#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۹۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شب کمی آروم گرفته بودم، روز بعد که یاسر رفت سرکار، محمد جواد که در جریان امر بود و مارا خوب زیر نظر گرفته بود ازم پرسید که دیشب به بابا چی گفتی؟!
منم مثل یک بچه خوب هر چی که بینمون گذشته بود گفتم و گفتم که اشتباه کردم به بابات ظن بد بردم.
محمد جواد که انگار از سادگی من حرص می خورد گفت: مادرمن! تو چقدر ساده ای، تو مادرمی و شوهرت پدرم هست، من هر دوتون را دوست دارم اما دلم نمی خواد بابا از مهربونی و گذشت تو سو استفاده کنه، گفتم که درسته جوونم اما جنس مرد را خوب می شناسم، رفتار بابا چیز دیگه ای را میگه، خواهش می کنم اینقدر ساده اندیش نباش...
محمد جواد دوباره روی منبر نشسته بود و باز اینقدر گفت که دلم به لرزه افتاد، البته خودم هم هنوز باورم نشده بود که یاسر راستش را گفته اما انگار می خواستم باور کنم و به خودم بقبولانم که بهم خیانت نشده
محمد جواد بهم پیشنهاد داد که عصر خودم حضوری برم مجتمعی که حمیده گفته بود و از نزدیک تحقیقات میدانی انجام بدم تا ببینم چقدر حرفهای یاسر درسته
هر چی فکر می کردم، می بایست من برم تا حداقل یه اطمینان قلبی پیدا کنم و به قول معروف مرگ یک بار و شیون هم یک بار
عزمم را جزم کردم که روز بعد به اون مجتمع سر بزنم و نباید به هیچ وجه پشت گوش می انداختم.
دم دم های عصر بود و یاسر زودتر از همیشه به خونه اومد اما اینبار فرق می کرد و...
۹۵
یاسر اومد خونه، اما با اینکه کلید داشت، در را باز نکرد و زنگ زد
رفتم جلو و در را باز کردم و یکدفعه یک دسته گل بزرگ و زیبا که پر بود از گل مریم و گلایل و رز سرخ که من دوست داشتم، جلوی روم سبز شد
عطر گلها توی بینی ام پیچید و تمام حال بدم را بر باد داد.
یاسر داخل شد و دسته گل را توی بغلم گذاشت، بوسه ای از گونه ام گرفت و با حالتی رمانتیک جلوی من زانو زد و مثل همین فیلم های عاشقانه، دست کرد داخل جیب کتش و یه جعبه ی کادو پیچ شده در آورد و به سمتم داد و گفت: تقدیم به همسر مهربان و عزیزم که بدون اون دنیا برام رنگی نداره...
هر حرف و حرکت یاسر دل منو از جا می کند، این مرد عاشق پیشه خوب بلد بود منو سر ذوق بیاره، وقتی این چیزا را دیدم و شنیدم از افکار خودم راجع به یاسر خجالت زده شدم، این مرد هزاران سال با اون مردی که من راجبش فکر می کردم فاصله داشت، یاسر عاشق من بود و هیچ وقت به عشقش خیانت نمی کرد.
یاسر جعبه را جلوی روم تکان داد و گفت: کجایی خانم خانما؟! چرا کادو را نمی گیری؟! نکنه دوست نداری؟
حالا تو بازش کن شاید خوشت اومد...
کادو را با شرمندگی از دستش گرفتم و با اشاره یاسر بازش کردم،وای خدای من یه ست گردنبند و دستبند طلای خیلی شکیل و زیبا...مثل دختر بچه ها ذوق کرده بودم
یاسر جلو آمد و گردنبند را از توی جعبه برداشت و با دست خودش دور گردنم بست و دست منو گرفت و به سمت آینه ای که روی اوپن گذاشته بودم برد، خیلی قشنگ بود، با نگاه قدر شناسانه ای به یاسر خیره شدم و تشکر کردم و در همین خین محمد جواد داخل خونه شد و...
۹۶
محمد جواد اروم سلام کرد و با تعجب به صحنه ی پیش رو چشم دوخت و بعد از چند دقیقه بدون اینکه حرفی بزنه به طرف اتاقش رفت.
خیلی خوشحال بودم، رفتم توی آشپزخونه، یاسر هم مثل جوجه ای که دنبال مادرش میره، پشت سرم راه افتاده بود و مثل پروانه دور من میگشت.
احساس خوبی داشتم و یه احساس گناه هم ته ته دلم داشتم، چرا که من به این مرد که عاشقانه منو میخواست مشکوک شده بودم و نمی تونستم خودم را ببخشم.
اون شب خیلی رؤیایی گذشت و من بیش از همیشه احساس خوشبختی می کردم.
صبح روز بعد یاسر زودتر از همیشه رفت و گفت که شب هم نمیاد چون می بایست بره شهرستان تا کارگرهای شرکت را ساماندهی کنه و به محض اینکه یاسر پایش را از خونه گذاشت بیرون محمد جواد از اتاقش بیرون اومد.
خوب می دونستم که باز محمد جواد می خواد حرفهای قبل را بزنه، اما من نمی خواستم حال خوشم را با شنیدن این حرفها خراب کنم، انگار با بچه خودم لج کرده باشم چون با اونهمه محبتی که یاسر شب تا صب به پای من ریخت و نغمه های عاشقانه ای که توی گوشم خونده بود، برام شکی نمانده بود که من اشتباه کردم.
پس برای اینکه جلوی هرگونه بحثی را بگیرم، به طرف اتاقم رفتم و گفتم: محمد جواد عزیزم، صبحانه روی میز حاضره، من یه کم حال ندار هستم میرم بخوابم...
محمد جواد که پسر فهمیده ای بود، لبخندی زد و گفت: برو مامان جون، قربونت بشم، راحت باش و به این طریق نگذاشتم محمد جواد با حرفهاش دوباره تخم شک و تردید را توی دلم بکاره تا اینکه
۹۷
یک هفته ای از این موضوع گذشت، محمد جواد درگیر کار و نامزدی و... بود و یاسر غیبت هاش بیشتر از قبل شده بود، تا شهرستان بود که بود و وقتی هم تهران میومد به بهانه ی اینکه کاراش روی هم تلنبار شده میگفت توی دفتر می مونم و جالبه وقتی میامد خونه، خسته و کوفته با بوی تعفن مشروب که از سمتش می آمد به اتاق میرفت و می خوابید و حتی غذا هم نمی خورد و وقتی بیدارش می کردم که غذا بخوره میگفت یه چیز حاضری خورده
و این باعث شد که دوباره دل آشوب بگیرم، یک شب تا صبح خیلی فکر کردم، به قول معروف مرگ یک بار و شیون هم یکبار، پس باید به نحوی به خودم ثابت میشد که کجای کار هستم و یاسر چقدر صداقت داره
پس یک روز دم دم های ظهر لباس مرتبی پوشیدم و رفتم به سمت مجتمعی که قبلا حمیده نشانی اش را داده بود.
قبل از رفتن به حمیده تلفن زدم و بدون توضیحات اضافه گفتم که دارم میام اون سمت
نیم ساعت بعد جلوی مجتمع بودم
خیلی بزرگ بود و نزدیک هشت طبقه داشت که هر طبقه حداقل شش واحد داشت که واحد زندگی حمیده از قسمتی بود که حتی آسانسور مشترک با ان طرف که یاسر را دیده بود نداشت اما انگار اون روز حمیده همراه یکی از آشناهاش به اون سمت میره و یاسر را می بینه...
حمیده جلوی در ساختمان بود و با دیدن من به سمتم آمد و منو توی آغوشش گرفت
با حمیده راحت بودم چون خودش یاسر را لو داده بود، از تمام اتفاقاتی که افتاده بود حرف زدم و حمیده با اطمینانی در کلامش گفت: ببین ملیحه جان! من تو را خیلی دوست دارم و شاهد بودم از دست زن عمو و دخترهاش چه سختی و بلا ها کشیدی و برای همین احترام زیادی برات قائلم و دوست ندارم درگیر یه بلای دیگه بشی اما من ته و توی قضیه را درآوردم، اون خانمی که همراه یاسر بود ساکن این مجتمع هست و سر و سری با یاسر داره...
حرفهای حمیده مثل پتک روی سرم کوبیده میشد و سراسیمه میان حرفش دویدم و گفتم: بیا بریم در خونه اش...
حمیده قبول مرد و رفتیم اون سمت ساختمان و دکمه ی زنگی را که متعلق به آپارتمان مورد نظر بود فشار دادم
هر چی زنگ زدم کسی در را باز نکرد.
به پیشنهاد حمیده، رفتیم توی همون طبقه که طبقه ی چهارم بود
زنگ در خونه را زدیم باز کسی در را باز نکرد
برای همین به سمت در خانه ی همسایه شان که چسپیده به اون بود رفتم و زنگ در را زدم و خیلی زود پیرزنی در را باز کرد و تا ما را دید با تعجب نگاهی به ما کرد
من رفتم جلو، وجودم پر از استرس بود، سلامی کردم و همانطور که لبخند میزدم گفتم...
۹۸
رو به پیرزنی که متعجبانه به من چشم دوخته بود گفتم: سلام خانم ببخشید من با این همسایه کناریتون کار دارم اما هر چی زنگ میزنم انگار نیستن خونه...
پیرزن سری تکان داد و گفت: آره نیستن چون یکهفته ای هست رفتن از اینجا..
نگاهم به نگاه حمیده افتاد که با اشاره ای نامحسوس به من می فهماند که کار از بیخ و بن خراب است.
من که نمی خواستم اعتمادم را به یاسر از دست بدم با حالتی دستپاچه گفتم: به من گفتن این واحد مال یه آقا هست که خارج نشینه و چند وقتی خواهرش اومده اینجا...
پیرزن که انگار حوصله شنیدن حرفهای من را نداشت همانطور که در نیمه باز را می بست گفت: آره همینی که شما میگین درسته، صاحبش خارجه و یه مدت خواهرش اومده بود که رفت.
در این لحظه حمیده که تا اون موقع فقط شنونده بود جلو آمد و گفت: اما حاج خانم من خودم پرس و جو کردم و متوجه شدم چندین ماهه که اینجا...پیرزن بدون اینکه به حمیده اجازه بدهد که حرفش را کامل کند داخل خانه شد و در را بست و حرفی نامفهوم زیر لب زد که متوجه منظورش نشدم.
حمیده آه کوتاهی کشید و شانه ای بالا انداخت و گفت: ببین مشخص بود که پیرزنه را پخته بودن،اولش انگار یادش نبود که دروغایی بهش گفته بودن را بگه واقعیت را گفت اما وقتی تو حرفهای یاسر را بهش تحویل دادی، دقیقا همونی را گفت که اونا می خواستند.
انگار من با خودم و عالم و آدم و واقعیت لج کرده بودم سرم را تند تند به دو طرف تکان دادم و گفتم: نه امکان نداره، یاسر به من خیانت نمی کنه، اصلا جایی برای خیانت نیست، به چه علت باید این کار را کنه؟! من که توی هیچ زمینه ای براش کم نمی گذارم
حمیده که زنی باهوش بود و خوب احساسات منو درک می کرد اما می خواست واقعیت را آنچنان که هست من بپذیرم گفت: ببین ملیحه جان، من به خاطر اینکه دوستت دارم، واقعیت را که بر علیه پسر عموی خودم هست به تو گفتم، حالا تو هی بخوای امید الکی به خودت بدی، چیزی را عوض نمی کنه، اگر می خوای اوضاعت تغییر کنه باید واقعیت را بپذیری و بعد به نحوی شوهرت را از این مهلکه ای که درش فرو رفته بیرون بکشی...همین
نمی دونستم چکار کنم اما من تا با چشم خودم نمی دیدم، نمی تونستم بپذیرم که این حرفها درسته و تخیل و حدس و گمان نیست تا اینکه
۹۹
روزها می گذشت، من در ظاهر عادی بودم اما از درون مثل مرغ سرکنده بی قراره بی قرار بودم.
تا اینکه زمان گذشت و رسید به سالگرد ازدواجمان، مثل همیشه دم دم های عصر بود
چون شب سالگرد ازدواجمون بود من از صبح برنامه داشتم و رفتم آرایشگاه و کلی به خودم رسیدم.
صدای چرخش کلید توی در که بلند شد، دستی به موهای نرم و بلندم که مثل آبشار دو طرف شانه هام ریخته بودم و با رنگ طلایی درخشان، به صورتم میومد، خودم را جلوی در رسوندم.
در که باز شد با لبخند سلام کردم و دست بردم جلو تا کت یاسر را از تنش دربیارم و آویزون کنم
یاسر با لحن خسته ای جواب سلامم را داد و اصلا هیچتوجهی به من که اینهمه به خاطر اون خودم رسیده بودم نکرد
با خودم گفتم احتمالا از بس کار داشته یادش رفته سالگرد ازدواجمون هست
هم ناراحت شدم که یادش رفته هم خوشحال بودم که می تونم سورپرایزش کنم.
یاسر بدون اینکه متوجه بوهای لذیذ غذا بشه، غذاهایی که دوست داشت، به سمت اتاق رفت و داخل شد و در را بست.
تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم
کت یاسر را داخل کمد جالباسی جلوی در گذاشتم و به طرف اتاق رفتم.
فکر می کردم یاسر از خستگی روی تخت دراز کشیده،اما تا داخل اتاق شدم دیدم در کمد لباس را باز کرده و مشغول عوض کردن لباس هاش هست، یعنی دوباره لباس بیرونی می پوشید اما لباس های اتو کشیده و مرتبی تنش می کرد.
با تعجب به حرکاتش چشم دوختم و گفتم: یاسر! الان از بیرون اومدی باز کجا می خوای بری؟!
یاسر بدون اینکه بهم نگاهی کنه گفت: باید برم شهرستان، فردا چند تا کارگر را باید بیارم تهران، سرم خیلی شلوغه...
کلا وا رفتم، این چی می گفت، حتما یادش نبوده دیگه
رفتم کنارش ایستادم
می خواست کت کرم رنگ را تنش کنه که کت را گرفتم و همانطور که چشمک میزدم گفتم: امشب نمی تونی بری آقای من!!!
یاسر یک تای ابروش را بالا داد و نگاهم کرد، نگاهش سرد بود، هنوز هم متوجه آرایش من نشده بود و گفت...
۱۰۰
یاسر خیلی بی احساس گفت: چرا نمی تونم برم؟! تو می خوای جلوی منو بگیری؟!
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: من از صبح خیلی زحمت کشیدم برای امشب، واقعا توقع نداشتم که شب سالگرد ازدواجمون یادت رفته باشه
امشب هم یه دورهمی کوچولو با بچه ها داشته باشیم و فردا هم به یاد اون دوران اول ازدواجمون که هیچ وقت ماه عسل نرفتین، یه سفر چند روزه بریم یه جا...دو تایی...من و تو...
یاسر با این حرف من جا خورد، انگار توقع نداشت همچی پیشنهادی بدم و گفت: اولا با اینکه کلی دغدغه دارم اما یادم بود سالگرد ازدواجمون هست ولی خانم کار دارم، کلی کار رو سرم ریخته باید برم شهرستان، کارگرها منتظرن، صبح کسی نیست بیارتشون، من که نمی تونم خودخواهانه عمل کنم
با ناامیدی نگاهش کردم و گفتم: یاااسر...همین یه بار، به خاطر من، زنگ بزن به کارگرها بهشون بگو چند روزی نیستی، اصلا مرخصیشون بده و بعد گردنم را کج کردم و ادامه دادم: یاسر..جون ملیحه نه نگو
یاسر لبه ی تخت نشست و پاش را انداخت روی پای دیگه اش و همانطور که تند تند پای چپش را تکون میداد گفت: گفتم نمیشه، مردم که مسخره ی من و تو نیستن، حالا آیه از آسمون نازل نشده که همین امشب جشن بگیری و فردا بریم سفر، خوب چند روز این برنامه ات را به تعویق بنداز فهمیدی؟!
وقتی یاسر اینجور می گفت من مطمئن می شدم که دیگه راه نداره و هر چی اصرار کنم بدتر می شه...
اما طرز حرف زدن یاسر فرق می کرد، انگار از کس دیگه ای دستور گرفته بود و همه اش یه حسی به من می گفت که یک نفر مخصوصا می خواد که یاسر امشب از من دور باشه، نمی دونم این افکار چرا به ذهنم خطور می کرد، شاید یاسر هم تقصیری نداشت و نفر سومی وجود نداشت و تمام این افکار برمی گشت به اتفاقات قبلی...
خلاصه خیلی مشکوک شده بودم، باید کاری می کردم، باید به طریقی یک بار برای همیشه این تخم شک را از دلم بیرون می ریختم یا این وری یا اون وری
برای همین گفتم: لااقل یه بشقاب غذا بخور، کلی برای غذا زحمت کشیدم.
یاسر سری تکان داد وگفت: تا من یک سری وسایل را آماده میکنم یه ظرف غذا بکش، اما فقط چند تا قاشق، چون سیرم و برای اینکه دستت را کوتاه نکنم میخوام بخورم...
باشه ای گفتم و با عجله از اتاق بیرون زدم
باید نقشه ی توی ذهنم را عملی می کردم.
۱۰۱
در اتاق را بستم که مطمئن بشم یاسر هر وقت خواست بیرون بیاد صدا دستگیره را بشنوم و به جای اینکه به سمت آشپزخونه برم، به سمت اتاق محمد جواد که یه گوشی تلفن اونجا بود رفتم.
داخل اتاق شدم در را بستم و خودم را به تلفن رسوندم و تند تند شماره اسما خانم را گرفتم
اسما تعلیم رانندگی داشت و من از زمانی که گواهی نامه گرفته بودم باهاش رفیق شده بودم، محل کارش هم نزدیک خانه ی ما بود.
شماره محل کارش را گرفتم و دعا دعا می کردم که گوشی را برداره یه زنگ دو زنگ...دیگه ناامید شده بودم که صدای خسته اسما توی گوشی پیچید: جانم بفرمایید...
با عجله و صدای لرزان گفتم: سلام عزیزم، ملیحه هستم، یه کار فوری فوتی دارم، خواهش می کنم برام انجامش بده
اسما با تعجبی در صداش گفت: سلام ملیحه جان! امر بفرما، شانس آوردی داشتم در را میبستم، چی شده؟!
خیلی خلاصه قضیه را براش گفتم و گفتم که به یاسر مشکوک شدم و ازش خواستم تا جلوی ساختمان ما باشه و به محض اینکه یاسر از خونه بیرون زد اونو تعقیب کنه و بهش تاکید کردم که اگر دید یاسر وارد بزرگراه خروجی شهر شد دیگه دست از تعقیب برداره و اگر جایی دیگه ای رفت تا رسیدن به مقصدش تعقیبش کنه
اسما چشمی گفت و همزمان با قطع کردن گوشی صدای یاسر از توی هال به گوشم رسید: پس کو این ظرف غذا...اصلا نمی خوام...
با شتاب بیرون رفتم، باید یاسر را چند دقیقه معطل می کردم تا اسما خودش را برسونه
پس رفتم بیرون و گفتم: چشم چشم...بیا توی آشپزخونه همینجا و صندلی بشین تا برات بکشم.
یاسر کتش را روی دستش انداخت و گفت اصلا نمی خوام
باید فیلم بازی می کردم پس مثل دختر بچه ای بهش آویزون شدم و ...
۱۰۲
دستش را گرفتم و گفتم: یه لحظه وایستا یاسر، تورو خدا، من کلی زحمت کشیدم...
یاسر که انگار چاره دیگه ای نداشت و اگر میرفت تصویر بدی توی ذهن من می موند، از روی ناچاری باشه ای گفت و داخل آشپزخونه شد و همانطور که می نشست گفت: باشه،فقط زود باش و کم هم بکش، وقت ندارم...
این حرکات یاسر عجیب بود، آخه اینهمه عجله برای کسی که کارش دست خودشه و از طرفی بهانه ی کارگرها هم میاورد و کارگرها را فردا صبح باید میرسوند، خیلی مشکوک بود.
با طمأنینه مشغول کشیدن غذا شدم و کاملا متوجه بودم که یاسر خیره به حرکات من هست و یک جوری از اینهمه آرامش و کند کاری لجش گرفته...
دو تا قاشق که کشیدم گفت: بسه...
غذا را گذاشتم جلوش و خودمم نشستم روبه روش و همانطور که دستم را زیر چونه ام زده بودم و بهش نگاه می کردم آه کوتاهی کشیدم و گفتم: تو حتی متوجه نشدی رنگ موهام تغییر کرده و کلی هم به خاطر تو آرایش کردم...
یاسر سرش را از روی ظرف بالا گرفت و نگاهم کرد، انگار تازه چهره ی منو میدید، لبخندی زد و گفت: تو همیشه خوشگلی چون خوشگلی من نمی تونم تشخیص بدم که کی رفتی آرایشگاه و بعد با دقت بیشتری بهم نگاه کرد و ادامه داد: اما رنگ موهات خیلی بهت میاد، خوشحال زن زیبا و فهیم و عزیزی مثل تو دارم و بعد قاشق را روی ظرف گذاشت و دستش را به سمت دستم دراز کرد، دستم را گرفت و گفت: هدیه ی امروزت محفوظه، اون سفر هم میریم، من و تو...هر کجا که تو بخوای عزیزم، فقط امروز منو ببخش مجبورم برم اما در عوض برگشتم درست حسابی برات جبران می کنم.
وقتی یاسر اینجور می گفت و طوری حرف میزد که صادق ترین آدم روی زمین هست، دوباره عذاب وجدانم می گرفت و با خودم میگفتم نکنه من اشتباه کردم و به خودم قول دادم نتیجه این تعقیب مشخص شد و بیگناهی یاسر ثابت شد، هیچ وقت دیگه تحت هیچ شرایطی به عشقش و حرفاش شک نکنم
بعد از گذشت یک ربع بیست دقیقه یاسر از جاش بلند شد، الان مطمئن بودم اسما جلوی در منتظرش هست، پس با روی باز تا دم در باهاش رفتم و خودم کتش را روی شانه اش انداختم و بدرقه اش کردم.
یاسر رفت و دل من مثل سیر و سرکه می جوشید.
مدام طول و عرض هال را بی هدف میرفتم و گاهی جلوی پنجره ی بزرگ هال که رو به فضای سبز پشت ساختمان باز می شد می ایستادم و از این بالا به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره می شدم.
یک ساعتی از رفتن یاسر گذشت، کنار تلفن بودم و مدام شماره دفتر کار اسما را می گرفتم، چون اسما موبایل نداشت، اصلا اونموقع هر کسی گوشی تلفن همراه نداشت، اونایی که وضع اقتصادیشون خیلی خوب بود داشتن و به نوعی یه گوشی تلفن همراه، نشان دهنده ی تمکن مالی طرف بود.
گوشی تلفن از دستم نمی افتاد، زنگ روی زنگ، آخه با اسما قرار گذاشتیم از تعقیب و گریز که برگشت، به دفترش زنگ بزنم.
۱۰۳
بالاخره بعد از گذشت نزدیک دو ساعت از رفتن یاسر، اسما گوشی دفتر را جواب داد.
تا صداش را شنیدم، قلبم به لرزش افتاد دوست نداشتم خبر بدی بشنوم ، دلم می خواست اسما بگه رفتیم و شوهرت از شهر خارج شد.
صدای اسما که نفس نفس میزد توی گوشی پیچید وگفت: سلام ملیحه، الان رسیدم، داشتم قفل در را باز می کردم که صدای تلفن را شنیدم و شک نداشتم که تو هستی...
با استرس گفتم چی شد؟ یاسر از شهر بیرون زد؟
اسما آه کوتاهی کشید و گفت: اگر از شهر بیرون رفته بود که اینقدر طول نمیکشید...
دیگه تا ته قضیه را خوندم، می بایست خودم را کنترل کنم و از طرفی این محبت اسما را جبران کنم برای همین گفتم، اسما جان، همونجا باش من میام دفتر از اونجا با هم بریم رستورانی جایی و برام تعریف کن
اسما نفس کوتاهی کشید و گفت: باشه، اما من با فروزنده رفتم، یعنی گفتم یکی دیگه هم کنارم باشه و مجبور شدم موضوع را براش بگم ببخشید...
فروزنده دوست مشترک من و اسما بود که تقریبا از همه ی اسرار زندگی هم باخبر بودیم.
سری تکان دادم و گفتم: اشکال نداره فروزنده هم خواهر ماست، چیزی از هم پنهان نداریم پس با فروزنده میریم و با زدن این حرف گوشی را قطع کردم و به طرف اتاق رفتم تا لباس های بیرونی ام را بپوشم.
خوشبختانه بچه ها نبودن و من نمی بایست برای کسی توضیح بدم که چه اتفاقی افتاده
تند تند لباس هام را پوشیدم و اومدم از خونه بیام بیرون، چهره خودم را توی آینه کمد کنار در نگاه کردم، واقعا از زیبایی چیزی کم نداشتم، آخه یاسر برای چی با من این کار را کرد، اما نمی بایست خودم را بشکنم، باید محکم بودم،هنوز امید داشتم موضوع اونجوری نباشه که من فکر می کنم.
دست بردم سوئیچ ماشین خودم را بردارم که چشمم افتاد به سوئیچ یدک ماشین یاسر، بدون اینکه بدونم چرا، سپییچ ماشین یاسر هم برداشتم، انگار یک نیرویی میگفت اینم بردار.
از خونه خارج شدم و خودم را به ماشین رسوندم و خیلی زود جلوی دفتر کار اسما توقف کردم.
اسما و فروزنده جلوی در منتظر بودند و به اسما اشاره کردم که ماشینش را همینجا بگذاره و با ماشین من بریم، اونم قبول کرد.
اسما و فروزنده سوار ماشین شدند
اسما جلو بود و فروزنده عقب و اسما شروع به تعریف کردن نمود.
۱۰۴
اسما گفت: ببین خواهر جان اول ماشین را یک جا نگه دار...
با تعجب گفتم: داشتی تعریف می کردی، چرا نگه دارم؟!
اسما گفت: وقتی میگم نگه دار، بگو چشم
گوشه ی خیابان نگه داشتم و اسما بهم گفت پیاده شم و جامون را عوض کنیم، انگار می خواست خودش رانندگی کنه
پیاده شد و منم پیاده شدم، جامون را عوض کردیم.
اسما پشت فرمون نشست و گفت: حالا من میبرمت جایی که الان شوهرت هست، ولی واقعا من فکر نمی کردم که این آقا اهل خیانت باشه ولی انگار هست و من از تو میخوام خودت را کنترل کنی...
من که خیلی خونسرد نشسته بودم، لبخندی زدم و گفتم: مگه به نظرت من الان آشفته ام؟! من آرومم خیالت راحت..
اسما که از اینهمه خونسردی من متعجب شده بود با اشاره به فروزنده گفت: خوش به حال ملیحه، چقدر روی اعصابش تسلط داره اگر کسی به من همچی خبری میداد الان سکته را زده بودم.
اسما در حین اینکه حرف میزد رانندگی هم میکرد، حس کردم که راهی میره آشناست، خیره شدم به خیابان و بعد اشاره کردم گفتم شما قصد رفتن به فلان خیابان را دارین؟!
اسما چشمهایش را ریز کرد و همانطور که سری تکان میداد گفت: اون خیابون نه، یه جایی نزدیک اون خیابون، چطور مگه؟!
گفتم آخه دفتر کار یاسر اونجاست...
اسما گفت: آهان پس همین بود، چون شوهرت وقتی از خونه بیرون اومد یک راست رفت دفتر کارش، یک ساعتی اونجا موند و بعد حرکت کرد سمت یه خونه...
با شنیدن این حرف، دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن، اما سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم و با آرامش گفتم: خونه ای که رفت نزدیک همین دفتر کارش بود؟! بعدم شاید خونه ی همکاری کسی بوده، شاید شما دارین اشتباه می کنین...
فروزنده از پشت سر زد روی شانه ام و گفت: ملیحه اینقدر خوش خیال نباش
همه چی رو شده اما تو هنوزم اصرار داری که هیچی نشده...
۱۰۵
آه کوتاهی کشیدم و چیزی نگفتم،فروزنده و اسما هم ساکت شدند، انگار توی این شرایط میفهمیدند که سکوت کمی آرامبخش هست برام
بالاخره در شرکت رسیدیم و هر سه تامون با هم به در شرکت اشاره کردیم و بعد از جلوی اون گذشت و صد متر جلوتر وارد خیابان بعدی شد و بعد از گذشتن از سه تا کوچه وارد کوچه چهارم شد و ماشین را توی تاریکی پارک کرد و به ساختمان روبه رو که فاصله ی چندانی باهامون نداشت و یک مجتمع قدیمی ساز بود اشاره کرد و گفت: شوهرتون اینجا رفتن...
بی آنکه اسما بگه خودم متوجه شدم که یاسر اونجاست، چون پارکینگ ماشین ها مشخص بود و از قضا ماشین یاسر جایی پارک شده بود که از بیرون دیده میشد و انگار داشت به من دهن کجی می کرد.
آه کوتاهی کشیدم و گفتم: عجب! پس اینهمه عجله داشت که به اینجا برسه، شما پیاده هم شدین؟!
متوجه نشدین که کلید داشت یا در را براش باز کردن؟!
من هنوز هم دوست داشتم که باور نکنم یاسر خیانت کرده، می خواستم کسی بیاد و بگه یاسر برای کار اینجاست که صدای فروزنده رشته ی افکارم را پاره کرد و گفت: با کلید باز کرد اونم با یه سناریوی جالب...
روم را به عقب کردم و گفتم: چه سناریویی...
اسما گفت: همین جا که الان ایستادیم، ما پناه گرفته بودیم، شوهرت از ماشین پیاده شد، موبایلش را در آورد و زنگ زد و بعد از چند دقیقه اون پنجره ی سمت راستی که پرده صورتی رنگ داره باز شد و یه خانم از اونجا یه دسته کلید پرت کرد پایین و آقای شما هم کلید را برداشت و مثل یک مردخونه وارد ساختمان شد...
قلبم بهم فشرده شد، دیگه معلوم شد که یاسر خیانتکاره، چرا که توی اون فاصله ای که اسما در تعقیب یاسر بود، من به موبایل یاسر زنگ زدم و اصرار کردم که اگر میشه سفر امشب را کنسل کنه و برگرده خونه و یاسر با چرب زبانی همیشگی اش، قربان صدقه من رفت و گفت الان توی راهه و از تهران خارج شده...
حالا با شنیدن این حرفا و دیدن ماشین یاسر توی پارکینگ این خونه، دیگه همه چی جلوم رنگ باخت، یاسر برام به یه مرد دروغگو و هوس باز تبدیل شده بود، نفسم را آروم بیرون دادم، من نمی بایست بشکنم...
اسما که انگار منو درک می کرد و می خواست به نوعی همدردی کنه گفت: الان می خوای چکار کنی؟ هر کار که تو بگی همان کار را می کنیم، من و فروزنده تا آخرش باهات هستیم
نگاه مهربانی به اسما کردم و گفتم..
۱۰۶