#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
محمد جواد با صدای لرزانی گفت: مامان چقدر شما خوش خیالی، طرف زنگ زده گوشی را دستت داده و گفته که شوهرت را با یه خانم دیده و شما اومدین میگین همکاراش هستند؟!
چرا اول نمی پرسی، تحقیق نمی کنی تا ببینی چقدر واقعیت داره بعد دیگه نظر نهایی را بدی مامان؟!
محمد جواد راست می گفت، اما انگار یه ترس توی لایه های وجودم پنهان شده بود، ترس از اینکه برم دنبالش و بفهمم آنچه را که تصورش هم نمی کردم واقعیت داشته...اما می بایست به طریقی مطمئن می شدم، چون زندگی با شک و تردید از مرگ هم بدتره و شاید یک نوع مرگ تدریجی و دردناک باشه.
شب شد، یاسر اومد خونه، حرکاتش عجیب بود، یعنی انگار مشروب خورده بود، البته این اواخر متوجه می شدم که گاهی میاد خونه از خود بیخود و لایعقل هست و از بویی که دور و برش میامد مشخص بود مشروب خورده، چند بار بهش تذکر دادم و هر بار به طریقی جواب منو میداد که انگار به من مربوط نیست و من نباید توی این امور دخالت کنم، منم چون شوهرم بود احترامش را داشتم و با خودم میگفتم من که خدا نیستم بخوام قضاوت و مجازاتش کنم، وظیفه من هست که تذکر را بدم حالا اون نمی خواد قبول کنه دیگه به من ربطی نداره و همیشه می گفت با دوستان و همکارای مردش که توی جمع قرار می گیرند لبی به این زهرماری نجاست می زنند و خیلی راحت از هنرنماییش حرف میزد در صورتیکه نمی دونست ابلیس از همین روزنه های کوچک و کم اهمیت وارد میشه، از مشروب شروع میشه و به جاهای باریک میرسه...
اون شب هم وقتی با این حالت اومد خونه بهش اعتراض کردم، یاسر با چشم های سرخش بهم خیره شد و با صدای کشداری گفت: ملی جاااان گیر نده، بعد از کلی کار و خستگی با همکارا دور هم جمع شدیم و رفع خستگی کردیم، جرم که نیست...
از بوی تعفن نفسش حالم بهم می خورد و گفتم: چرا جرم هست، هم قانون خدا را شکوندی و هم قانون این کشور را، آخه یه لحظه سرخوشی آیا ارزش یک عمر غضب خدا را داره؟!
یاسر اصلا توی این عالم ها نبود، همانطور که تلو تلو می خورد گفت: من رفتم بخوابم، تو هم زودتر بیا اتاق ...
۹۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
وقتی همه چی را کنار هم میچیدم، از دانستن انتهای داستان وحشت می کردم، اما دیگه الان شک مثل خوره به جونم افتاده بود، هر کاری که یاسر می کرد ناخوداگاه شک منو بیشتر می کرد و زندگی توی این حالت مثل جهنم هست.
پس دلم را به دریا زدم و زنگ زدم به حمیده، گوشی را که برداشت بعد از سلام و علیک گفتم: حمیده جان! من خیلی روی حرفات فکر کردم الانم زنگ زدم اگر اطلاع جامعی داری برام بدی...
حمیده که انگار آماده شنیدن این حرف بود گفت: خواهرجان! من خوبیت را می خوام، آخه تو خیلی زن خوب و مهربون و درستی هستی و یاسر حق نداره به زن باوفایی مثل تو خیانت کنه برای همین من رفتم درباره اون خانم تحقیق کردم، چون ما تازه اومدیم توی این مجتمع، از همسایه های قدیمی پرس و جو کردم، گفتن این خانمه چند ماهی هست اومده توی این مجتمع، خیلی وقتها تنهاست و فقط بعضی شبا یه آقایی میاد پیشش و نشانی های یاسر را میدادن
خواهر جان از من میشنوی همین امشب یاسر را تنبیه کن تا بفهمه یک من ماست چقدر کره داره، والا ما خودمون همیشه میگفتیم هر کسی دیگه جای ملیحه بود با این اخلاق و رفتار زن عمو و بچه هاش، همون روز اول میگذاشت و میرفت، اما تو خیلی نجیب و با گذشت بودی و حقت نیست که همچی رفتاری باهات بشه و...
حمیده خیلی حرف زد و آخر کاری آدرس مجتمع و حتی شماره اون واحد مورد نظر را هم بهم داد...
خیلی بهم ریختم، به قول معروف خون خودم را می خوردم، اصلا حال خودم را نمی فهمیدم، دست و دلم به هیچ کار نمی رفت، اما سعی کردم خودم را با آشپزی و کار خونه سرگرم کنم و بهش فکر نکنم.
وقتی ذهن آدم و روح و روانش بهم بریزه انگار زمان هم با اینا همدست میشه و به کندی میگذره، نمی دونستم چکار کنم، اما نمی تونستم بیش از این طاقت بیارم، فقط منتظر بودم که شب بشه و یاسر بیادش و توی یه فرصت مناسب همه چی را رو کنم اما منی که توی این امور نابلد بودم نمی دونستم نباید مستقیم به یاسر بگم، شب شد و همه دور هم جمع شدیم و...
۹۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر باز هم با حالت از خودبیخود داخل خونه شد.
تازه نماز عشایم را که معمولا فاصله می انداختم با مغرب،تمام شده بود، از بوی تعفنی که در اثر خوردن مشروب از سمت یاسر می آمد، حالم بهم می خورد باید تذکر می دادم ولی محترمانه و بدون توهین و تحقیر گرچه تذکر هم دادم و جواب سر بالا داد اما باز هم باید میگفتم...
وارد آشپزخانه شدم و همانطور که به سمت یخچال می رفتم تا ظرف میوه را بردارم گفتم: یاسر جان چیزی می خوری برات بیارم؟
یاسر با چشمهای سرخش گفت: گفتم میرم اتاق بیا اونجا...
یاسر داخل اتاق شد، پسرا نگاه معنا داری بهم کردن و من خیلی زود وارد اتاق شدم
یاسر روی تخت دراز کشیده بود و به متکا تکیه داده بود، با ورود من به اتاق دستهاش را از هم باز کرد و گفت: کجایی خانم خوشگلم که دلم برات یه ذره شده بود.
کمی دورتر از او لبه ی تخت نشستم و گفتم: دلت برای من تنگ شده بود که خودت را توی محفل دوستان موهونت با مشروب سرگرم کردی؟! من از این حرکاتت خوشم نمیاد...
یاسر با بی حوصلگی بهم اشاره کرد تا جلو برم و گفت: الان وقت این حرفا نیست، دوست دارم پیش تو باشم.
از جام بلند شدم و به سمت میز توالت رفتم، روبه روی آینه ایستادم و چهره ی خودم را که جاافتاده شده بود اما هنوز زیبایی خاص خودش را داشت، برانداز کردم، آه کوتاهی کشیدم و گفتم: به قول معروف دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را؟! و از توی آینه به چهره یاسر خیره شدم..
یاسر تکانی خورد و گفت: منظورت چیه؟!
به سمت یاسر برگشتم و گفتم: منظورم را خوب میدونی، دل تنگیت را باور کنم یا زیرآبی رفتنت را با اون خانم؟!
یاسر آشکارا جا خورد و مثل فنر از جا پرید و گفت: زیرآبی رفتن؟! با کدوم خانم؟!
آه بلندی کشیدم و گفتم: خودت را به اون راه نزن، خوب میدونی منظورم کی هست، یاسر خیلی نامردی خیلی نامرد...
سعی می کردم بر خودم مسلط باشم و اشکی نریزم، اما بغض گلوم را فشار میداد و صدایم لرزان شده بود که یاسر گفت
۹۳
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر با حالت حق به جانبی گفت: پس حمیده اومده چوغولی منو کرده...این زنک پر حرف فقط منو توی آسانسور با رؤیا دید، همونموقع می دونستم که میاد بهت گزارش میده و بعد دستش را محکم روی دست دیگه اش زد و گفت: کاش خودم زودتر بهت گفته بودم که اینقدر الکی الکی خود خوری نکنی
تا اسم رؤیا را شنیدم انگار کاسه ی آبی سرد روی سرم ریخته باشن، پس اون زنی که قاپ شوهر منو دزدیده بود ابن دخترک زشت مارموز بود، نگاهم را از یاسر دزدیدم و گفتم: واقعا منو به این عفریته ی زشت فروختی؟!
یاسر گلویی صاف کرد و با اعتماد به نفس گفت: چی میگی ملیحه؟! من که دارم برات میگم، به این دختره بنده خدا تهمت نزن، تو که خوب میدونی رؤیا از همکارای من هست، منشی شرکت هست، وقتی هم حمیده ما را با هم دید، ما برای بستن قرارداد توی اون مجتمع بودیم، راستش یه خانمه که تازه از خارج اومده بود و خونه ی برادرش توی اون مجتمع بود البته برادره هم خارجه و خونه خالی بود تا این خواهره میاد، رفتیم اونجا قرار داد بستیم و تمام...
یاسر اینقدر با اعتماد به نفس حرف میزد که آدم فکر می کرد تمام حرفاش صادقانه و درست هست، یعنی یک آدم هر چند هم زرنگ باشه در زمان کوتاه نمی تونه همچی داستانی سرهم کنه، یاسر حرف زد و حرف زد و مابین حرفاش مدام قربان صدقه ی من میرفت و ناخوداگاه نرم شدم و از خودم و حرفهایی که زده بودم خجالت کشیدم، آخه یاسر، مرد زندگی من، پاک تر از اونی بود که فکر می کردم.
رفتم کنارش و ازش عذرخواهی کردم و یاسر مثل قبل، آغوش گرمش را برام باز کرد و خیلی راحت از اشتباهم گذشت..
۹۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شب کمی آروم گرفته بودم، روز بعد که یاسر رفت سرکار، محمد جواد که در جریان امر بود و مارا خوب زیر نظر گرفته بود ازم پرسید که دیشب به بابا چی گفتی؟!
منم مثل یک بچه خوب هر چی که بینمون گذشته بود گفتم و گفتم که اشتباه کردم به بابات ظن بد بردم.
محمد جواد که انگار از سادگی من حرص می خورد گفت: مادرمن! تو چقدر ساده ای، تو مادرمی و شوهرت پدرم هست، من هر دوتون را دوست دارم اما دلم نمی خواد بابا از مهربونی و گذشت تو سو استفاده کنه، گفتم که درسته جوونم اما جنس مرد را خوب می شناسم، رفتار بابا چیز دیگه ای را میگه، خواهش می کنم اینقدر ساده اندیش نباش...
محمد جواد دوباره روی منبر نشسته بود و باز اینقدر گفت که دلم به لرزه افتاد، البته خودم هم هنوز باورم نشده بود که یاسر راستش را گفته اما انگار می خواستم باور کنم و به خودم بقبولانم که بهم خیانت نشده
محمد جواد بهم پیشنهاد داد که عصر خودم حضوری برم مجتمعی که حمیده گفته بود و از نزدیک تحقیقات میدانی انجام بدم تا ببینم چقدر حرفهای یاسر درسته
هر چی فکر می کردم، می بایست من برم تا حداقل یه اطمینان قلبی پیدا کنم و به قول معروف مرگ یک بار و شیون هم یک بار
عزمم را جزم کردم که روز بعد به اون مجتمع سر بزنم و نباید به هیچ وجه پشت گوش می انداختم.
دم دم های عصر بود و یاسر زودتر از همیشه به خونه اومد اما اینبار فرق می کرد و...
۹۵
یاسر اومد خونه، اما با اینکه کلید داشت، در را باز نکرد و زنگ زد
رفتم جلو و در را باز کردم و یکدفعه یک دسته گل بزرگ و زیبا که پر بود از گل مریم و گلایل و رز سرخ که من دوست داشتم، جلوی روم سبز شد
عطر گلها توی بینی ام پیچید و تمام حال بدم را بر باد داد.
یاسر داخل شد و دسته گل را توی بغلم گذاشت، بوسه ای از گونه ام گرفت و با حالتی رمانتیک جلوی من زانو زد و مثل همین فیلم های عاشقانه، دست کرد داخل جیب کتش و یه جعبه ی کادو پیچ شده در آورد و به سمتم داد و گفت: تقدیم به همسر مهربان و عزیزم که بدون اون دنیا برام رنگی نداره...
هر حرف و حرکت یاسر دل منو از جا می کند، این مرد عاشق پیشه خوب بلد بود منو سر ذوق بیاره، وقتی این چیزا را دیدم و شنیدم از افکار خودم راجع به یاسر خجالت زده شدم، این مرد هزاران سال با اون مردی که من راجبش فکر می کردم فاصله داشت، یاسر عاشق من بود و هیچ وقت به عشقش خیانت نمی کرد.
یاسر جعبه را جلوی روم تکان داد و گفت: کجایی خانم خانما؟! چرا کادو را نمی گیری؟! نکنه دوست نداری؟
حالا تو بازش کن شاید خوشت اومد...
کادو را با شرمندگی از دستش گرفتم و با اشاره یاسر بازش کردم،وای خدای من یه ست گردنبند و دستبند طلای خیلی شکیل و زیبا...مثل دختر بچه ها ذوق کرده بودم
یاسر جلو آمد و گردنبند را از توی جعبه برداشت و با دست خودش دور گردنم بست و دست منو گرفت و به سمت آینه ای که روی اوپن گذاشته بودم برد، خیلی قشنگ بود، با نگاه قدر شناسانه ای به یاسر خیره شدم و تشکر کردم و در همین خین محمد جواد داخل خونه شد و...
۹۶
محمد جواد اروم سلام کرد و با تعجب به صحنه ی پیش رو چشم دوخت و بعد از چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنه به طرف اتاقش رفت.
خیلی خوشحال بودم، رفتم توی آشپزخونه، یاسر هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش میره، پشت سرم راه افتاده بود و مثل پروانه دور من میگشت.
احساس خوبی داشتم و یه احساس گناه هم ته ته دلم داشتم، چرا که من به این مرد که عاشقانه منو میخواست مشکوک شده بودم و نمی تونستم خودم را ببخشم.
اون شب خیلی رؤیایی گذشت و من بیش از همیشه احساس خوشبختی می کردم.
صبح روز بعد یاسر زودتر از همیشه رفت و گفت که شب هم نمیاد چون می بایست بره شهرستان تا کارگرهای شرکت را ساماندهی کنه و به محض اینکه یاسر پایش را از خونه گذاشت بیرون محمد جواد از اتاقش بیرون اومد.
خوب می دونستم که باز محمد جواد می خواد حرفهای قبل را بزنه، اما من نمی خواستم حال خوشم را با شنیدن این حرفها خراب کنم، انگار با بچه خودم لج کرده باشم چون با اونهمه محبتی که یاسر شب تا صب به پای من ریخت و نغمه های عاشقانه ای که توی گوشم خونده بود، برام شکی نمانده بود که من اشتباه کردم.
پس برای اینکه جلوی هرگونه بحثی را بگیرم، به طرف اتاقم رفتم و گفتم: محمد جواد عزیزم، صبحانه روی میز حاضره، من یه کم حال ندار هستم میرم بخوابم...
محمد جواد که پسر فهمیده ای بود، لبخندی زد و گفت: برو مامان جون، قربونت بشم، راحت باش و به این طریق نگذاشتم محمد جواد با حرفهاش دوباره تخم شک و تردید را توی دلم بکاره تا اینکه
۹۷
یک هفته ای از این موضوع گذشت، محمد جواد درگیر کار و نامزدی و... بود و یاسر غیبت هاش بیشتر از قبل شده بود، تا شهرستان بود که بود و وقتی هم تهران میومد به بهانه ی اینکه کاراش روی هم تلنبار شده میگفت توی دفتر می مونم و جالبه وقتی میامد خونه، خسته و کوفته با بوی تعفن مشروب که از سمتش می آمد به اتاق میرفت و می خوابید و حتی غذا هم نمی خورد و وقتی بیدارش می کردم که غذا بخوره میگفت یه چیز حاضری خورده
و این باعث شد که دوباره دل آشوب بگیرم، یک شب تا صبح خیلی فکر کردم، به قول معروف مرگ یک بار و شیون هم یکبار، پس باید به نحوی به خودم ثابت میشد که کجای کار هستم و یاسر چقدر صداقت داره
پس یک روز دم دم های ظهر لباس مرتبی پوشیدم و رفتم به سمت مجتمعی که قبلا حمیده نشانی اش را داده بود.
قبل از رفتن به حمیده تلفن زدم و بدون توضیحات اضافه گفتم که دارم میام اون سمت
نیم ساعت بعد جلوی مجتمع بودم
خیلی بزرگ بود و نزدیک هشت طبقه داشت که هر طبقه حداقل شش واحد داشت که واحد زندگی حمیده از قسمتی بود که حتی آسانسور مشترک با ان طرف که یاسر را دیده بود نداشت اما انگار اون روز حمیده همراه یکی از آشناهاش به اون سمت میره و یاسر را می بینه...
حمیده جلوی در ساختمان بود و با دیدن من به سمتم آمد و منو توی آغوشش گرفت
با حمیده راحت بودم چون خودش یاسر را لو داده بود، از تمام اتفاقاتی که افتاده بود حرف زدم و حمیده با اطمینانی در کلامش گفت: ببین ملیحه جان! من تو را خیلی دوست دارم و شاهد بودم از دست زن عمو و دخترهاش چه سختی و بلا ها کشیدی و برای همین احترام زیادی برات قائلم و دوست ندارم درگیر یه بلای دیگه بشی اما من ته و توی قضیه را درآوردم، اون خانمی که همراه یاسر بود ساکن این مجتمع هست و سر و سری با یاسر داره...
حرفهای حمیده مثل پتک روی سرم کوبیده میشد و سراسیمه میان حرفش دویدم و گفتم: بیا بریم در خونه اش...
حمیده قبول مرد و رفتیم اون سمت ساختمان و دکمه ی زنگی را که متعلق به آپارتمان مورد نظر بود فشار دادم
هر چی زنگ زدم کسی در را باز نکرد.
به پیشنهاد حمیده، رفتیم توی همون طبقه که طبقه ی چهارم بود
زنگ در خونه را زدیم باز کسی در را باز نکرد
برای همین به سمت در خانه ی همسایه شان که چسپیده به اون بود رفتم و زنگ در را زدم و خیلی زود پیرزنی در را باز کرد و تا ما را دید با تعجب نگاهی به ما کرد
من رفتم جلو، وجودم پر از استرس بود، سلامی کردم و همانطور که لبخند میزدم گفتم...
۹۸
رو به پیرزنی که متعجبانه به من چشم دوخته بود گفتم: سلام خانم ببخشید من با این همسایه کناریتون کار دارم اما هر چی زنگ میزنم انگار نیستن خونه...
پیرزن سری تکان داد و گفت: آره نیستن چون یکهفته ای هست رفتن از اینجا..
نگاهم به نگاه حمیده افتاد که با اشاره ای نامحسوس به من می فهماند که کار از بیخ و بن خراب است.
من که نمی خواستم اعتمادم را به یاسر از دست بدم با حالتی دستپاچه گفتم: به من گفتن این واحد مال یه آقا هست که خارج نشینه و چند وقتی خواهرش اومده اینجا...
پیرزن که انگار حوصله شنیدن حرفهای من را نداشت همانطور که در نیمه باز را می بست گفت: آره همینی که شما میگین درسته، صاحبش خارجه و یه مدت خواهرش اومده بود که رفت.
در این لحظه حمیده که تا اون موقع فقط شنونده بود جلو آمد و گفت: اما حاج خانم من خودم پرس و جو کردم و متوجه شدم چندین ماهه که اینجا...پیرزن بدون اینکه به حمیده اجازه بدهد که حرفش را کامل کند داخل خانه شد و در را بست و حرفی نامفهوم زیر لب زد که متوجه منظورش نشدم.
حمیده آه کوتاهی کشید و شانه ای بالا انداخت و گفت: ببین مشخص بود که پیرزنه را پخته بودن،اولش انگار یادش نبود که دروغایی بهش گفته بودن را بگه واقعیت را گفت اما وقتی تو حرفهای یاسر را بهش تحویل دادی، دقیقا همونی را گفت که اونا می خواستند.
انگار من با خودم و عالم و آدم و واقعیت لج کرده بودم سرم را تند تند به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه امکان نداره، یاسر به من خیانت نمی کنه، اصلا جایی برای خیانت نیست، به چه علت باید این کار را کنه؟! من که توی هیچ زمینه ای براش کم نمی گذارم
حمیده که زنی باهوش بود و خوب احساسات منو درک می کرد اما می خواست واقعیت را آنچنان که هست من بپذیرم گفت: ببین ملیحه جان، من به خاطر اینکه دوستت دارم، واقعیت را که بر علیه پسر عموی خودم هست به تو گفتم، حالا تو هی بخوای امید الکی به خودت بدی، چیزی را عوض نمی کنه، اگر می خوای اوضاعت تغییر کنه باید واقعیت را بپذیری و بعد به نحوی شوهرت را از این مهلکه ای که درش فرو رفته بیرون بکشی...همین
نمی دونستم چکار کنم اما من تا با چشم خودم نمی دیدم، نمی تونستم بپذیرم که این حرفها درسته و تخیل و حدس و گمان نیست تا اینکه
۹۹
روزها می گذشت، من در ظاهر عادی بودم اما از درون مثل مرغ سرکنده بی قراره بی قرار بودم.
تا اینکه زمان گذشت و رسید به سالگرد ازدواجمان، مثل همیشه دم دم های عصر بود
چون شب سالگرد ازدواجمون بود من از صبح برنامه داشتم و رفتم آرایشگاه و کلی به خودم رسیدم.
صدای چرخش کلید توی در که بلند شد، دستی به موهای نرم و بلندم که مثل آبشار دو طرف شانه هام ریخته بودم و با رنگ طلایی درخشان، به صورتم میومد، خودم را جلوی در رسوندم.
در که باز شد با لبخند سلام کردم و دست بردم جلو تا کت یاسر را از تنش دربیارم و آویزون کنم
یاسر با لحن خسته ای جواب سلامم را داد و اصلا هیچتوجهی به من که اینهمه به خاطر اون خودم رسیده بودم نکرد
با خودم گفتم احتمالا از بس کار داشته یادش رفته سالگرد ازدواجمون هست
هم ناراحت شدم که یادش رفته هم خوشحال بودم که می تونم سورپرایزش کنم.
یاسر بدون اینکه متوجه بوهای لذیذ غذا بشه، غذاهایی که دوست داشت، به سمت اتاق رفت و داخل شد و در را بست.
تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم
کت یاسر را داخل کمد جالباسی جلوی در گذاشتم و به طرف اتاق رفتم.
فکر می کردم یاسر از خستگی روی تخت دراز کشیده،اما تا داخل اتاق شدم دیدم در کمد لباس را باز کرده و مشغول عوض کردن لباس هاش هست، یعنی دوباره لباس بیرونی می پوشید اما لباس های اتو کشیده و مرتبی تنش می کرد.
با تعجب به حرکاتش چشم دوختم و گفتم: یاسر! الان از بیرون اومدی باز کجا می خوای بری؟!
یاسر بدون اینکه بهم نگاهی کنه گفت: باید برم شهرستان، فردا چند تا کارگر را باید بیارم تهران، سرم خیلی شلوغه...
کلا وا رفتم، این چی می گفت، حتما یادش نبوده دیگه
رفتم کنارش ایستادم
می خواست کت کرم رنگ را تنش کنه که کت را گرفتم و همانطور که چشمک میزدم گفتم: امشب نمی تونی بری آقای من!!!
یاسر یک تای ابروش را بالا داد و نگاهم کرد، نگاهش سرد بود، هنوز هم متوجه آرایش من نشده بود و گفت...
۱۰۰
یاسر خیلی بی احساس گفت: چرا نمی تونم برم؟! تو می خوای جلوی منو بگیری؟!
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: من از صبح خیلی زحمت کشیدم برای امشب، واقعا توقع نداشتم که شب سالگرد ازدواجمون یادت رفته باشه
امشب هم یه دورهمی کوچولو با بچه ها داشته باشیم و فردا هم به یاد اون دوران اول ازدواجمون که هیچ وقت ماه عسل نرفتین، یه سفر چند روزه بریم یه جا...دو تایی...من و تو...
یاسر با این حرف من جا خورد، انگار توقع نداشت همچی پیشنهادی بدم و گفت: اولا با اینکه کلی دغدغه دارم اما یادم بود سالگرد ازدواجمون هست ولی خانم کار دارم، کلی کار رو سرم ریخته باید برم شهرستان، کارگرها منتظرن، صبح کسی نیست بیارتشون، من که نمی تونم خودخواهانه عمل کنم
با ناامیدی نگاهش کردم و گفتم: یاااسر...همین یه بار، به خاطر من، زنگ بزن به کارگرها بهشون بگو چند روزی نیستی، اصلا مرخصیشون بده و بعد گردنم را کج کردم و ادامه دادم: یاسر..جون ملیحه نه نگو
یاسر لبه ی تخت نشست و پاش را انداخت روی پای دیگه اش و همانطور که تند تند پای چپش را تکون میداد گفت: گفتم نمیشه، مردم که مسخره ی من و تو نیستن، حالا آیه از آسمون نازل نشده که همین امشب جشن بگیری و فردا بریم سفر، خوب چند روز این برنامه ات را به تعویق بنداز فهمیدی؟!
وقتی یاسر اینجور می گفت من مطمئن می شدم که دیگه راه نداره و هر چی اصرار کنم بدتر می شه...
اما طرز حرف زدن یاسر فرق می کرد، انگار از کس دیگه ای دستور گرفته بود و همه اش یه حسی به من می گفت که یک نفر مخصوصا می خواد که یاسر امشب از من دور باشه، نمی دونم این افکار چرا به ذهنم خطور می کرد، شاید یاسر هم تقصیری نداشت و نفر سومی وجود نداشت و تمام این افکار برمی گشت به اتفاقات قبلی...
خلاصه خیلی مشکوک شده بودم، باید کاری می کردم، باید به طریقی یک بار برای همیشه این تخم شک را از دلم بیرون می ریختم یا این وری یا اون وری
برای همین گفتم: لااقل یه بشقاب غذا بخور، کلی برای غذا زحمت کشیدم.
یاسر سری تکان داد وگفت: تا من یک سری وسایل را آماده میکنم یه ظرف غذا بکش، اما فقط چند تا قاشق، چون سیرم و برای اینکه دستت را کوتاه نکنم میخوام بخورم...
باشه ای گفتم و با عجله از اتاق بیرون زدم
باید نقشه ی توی ذهنم را عملی می کردم.
۱۰۱
در اتاق را بستم که مطمئن بشم یاسر هر وقت خواست بیرون بیاد صدا دستگیره را بشنوم و به جای اینکه به سمت آشپزخونه برم، به سمت اتاق محمد جواد که یه گوشی تلفن اونجا بود رفتم.
داخل اتاق شدم در را بستم و خودم را به تلفن رسوندم و تند تند شماره اسما خانم را گرفتم
اسما تعلیم رانندگی داشت و من از زمانی که گواهی نامه گرفته بودم باهاش رفیق شده بودم، محل کارش هم نزدیک خانه ی ما بود.
شماره محل کارش را گرفتم و دعا دعا می کردم که گوشی را برداره یه زنگ دو زنگ...دیگه ناامید شده بودم که صدای خسته اسما توی گوشی پیچید: جانم بفرمایید...
با عجله و صدای لرزان گفتم: سلام عزیزم، ملیحه هستم، یه کار فوری فوتی دارم، خواهش می کنم برام انجامش بده
اسما با تعجبی در صداش گفت: سلام ملیحه جان! امر بفرما، شانس آوردی داشتم در را میبستم، چی شده؟!
خیلی خلاصه قضیه را براش گفتم و گفتم که به یاسر مشکوک شدم و ازش خواستم تا جلوی ساختمان ما باشه و به محض اینکه یاسر از خونه بیرون زد اونو تعقیب کنه و بهش تاکید کردم که اگر دید یاسر وارد بزرگراه خروجی شهر شد دیگه دست از تعقیب برداره و اگر جایی دیگه ای رفت تا رسیدن به مقصدش تعقیبش کنه
اسما چشمی گفت و همزمان با قطع کردن گوشی صدای یاسر از توی هال به گوشم رسید: پس کو این ظرف غذا...اصلا نمی خوام...
با شتاب بیرون رفتم، باید یاسر را چند دقیقه معطل می کردم تا اسما خودش را برسونه
پس رفتم بیرون و گفتم: چشم چشم...بیا توی آشپزخونه همینجا و صندلی بشین تا برات بکشم.
یاسر کتش را روی دستش انداخت و گفت اصلا نمی خوام
باید فیلم بازی می کردم پس مثل دختر بچه ای بهش آویزون شدم و ...
۱۰۲