بالاخره بعد از گذشت نزدیک دو ساعت از رفتن یاسر، اسما گوشی دفتر را جواب داد.
تا صداش را شنیدم، قلبم به لرزش افتاد دوست نداشتم خبر بدی بشنوم ، دلم می خواست اسما بگه رفتیم و شوهرت از شهر خارج شد.
صدای اسما که نفس نفس میزد توی گوشی پیچید وگفت: سلام ملیحه، الان رسیدم، داشتم قفل در را باز می کردم که صدای تلفن را شنیدم و شک نداشتم که تو هستی...
با استرس گفتم چی شد؟ یاسر از شهر بیرون زد؟
اسما آه کوتاهی کشید و گفت: اگر از شهر بیرون رفته بود که اینقدر طول نمیکشید...
دیگه تا ته قضیه را خوندم، می بایست خودم را کنترل کنم و از طرفی این محبت اسما را جبران کنم برای همین گفتم، اسما جان، همونجا باش من میام دفتر از اونجا با هم بریم رستورانی جایی و برام تعریف کن
اسما نفس کوتاهی کشید و گفت: باشه، اما من با فروزنده رفتم، یعنی گفتم یکی دیگه هم کنارم باشه و مجبور شدم موضوع را براش بگم ببخشید...
فروزنده دوست مشترک من و اسما بود که تقریبا از همه ی اسرار زندگی هم باخبر بودیم.
سری تکان دادم و گفتم: اشکال نداره فروزنده هم خواهر ماست، چیزی از هم پنهان نداریم پس با فروزنده میریم و با زدن این حرف گوشی را قطع کردم و به طرف اتاق رفتم تا لباس های بیرونی ام را بپوشم.
خوشبختانه بچه ها نبودن و من نمی بایست برای کسی توضیح بدم که چه اتفاقی افتاده
تند تند لباس هام را پوشیدم و اومدم از خونه بیام بیرون، چهره خودم را توی آینه کمد کنار در نگاه کردم، واقعا از زیبایی چیزی کم نداشتم، آخه یاسر برای چی با من این کار را کرد، اما نمی بایست خودم را بشکنم، باید محکم بودم،هنوز امید داشتم موضوع اونجوری نباشه که من فکر می کنم.
دست بردم سوئیچ ماشین خودم را بردارم که چشمم افتاد به سوئیچ یدک ماشین یاسر، بدون اینکه بدونم چرا، سپییچ ماشین یاسر هم برداشتم، انگار یک نیرویی میگفت اینم بردار.
از خونه خارج شدم و خودم را به ماشین رسوندم و خیلی زود جلوی دفتر کار اسما توقف کردم.
اسما و فروزنده جلوی در منتظر بودند و به اسما اشاره کردم که ماشینش را همینجا بگذاره و با ماشین من بریم، اونم قبول کرد.
اسما و فروزنده سوار ماشین شدند
اسما جلو بود و فروزنده عقب و اسما شروع به تعریف کردن نمود.
۱۰۴
اسما گفت: ببین خواهر جان اول ماشین را یک جا نگه دار...
با تعجب گفتم: داشتی تعریف می کردی، چرا نگه دارم؟!
اسما گفت: وقتی میگم نگه دار، بگو چشم
گوشه ی خیابان نگه داشتم و اسما بهم گفت پیاده شم و جامون را عوض کنیم، انگار می خواست خودش رانندگی کنه
پیاده شد و منم پیاده شدم، جامون را عوض کردیم.
اسما پشت فرمون نشست و گفت: حالا من میبرمت جایی که الان شوهرت هست، ولی واقعا من فکر نمی کردم که این آقا اهل خیانت باشه ولی انگار هست و من از تو میخوام خودت را کنترل کنی...
من که خیلی خونسرد نشسته بودم، لبخندی زدم و گفتم: مگه به نظرت من الان آشفته ام؟! من آرومم خیالت راحت..
اسما که از اینهمه خونسردی من متعجب شده بود با اشاره به فروزنده گفت: خوش به حال ملیحه، چقدر روی اعصابش تسلط داره اگر کسی به من همچی خبری میداد الان سکته را زده بودم.
اسما در حین اینکه حرف میزد رانندگی هم میکرد، حس کردم که راهی میره آشناست، خیره شدم به خیابان و بعد اشاره کردم گفتم شما قصد رفتن به فلان خیابان را دارین؟!
اسما چشمهایش را ریز کرد و همانطور که سری تکان میداد گفت: اون خیابون نه، یه جایی نزدیک اون خیابون، چطور مگه؟!
گفتم آخه دفتر کار یاسر اونجاست...
اسما گفت: آهان پس همین بود، چون شوهرت وقتی از خونه بیرون اومد یک راست رفت دفتر کارش، یک ساعتی اونجا موند و بعد حرکت کرد سمت یه خونه...
با شنیدن این حرف، دوباره قلبم شروع کرد به تند تند زدن، اما سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم و با آرامش گفتم: خونه ای که رفت نزدیک همین دفتر کارش بود؟! بعدم شاید خونه ی همکاری کسی بوده، شاید شما دارین اشتباه می کنین...
فروزنده از پشت سر زد روی شانه ام و گفت: ملیحه اینقدر خوش خیال نباش
همه چی رو شده اما تو هنوزم اصرار داری که هیچی نشده...
۱۰۵
آه کوتاهی کشیدم و چیزی نگفتم،فروزنده و اسما هم ساکت شدند، انگار توی این شرایط میفهمیدند که سکوت کمی آرامبخش هست برام
بالاخره در شرکت رسیدیم و هر سه تامون با هم به در شرکت اشاره کردیم و بعد از جلوی اون گذشت و صد متر جلوتر وارد خیابان بعدی شد و بعد از گذشتن از سه تا کوچه وارد کوچه چهارم شد و ماشین را توی تاریکی پارک کرد و به ساختمان روبه رو که فاصله ی چندانی باهامون نداشت و یک مجتمع قدیمی ساز بود اشاره کرد و گفت: شوهرتون اینجا رفتن...
بی آنکه اسما بگه خودم متوجه شدم که یاسر اونجاست، چون پارکینگ ماشین ها مشخص بود و از قضا ماشین یاسر جایی پارک شده بود که از بیرون دیده میشد و انگار داشت به من دهن کجی می کرد.
آه کوتاهی کشیدم و گفتم: عجب! پس اینهمه عجله داشت که به اینجا برسه، شما پیاده هم شدین؟!
متوجه نشدین که کلید داشت یا در را براش باز کردن؟!
من هنوز هم دوست داشتم که باور نکنم یاسر خیانت کرده، می خواستم کسی بیاد و بگه یاسر برای کار اینجاست که صدای فروزنده رشته ی افکارم را پاره کرد و گفت: با کلید باز کرد اونم با یه سناریوی جالب...
روم را به عقب کردم و گفتم: چه سناریویی...
اسما گفت: همین جا که الان ایستادیم، ما پناه گرفته بودیم، شوهرت از ماشین پیاده شد، موبایلش را در آورد و زنگ زد و بعد از چند دقیقه اون پنجره ی سمت راستی که پرده صورتی رنگ داره باز شد و یه خانم از اونجا یه دسته کلید پرت کرد پایین و آقای شما هم کلید را برداشت و مثل یک مردخونه وارد ساختمان شد...
قلبم بهم فشرده شد، دیگه معلوم شد که یاسر خیانتکاره، چرا که توی اون فاصله ای که اسما در تعقیب یاسر بود، من به موبایل یاسر زنگ زدم و اصرار کردم که اگر میشه سفر امشب را کنسل کنه و برگرده خونه و یاسر با چرب زبانی همیشگی اش، قربان صدقه من رفت و گفت الان توی راهه و از تهران خارج شده...
حالا با شنیدن این حرفا و دیدن ماشین یاسر توی پارکینگ این خونه، دیگه همه چی جلوم رنگ باخت، یاسر برام به یه مرد دروغگو و هوس باز تبدیل شده بود، نفسم را آروم بیرون دادم، من نمی بایست بشکنم...
اسما که انگار منو درک می کرد و می خواست به نوعی همدردی کنه گفت: الان می خوای چکار کنی؟ هر کار که تو بگی همان کار را می کنیم، من و فروزنده تا آخرش باهات هستیم
نگاه مهربانی به اسما کردم و گفتم..
۱۰۶
گفتم: من الان می خوام سه تایی بریم یه رستوران ....همین
فروزنده و اسما با تعجب نگاهم کردند و فکر می کردند من دارم شوخی می کنم، اما واقعا جدی بودم و من نمی خواستم بشکنم حتی جلوی صمیمی ترین دوستانم...
اسما دوباره راننده شد و به پیشنهاد من به سمت همان رستوران همیشگی که با هم می رفتیم، رفت.
اسما آهسته و با طمأنینه حرکت می کرد و فروزنده مدام شوخی می کرد که حال و هوای ماشین ساکت و ناراحت کننده نباشه و منم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده با اونها همداستان شده بودم.
به رستوران رسیدیم و مثل همیشه چلوکباب برگ سفارش دادیم و پیش چشمان متعجب اسما و فروزنده، با اشتهای کانل غذا را خوردم، البته فقط می خواستم ظاهرم را حفظ کنم، من زن محکمی بودم و به راحتی ها نمی بایست جا بزنم.
وقتی خواستیم از رستوران بیرون بیایم، اسما گفت: چقدر خونسرد و محکم هستی ملیحه جان، من اگر بودم تا الان اندازه ی یک دبه ی بزرگ اشک ریخته بودم و شاید یه بلایی هم سرم می آمد...
لبخندی زدم و گفتم: خواهر جان! من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم...
بالاخره نزدیک نیمه شب به خانه رسیدم، بچه ها غذاشون را خورده بودند و انگار خواب بودند و منم بدون اینکه سر وصدایی ایجاد کنم وارد اتاقم شدم.
چشمم به سرویس خواب و لباس های خودم که کنار لباس های یاسر بود افتاد، دیگه طاقتم طاق شده بود، توی اتاق کسی غیر از من نبود
خودم را روی تخت انداختم و سرم را توی متکا فرو کردم تا صدایم خفه شود و به گوش کسی نرسد و شروع کردم به گریه کردن...
گریه کردم، اشک ریختم، هق هق کردم اما نگذاشتم کسی از حال درونی ام با خبر بشود.
اون شب با تمام سختی و مصیبت و ناراحتی اش به صبح رسید و فردا صبح وقتی عکس خودم را توی آینه روبه رو دیدم، خودم را نشناختم، چشمهام اندازه دو تا گردو بزرگ شده بود،ترجیح دادم با این حال و روز جلوی بچه ها ظاهر نشم و دوباره به اتاقم برگشتم و خودم را توی تخت انداختم و پتو را بالا کشیدم
۱۰۷
هدایت شده از 🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
ble.ir/join/D3XHwcgFnk
عزیزان داستان زهر وفا
در کانال بله
جلوتره
کسی خاست عضو بشه
بخونه
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•تو میایی و همه دنیا با صفا میشه
•تو میایی و دلم وا میشه
#حاج_محمود_کریمی
#ولادت_امام_زمان_عج
بچه ها یکی یکی سرکی داخل اتاق کشیدند و به خیال اینکه من از خستگی خواب افتادم بدون اینکه من را بیدار کنند که هر کدام به دنبال کار خودشان رفتند.
خانه که خلوت شد، از جا بلند شدم، ساعت حدود ۸:۳۰ صبح بود، به سمت گوشی داخل هال رفتم، با دستان لرزان گوشی را برداشتم و شماره یاسر را گرفتم.
صدای شاد و شنگول یاسر توی گوشی پیچید، سلام سلام خانم خانما....سالگرد ازدواجمون مبارک، خیلی دلم می خواست الان پیشت باشم، قول میدم بعدا جبران کنم.
وقتی یاسر اینجور حرف میزد ازش متنفر میشدم، آروم گفتم: سلام،کجایی؟!
یاسر گفت:می خوای کجا باشم خوشگل خانم؟! شهرستانم، کارگرها را بردم یه شهرستان دیگه پروژه ای برداشتم که یکهفته ای طول میکشه...
با صدای لرزان گفتم: یعنی یک هفته نمیای؟ مگه قرار نشد که کارگرها را بیاری تهران؟!
یاسر گفت: دیگه این پروژه پول خوبی توش بود، گفتم اول اینو انجام بدم از دستم نپره...
آه کوتاهی کشیدم و گفتم: خوب که اینطور...
یاسر با هیجانی توی صداش گفت: ناراحت شدی خانمم؟!عزیز دلم، من زود میام، الانم اینقدر جون می کنم به خاطر شماست دیگه، ان شاالله برگشتم جبران می کنم فدات شم...
از حرفهای ریاکارانه اش حالم بهم می خورد،اصلا دوست نداشتم صداش را بشنوم و برای همین با باشه ای کوتاه تلفن را قطع کردم.
درست یکهفته یاسر نبود، یک بار به دفتر کارش رفتم و متوجه شدم واقعا رفته شهرستان حالا کی رفته بود؟! خدامیدونه...
بعد از یک هفته ، سرشب اومد خونه و غذایی باهم خوردیم و گفت: فردا هم باید بره شهرستان، تعجب کرده بودم چون هروقت که میرفت شهرستان،بعدش یکهفته ده روزی داخل تهران میموند و بعد از گذشت ده روز میرفت اما الان نیومده دوباره می گفت می خوام برم...
منم اعتراضی نکردم اما نقشه ای توی ذهنم بود،باید میفهمیدم که اون کسی یاسر را درگیر خودش کرده کی بوده...یک بار شک کردم رؤیا باشه، اما رؤیا چون همکار یاسر بود می تونست هرکجا همراهش بره، شاید رؤیا نبود و البته رویا خیلی زشت و بی ریخت بود و تقریبا محاسن آنچنانی نداشت که بتونه یک مردی مثل یاسر را جذب خودش کنه...
من باید با یه نقشه حساب شده پیش میرفتم و یک هفته بود روی این نقشه فکر کرده بودم
۱۰۸
صبح روز بعد یاسر رفت سرکار، میدونستم که میره شرکت، پس لزومی نداشت که تعقیبش کنم دیگه میدونستم برای نهار هم نمیاد چون جلوتر اعلام کرده بود میره شهرستان و تاکید کرده بود تا سرشب توی دفتر کار داره، منم طوری وانمود کردم که حرفش را قبول کردم و جای شک و شبهه ای برام نیست.
شب شام را آماده کردم، محمد جواد که خانه ی نامزدش بود و به دوتا پسرا گفتم که خودشون شام را بخورن، گفتم بیرون کار دارم
چون گاهی اوقات با خانم های هم سن خودم دورهمی زنانه می گرفتیم، بچه ها فکر می کردن که بازم یه دورهمی هست و پرس و جویی نکردن.
لباس پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم، سوییچ یدک ماشین یاسر از اون شب ماجرای تعقیب توی ماشینم بود.
حالا آدرس اون خونه ی کذایی را توی ذهنم مثل روز روشن داشتم و پام را روی گاز محکم فشار می دادم و به پیش می رفتم، خیره به نقطه ای نامعلوم در تاریکی بیرون ماشین بودم و پیش می رفتم.
نمی دانم چرا باز هم می خواستم به خود دروغ بگم و دوباره امید واهی بدم که الان میرم اونجا خبری از یاسر نیست و اصلا هر چه اسما و فروزنده دیدن یه اشتباه بوده است.
بالاخره به مقصد رسیدم و توی تاریکی درست همونجایی که سری قبل با دوستام اومده بودم پارک کردم
سعی می کردم نگاهم را از پارکینگ اون خونه بدزدم، وقتی مستقر شدم سرم را بالا گرفتم و باز ماشین یاسر را دیدم که انگار خیره به من بود و داشت می گفت از اینجا برو..
اما باید کار را تموم می کردم، باید می فهمیدم اون خانم کیه و کدام واحد هست، روم نمیشد از این قضایا به برادر و خواهرهام بگم، آخه مثل تفرسربالا بود، بعد از اینهمه زندگی، پس باید خودم مساله را به نحوی حل می کردم.
از ماشین پیاده شدم و قبل از پیاده شدن سؤیچ یدک ماشین یاسر را برداشتم و کمی جلوتر، پشت دیوار خانه ی همسایه شان پناه گرفتم و دزدگیر ماشین را زدم
ماشین بی امان صدا میداد منم یک ریز روی دزدگیر می زدم، انگار دوست داشتم ناله و صدای اعتراض من از حلقوم این ماشین بیرون بیاد...اینقدر دزدگیر را زدم که همسایه ها یکی یکی از خانه بیرون آمدند و هنوز خبری از یاسر نبود که...
۱۰۹
در همین حین یه زن و شوهر میانسال پایین آمدند و شوهره نگاهی به ماشین کرد و گفت: آهان این ماشین همسایه ی ماست و با زدن این حرف داخل ساختمان شد و خیلی زود یاسر و با یک خانم که پشتش به من بود بیرون آمدند.
یاسر دکمه ی دزدگیر را فشار داد و گفت: به نظرم دزدگیر ماشین خراب شده
من توی تاریکی بودم و اما نزدیکشان بودم و به راحتی صداشون را میشنیدم،خانمی که همراه یاسر پایین آمده بود پشتش به من بود و من بی صبرانه منتظر بودم که به نحوی صورتش را ببینم که در همین حین پیرزنی مسن و البته موجه به جمعشان پیوست و آن خانم خودش را کنار یاسر کشید و من نمیرخش را دیدم...
قلبم به شدت به تپش افتاد، اصلا باورم نمیشد، این رؤیا بود، همان گربه ی خانگی بی چشم و رویی که من محبت زیادی در حقش داشتم
دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدایم بالا نیاید اما دوست داشتم هر چه که حرف بد هست نصیب یاسر و رویا کنم.
دلم می خواست باور کنم که یاسر به عنوان همکار به خانه رویا آمده، اما این فکر خیلی رؤیایی و خوش بینانه بود و در همین افکار بودم که رؤیا دست یاسر را چسپید و در حالیکه آدم فکر می کرد یک زوج عاشق را میبیند با هم داخل ساختمان شدند
زوجی که شوهر جای پدر اون خانم را داشت
رؤیا سه سالی از محمد جواد بزرگتر بود،جای بچه یاسر را داشت و از طرفی ظاهر و قیافه زشتی داشت و من باورم نمیشد که یاسر بعد از سالها زندگی همچی زنی را به من ترجیح داده و به عنوان هووی من با او زندگی مخفیانه و شاید عاشقانه دارد.
حالا می فهمیدم معنای مار در آستین پرورش دادن چیست
رویا مار خوش خط و خالی بود که خودش را وارد زندگی من کرد انگار می خواست زندگی مرا کن فیکون کند.
جمعیت متفرق شد و حالا من مانده بودم با یک عالمه دلخوری و غصه در تاریکی قیرگون شب....
حالا که مطمئن شده بودم دیگه ماندن آنجا فایده ای نداشت.
سوار ماشین شدم و برگشتم خانه، باید کاری می کردم، دوست نداشتم آبروی یاسر را ببرم و از طرفی میخواستم بهش بفهمانم که من از همه چی باخبرم و البته باید کسی هم شاهد تمام این امور بود، اما کی؟!
محمد جواد؟!
نه نه...بالاخره یاسر پدرش بود و نمی خواستم رویش توی روی پدرش باز شود.
ذهنم درگیر بود، اما باید حساب شده گام برمی داشتم
شب تا صبح به این موضوع فکر کردم تا اینکه...
۱۱۰
یه فکری به ذهنم رسید، من نمی بایست اجازه بدم که این موضوع به گوش خانواده و داداشام برسه، باید خودم وارد گود میشدم.
صبح زود بیدار شدم، بعد از اینکه بچه ها هر کدام پی کار خودشان رفتند به سمیرا خواهر کوچک یاسر زنگ زدم، به نظرم بهترین کار این بود که یکی از اعضای خانواده یاسر را در جریان امور قرار میدادم تا بفهمند یاسر چطوری جواب محبت های منو داده
خانواده همسرم سمیرا و سهیلا بعد از گذشت مدتها از ازدواج من و یاسر متوجه اشتباهشون شده بودند، خصوصا سمیرا از زمانی که ازدواج کرده بود، تازه میفهمید من چه گنجی براشون بودم و حالا به من محبت داشتند.
گوشی زنگ می خورد و با سومین زنگ صدای نازک و بچگانه دختر کوچک سمیرا در گوشی پیچید و گفت: الووو
لبخندی زدم وگفتم: سلام وروجک، صبح به این زودی پا شدی خوب بگیر بخواب...
نازی با همون لحن بچگانه گفت: سلام زن دایی...مامانم گفته امروز میبرتم خونه عزیز جون، برای همین زود بیدار شدم.
گفتم: آفرین به تو و مامانت، حالا گوشی را بده مامان...
چند دقیقه بعد سمیرا از اونطرف خط گفت: سلام ملیحه جان! چی شده اینوقت صبح یاد ما افتادی؟! اتفاقا امروز می خواستم بیام خونه تان ولی گفتم برم مامان هم بردارم و باهم بیایم..
انگار باز حکیمه خانم هوس مهمونی به سرش زده بود، آروم گفتم: منزل خودتونه، اما من امروز یه کار خصوصی با خودت دارم، اگر امکان داره تنها بیا خونه ما تا از اینجا با هم جایی بریم.
سمیرا با تعجب گفت: اتفاقی افتاده؟! کجا می خوای بریم؟ مشکوک صحبت می کنی...
گفتم: شما بیا بعد برات توضیح میدم از پشت تلفن نمیشه...
سمیرا که کاملا حس کرده بود چیز غیر عادی اتفاق افتاده گفت: باشه باشه، بچه ها را ببرم خونه مادرم و بعدش من تا یک ساعت دیگه اونجام،
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: سلام منم به مامان برسون و گوشی را قطع کردم.
درست یک ساعت بعد سمیرا توی خونه ما بود وخیلی اصرار میکرد تا بگم چی شده، اما من نمی خواستم یکدفعه بگم و بهش گفتم بریم سوار ماشین بشیم تا برات توضیح بدم
سوار ماشین شدیم و من به سمت خونه رویا و یاسر حرکت کردم و هر چه که سمیرا کنجکاوی کرد، باز به نحوی پیچاندمش و چیزی بروز ندادم
و البته اینک بگم یکی از عکس های یاسر را که تازه گرفته بود همرام برداشتم چون نقشه خاصی توی ذهنم بود.
۱۱۱
با سمیرا راه افتادیم، سمیرا با تعجب به من و حرکاتم نگاه می کردم و مدام از من سوال می پرسید، انگار حس کرده بود قضیه ی جدی پیش آمده ومی خواست زودتر سر از همه چی دربیاره...
همانطور که رانندگی می کردم نگاهی به سمیرا کردم و گفتم: می خوام برم یه چیزی بهت نشون بدم، چیزی که شاید برات قابل باور نباشه...
سمیرا که واقعا کنجکاو شده بود گفت: ملیحه چی شده؟! حس می کنم رفتارت یه جور دیگه است...
یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: چه جور؟! من عادی هستم، مگه بی احترامی بهت کردم...
سمیرا سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: به خدا قسم، نه بگی جلوته میگم من پشت سرت هم گفتم که شما بهترین زنی هستید که یاسر می تونست بگیره و یه عروس نمونه هستین که همیشه پشت و پناه برادر من و خانواده بودین و همیشه احترام ما را داشتین،اما چون ناگهانی ازم خواستی بیام یه ذره نگرانم
لبخندی زدم و گفتم: نگران نباش، چیزی نیست، حل میشه و بعد احوال شوهر و بچه هاش را گرفتم.
سمیرا تشکری کرد و من ازش پرسیدم و گفتم: سمیرا! زندگیت با داریوش خوبه؟! مرد خوبی هست؟!
سمیرا که سوال من براش عجیب بود چون من هیچ وقت توی مسائل خصوصی بقیه سرک نمی کشیدم گفت: آره شکر خدا، حالا بعضی وقتا یه اختلاف سلیقه ای پیش میاد که حل میشه و اینم طبیعی هست و توی همه ی زندگی ها هست، داریوش منو خیلی دوست داره و حاضره هر کاری برای من انجام بده، اون حتی منو از بچه هاش هم بیشتر دوست داره
سری تکان دادم و گفتم: خدا را شکر و بعد بهش نگاهی انداختم وگفتم: سمیرا! یه سوال خواهرانه ازت میپرسم، اگر بفهمی داریوش بهت خیانت کرده و با زن دیگه ای در ارتباطه چکار می کنی؟!
یکدفعه دیدم صورتش سرخ شد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: داریوش خیلی بی جا می کنه که بخواد به من خیانت کنه، مگه من چه کوتاهی در حقش کردم، اگر...اگر یه روزی بفهمم که همچی غلطی کرده به خدا در لحظه پرتش می کنم از خونه بیرون و خودمم میرم دنبال کارای طلاقم...
سمیرا یکدفعه متوجه عمق سوال من شد، دستش را گذاشت روی دست منو گفت: ملیحه! تو از چیزی خبر داری؟! اتفاقی افتاده؟! داریوش...داریوش کاری کرده؟! نکنه...نکنه می خوای به من نشون....
و بعد دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: اوه نه...به خدا من خودم را میکشم...من طاقت همچین چیزی ندارم، تو را خدا ملیحه راستش را به من بگو...
آه بلندی کشیدم و گفتم: نه نگران نشو، من فقط ازت سوال کردم تا حست را بدونم، اونی که کار خلاف کرده داریوش نیست، یاسر هست...
سمیرا ناباورانه بهم خیره شده بود و پلک نمیزد، انگار داشت هضم می کرد که چی شنیده و بعد با کلمات بریده بریده گفت: یا..یاسر...ن...نه...نه..امکان نداره...یاسر عاشق تو و بچه هاش هست، تو زن زیبا و نجیبی هستی که همه نوع هنری هم داری، یاسر چیزی کم نداره توی زندگیش که بخواد بره پی زن دیگه ای...حتما....حتما داری اشتباه می کنی...
پام را روی گاز فشار دادم وگفت: حالا داریم با هم میریم ببینیم چی راسته و چی دروغه، ان شاالله من اشتباه کرده باشم
۱۱۲
سمیرا که هنوز تو بهت بود گفت: کجا بریم؟!
سری تکان دادم وگفتم: صبر کن راه زیادی نمونده، یک ربع دیگه به جواب تمام سوالاتت میرسی...
سمیرا هم دیگه حرفی نزد و من در سکوتی وهم انگیز بدون اینکه از احساسات درونم چیزی بروز بدم به سمت خونه ی کذایی یاسر و رؤیا حرکت کردم.
بالاخره رسیدیم، ماشین را اینبار جلوی ساختمان پارک کردم و پیاده شدم و به طرف ساختمان رفتم و سمیرا هم مثل یک آدم آهنی دنبال من حرکت کرد.
زنگ یکی از واحد ها را زدم ، یه زن جواب داد: بله بفرمایید!
نفسم را آروم بیرون دادم و گفتم: ببخشید من از دوستای رؤیا میلانی هستم، متاسفانه آدرس را دارم اما نمی دونم کدوم زنگ را بزنم...
اون خانم که انگار رؤیا را می شناخت گفت: من خانم سبزواری هستم، مدیر همین ساختمان، زنگ سوم از سمت راست را بزنید اما خانم میلانی الان خونه نیستن، آخه صبح ها میرن سرکار، عصرها هستن...
نگاهی به سمیرا که خیره به حرکات من بود کردم و گفتم: خانم سبزواری عزیز، میشه یه توک پا بیاین پایین، من یه کار خصوصی دارم باهاتون، اگر امکان داره، لطفا...
خانم سبزواری چند لحظه سکوت کرد انگار نمی تونست اعتماد کنه و شاید فکر می کرد خطری از جانب من اونو تهدید میکنه و بعد از چند لحظه با تعلل گفت: باشه...من وقت چندانی ندارم اما برای چند دقیقه می تونم بیام پایین و با زدن این حرف آیفون را گذاشت سر جاش...
سمیرا آب دهنش را قورت داد وگفت: ملیحه! این کیه؟! چرا اینکار می کنی...یاسر به خدا اهل این حرفا نیست
سری تکان دادم و گفتم: ایشون منشی شرکت یاسر بودن، البته نمی دونم الان باشه یانه، اما قبلا منشی یاسر بوده
سمیرا گفت: خوب خودت میگی منشی پس نیاز نیست اینقدر بدبین باشی، شاید چیزی دیدی اما نمی شه با یه بار دیدن برچسپ زد، تو زن عاقلی هستی ملیحه و من بیش از اینا ازت توقع دارم...
آهی کشیدم و گفتم: صبر کن،بزار این خانم بیاد پایین همه چی معلوم میشه و در همین حین در ورودی ساختمان باز شد و یه پیرزن که بهش میخورد ۶۵ـ۷۰ سال سن داشته باشه بیرون آمد
۱۱۳