ble.ir/join/D3XHwcgFnk
عزیزان داستان زهر وفا
در کانال بله
جلوتره
کسی خاست عضو بشه
بخونه
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۸۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
خیلی وقتا رؤیا را برای شام نگهش می داشتم و حتی زمانی که از خونه ام میرفت، نهار فرداش هم همراهش می کردم، یعنی دقیقا محبت هایی که یک مادر در حق بچه اش میتونست بکنه، من در حق این دختر می کردم و اعتقادم این بود و هست که پیش خدا گم نمیشه.
دیگه از هر طریقی می خواستم کمکش کنم و سعی می کردم زیر پوستی هواش را داشته باشم، دیدم هر کمکی می کنم استقبال می کنه و نه نمیگه، یعنی اونقدرا مغرور نبود که بهش بربخوره شاید بهتر باشه بگم که عزت نفس آنچنانی نداشت و هر کمک و مساعدتی را با جان و دل می پذیرفت و منم که اینجور میدیم کم نمیذاشتم و هر کاری از دستم برمی امد انجام می دادم و گاهی برای خواهر برادراش لباس می گرفتم گاهی هم لباس های پسرا و حتی خودم را که استفاده نمی کردم به رؤیا می دادم، البته لباس ها اکثر نو بود و شاید از هر کدوم یکی دوبار استفاده شده بود، رؤیا هم بدش نمی یومد، کار به جایی رسید که زمانی پرده ها و مبلمان خونه را عوض کردم، خودش پیشنهاد داد که وسایل قدیمی را به اون بدم، منم با کمال میل بهش میدادم.
رؤیا دختر زرنگی بود و خیلی هم باهوش بود و از زمانی که معلم خصوصی ارسلان شده بود، ارسلان توی درس ریاضی کلی پیشرفت کرده بود و همه ی خانواده از این امر خوشحال بودیم.
خلاصه اون سال ارسلان با نمره ریاضی عالی، درسش را تموم کرد و ما این پیشرفت تحصیلی را مدیون رؤیا بودیم.
امیر حسین کنکور قبول شد و توی رشته ی مورد علاقه اش مشغول تحصیل شد و محمد جواد هم لیسانسش را گرفت و توی یه شرکت مهندسی مشغول به کار شد و هنوز تازه سر کار رفته بود که متوجه شدم پسر بزرگم عاشق شده و باید براش آستین بالا بزنم.
محمد جواد هم دقیقا مثل باباش احساساتی پر شور و گرم داشت و عین باباش می خواست زود ازدواج کنه اما دیگه دوران تغییر کرده بود و حداقلش این بود درسش را تمام کند و بعد بره پی ازدواج و حالا که تازه دانشگاه را پشت سر گذاشته بود، فیلش یاد هندستون کرد و بدون رودربایسی بهم گفت که زن می خواد
۸۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۸۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
موضوع ازدواج محمد جواد را به یاسر گفتم و یاسر خیلی راحت با مسئله برخورد کرد و به قول معروف اوکی کار را داد.
اما قبل از هر کاری دوست داشتمجابه جا بشم و به یه خونه ی نوسازتر اسباب کشی کنم که یاسر موافقت کرد و یه آپارتمان شیک و بزرگ و دلباز توی یک مجتمع ترو تمیز خرید و خیلی زود به خونه ی جدید اسباب کشی کردیم.
حالا زندگیم رنگ و بویی دیگه گرفته بود، حکیمه خانم که دیگه پا به سن گذاشته بود، کمتر خودش را به خونه زندگی ما می رسوند البته بچه هاش هم هر کدوم سرگرم زندگی خودشون بودند و دیگه مثل سابق وقت و حوصله ی اونو نداشتند که دنبال مادرشون راه بیافتند تا توی زندگی من سرک بکشند
خدا را شکر می کردم که بعد از کشیدن اینهمه سختی، بالاخره روز راحتی منم فرا رسید.
حالا که خونه را جابه جا کرده بودیم دوباره محمد جواد خواسته اش را تکرار کرد و اینبار می بایست براش آستین بالا بزنم و یک زن خوب بگیرم که متوجه شدم آقا پسر ما خودش یه دختر را زیر نظر کرده، انگار از همدانشگاهی هاش بود که چشم محمد جواد را گرفته بود.
نازنین دختر زیبا و سربه زیری بود، وقتی برای تحقیق رفتیم، همه ی اهل محل از ایمان و اصالت خانواده اش تعریف می کردند و این نشان می داد که محمد جواد راه را درست رفته، البته محمد جواد زیر دست من تربیت شده بود، پسری محجوب و مؤمن که نماز و روزه اش به جا بود و طوری بزرگش کرده بودم که توی همه ی مسائل وجدان و اخلاقیات مد نظرش بود.
محمد جواد از زمان کودکی هایش خاطرات خوبی نداشت و برخورد بد مادربزرگ و خانواده ی پدری اش با من، توی ذهنش مانده بود اما با اینحال کوچکترین بی احترامی به آنها نمیکرد، چون خواست من این بود.
۸۲
یه شب جمعه قرار آشنایی با خانواده نازنین را گذاشتم و چون اشنایی اولیه بود بدون اینکه به کسی بگیم به خونه عروس خانم رفتیم.
و متوجه شدم نازنین نه تنها خودش دختر خوبی هست، بلکه خانواده ی خیلی خوبی هم دارد، پس تعلل لازم نبود و خیلی زود مجلس خواستگاری و یک عقد ساده برگزار کردیم تا نازنین و محمد جواد به هم محرم باشند و قرار شد جشن ازدواجشان را خیلی مفصل برپا کنیم.
اون زمان تازه گوشی موبایل وارد جامعه شده بود و هر کسی تلفن همراه نداشت، عموما افرادی که دستشون به دهانشون می رسید از این تلفن همراه ها می گرفتند، هم سیمکارت قیمتش بالا بود و همگوشی موبایل این هم بگم که گوشی های موبایل عموما گوشی هایی بزرگ اندازه ی بی سیم پلیس بودند که آقایون با کیفی به همان شکل به کمربند شلوارشان وصلش می کردند.
اصلا انگار یه مرد با این گوشی ها، ابهتی دو چندان می گرفت.
یاسر هم که وضع مالیش خوب بود، جزء اولین نفراتی بود که از این تلفن های همراه برای خودش گرفته بود، البته لازمه ی کارش بود، چون چند تا شرکت توی شهرستان های مختلف تهران زده بود، البته نمایندگی اصلی شرکتهاش تهران بود ولی در طول هفته به شهرستان ها هم رفت و آمد می کرد و گاهی اوقات مجبور می شد که چند شب شهرستان بماند، پس داشتن تلفن همراه براش یک مزیت بود و از طرفی به راحتی می توانست با ما تماس بگیرد و یا بالعکس...
یادمه یک شب بعد از عقد محمد جواد بود، ما خانواده عروس را دعوت کرده بودیم منزلمان تا به قول معروف عروس و داماد را پاگشا کنیم.
اون روز یاسر علی رغم تمام تلاشی کرد که سر کار برود، من نگذاشتم وگفتم چون شب مهمانی داریم امروز را سرکار نرو وکمکی برای من باش.
یاسر گفت: خوب سه تا پسر داری، ماشین هم زیر پات هست خوب دیگه چه احتیاجی به من؟!
لیخندی زدم و گفتم: من عشق می کنم تو کنارم باشی، کار و مشغله ی مهمانی بهانه است، دوست دارم یک روز کامل شوهرم کنارم باشه...
یاسر که همیشه آدم رمانتیکی بود، با این حرف من کوتاه آمد و ان روز را توی خونه موند.
برای شب چند نمونه غذا درست کردم و برای پذیرایی خیلی وسواس داشتم که این حساسیت من محمد جواد را به خنده انداخته بود.
مهمان ها آمدند و مهمانی به خوبی و خوشی برگزار شد، سفره شام که جمع شد، مقداری آجیل آوردیم و بحث سر کار محمد جواد و طرحی که روی یکی از پروژه اش داده بود دور می خورد
محمد جواد که می خواست حرفش را علمی به پدر زنش که معلم بود ارائه کند. داخل اتاق شد تا یک کتابی در همون مورد بیاره و از قضا در همون لحظه ای که محمد جواد وارد اتاق میشه، تلفن همراه یاسر که داخل اتاق به شارژ بود، زنگ می خوره و...
۸۳
من مشغول حرف زدن با مادر نازنین بودم که محمد جواد با صورتی برافروخته وارد هال شد.
با تعجب به پسر بزرگم چشم دوختم، من خوب محمد جواد را میشناختم، هر وقت اتفاق نادخوشایندی مس افتاد، رنگ صورتش این شکلی می شد، پس با اشاره چشم و ابرو به محمد جواد فهماندم که خونسردیش را حفظ کنه، من فکر می کردم چیزی بین اون و نازنین پیش اومده که در همین حین نازنین گفت: چی شد کتاب را برا بابا نیاوردی؟!
محمد جواد که انگار تازه یادش افتاده بود برای چه کاری داخل اتاق رفته با دستپاچگی گفت: ب..ببخشید ندیدمش و نازنین لبخندی زد و گفت: اشکال نداره هر وقت پیداش کردی نشون بابا میدیمش
و من فهمیدم موضوعی دیگه در کار هست، از اون لحظه تا پایان مهمانی، حال محمد جواد دگرگون بود و من متوجه نگاه های عجیب و بی روح محمد جواد به یاسر شدم ، خیلی تعجب کردم چون هیچ اتفاق خاصی بین این پدر و پسر نیافتاده بود و رابطه یاسر با پسرا صمیمانه بود حالا من دلیل این نگاه ها را نمی فهمیدم.
بالاخره بعد از گذشت یک ساعت نازنین و خانواده اش خداحافظی کردند و رفتند.
به محض اینکه در خانه بسته شد محمد جواد داخل اشپز خانه شد و همانطور که سعی می کرد کسی متوجه نشود سرش را کنار گوشم اورد و گفت: مامان! یه لحظه بیا توی اتاق کارت دارم.
نگاهی بهش کردم و گفتم: اتفاقا منم ازت سوال داشتم، آخر جلسه چت شده بود که اینقدر با نامزدت و بقیه سرد برخورد می کردی؟!
محمد جواد آه کوتاهی کشید و گفت: مامان یه چی پیش اومده فقط باید به خودت بگم....
یهو ترس برم داشت، یعنی چه اتفاقی افتاده؟!
۸۴
بشقاب های میوه خوری را به کناری گذاشتم و مثل یه ربات به دنبال محمد جواد راه افتادم
یاسر و پسرا توی هال نشسته و یاسر غرق نگاه کردن تلویزیون بود و پسرا هم با همدیگه صحبت می کردند و هیچ کدومشون به رفتن ما توی اتاق توجهی نکرد.
وارد اتاق شدیم، احساس بدی داشتم، حس می کردم محمد جواد خیلی عصبی هست.
به محض وارد شدن به اتاق، محمد جواد به پریز برق نگاهی انداخت و گفت:برش داشته...اما من زرنگتر از اونم
ابروهام را بهم کشیدم و گفتم: چی را برداشته؟! کی برداشته؟ بابت چی زرنگتری؟
محمد جواد سری به نشانه تاسف تکون داد و گفت: بابا را میگم، می دونم چقدر بهش اعتماد داری، اما من به بابا مشکوک شدم...آخه اومدم توی اتاق گوشیش توی شارژ بود، اما الان برداشتتش و بعد صداش را پایین تر آورد و گفت: مامان! اونموقع من اومدم توی اتاق دنبال کتاب که متوجه شدم گوشی بابا به شارژه و داره زنگ می خوره، منم به خیال اینکه کسی کار واجب داره، تماس را وصل کردم و هنوز حرفی نزده بودم که از اونور خط یه خانم گفت: سلام عزیزم چرا جواب نمیدی؟!
من با تعجب گفتم: الو شما؟! و تا اینجور گفتم تماس قطع شد.
اما من همونموقع شماره ای را که روی گوشی افتاده بود برداشتم و با زدن این حرف به سمت میز تحریرش رفت و کشوی میز را باز کرد...
حرفهای محمد جواد را نمی تونستم هضم کنم، این چی میگفت؟!
با خودم گفتم: محمد جواد داره اشتباه می کنه...یاسر اصلا اهل این حرفا نیست...حتما اشتباهی رخ داده، بله احتمالا شماره را اشتباهی گرفته...
۸۵
محمد جواد بهم خیره شد و گفت: مامان چرا هیچی نمی گی؟! نکنه فکر می کنی من الکی میگم؟
همانطور که توی بهت بودم گفتم: مامان نمی گم تو حرف دروغ و الکی میزنی اما فکر می کنم تو داری اشتباه می کنی، بابات اهل این حرفا نیست، اصلا محاله بره سمت زن دیگه ای، مگه من براش کم گذاشتم که بخواد کشیده بشه سمت یه زن دیگه، آخه برای چی؟! تو اشتباه می کنی یا اینکه یک اشتباهی این وسط رخ داده، یعنی هر چی هم ظاهر قضیه فریبنده باشه، اما بازم می گم بابای تو اهل این خزعبلات نیست، سنی ازش گذشته مادر....
محمد جواد که از این ساده انگاری من واقعا ناراحت شده بود با کاغذ کوچولویی توی دستش بود جلو آمد، دست منو باز کرد و کاغذ را گذاشت توی دستم و گفت: مامان! این شماره ای هست که زنگ زد، می تونی بری بیرون از یه جا زنگ بزنی و خودت ببینی کی گوشی را برمی داره و مطمئن بشی که من درست می گم...
شماره را گرفتم و گفتم: من که می دونم تو داری اشتباه می کنی، با اینحال میرم زنگ میزنم، در ضمن با یه تلفن ساده که نمیشه کسی را متهم کرد....
محمد جواد دندان هایش را بهم فشار داد و گفت: تلفن ساده؟! طرف هنوز گوشی را برنداشتم، عزیزم به ناف ما می بست، این که تلفن ساده نیست...
شانه ای بالا انداختم و گفتم: خوب بعضیا ورد زبونشون این کلمه است، بعدم من میگم هر کی هست اشتباهی گرفته...
محمد جواد گفت: از ما گفتن، من دیدم خانواده بابا چه بلاهایی به سرت آوردن و تو چقدر جلوشون کوتاه اومدی و احترام بابا و خانواده اش را داشتی برای همین نمی خوام کوچکترین بی احترامی در حقت بشه...
محمد جواد داشت حرف میزد که امیر ارسلان داخل اتاق شد و بحث ما هم نیمه تمام موند.
توی وضعیت بدی گیر کرده بودم، واقعا نمی دونستم چی درسته و چی اشتباه، اصلا نمی خواستم ذهنیت بدی راجع به یاسر داشته باشم، یاسر مال این حرفها نبود، هنوز با گذشت چندین سال از ازدواجمون، برخوردش با من عاشقانه و پر از محبت بود و من نمی تونستم بپذیرم که یاسر به من خیانت کنه، اما با این وجود تصمیم گرفتم، فردا صبح در اولین فرصت به این شماره زنگ بزنم و ببینم قضیه از چه قراره...
۸۶
روز بعد طرف صبح به خانه ی بکی از دوستانم که در همسایگی من بود رفتم و از آنجا به همان شماره زنگ زدم، آن زمان شماره روی تلفن ثابت نمی افتاد و مشخص نمی شد از کجا زنگ زدیم اما روی گوشی های همراه شماره ها می افتاد.
طرف صبح چند بار زنگ زدم،کسی تلفن را جواب نداد وقتی به محمد جواد گفتم، تاکید کرد که عصر هم زنگ بزنم و منم زنگ زدم و اونموقع خانمی برداشت و صدایش هم برایم آشنا بود، یعنی من حرف آنچنانی نزد و بهتره بگم که اصلا حرف نزدم اونم از آن طرف خط گفت: الو بله بفرمایید! الووو چرا حرف نمیزنید و بعد هم
گوشی را قطع کرد و من حس کردم که صدایش آشناست...
وارد خانه شدم، محمد جواد با حالتی کلافه روی مبل نشسته بود و به در هال خیره بود و با آمدن من، سلامی کرد و از جا بلندشد و همانطور که به طرفم می امد گفت: چی شد مامان؟!بالاخره برداشت؟!
ذهنم درگیر بود اما فکر می کردم چیز الکی هست که من خودم را به آن مشغول کردم پس به پسرم گفتم: آره تلفن را جواب داد، یه خانم بود و صدایش هم خیلی آشنا بود، انگار جایی شنیده بودم،برای همین میگم که داری الکی به پدرت تهمت می زنی
این خانم هر کسی هست از همکارای باباته که ....
محمد جواد با عصبانیت وسط حرفم دوید وگفت
۸۷
محمد جواد که واقعا عصبی بود گفت: مامان چرا اینقدر همه چی را ساده می گیرین؟! دختره زنگ زده به بابا و مشکوک هم بوده، خودتم مطمین شدی که طرف خانم هست، از طرفی بابا یک خط در میون خونه است تا هم میگیم کجا هستی میگه شهرستان میرم، نمی دونم دفتر کار دارم و.. آخه مادر من چی باید بشه تا بفهمی که داری اشتباه میکنی؟!
من با شنیدن این حرفا دلم لرزید، اما اما یاسر منو خیلی دوست داشت، اهل خیانت نبود و من نمی تونستم به خودم بقبولانم که یاسر...
محمد جواد حرف میزد و منتظر بود من نظرم را بگم، آب دهنم را قورت دادم و گفتم: مامان، بد بین نباش پدرت مجبوره بره شهرستان، خوب خدا را شکر کارش گرفته و به غیر از شرکت تهران چند تا هم شهرستان زده، باید هفته ای یک بار بره بهشون سر بزنه، گاهی هم لازمه خودش بره کارگرا را بیاره، اصلا اگر بابات نره کار اونا لنگ میمونه، نباید اینقدر بدبین باشیم عزیزم...
محمد جواد که این حجم خونسردی و البته اعتماد من به پدرش براش شگفت انگیز بود سری تکان داد و گفت: نمی دونم چی بگم، اما من تمام زور خودم را زدم تا بدونی زندگی یک روی دیگه هم داره، آخه منم مرد هستم، درسته بچه ات هستم و هنوز دهنم بوی شیر میده اما دنیای مردها را بهتر میشناسم و بازم با اطمینان میگم که بابا مشکوک میزنه، حالا خود دانی...
محمد جواد این حرفها را زد و از خونه بیرون رفت، انگار تخم شک را توی دلم کاشت، اما وقتی فکر می کردم که یاسر رفته دنبال یه زن!! اصلا برام قابل پذیرش نبود، یاسر اهل این حرفا نبود، بعدم احتیاجی نداشت، من از همه لحاظ بهش می رسیدم و نمی گذاشتم هیچ جا احساس کم و کمبودی داشته باشه
اوضاعم جوری شده بود که انگار اون آرامشی که بعد از سالها به دست آورده بودم تحت الشعاع قرار گرفته بود، ده روزی از این واقعه می گذشت که ...
۸۸
ده روزی گذشت، توی این ده روزه رفتار یاسر را زیر نظر گرفتم، خیلی طبیعی مثل قبل بود، میرفت شرکت، میومد خونه و بعدم میرفت شهرستان و شب هم همونجا می موند تا صبح کارگرا را بیاره تهران و ...
اون روز یاسر سر کار بود، محمد جواد زودتر اومده بود خونه و امیر ارسلان و امیرحسین هم بیرون خونه بودند.
نها م آماده شده بود، زیر قورمه سبزی ها را خاموش کردم که محمد جواد همانطور نفسش را محکم توی ریه هاش می کشید گفت: مامان! عجب بویی راه انداختی! حقت بود سرآشپز بزرگترین هتل دنیا بشی، کاش دستپخت نازنین هم به خوبی دستپخت تو باشه، آخه من به خوردن غذاهای خوشمزه عادت کردم.
خنده ریزی کردم و گفتم: حالا زبون نریز اینقدر، اگر نازنین یه زنه...یه زن وقتی به شوهرش علاقه داشته باشه، عاشقانه آشپزی می کنه و طعم غذا،سوای دستپخت، نود درصدش از عشقه عزیزم...
این حرف را زدم و به طرف هال رفتم، می خواستم تلویزیون را روشن کنم که صدای زنگ تلفن بلند شد.
به سمت گوشی رفتم و گوشی را برداشتم و همزمان محمد جواد هم داخل اتاق شد.
گفتم: الو بفرمایید؟! صدای حمیده دختر عموی یاسر که خیلی با هم رفیق بودیم توی گوشی پیچید، من عموما با اقوام خودم و اقوام شوهرم رابطه ی دوستانه داشتم و حمیده هم در طول این سالها که من عروس عموش شده بودم از یک دختر عموی ساده تبدیل شده بود به دوست صمیمی من...
احساس کردم حمیده صدایش مثل همیشه نیست و گفتم: سلام حمیده جان! طوری شده عزیزم؟! فک می کنم حالت زیاد خوش نیست...
حمیده با من من گفت: نه من خوبم فقط می خوام یه چیزی را بگم، نمی دونم بگم نگم، اصلا گفتنش درسته یا نه؟!
با تعجب گفتم: چی را عزیزم؟! درباره چی هست؟!
حمیده نفس بلندی کشید و گفت: مربوط به شماست البته به زندگی شما..
گفتم: اگر مربوط به زندگی من هست خواهش می کنم بگو...
حمیده که انگار هنوز شک داشت بگه یا نه، گفت: من...من دیروز توی آسانسور مجتمع مان یاسر را دیدم
با تعجب گفتم: یاسر؟! نکنه از من چیزی گفته که اینقدر مرددی برای گفتن، اما میدونم یاسر اهل حرف نیست
حمیده گفت: نه...نه...یاسر را با یه خانم دیدم، البته خانمه معلوم بود جوون هست ولی خیلی زشت و بی ریخت بود.
با شنیدن این حرف دلم لرزید و...
۸۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
با اینکه حس بدی داشتم اما به حمیده گفتم: یاسر به خاطر کارش با خیلی افراد در ارتباط هست، من نمی تونم بهش برچسپ بزنم، احتمالا از همکاراش بوده...
حمیده که انگار از حرف من لجش گرفته بود گفت: بابا می گم توی مجتمع مسکونی خودم دیدمش، مگه اداره بوده؟! مگه اینجا شرکت هست که با همکاراش ببینمش؟! ببین ملیحه، من مثل خواهر دوستت دارم اما اون چیزی من دیدم، فراتر از همکاری بود، از ما گفتن، خود دانی...
حمیده خیلی حرف زد و با هر حرفش دل منو زیر و رو می کرد، وقتی تلفن را قطع کردم، احساس کردم پاهام خشک شده و جون نداره، نمی تونستم مسائل را هضم کنم، اما با خودم میگفتم نه ممکن نیست، یاسر مرد مهربون و محترمی هست اون هرگز به منی که اینهمه بهش وفادار بودم و با تمام کمبودها و سختی ها ساختم خیانت نمی کنه
روی مبل نشستم، سرم تیر می کشید ، دو تا دستم را گذاشتم دو طرف شقیقه هام و آروم ماساژ دادم، در همین حین محمد جواد از اتاق بیرون آمد و گفت: بفرما مامان خانم!اینقدر من میگم، هنوز هم به بابا خوش بین باش...مگه نگفتم...
با تندی نگاهش کردم و گفتم: تو رفتی از توی اتاق گوشی را برداشتی و حرفهای ما را گوش کردی؟!
محمد جواد گفت: نمی خواستم گوش کنم، یه لحظه اومدم توی هال، دیدم رنگت مثل گچ سفید شده، حدس زدم اتفاقی افتاده، فقط یه لحظه برداشتم ببینم کیه که متوجه صحبت های حمیده خانم شدم، حالا هم به جای اینکه من را سرزنش کنی اول به فکر این باش که چکار کنی تا بابا متوجه بشه داره اشتباه میکنه.
با عصبانیت نگاهم را به محمد جواد دوختم و گفتم: چند بار بگم، بابات اهل خیانت نیست، چون من زن بدی براش نبودم، هیچ کمبودی از لحاظ عاطفی و بقیه ی موارد نداشته که بخواد بره سر من هوو بیاره، اون خانم هم حتماااا از همکاراش بوده فهمیدی؟!
تا این حرف را زدم محمد جواد که انگار آتش گرفته باشه گفت
۹۰
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
محمد جواد با صدای لرزانی گفت: مامان چقدر شما خوش خیالی، طرف زنگ زده گوشی را دستت داده و گفته که شوهرت را با یه خانم دیده و شما اومدین میگین همکاراش هستند؟!
چرا اول نمی پرسی، تحقیق نمی کنی تا ببینی چقدر واقعیت داره بعد دیگه نظر نهایی را بدی مامان؟!
محمد جواد راست می گفت، اما انگار یه ترس توی لایه های وجودم پنهان شده بود، ترس از اینکه برم دنبالش و بفهمم آنچه را که تصورش هم نمی کردم واقعیت داشته...اما می بایست به طریقی مطمئن می شدم، چون زندگی با شک و تردید از مرگ هم بدتره و شاید یک نوع مرگ تدریجی و دردناک باشه.
شب شد، یاسر اومد خونه، حرکاتش عجیب بود، یعنی انگار مشروب خورده بود، البته این اواخر متوجه می شدم که گاهی میاد خونه از خود بیخود و لایعقل هست و از بویی که دور و برش میامد مشخص بود مشروب خورده، چند بار بهش تذکر دادم و هر بار به طریقی جواب منو میداد که انگار به من مربوط نیست و من نباید توی این امور دخالت کنم، منم چون شوهرم بود احترامش را داشتم و با خودم میگفتم من که خدا نیستم بخوام قضاوت و مجازاتش کنم، وظیفه من هست که تذکر را بدم حالا اون نمی خواد قبول کنه دیگه به من ربطی نداره و همیشه می گفت با دوستان و همکارای مردش که توی جمع قرار می گیرند لبی به این زهرماری نجاست می زنند و خیلی راحت از هنرنماییش حرف میزد در صورتیکه نمی دونست ابلیس از همین روزنه های کوچک و کم اهمیت وارد میشه، از مشروب شروع میشه و به جاهای باریک میرسه...
اون شب هم وقتی با این حالت اومد خونه بهش اعتراض کردم، یاسر با چشم های سرخش بهم خیره شد و با صدای کشداری گفت: ملی جاااان گیر نده، بعد از کلی کار و خستگی با همکارا دور هم جمع شدیم و رفع خستگی کردیم، جرم که نیست...
از بوی تعفن نفسش حالم بهم می خورد و گفتم: چرا جرم هست، هم قانون خدا را شکوندی و هم قانون این کشور را، آخه یه لحظه سرخوشی آیا ارزش یک عمر غضب خدا را داره؟!
یاسر اصلا توی این عالم ها نبود، همانطور که تلو تلو می خورد گفت: من رفتم بخوابم، تو هم زودتر بیا اتاق ...
۹۱