محمد جواد که واقعا عصبی بود گفت: مامان چرا اینقدر همه چی را ساده می گیرین؟! دختره زنگ زده به بابا و مشکوک هم بوده، خودتم مطمین شدی که طرف خانم هست، از طرفی بابا یک خط در میون خونه است تا هم میگیم کجا هستی میگه شهرستان میرم، نمی دونم دفتر کار دارم و.. آخه مادر من چی باید بشه تا بفهمی که داری اشتباه میکنی؟!
من با شنیدن این حرفا دلم لرزید، اما اما یاسر منو خیلی دوست داشت، اهل خیانت نبود و من نمی تونستم به خودم بقبولانم که یاسر...
محمد جواد حرف میزد و منتظر بود من نظرم را بگم، آب دهنم را قورت دادم و گفتم: مامان، بد بین نباش پدرت مجبوره بره شهرستان، خوب خدا را شکر کارش گرفته و به غیر از شرکت تهران چند تا هم شهرستان زده، باید هفته ای یک بار بره بهشون سر بزنه، گاهی هم لازمه خودش بره کارگرا را بیاره، اصلا اگر بابات نره کار اونا لنگ میمونه، نباید اینقدر بدبین باشیم عزیزم...
محمد جواد که این حجم خونسردی و البته اعتماد من به پدرش براش شگفت انگیز بود سری تکان داد و گفت: نمی دونم چی بگم، اما من تمام زور خودم را زدم تا بدونی زندگی یک روی دیگه هم داره، آخه منم مرد هستم، درسته بچه ات هستم و هنوز دهنم بوی شیر میده اما دنیای مردها را بهتر میشناسم و بازم با اطمینان میگم که بابا مشکوک میزنه، حالا خود دانی...
محمد جواد این حرفها را زد و از خونه بیرون رفت، انگار تخم شک را توی دلم کاشت، اما وقتی فکر می کردم که یاسر رفته دنبال یه زن!! اصلا برام قابل پذیرش نبود، یاسر اهل این حرفا نبود، بعدم احتیاجی نداشت، من از همه لحاظ بهش می رسیدم و نمی گذاشتم هیچ جا احساس کم و کمبودی داشته باشه
اوضاعم جوری شده بود که انگار اون آرامشی که بعد از سالها به دست آورده بودم تحت الشعاع قرار گرفته بود، ده روزی از این واقعه می گذشت که ...
۸۸
ده روزی گذشت، توی این ده روزه رفتار یاسر را زیر نظر گرفتم، خیلی طبیعی مثل قبل بود، میرفت شرکت، میومد خونه و بعدم میرفت شهرستان و شب هم همونجا می موند تا صبح کارگرا را بیاره تهران و ...
اون روز یاسر سر کار بود، محمد جواد زودتر اومده بود خونه و امیر ارسلان و امیرحسین هم بیرون خونه بودند.
نها م آماده شده بود، زیر قورمه سبزی ها را خاموش کردم که محمد جواد همانطور نفسش را محکم توی ریه هاش می کشید گفت: مامان! عجب بویی راه انداختی! حقت بود سرآشپز بزرگترین هتل دنیا بشی، کاش دستپخت نازنین هم به خوبی دستپخت تو باشه، آخه من به خوردن غذاهای خوشمزه عادت کردم.
خنده ریزی کردم و گفتم: حالا زبون نریز اینقدر، اگر نازنین یه زنه...یه زن وقتی به شوهرش علاقه داشته باشه، عاشقانه آشپزی می کنه و طعم غذا،سوای دستپخت، نود درصدش از عشقه عزیزم...
این حرف را زدم و به طرف هال رفتم، می خواستم تلویزیون را روشن کنم که صدای زنگ تلفن بلند شد.
به سمت گوشی رفتم و گوشی را برداشتم و همزمان محمد جواد هم داخل اتاق شد.
گفتم: الو بفرمایید؟! صدای حمیده دختر عموی یاسر که خیلی با هم رفیق بودیم توی گوشی پیچید، من عموما با اقوام خودم و اقوام شوهرم رابطه ی دوستانه داشتم و حمیده هم در طول این سالها که من عروس عموش شده بودم از یک دختر عموی ساده تبدیل شده بود به دوست صمیمی من...
احساس کردم حمیده صدایش مثل همیشه نیست و گفتم: سلام حمیده جان! طوری شده عزیزم؟! فک می کنم حالت زیاد خوش نیست...
حمیده با من من گفت: نه من خوبم فقط می خوام یه چیزی را بگم، نمی دونم بگم نگم، اصلا گفتنش درسته یا نه؟!
با تعجب گفتم: چی را عزیزم؟! درباره چی هست؟!
حمیده نفس بلندی کشید و گفت: مربوط به شماست البته به زندگی شما..
گفتم: اگر مربوط به زندگی من هست خواهش می کنم بگو...
حمیده که انگار هنوز شک داشت بگه یا نه، گفت: من...من دیروز توی آسانسور مجتمع مان یاسر را دیدم
با تعجب گفتم: یاسر؟! نکنه از من چیزی گفته که اینقدر مرددی برای گفتن، اما میدونم یاسر اهل حرف نیست
حمیده گفت: نه...نه...یاسر را با یه خانم دیدم، البته خانمه معلوم بود جوون هست ولی خیلی زشت و بی ریخت بود.
با شنیدن این حرف دلم لرزید و...
۸۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
با اینکه حس بدی داشتم اما به حمیده گفتم: یاسر به خاطر کارش با خیلی افراد در ارتباط هست، من نمی تونم بهش برچسپ بزنم، احتمالا از همکاراش بوده...
حمیده که انگار از حرف من لجش گرفته بود گفت: بابا می گم توی مجتمع مسکونی خودم دیدمش، مگه اداره بوده؟! مگه اینجا شرکت هست که با همکاراش ببینمش؟! ببین ملیحه، من مثل خواهر دوستت دارم اما اون چیزی من دیدم، فراتر از همکاری بود، از ما گفتن، خود دانی...
حمیده خیلی حرف زد و با هر حرفش دل منو زیر و رو می کرد، وقتی تلفن را قطع کردم، احساس کردم پاهام خشک شده و جون نداره، نمی تونستم مسائل را هضم کنم، اما با خودم میگفتم نه ممکن نیست، یاسر مرد مهربون و محترمی هست اون هرگز به منی که اینهمه بهش وفادار بودم و با تمام کمبودها و سختی ها ساختم خیانت نمی کنه
روی مبل نشستم، سرم تیر می کشید ، دو تا دستم را گذاشتم دو طرف شقیقه هام و آروم ماساژ دادم، در همین حین محمد جواد از اتاق بیرون آمد و گفت: بفرما مامان خانم!اینقدر من میگم، هنوز هم به بابا خوش بین باش...مگه نگفتم...
با تندی نگاهش کردم و گفتم: تو رفتی از توی اتاق گوشی را برداشتی و حرفهای ما را گوش کردی؟!
محمد جواد گفت: نمی خواستم گوش کنم، یه لحظه اومدم توی هال، دیدم رنگت مثل گچ سفید شده، حدس زدم اتفاقی افتاده، فقط یه لحظه برداشتم ببینم کیه که متوجه صحبت های حمیده خانم شدم، حالا هم به جای اینکه من را سرزنش کنی اول به فکر این باش که چکار کنی تا بابا متوجه بشه داره اشتباه میکنه.
با عصبانیت نگاهم را به محمد جواد دوختم و گفتم: چند بار بگم، بابات اهل خیانت نیست، چون من زن بدی براش نبودم، هیچ کمبودی از لحاظ عاطفی و بقیه ی موارد نداشته که بخواد بره سر من هوو بیاره، اون خانم هم حتماااا از همکاراش بوده فهمیدی؟!
تا این حرف را زدم محمد جواد که انگار آتش گرفته باشه گفت
۹۰
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
محمد جواد با صدای لرزانی گفت: مامان چقدر شما خوش خیالی، طرف زنگ زده گوشی را دستت داده و گفته که شوهرت را با یه خانم دیده و شما اومدین میگین همکاراش هستند؟!
چرا اول نمی پرسی، تحقیق نمی کنی تا ببینی چقدر واقعیت داره بعد دیگه نظر نهایی را بدی مامان؟!
محمد جواد راست می گفت، اما انگار یه ترس توی لایه های وجودم پنهان شده بود، ترس از اینکه برم دنبالش و بفهمم آنچه را که تصورش هم نمی کردم واقعیت داشته...اما می بایست به طریقی مطمئن می شدم، چون زندگی با شک و تردید از مرگ هم بدتره و شاید یک نوع مرگ تدریجی و دردناک باشه.
شب شد، یاسر اومد خونه، حرکاتش عجیب بود، یعنی انگار مشروب خورده بود، البته این اواخر متوجه می شدم که گاهی میاد خونه از خود بیخود و لایعقل هست و از بویی که دور و برش میامد مشخص بود مشروب خورده، چند بار بهش تذکر دادم و هر بار به طریقی جواب منو میداد که انگار به من مربوط نیست و من نباید توی این امور دخالت کنم، منم چون شوهرم بود احترامش را داشتم و با خودم میگفتم من که خدا نیستم بخوام قضاوت و مجازاتش کنم، وظیفه من هست که تذکر را بدم حالا اون نمی خواد قبول کنه دیگه به من ربطی نداره و همیشه می گفت با دوستان و همکارای مردش که توی جمع قرار می گیرند لبی به این زهرماری نجاست می زنند و خیلی راحت از هنرنماییش حرف میزد در صورتیکه نمی دونست ابلیس از همین روزنه های کوچک و کم اهمیت وارد میشه، از مشروب شروع میشه و به جاهای باریک میرسه...
اون شب هم وقتی با این حالت اومد خونه بهش اعتراض کردم، یاسر با چشم های سرخش بهم خیره شد و با صدای کشداری گفت: ملی جاااان گیر نده، بعد از کلی کار و خستگی با همکارا دور هم جمع شدیم و رفع خستگی کردیم، جرم که نیست...
از بوی تعفن نفسش حالم بهم می خورد و گفتم: چرا جرم هست، هم قانون خدا را شکوندی و هم قانون این کشور را، آخه یه لحظه سرخوشی آیا ارزش یک عمر غضب خدا را داره؟!
یاسر اصلا توی این عالم ها نبود، همانطور که تلو تلو می خورد گفت: من رفتم بخوابم، تو هم زودتر بیا اتاق ...
۹۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
وقتی همه چی را کنار هم میچیدم، از دانستن انتهای داستان وحشت می کردم، اما دیگه الان شک مثل خوره به جونم افتاده بود، هر کاری که یاسر می کرد ناخوداگاه شک منو بیشتر می کرد و زندگی توی این حالت مثل جهنم هست.
پس دلم را به دریا زدم و زنگ زدم به حمیده، گوشی را که برداشت بعد از سلام و علیک گفتم: حمیده جان! من خیلی روی حرفات فکر کردم الانم زنگ زدم اگر اطلاع جامعی داری برام بدی...
حمیده که انگار آماده شنیدن این حرف بود گفت: خواهرجان! من خوبیت را می خوام، آخه تو خیلی زن خوب و مهربون و درستی هستی و یاسر حق نداره به زن باوفایی مثل تو خیانت کنه برای همین من رفتم درباره اون خانم تحقیق کردم، چون ما تازه اومدیم توی این مجتمع، از همسایه های قدیمی پرس و جو کردم، گفتن این خانمه چند ماهی هست اومده توی این مجتمع، خیلی وقتها تنهاست و فقط بعضی شبا یه آقایی میاد پیشش و نشانی های یاسر را میدادن
خواهر جان از من میشنوی همین امشب یاسر را تنبیه کن تا بفهمه یک من ماست چقدر کره داره، والا ما خودمون همیشه میگفتیم هر کسی دیگه جای ملیحه بود با این اخلاق و رفتار زن عمو و بچه هاش، همون روز اول میگذاشت و میرفت، اما تو خیلی نجیب و با گذشت بودی و حقت نیست که همچی رفتاری باهات بشه و...
حمیده خیلی حرف زد و آخر کاری آدرس مجتمع و حتی شماره اون واحد مورد نظر را هم بهم داد...
خیلی بهم ریختم، به قول معروف خون خودم را می خوردم، اصلا حال خودم را نمی فهمیدم، دست و دلم به هیچ کار نمی رفت، اما سعی کردم خودم را با آشپزی و کار خونه سرگرم کنم و بهش فکر نکنم.
وقتی ذهن آدم و روح و روانش بهم بریزه انگار زمان هم با اینا همدست میشه و به کندی میگذره، نمی دونستم چکار کنم، اما نمی تونستم بیش از این طاقت بیارم، فقط منتظر بودم که شب بشه و یاسر بیادش و توی یه فرصت مناسب همه چی را رو کنم اما منی که توی این امور نابلد بودم نمی دونستم نباید مستقیم به یاسر بگم، شب شد و همه دور هم جمع شدیم و...
۹۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر باز هم با حالت از خودبیخود داخل خونه شد.
تازه نماز عشایم را که معمولا فاصله می انداختم با مغرب،تمام شده بود، از بوی تعفنی که در اثر خوردن مشروب از سمت یاسر می آمد، حالم بهم می خورد باید تذکر می دادم ولی محترمانه و بدون توهین و تحقیر گرچه تذکر هم دادم و جواب سر بالا داد اما باز هم باید میگفتم...
وارد آشپزخانه شدم و همانطور که به سمت یخچال می رفتم تا ظرف میوه را بردارم گفتم: یاسر جان چیزی می خوری برات بیارم؟
یاسر با چشمهای سرخش گفت: گفتم میرم اتاق بیا اونجا...
یاسر داخل اتاق شد، پسرا نگاه معنا داری بهم کردن و من خیلی زود وارد اتاق شدم
یاسر روی تخت دراز کشیده بود و به متکا تکیه داده بود، با ورود من به اتاق دستهاش را از هم باز کرد و گفت: کجایی خانم خوشگلم که دلم برات یه ذره شده بود.
کمی دورتر از او لبه ی تخت نشستم و گفتم: دلت برای من تنگ شده بود که خودت را توی محفل دوستان موهونت با مشروب سرگرم کردی؟! من از این حرکاتت خوشم نمیاد...
یاسر با بی حوصلگی بهم اشاره کرد تا جلو برم و گفت: الان وقت این حرفا نیست، دوست دارم پیش تو باشم.
از جام بلند شدم و به سمت میز توالت رفتم، روبه روی آینه ایستادم و چهره ی خودم را که جاافتاده شده بود اما هنوز زیبایی خاص خودش را داشت، برانداز کردم، آه کوتاهی کشیدم و گفتم: به قول معروف دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را؟! و از توی آینه به چهره یاسر خیره شدم..
یاسر تکانی خورد و گفت: منظورت چیه؟!
به سمت یاسر برگشتم و گفتم: منظورم را خوب میدونی، دل تنگیت را باور کنم یا زیرآبی رفتنت را با اون خانم؟!
یاسر آشکارا جا خورد و مثل فنر از جا پرید و گفت: زیرآبی رفتن؟! با کدوم خانم؟!
آه بلندی کشیدم و گفتم: خودت را به اون راه نزن، خوب میدونی منظورم کی هست، یاسر خیلی نامردی خیلی نامرد...
سعی می کردم بر خودم مسلط باشم و اشکی نریزم، اما بغض گلوم را فشار میداد و صدایم لرزان شده بود که یاسر گفت
۹۳
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر با حالت حق به جانبی گفت: پس حمیده اومده چوغولی منو کرده...این زنک پر حرف فقط منو توی آسانسور با رؤیا دید، همونموقع می دونستم که میاد بهت گزارش میده و بعد دستش را محکم روی دست دیگه اش زد و گفت: کاش خودم زودتر بهت گفته بودم که اینقدر الکی الکی خود خوری نکنی
تا اسم رؤیا را شنیدم انگار کاسه ی آبی سرد روی سرم ریخته باشن، پس اون زنی که قاپ شوهر منو دزدیده بود ابن دخترک زشت مارموز بود، نگاهم را از یاسر دزدیدم و گفتم: واقعا منو به این عفریته ی زشت فروختی؟!
یاسر گلویی صاف کرد و با اعتماد به نفس گفت: چی میگی ملیحه؟! من که دارم برات میگم، به این دختره بنده خدا تهمت نزن، تو که خوب میدونی رؤیا از همکارای من هست، منشی شرکت هست، وقتی هم حمیده ما را با هم دید، ما برای بستن قرارداد توی اون مجتمع بودیم، راستش یه خانمه که تازه از خارج اومده بود و خونه ی برادرش توی اون مجتمع بود البته برادره هم خارجه و خونه خالی بود تا این خواهره میاد، رفتیم اونجا قرار داد بستیم و تمام...
یاسر اینقدر با اعتماد به نفس حرف میزد که آدم فکر می کرد تمام حرفاش صادقانه و درست هست، یعنی یک آدم هر چند هم زرنگ باشه در زمان کوتاه نمی تونه همچی داستانی سرهم کنه، یاسر حرف زد و حرف زد و مابین حرفاش مدام قربان صدقه ی من میرفت و ناخوداگاه نرم شدم و از خودم و حرفهایی که زده بودم خجالت کشیدم، آخه یاسر، مرد زندگی من، پاک تر از اونی بود که فکر می کردم.
رفتم کنارش و ازش عذرخواهی کردم و یاسر مثل قبل، آغوش گرمش را برام باز کرد و خیلی راحت از اشتباهم گذشت..
۹۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شب کمی آروم گرفته بودم، روز بعد که یاسر رفت سرکار، محمد جواد که در جریان امر بود و مارا خوب زیر نظر گرفته بود ازم پرسید که دیشب به بابا چی گفتی؟!
منم مثل یک بچه خوب هر چی که بینمون گذشته بود گفتم و گفتم که اشتباه کردم به بابات ظن بد بردم.
محمد جواد که انگار از سادگی من حرص می خورد گفت: مادرمن! تو چقدر ساده ای، تو مادرمی و شوهرت پدرم هست، من هر دوتون را دوست دارم اما دلم نمی خواد بابا از مهربونی و گذشت تو سو استفاده کنه، گفتم که درسته جوونم اما جنس مرد را خوب می شناسم، رفتار بابا چیز دیگه ای را میگه، خواهش می کنم اینقدر ساده اندیش نباش...
محمد جواد دوباره روی منبر نشسته بود و باز اینقدر گفت که دلم به لرزه افتاد، البته خودم هم هنوز باورم نشده بود که یاسر راستش را گفته اما انگار می خواستم باور کنم و به خودم بقبولانم که بهم خیانت نشده
محمد جواد بهم پیشنهاد داد که عصر خودم حضوری برم مجتمعی که حمیده گفته بود و از نزدیک تحقیقات میدانی انجام بدم تا ببینم چقدر حرفهای یاسر درسته
هر چی فکر می کردم، می بایست من برم تا حداقل یه اطمینان قلبی پیدا کنم و به قول معروف مرگ یک بار و شیون هم یک بار
عزمم را جزم کردم که روز بعد به اون مجتمع سر بزنم و نباید به هیچ وجه پشت گوش می انداختم.
دم دم های عصر بود و یاسر زودتر از همیشه به خونه اومد اما اینبار فرق می کرد و...
۹۵
یاسر اومد خونه، اما با اینکه کلید داشت، در را باز نکرد و زنگ زد
رفتم جلو و در را باز کردم و یکدفعه یک دسته گل بزرگ و زیبا که پر بود از گل مریم و گلایل و رز سرخ که من دوست داشتم، جلوی روم سبز شد
عطر گلها توی بینی ام پیچید و تمام حال بدم را بر باد داد.
یاسر داخل شد و دسته گل را توی بغلم گذاشت، بوسه ای از گونه ام گرفت و با حالتی رمانتیک جلوی من زانو زد و مثل همین فیلم های عاشقانه، دست کرد داخل جیب کتش و یه جعبه ی کادو پیچ شده در آورد و به سمتم داد و گفت: تقدیم به همسر مهربان و عزیزم که بدون اون دنیا برام رنگی نداره...
هر حرف و حرکت یاسر دل منو از جا می کند، این مرد عاشق پیشه خوب بلد بود منو سر ذوق بیاره، وقتی این چیزا را دیدم و شنیدم از افکار خودم راجع به یاسر خجالت زده شدم، این مرد هزاران سال با اون مردی که من راجبش فکر می کردم فاصله داشت، یاسر عاشق من بود و هیچ وقت به عشقش خیانت نمی کرد.
یاسر جعبه را جلوی روم تکان داد و گفت: کجایی خانم خانما؟! چرا کادو را نمی گیری؟! نکنه دوست نداری؟
حالا تو بازش کن شاید خوشت اومد...
کادو را با شرمندگی از دستش گرفتم و با اشاره یاسر بازش کردم،وای خدای من یه ست گردنبند و دستبند طلای خیلی شکیل و زیبا...مثل دختر بچه ها ذوق کرده بودم
یاسر جلو آمد و گردنبند را از توی جعبه برداشت و با دست خودش دور گردنم بست و دست منو گرفت و به سمت آینه ای که روی اوپن گذاشته بودم برد، خیلی قشنگ بود، با نگاه قدر شناسانه ای به یاسر خیره شدم و تشکر کردم و در همین خین محمد جواد داخل خونه شد و...
۹۶
محمد جواد اروم سلام کرد و با تعجب به صحنه ی پیش رو چشم دوخت و بعد از چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنه به طرف اتاقش رفت.
خیلی خوشحال بودم، رفتم توی آشپزخونه، یاسر هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش میره، پشت سرم راه افتاده بود و مثل پروانه دور من میگشت.
احساس خوبی داشتم و یه احساس گناه هم ته ته دلم داشتم، چرا که من به این مرد که عاشقانه منو میخواست مشکوک شده بودم و نمی تونستم خودم را ببخشم.
اون شب خیلی رؤیایی گذشت و من بیش از همیشه احساس خوشبختی می کردم.
صبح روز بعد یاسر زودتر از همیشه رفت و گفت که شب هم نمیاد چون می بایست بره شهرستان تا کارگرهای شرکت را ساماندهی کنه و به محض اینکه یاسر پایش را از خونه گذاشت بیرون محمد جواد از اتاقش بیرون اومد.
خوب می دونستم که باز محمد جواد می خواد حرفهای قبل را بزنه، اما من نمی خواستم حال خوشم را با شنیدن این حرفها خراب کنم، انگار با بچه خودم لج کرده باشم چون با اونهمه محبتی که یاسر شب تا صب به پای من ریخت و نغمه های عاشقانه ای که توی گوشم خونده بود، برام شکی نمانده بود که من اشتباه کردم.
پس برای اینکه جلوی هرگونه بحثی را بگیرم، به طرف اتاقم رفتم و گفتم: محمد جواد عزیزم، صبحانه روی میز حاضره، من یه کم حال ندار هستم میرم بخوابم...
محمد جواد که پسر فهمیده ای بود، لبخندی زد و گفت: برو مامان جون، قربونت بشم، راحت باش و به این طریق نگذاشتم محمد جواد با حرفهاش دوباره تخم شک و تردید را توی دلم بکاره تا اینکه
۹۷
یک هفته ای از این موضوع گذشت، محمد جواد درگیر کار و نامزدی و... بود و یاسر غیبت هاش بیشتر از قبل شده بود، تا شهرستان بود که بود و وقتی هم تهران میومد به بهانه ی اینکه کاراش روی هم تلنبار شده میگفت توی دفتر می مونم و جالبه وقتی میامد خونه، خسته و کوفته با بوی تعفن مشروب که از سمتش می آمد به اتاق میرفت و می خوابید و حتی غذا هم نمی خورد و وقتی بیدارش می کردم که غذا بخوره میگفت یه چیز حاضری خورده
و این باعث شد که دوباره دل آشوب بگیرم، یک شب تا صبح خیلی فکر کردم، به قول معروف مرگ یک بار و شیون هم یکبار، پس باید به نحوی به خودم ثابت میشد که کجای کار هستم و یاسر چقدر صداقت داره
پس یک روز دم دم های ظهر لباس مرتبی پوشیدم و رفتم به سمت مجتمعی که قبلا حمیده نشانی اش را داده بود.
قبل از رفتن به حمیده تلفن زدم و بدون توضیحات اضافه گفتم که دارم میام اون سمت
نیم ساعت بعد جلوی مجتمع بودم
خیلی بزرگ بود و نزدیک هشت طبقه داشت که هر طبقه حداقل شش واحد داشت که واحد زندگی حمیده از قسمتی بود که حتی آسانسور مشترک با ان طرف که یاسر را دیده بود نداشت اما انگار اون روز حمیده همراه یکی از آشناهاش به اون سمت میره و یاسر را می بینه...
حمیده جلوی در ساختمان بود و با دیدن من به سمتم آمد و منو توی آغوشش گرفت
با حمیده راحت بودم چون خودش یاسر را لو داده بود، از تمام اتفاقاتی که افتاده بود حرف زدم و حمیده با اطمینانی در کلامش گفت: ببین ملیحه جان! من تو را خیلی دوست دارم و شاهد بودم از دست زن عمو و دخترهاش چه سختی و بلا ها کشیدی و برای همین احترام زیادی برات قائلم و دوست ندارم درگیر یه بلای دیگه بشی اما من ته و توی قضیه را درآوردم، اون خانمی که همراه یاسر بود ساکن این مجتمع هست و سر و سری با یاسر داره...
حرفهای حمیده مثل پتک روی سرم کوبیده میشد و سراسیمه میان حرفش دویدم و گفتم: بیا بریم در خونه اش...
حمیده قبول مرد و رفتیم اون سمت ساختمان و دکمه ی زنگی را که متعلق به آپارتمان مورد نظر بود فشار دادم
هر چی زنگ زدم کسی در را باز نکرد.
به پیشنهاد حمیده، رفتیم توی همون طبقه که طبقه ی چهارم بود
زنگ در خونه را زدیم باز کسی در را باز نکرد
برای همین به سمت در خانه ی همسایه شان که چسپیده به اون بود رفتم و زنگ در را زدم و خیلی زود پیرزنی در را باز کرد و تا ما را دید با تعجب نگاهی به ما کرد
من رفتم جلو، وجودم پر از استرس بود، سلامی کردم و همانطور که لبخند میزدم گفتم...
۹۸
رو به پیرزنی که متعجبانه به من چشم دوخته بود گفتم: سلام خانم ببخشید من با این همسایه کناریتون کار دارم اما هر چی زنگ میزنم انگار نیستن خونه...
پیرزن سری تکان داد و گفت: آره نیستن چون یکهفته ای هست رفتن از اینجا..
نگاهم به نگاه حمیده افتاد که با اشاره ای نامحسوس به من می فهماند که کار از بیخ و بن خراب است.
من که نمی خواستم اعتمادم را به یاسر از دست بدم با حالتی دستپاچه گفتم: به من گفتن این واحد مال یه آقا هست که خارج نشینه و چند وقتی خواهرش اومده اینجا...
پیرزن که انگار حوصله شنیدن حرفهای من را نداشت همانطور که در نیمه باز را می بست گفت: آره همینی که شما میگین درسته، صاحبش خارجه و یه مدت خواهرش اومده بود که رفت.
در این لحظه حمیده که تا اون موقع فقط شنونده بود جلو آمد و گفت: اما حاج خانم من خودم پرس و جو کردم و متوجه شدم چندین ماهه که اینجا...پیرزن بدون اینکه به حمیده اجازه بدهد که حرفش را کامل کند داخل خانه شد و در را بست و حرفی نامفهوم زیر لب زد که متوجه منظورش نشدم.
حمیده آه کوتاهی کشید و شانه ای بالا انداخت و گفت: ببین مشخص بود که پیرزنه را پخته بودن،اولش انگار یادش نبود که دروغایی بهش گفته بودن را بگه واقعیت را گفت اما وقتی تو حرفهای یاسر را بهش تحویل دادی، دقیقا همونی را گفت که اونا می خواستند.
انگار من با خودم و عالم و آدم و واقعیت لج کرده بودم سرم را تند تند به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه امکان نداره، یاسر به من خیانت نمی کنه، اصلا جایی برای خیانت نیست، به چه علت باید این کار را کنه؟! من که توی هیچ زمینه ای براش کم نمی گذارم
حمیده که زنی باهوش بود و خوب احساسات منو درک می کرد اما می خواست واقعیت را آنچنان که هست من بپذیرم گفت: ببین ملیحه جان، من به خاطر اینکه دوستت دارم، واقعیت را که بر علیه پسر عموی خودم هست به تو گفتم، حالا تو هی بخوای امید الکی به خودت بدی، چیزی را عوض نمی کنه، اگر می خوای اوضاعت تغییر کنه باید واقعیت را بپذیری و بعد به نحوی شوهرت را از این مهلکه ای که درش فرو رفته بیرون بکشی...همین
نمی دونستم چکار کنم اما من تا با چشم خودم نمی دیدم، نمی تونستم بپذیرم که این حرفها درسته و تخیل و حدس و گمان نیست تا اینکه
۹۹