خیلی بیشتر شده بود و توی خلوت دونفره مان عاشقانه های شیرینی داشتیم و اینقدر قربون صدقه من می رفت که رفتارهای بد خانواده اش را فراموش می کردم.
با اینکه باردار شده بودم اما روند زندگیم مثل گذشته بود، باید صبح به صبح می رفت خونه حکیمه خانم تا آخر شب همونجا می موندم و آخر شب با یاسر راهی خونه خودمون می شدیم.
چند باری توی تنهایی به یاسر در این مورد اعتراض کردم وگفتم که با این وضعیتم دارم اذیت میشم، چون حکیمه خانم یک ذره هم رعایت حال من را نمی کرد، انگار من کنیز زر خریدش بودم، تمام کارها را باید انجام میدادم یا دستی می رسوندم وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود.
هر چی به یاسر هم می گفتم تنها حرفش این بود: مادرمه، بزرگم کرده، زحمتم را کشیده نمیتونم جلو روش وایستم تو به خاطر من تحمل کن، اوضاع همینطور نمی مونه و منم به خاطر محبتی که یاسر به پام می ریخت باز هم تحمل کردم به امید اینکه وقتی بچه ام به دنیا اومد، اوضاع فرق کنه و زندگیم سر و سامانی دیگه بگیره تا اینکه...
۶۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
محمد جواد پسر اولم به دنیا آمد، روزهای اول مادرم کنارم بود و من زندگی تازه ای را با موجودی دوست داشتنی تجربه می کردم که علی رغم بعضی سختی های دوران زایمان، دلچسپ بود.
همین که قرار نیود خانه حکیمه خانم بروم، خودش خیلی خیلی خوب بود، تازه می فهمیدم که خانه داری و بانوی خانه ی خود باشی چقدر خوبه که متاسفانه روزها به سرعت سپری شد و چهل روز گذشت
مادرم از پیش من رفت و من به این وضع عادت کرده بودم، یعنی توی خونه خودم باشم که سرو کله ی حکیمه خانم با خورده فرمایشهایش پیدا شد و دوباره امر کرد که از صبح کله ی سحر به خانه اش بروم و تا بوق سگ هم آنجا بمانم، درست مثل قبل، فقط با این تفاوت که اینبار یک نوزاد نا آرام هم همراهم بود.
نمی توانستم اعتراض کنم چون در هر صورت اعتراضم به جایی نمی رسید، نه جرات اعتراض به حکیمه خانم را داشتم نه حرفام روی یاسر اثر می گذاشت چون اونم به بهانه ی رعایت حرمت مادری، هیچ حرفی به مادرش نمیزد و هر بار که من شکایتی می کردم با چند تا کلمه ی عشق و عاشقی سرو تهش را هم میاورد، منم که زن و اوج احساسات بودم و با همین حرفا خودم را راضی می کردم و میگفتم، اگر حکیمه خانم سخت می گیره در عوض یاسر همسر مهربان و وفاداری هست که برای من ارزش زیادی قائل هست و من روی چشمهاش جا دارم
محمد جواد قد می کشید و حکیمه خانم پر رو تر از قبل به کارهایش ادامه میداد، دیگه طوری شده بود که من اصلا نه اجازه و نه وقت مهمانی گرفتن توی خونه خودم را داشتم و حتی اگر کسی از همکارهای یاسر یا دوستان خودم ما را به صرف شامی چیزی دعوت می کرد، یا می بایست کنسل کنیم یا اینکه همراه با حکیمه خانم بریم مهمانی یا اگر هم می توانستیم به طریقی مخفیانه بریم مهمانی و بعدش حکیمه خاتم متوجه میشد دیگه واویلا بود و تا چند روز غرزدن و فحش و طعنه متلک هاش را باید تحمل می کردم
۶۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
روزها مثل برق و باد می گذشت، کار یاسر حسابی گرفته بود، به قول معروف کارش شده بود سکه و پولش هر دفعه بیشتر و بیشتر می شد.
البته یاسر مرد دست و دلبازی بود و هر بار توی ایام مختلف و به بهانه های مختلف برای من کادو میخرید، کادوهای گرانقیمت از لباس و پوشاک گرفته تا طلا و توی خلوت خودمون به من میداد و من سعی می کردم که اینا را خصوصا طلاها را از چشم حکیمه خانم پنهان کنم و متوجه نشن، چون حکیمه خانم زن به شدت حسودی بود و اگر می فهمید یاسر اینجور برام خرج می کنه دعوایی به پا می کرد که اون سرش ناپیدا بود حالا دیگه کمی اوضاع و احوالات زندگی دستم اومده بود و سعی می کردم از زوایای زندگیم چیزی جلوی خانواده شوهرم بروز ندم، گرچه که همیشه پیش چشمشون بودم و مجبور بودم توی خونه آنها باشم.
یاسر اینقدر پیشرفت کرد که به آرزویی که توی رؤیاهاش همیشه بهش فکر می کرد رسید و یک شرکت ساختمان سازی تأسیس کرد و چندین کارگر هم استخدام کرد، یعنی مخ اقتصادی یاسر خیلی خوب کار می کرد و توی پول درآوردن به شدت موفق بود و همیشه به من میگفت که این موفقیت ها را مدیون تو هستم چون تو اعتقادت پاکه و قدمت هم خوبه، از روزی اومدی توی زندگی من، انگار درهای رحمت و برکت خداوند به زندگی من باز شده و همیشه قدر دان من بود
من هم توی زندگیم به همین دلخوش بودم.
محمد جواد توی خونه ی حکیمه خانم قد می کشید، بچه بیچاره ام درست مثل من آرزوی این را داشت که یک روز تمام داخل خونه خودمان باشد و با اسباب بازی ها و وسایلش بازی کند و صبح ها مثل بقیه ی بچه ها توی رختخواب گرم و نرمش تا نزدیک ظهر بخوابه و مجبور نباشه صبح علی الطلوع همراه پدرش با چشم های خواب آلود بیرون بزنه و بره خونه ی کوچک مادربزرگش که اندازه ی لونه کبوتر بود و اصلا آزادی عمل و بازی کردن هم نداشت.
محمد جواد دو ساله بود که باز هم باردار شدم، اینبار هم فکر می کردم با اضافه شدن یک نفر دیگه به افراد خانواده، حکیمه خانم کوتاه بیاید و اجازه زندگی مستقل را به ما بدهد
تا اینکه...
۶۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
پسر دومم امیر حسین هم به دنیا آمد و باز هم اوضاع مثل قبل و شاید پیچیده تر و بغرنج تر از قبل شد، روند زندگی همان مسیر پیشین را طی می کرد فقط اینبار من با دوتا بچه قد و نیم قد هر روز می بایست سر کارم که البته کاری بی جیره و مواجب بود حاضر بشوم.
دیگه یک جورایی به این وضع عادت کرده بودم و وقتی بقیه را میدیدم که زندگی مستقل دارند و بدون نظارت خانواده شوهر، هر جور که دوست دارند زندگی شان را سپری می کنند، به حالشان غبطه می خوردم، یعنی یک زندگی خیلی معمولی برای من آرزو شده بود.
البته این را بگم که یاسر برای دادن اجاره خانه آنقدر خوش حساب بود که صاحب خانه هر دو خانه، هم خانه حکیمه خانم و هم خانه خودمان، به راحتی آب خوردن اجازه دادند که سالها در خانه آنها ساکن باشیم و حتی گاهی اوقات تغییراتی را که مد نظرمون بود داخل خانه و ساختمانش پیاده کنیم.
اوضاع بر منوال قبل می گذشت تا اینکه طوفان حوادث بر زندگی ما هم نشست و بد جور نشست، در سپیده دم روزی سرد و زمخت، پدرم را پدری مهربان که همیشه هوایم را داشت و البته هیچ وقت از درد زندگی ام به او نگفتم را از دست دادم.
داغ پدرم برای من سنگین و کمر شکن بود و این درد آنچنان بزرگ بود که دیگه بقیه ی غصه ها و دردهای زندگیم را فراموش کردم.
حالا تبدیل به مرده ی متحرکی شده بودم که امور روزانه اش و کارهای هر روزه ام مشخص بود و من مثل ربات بی آنکه اعتراضی به داستان هایی که هر روز برایم پیش می آمد بکنم، زندگی ام را ادامه می دادم.
محمد جواد و امیر حسین قد می کشیدند و من بزرگ شدنشان را در خانه ی حکیمه خانم می دیدم، البته دو تا پسرام با هم جور بودند و با شیطنت و بازی گوشی هایشان گاهی لبخندی کمرنگ به لبان من می آوردند
ولی انگار حکیمه خانم نمی توانست همین لبخند کمو کوتاه را هم ببیند، حسادتی که در وجود این زن پیر بود، برایم تعجب برانگیز بود، اما موضوعی بود که من برایش راه حل نداشتم و تنها راه حل تحمل اوضاع حال و امید به آینده و رخ دادن معجزه ای ناگهانی بود.
۶۸
هدایت شده از KHAMENEI.IR
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 ببینید؛ نماهنگ جدید KHAMENEI.IR
📹 مثل فرعون
✏️ رهبر انقلاب: آن بابایی که با نخوت و غرور نشسته آنجا راجع به همهی دنیا قضاوت میکند، او هم بداند که معمولاً مستبدّین و مستکبران عالم،
✏️ از قبیل فرعون و نمرود و رضاخان و محمّدرضا و امثال اینها، وقتی که در اوج غرور بودند سرنگون شدند،
👈 این هم سرنگون خواهد شد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
🎨 در همین موضوع پوستر «مثل فرعون» را از اینجا ببینید.
📥 سایت
🖥 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر انقلاب: انشاءالله به زودیِ زود، خداوند احساس پیروزی را در دلهای همهی مردم ایران رواج بدهد. ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
📥 نسخه قابل چاپ | استوری
💻 Farsi.Khamenei.ir
هدایت شده از KHAMENEI.IR
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✏️ رهبر انقلاب: در طول سال روزی نباشد که شما قرآن را باز نکنید و قرآن را تلاوت نکنید.
📣 #هر_روز_یک_صفحه_قرآن_بخوانید
💻 Farsi.Khamenei.ir