eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
گفتم: من الان می خوام سه تایی بریم یه رستوران ....همین فروزنده و اسما با تعجب نگاهم کردند و فکر می کردند من دارم شوخی می کنم، اما واقعا جدی بودم و من نمی خواستم بشکنم حتی جلوی صمیمی ترین دوستانم... اسما دوباره راننده شد و به پیشنهاد من به سمت همان رستوران همیشگی که با هم می رفتیم، رفت. اسما آهسته و با طمأنینه حرکت می کرد و فروزنده مدام شوخی می کرد که حال و هوای ماشین ساکت و ناراحت کننده نباشه و منم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده با اونها همداستان شده بودم. به رستوران رسیدیم و مثل همیشه چلوکباب برگ سفارش دادیم و پیش چشمان متعجب اسما و فروزنده، با اشتهای کانل غذا را خوردم، البته فقط می خواستم ظاهرم را حفظ کنم، من زن محکمی بودم و به راحتی ها نمی بایست جا بزنم. وقتی خواستیم از رستوران بیرون بیایم، اسما گفت: چقدر خونسرد و محکم هستی ملیحه جان، من اگر بودم تا الان اندازه ی یک دبه ی بزرگ اشک ریخته بودم و شاید یه بلایی هم سرم می آمد... لبخندی زدم و گفتم: خواهر جان! من بیدی نیستم که به این بادها بلرزم... بالاخره نزدیک نیمه شب به خانه رسیدم، بچه ها غذاشون را خورده بودند و انگار خواب بودند و منم بدون اینکه سر وصدایی ایجاد کنم وارد اتاقم شدم. چشمم به سرویس خواب و لباس های خودم که کنار لباس های یاسر بود افتاد، دیگه طاقتم طاق شده بود، توی اتاق کسی غیر از من نبود خودم را روی تخت انداختم و سرم را توی متکا فرو کردم تا صدایم خفه شود و به گوش کسی نرسد و شروع کردم به گریه کردن... گریه کردم، اشک ریختم، هق هق کردم اما نگذاشتم کسی از حال درونی ام با خبر بشود. اون شب با تمام سختی و مصیبت و ناراحتی اش به صبح رسید و فردا صبح وقتی عکس خودم را توی آینه روبه رو دیدم، خودم را نشناختم، چشمهام اندازه دو تا گردو بزرگ شده بود،ترجیح دادم با این حال و روز جلوی بچه ها ظاهر نشم و دوباره به اتاقم برگشتم و خودم را توی تخت انداختم و پتو را بالا کشیدم ۱۰۷
ble.ir/join/D3XHwcgFnk عزیزان داستان زهر وفا در کانال بله جلوتره کسی خاست عضو بشه بخونه
بچه ها یکی یکی سرکی داخل اتاق کشیدند و به خیال اینکه من از خستگی خواب افتادم بدون اینکه من را بیدار کنند که هر کدام به دنبال کار خودشان رفتند. خانه که خلوت شد، از جا بلند شدم، ساعت حدود ۸:۳۰ صبح بود، به سمت گوشی داخل هال رفتم، با دستان لرزان گوشی را برداشتم و شماره یاسر را گرفتم. صدای شاد و شنگول یاسر توی گوشی پیچید، سلام سلام خانم خانما....سالگرد ازدواجمون مبارک، خیلی دلم می خواست الان پیشت باشم، قول میدم بعدا جبران کنم. وقتی یاسر اینجور حرف میزد ازش متنفر میشدم، آروم گفتم: سلام،کجایی؟! یاسر گفت:می خوای کجا باشم خوشگل خانم؟! شهرستانم، کارگرها را بردم یه شهرستان دیگه پروژه ای برداشتم که یکهفته ای طول میکشه... با صدای لرزان گفتم: یعنی یک هفته نمیای؟ مگه قرار نشد که کارگرها را بیاری تهران؟! یاسر گفت: دیگه این پروژه پول خوبی توش بود، گفتم اول اینو انجام بدم از دستم نپره... آه کوتاهی کشیدم و گفتم: خوب که اینطور... یاسر با هیجانی توی صداش گفت: ناراحت شدی خانمم؟!عزیز دلم، من زود میام، الانم اینقدر جون می کنم به خاطر شماست دیگه، ان شاالله برگشتم جبران می کنم فدات شم... از حرفهای ریاکارانه اش حالم بهم می خورد،اصلا دوست نداشتم صداش را بشنوم و برای همین با باشه ای کوتاه تلفن را قطع کردم. درست یکهفته یاسر نبود، یک بار به دفتر کارش رفتم و متوجه شدم واقعا رفته شهرستان حالا کی رفته بود؟! خدامیدونه... بعد از یک هفته ، سرشب اومد خونه و غذایی باهم خوردیم و گفت: فردا هم باید بره شهرستان، تعجب کرده بودم چون هروقت که میرفت شهرستان،بعدش یکهفته ده روزی داخل تهران میموند و بعد از گذشت ده روز میرفت اما الان نیومده دوباره می گفت می خوام برم... منم اعتراضی نکردم اما نقشه ای توی ذهنم بود،باید میفهمیدم که اون کسی یاسر را درگیر خودش کرده کی بوده...یک بار شک کردم رؤیا باشه، اما رؤیا چون همکار یاسر بود می تونست هرکجا همراهش بره، شاید رؤیا نبود و البته رویا خیلی زشت و بی ریخت بود و تقریبا محاسن آنچنانی نداشت که بتونه یک مردی مثل یاسر را جذب خودش کنه... من باید با یه نقشه حساب شده پیش میرفتم و یک هفته بود روی این نقشه فکر کرده بودم ۱۰۸
صبح روز بعد یاسر رفت سرکار، میدونستم که میره شرکت، پس لزومی نداشت که تعقیبش کنم دیگه میدونستم برای نهار هم نمیاد چون جلوتر اعلام کرده بود میره شهرستان و تاکید کرده بود تا سرشب توی دفتر کار داره، منم طوری وانمود کردم که حرفش را قبول کردم و جای شک و شبهه ای برام نیست. شب شام را آماده کردم، محمد جواد که خانه ی نامزدش بود و به دوتا پسرا گفتم که خودشون شام را بخورن، گفتم بیرون کار دارم چون گاهی اوقات با خانم های هم سن خودم دورهمی زنانه می گرفتیم، بچه ها فکر می کردن که بازم یه دورهمی هست و پرس و جویی نکردن. لباس پوشیدم و رفتم سوار ماشین شدم، سوییچ یدک ماشین یاسر از اون شب ماجرای تعقیب توی ماشینم بود. حالا آدرس اون خونه ی کذایی را توی ذهنم مثل روز روشن داشتم و پام را روی گاز محکم فشار می دادم و به پیش می رفتم، خیره به نقطه ای نامعلوم در تاریکی بیرون ماشین بودم و پیش می رفتم. نمی دانم چرا باز هم می خواستم به خود دروغ بگم و دوباره امید واهی بدم که الان میرم اونجا خبری از یاسر نیست و اصلا هر چه اسما و فروزنده دیدن یه اشتباه بوده است. بالاخره به مقصد رسیدم و توی تاریکی درست همونجایی که سری قبل با دوستام اومده بودم پارک کردم سعی می کردم نگاهم را از پارکینگ اون خونه بدزدم، وقتی مستقر شدم سرم را بالا گرفتم و باز ماشین یاسر را دیدم که انگار خیره به من بود و داشت می گفت از اینجا برو.. اما باید کار را تموم می کردم، باید می فهمیدم اون خانم کیه و کدام واحد هست، روم نمیشد از این قضایا به برادر و خواهرهام بگم، آخه مثل تفرسربالا بود، بعد از اینهمه زندگی، پس باید خودم مساله را به نحوی حل می کردم. از ماشین پیاده شدم و قبل از پیاده شدن سؤیچ یدک ماشین یاسر را برداشتم و کمی جلوتر، پشت دیوار خانه ی همسایه شان پناه گرفتم و دزدگیر ماشین را زدم ماشین بی امان صدا میداد منم یک ریز روی دزدگیر می زدم، انگار دوست داشتم ناله و صدای اعتراض من از حلقوم این ماشین بیرون بیاد...اینقدر دزدگیر را زدم که همسایه ها یکی یکی از خانه بیرون آمدند و هنوز خبری از یاسر نبود که... ۱۰۹
در همین حین یه زن و شوهر میانسال پایین آمدند و شوهره نگاهی به ماشین کرد و گفت: آهان این ماشین همسایه ی ماست و با زدن این حرف داخل ساختمان شد و خیلی زود یاسر و با یک خانم که پشتش به من بود بیرون آمدند. یاسر دکمه ی دزدگیر را فشار داد و گفت: به نظرم دزدگیر ماشین خراب شده من توی تاریکی بودم و اما نزدیکشان بودم و به راحتی صداشون را میشنیدم،خانمی که همراه یاسر پایین آمده بود پشتش به من بود و من بی صبرانه منتظر بودم که به نحوی صورتش را ببینم که در همین حین پیرزنی مسن و البته موجه به جمعشان پیوست و آن خانم خودش را کنار یاسر کشید و من نمیرخش را دیدم... قلبم به شدت به تپش افتاد، اصلا باورم نمیشد، این رؤیا بود، همان گربه ی خانگی بی چشم و رویی که من محبت زیادی در حقش داشتم دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدایم بالا نیاید اما دوست داشتم هر چه که حرف بد هست نصیب یاسر و رویا کنم. دلم می خواست باور کنم که یاسر به عنوان همکار به خانه رویا آمده، اما این فکر خیلی رؤیایی و خوش بینانه بود و در همین افکار بودم که رؤیا دست یاسر را چسپید و در حالیکه آدم فکر می کرد یک زوج عاشق را میبیند با هم داخل ساختمان شدند زوجی که شوهر جای پدر اون خانم را داشت رؤیا سه سالی از محمد جواد بزرگتر بود،جای بچه یاسر را داشت و از طرفی ظاهر و قیافه زشتی داشت و من باورم نمیشد که یاسر بعد از سالها زندگی همچی زنی را به من ترجیح داده و به عنوان هووی من با او زندگی مخفیانه و شاید عاشقانه دارد. حالا می فهمیدم معنای مار در آستین پرورش دادن چیست رویا مار خوش خط و خالی بود که خودش را وارد زندگی من کرد انگار می خواست زندگی مرا کن فیکون کند. جمعیت متفرق شد و حالا من مانده بودم با یک عالمه دلخوری و غصه در تاریکی قیرگون شب.... حالا که مطمئن شده بودم دیگه ماندن آنجا فایده ای نداشت. سوار ماشین شدم و برگشتم خانه، باید کاری می کردم، دوست نداشتم آبروی یاسر را ببرم و از طرفی میخواستم بهش بفهمانم که من از همه چی باخبرم و البته باید کسی هم شاهد تمام این امور بود، اما کی؟! محمد جواد؟! نه نه...بالاخره یاسر پدرش بود و نمی خواستم رویش توی روی پدرش باز شود. ذهنم درگیر بود، اما باید حساب شده گام برمی داشتم شب تا صبح به این موضوع فکر کردم تا اینکه... ۱۱۰
یه فکری به ذهنم رسید، من نمی بایست اجازه بدم که این موضوع به گوش خانواده و داداشام برسه، باید خودم وارد گود میشدم. صبح زود بیدار شدم، بعد از اینکه بچه ها هر کدام پی کار خودشان رفتند به سمیرا خواهر کوچک یاسر زنگ زدم، به نظرم بهترین کار این بود که یکی از اعضای خانواده یاسر را در جریان امور قرار میدادم تا بفهمند یاسر چطوری جواب محبت های منو داده خانواده همسرم سمیرا و سهیلا بعد از گذشت مدتها از ازدواج من و یاسر متوجه اشتباهشون شده بودند، خصوصا سمیرا از زمانی که ازدواج کرده بود، تازه میفهمید من چه گنجی براشون بودم و حالا به من محبت داشتند. گوشی زنگ می خورد و با سومین زنگ صدای نازک و بچگانه دختر کوچک سمیرا در گوشی پیچید و گفت: الووو لبخندی زدم و‌گفتم: سلام وروجک، صبح به این زودی پا شدی خوب بگیر بخواب... نازی با همون لحن بچگانه گفت: سلام زن دایی...مامانم گفته امروز میبرتم خونه عزیز جون، برای همین زود بیدار شدم. گفتم: آفرین به تو و مامانت، حالا گوشی را بده مامان... چند دقیقه بعد سمیرا از اونطرف خط گفت: سلام ملیحه جان! چی شده اینوقت صبح یاد ما افتادی؟! اتفاقا امروز می خواستم بیام خونه تان ولی گفتم برم مامان هم بردارم و باهم بیایم..‌ انگار باز حکیمه خانم هوس مهمونی به سرش زده بود، آروم گفتم: منزل خودتونه، اما من امروز یه کار خصوصی با خودت دارم، اگر امکان داره تنها بیا خونه ما تا از اینجا با هم جایی بریم. سمیرا با تعجب گفت: اتفاقی افتاده؟! کجا می خوای بریم؟ مشکوک صحبت می کنی... گفتم: شما بیا بعد برات توضیح میدم از پشت تلفن نمیشه... سمیرا که کاملا حس کرده بود چیز غیر عادی اتفاق افتاده گفت: باشه باشه، بچه ها را ببرم خونه مادرم و بعدش من تا یک ساعت دیگه اونجام، نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: سلام منم به مامان برسون و گوشی را قطع کردم. درست یک ساعت بعد سمیرا توی خونه ما بود و‌خیلی اصرار میکرد تا بگم چی شده، اما من نمی خواستم یکدفعه بگم و بهش گفتم بریم سوار ماشین بشیم تا برات توضیح بدم سوار ماشین شدیم و من به سمت خونه رویا و یاسر حرکت کردم و هر چه که سمیرا کنجکاوی کرد، باز به نحوی پیچاندمش و چیزی بروز ندادم و البته اینک بگم یکی از عکس های یاسر را که تازه گرفته بود همرام برداشتم چون نقشه خاصی توی ذهنم بود. ۱۱۱
با سمیرا راه افتادیم، سمیرا با تعجب به من و حرکاتم نگاه می کردم و مدام از من سوال می پرسید، انگار حس کرده بود قضیه ی جدی پیش آمده ومی خواست زودتر سر از همه چی دربیاره... همانطور که رانندگی می کردم نگاهی به سمیرا کردم و گفتم: می خوام برم یه چیزی بهت نشون بدم، چیزی که شاید برات قابل باور نباشه... سمیرا که واقعا کنجکاو شده بود گفت: ملیحه چی شده؟! حس می کنم رفتارت یه جور دیگه است... یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: چه جور؟! من عادی هستم، مگه بی احترامی بهت کردم... سمیرا سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: به خدا قسم، نه بگی جلوته میگم من پشت سرت هم گفتم که شما بهترین زنی هستید که یاسر می تونست بگیره و یه عروس نمونه هستین که همیشه پشت و پناه برادر من و خانواده بودین و همیشه احترام ما را داشتین،اما چون ناگهانی ازم خواستی بیام یه ذره نگرانم لبخندی زدم و گفتم: نگران نباش، چیزی نیست، حل میشه و بعد احوال شوهر و بچه هاش را گرفتم. سمیرا تشکری کرد و من ازش پرسیدم و گفتم: سمیرا! زندگیت با داریوش خوبه؟! مرد خوبی هست؟! سمیرا که سوال من براش عجیب بود چون من هیچ وقت توی مسائل خصوصی بقیه سرک نمی کشیدم گفت: آره شکر خدا، حالا بعضی وقتا یه اختلاف سلیقه ای پیش میاد که حل میشه و اینم طبیعی هست و توی همه ی زندگی ها هست، داریوش منو خیلی دوست داره و حاضره هر کاری برای من انجام بده، اون حتی منو از بچه هاش هم بیشتر دوست داره سری تکان دادم و گفتم: خدا را شکر و بعد بهش نگاهی انداختم و‌گفتم: سمیرا! یه سوال خواهرانه ازت میپرسم، اگر بفهمی داریوش بهت خیانت کرده و با زن دیگه ای در ارتباطه چکار می کنی؟! یکدفعه دیدم صورتش سرخ شد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: داریوش خیلی بی جا می کنه که بخواد به من خیانت کنه، مگه من چه کوتاهی در حقش کردم، اگر...اگر یه روزی بفهمم که همچی غلطی کرده به خدا در لحظه پرتش می کنم از خونه بیرون و خودمم میرم دنبال کارای طلاقم... سمیرا یکدفعه متوجه عمق سوال من شد، دستش را گذاشت روی دست منو گفت: ملیحه! تو از چیزی خبر داری؟! اتفاقی افتاده؟! داریوش...داریوش کاری کرده؟! نکنه...نکنه می خوای به من نشون.... و بعد دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: اوه نه...به خدا من خودم را میکشم...من طاقت همچین چیزی ندارم، تو را خدا ملیحه راستش را به من بگو... آه بلندی کشیدم و گفتم: نه نگران نشو، من فقط ازت سوال کردم تا حست را بدونم، اونی که کار خلاف کرده داریوش نیست، یاسر هست... سمیرا ناباورانه بهم خیره شده بود و پلک نمیزد، انگار داشت هضم می کرد که چی شنیده و بعد با کلمات بریده بریده گفت: یا..یاسر...ن...نه...نه..امکان نداره...یاسر عاشق تو و بچه هاش هست، تو زن زیبا و نجیبی هستی که همه نوع هنری هم داری، یاسر چیزی کم نداره توی زندگیش که بخواد بره پی زن دیگه ای...حتما....حتما داری اشتباه می کنی... پام را روی گاز فشار دادم و‌گفت: حالا داریم با هم میریم ببینیم چی راسته و چی دروغه، ان شاالله من اشتباه کرده باشم ۱۱۲
سمیرا که هنوز تو بهت بود گفت: کجا بریم؟! سری تکان دادم و‌گفتم: صبر کن راه زیادی نمونده، یک ربع دیگه به جواب تمام سوالاتت میرسی... سمیرا هم دیگه حرفی نزد و من در سکوتی وهم انگیز بدون اینکه از احساسات درونم چیزی بروز بدم به سمت خونه ی کذایی یاسر و رؤیا حرکت کردم. بالاخره رسیدیم، ماشین را اینبار جلوی ساختمان پارک کردم و پیاده شدم و به طرف ساختمان رفتم و سمیرا هم مثل یک آدم آهنی دنبال من حرکت کرد. زنگ یکی از واحد ها را زدم ، یه زن جواب داد: بله بفرمایید! نفسم را آروم بیرون دادم و گفتم: ببخشید من از دوستای رؤیا میلانی هستم، متاسفانه آدرس را دارم اما نمی دونم کدوم زنگ را بزنم... اون خانم که انگار رؤیا را می شناخت گفت: من خانم سبزواری هستم، مدیر همین ساختمان، زنگ سوم از سمت راست را بزنید اما خانم میلانی الان خونه نیستن، آخه صبح ها میرن سرکار، عصرها هستن... نگاهی به سمیرا که خیره به حرکات من بود کردم و گفتم: خانم سبزواری عزیز، میشه یه توک پا بیاین پایین، من یه کار خصوصی دارم باهاتون، اگر امکان داره، لطفا... خانم سبزواری چند لحظه سکوت کرد انگار نمی تونست اعتماد کنه و شاید فکر می کرد خطری از جانب من اونو تهدید میکنه و بعد از چند لحظه با تعلل گفت: باشه...من وقت چندانی ندارم اما برای چند دقیقه می تونم بیام پایین و با زدن این حرف آیفون را گذاشت سر جاش... سمیرا آب دهنش را قورت داد و‌گفت: ملیحه! این کیه؟! چرا اینکار می کنی...یاسر به خدا اهل این حرفا نیست سری تکان دادم و گفتم: ایشون منشی شرکت یاسر بودن، البته نمی دونم الان باشه یانه، اما قبلا منشی یاسر بوده سمیرا گفت: خوب خودت میگی منشی پس نیاز نیست اینقدر بدبین باشی، شاید چیزی دیدی اما نمی شه با یه بار دیدن برچسپ زد، تو زن عاقلی هستی ملیحه و من بیش از اینا ازت توقع دارم... آهی کشیدم و گفتم: صبر کن،بزار این خانم بیاد پایین همه چی معلوم میشه و در همین حین در ورودی ساختمان باز شد و یه پیرزن که بهش میخورد ۶۵ـ۷۰ سال سن داشته باشه بیرون آمد ۱۱۳
ط_حسینی: پیرزنه با تعجب به سمت ما آمد و گفت: شما با من کار داشتین؟! قدمی جلو گذاشتم و همانطور که لبخند میزدم دستم را دراز کردم و گفتم: سلام حاج خانم، ببخشید من مزاحمتون شدم و کشاندمتون پایین، عفو کنید خانم، اما یه امر خیر بود که می بایست مزاحمتون بشم. سمیرا که اصلا باورش نمیشد من اینقدر خونسرد باشم خیره بهم پلک نمیزد و اون خانم هم سری تکان داد و گفت: امر خیر؟! برای چی؟! لبخندم پررنگ تر شد و گفتم: میخوام برای پسرم یه دختر خوب نشان کنم و یه دختر خانم را معرفی کردند که توی این ساختمون زندگی می کنه و شروع کردم به نشانی های رؤیا را دادن و در اخر هم گفتم اسمش رؤیا هست فکر می کنم. سمیرا نفس بلندی کشید،اصلا فکر نمی کرد من از این راه وارد بشم، پیرزنه چشماش را ریز کرد و گفت: فکر می کنم اشتباهی اومدین، یعنی یه اشتباه این وسط رخ داده و در همین حین در اصلی ساختمان که نیمه باز بود، کامل باز شد و سه چهار نفر که مشخص بود اهالی ساختمان هستند و دو نفرشون همون زن و شوهری بودن که اون شب من دزدگیر ماشین را میزدم، پایین اومده بودن، بیرون امدند و به من و سمیرا سلام کردند و من متوجه نگاه معناداری که بینشون رد و بدل شد، شدم. پیرزنه که نگاه منو دید لبخندی زد و گفت: راستش وقتی گفتی با مدیریت ساختمان کار دارم، من یه ذره هول کردم و به همسایه ها گفتم اگر چند دقیقه گذشت و من بالا نیامدم، شما بیاین پایین تا مشکلی برام پیش نیاد.. لبخندی زدم و به طرف همسایه ها گفتم: من برای امر خیر اومدم، قبل از اینکه شما بیاین به حاج خانم توضیح دادم... همسایه ها با نگاه سؤالی به پیرزنه نگاه کردند و اونم گفت: این بنده خدا اومده برای همسایه ی بغلی ما، رؤیا خانم تحقیق کنه... یکی از خانم ها گفت: ولی رؤیا خانم که ازدواج کرده، درسته شوهره مشخصه خیلی از خودش بزرگتره اما بالاخره شوهرشه... همسر اون خانم هم سری تکان داد و گفت: آره من با شوهرش صحبت کردم، انگار محل کارش عسلویه هست و هراز گاهی میتونه بیاد به خانمش سر بزنه و خانمش اکثرا تنهاست و پیرزنه ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: آره برای همین که از تنهایی دربیاد روزها میره سرکار، بیچاره... و بعد لبخندی به من زد و گفت: متاسفیم این خانم شوهر داره... نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم: پس مطمئن هستید شوهر داره؟! همه شان با هم گفتند: آره بابا، شوهر داره.. در این لحظه دست بردم داخل کیفم و عکس یاسر را که همرام آورده بودم بیرون آوردم و گفتم: ببینم شوهرش این خانم، همین آقا نیست؟! پیرزن عکس را گرفت و با تعجب سری تکان داد و بعد عکس دست به دست توی دست چهارنفری که کنار ما بود چرخید و آخر سر هم رسید به سمیرا... هر چهار نفر گفتن آره شوهرش همینه و تعجب کرده بودن که چرا باید عکس شوهر اون خانم دست من باشه انگار این سوال ذهن همه شون را مشغول کرده بود که باز هم همون حاج خانم پرسید: این عکس دست شما چکار میکنه؟! نگاهی به سمیرا که رنگش مثل گچ سفید شده بود و ناباورانه به عکس یاسر چشم دوخته بود کردم و گفتم... در بین چشمان حیرت زده همه، به عکس دست سمیرا اشاره کردم و گفتم: ایشون شوهر من هستن، پدر بچه هام هستن، من الان عروس به خونه دارم و در عوض ذوق زدن و رسیدن به خونه و زندگی و بچه هام باید دنبال هوس های شوهرم برم و اون خانم هم منشی ایشون بودن که مثل اینکه الان همسرشون شدن... در این لحظه آقاهه سری از تاسف تکان داد و گفت: من هیچ وقت فکر نمی کردم اینجور باشه و همسرش گفت: اما من چند بار گفتم این دختره مشکوکه... سری تکان دادم و گفتم: یادتونه چند شب پیش دزدگیر ماشینش هی صدا میداد و شما هم اومدین بیرون؟! آقاهه با تعجب گفت: آره بابا! پدری ازمون در آورده بود بس که یک ریز صدا میداد و اون آقا هم گفت دزدگیر خراب شده و بعد چشماش را ریز کرد و ادامه داد: شما ازکجا میدونید؟! آه کوتاهی کشیدم و گفتم: دزدگیر خراب نشده بود، من سوئیچ یدک ماشین را داشتم و دزدگیر را میزدم تا اون آقا را پایین بکشونم و مطمئن بشم که با اون خانمه هستن... همسر اون آقا بهم نزدیک شد و گفت: چقدر تو صبوری زن! پس چرا همون شب نرفتی در خونه شون را بزنی و رسواشون کنی؟! سرم را تکان دادم و گفتم: خوب نمی دونستم کدوم واحد میشینن وگرنه میرفتم... پیرزنه هم دستم را گرفت و با محبتی مادرانه گفت: دخترم، الان از من می خوای چه کنم؟! به اون خانم تذکر بدم؟چیزی به شوهرتون بگم؟! سرم را پایین انداختم، یه ذره فکر کردم و گفتم: نه نمی خواد چیزی بگین، من اومدم اینجا تا خواهر شوهرم با چشمای خودش ببینه و با گوش هاش بشنوه که برادرش به من خیانت کرده و من دروغ نمی گم...
در این هنگام سمیرا هق هقش بلند شد و همانطور که دستش را از پشت دور شانه ام می انداخت رو به اون جمع گفت: به خدا قسم عروس ما یک فرشته است، برادرم زندگی خوبی داره، از هیچ لحاظ کم و کسری نداره، هم زن خوب داره و هم بچه های سر به راه، کار از این دختره خرابه که می خواد زندگی این برادر ساده منو بهم بریزه و خودش به پول و پله ای برسه وگرنه یاسر .... و دوباره شروع به گریه کرد پیرزنه آه کوتاهی کشید و گفت: والا ما هم داریم میبینیم که این خانم چه زیبا و با شخصیت هست اصلا قابل مقایسه به رؤیا نیست، اما یه مرد متعهد هیچ وقت با ناز و غمزه ی یه دختر نباید زن و زندگیش را فراموش کنه... حالا همه یاسر را متهم می کردن،برای من فقط مهم این بود که سمیرا شاهد باشه و دو روز دیگه که مساله رو شد یا اتفاقات دیگه ای افتاد، منو مقصر ندونن ۱۱۶ شب شد و یاسر اومد خونه، انگار سمیرا زنگ زده بود و گزارش کار را داده بود یعنی من احساس کردم یاسر خیلی گرفته است و برای همین حدس زدم سمیرا چیزی گفته شام در سکوت محض خورده شد، حتی بچه ها هم حرفی نزدند شاید این جو سنگین را هم اونا حس کرده بودند. بعد از خوردن شام، برخلاف همیشه که توی هال تلویزیون نگاه می کردیم و میوه ای صرف می کردیم، یاسر به بهانه خستگی رفت داخل اتاق و بچه ها هم هر کدوم رفتن پی درس و مشق و کار خودشون و منم ظرفا را شستم و همانطور که دستم به ظرفها بود، تمام ذهن و هوشم پیش یاسر و اینکه چطوری به یاسر بگم تصمیم خودم را گرفته بودم، امشب باید همه چیز تمام میشد، باید به یاسر می گفتم که از همه چیز خبر دارم، احساس خفگی میکردم انگار که یاسر گناه نکرده بود و من خودم مرتکب جنایت شده بودم، حالم همچی حالی بود. ظرفا که شسته شدن، یه لیوان آب ریختم و یک نفس سرکشیدم و همانطور که به خودم میگفتم: تو می تونی، به سمت اتاق خواب رفتم. داخل اتاق شدم، همه جا تاریک بود، چراغ خواب را که بالای تخت بود و رنگ سبز ملایمی داشت روشن کردم یاسر روی تخت دراز کشیده بود، تخت دو نفره ای که مال ما دوتا بود و الان که نگاهش می کردم ناخوداگاه حالت تهوع بهم دست میداد. نمی دونستم چه جوری شروع کنم که یاسر بازوش را از روی پیشانی اش برداشت و گفت: ملیحه، این چراغ خواب را خاموش کن، دوست دارم همه جا تاریک باشه، نیاز به آرامش دارم... روی صندلی روبه روی تخت نشستم، نفسم را آرام بیرون دادم و گفتم ۱۱۷ آروم گفتم: چی شده؟! نکنه با رؤیا دعوات شده که نیاز به آرامش داری؟! تا این حرف را زدم، یاسر مثل فنر از جا پرید و روی تخت نشست و گفت: چی میگی؟! رؤیا کیه؟ زهر خندی زدم و گفتم: حالا دیگه منشی خودتم نمی شناسی؟! نه ببخشید همسر گرامی تون هم نمی شناسی؟! یاسر همانطور که صداش می لرزید گفت: همسر؟!چی میگی تو ملیحه؟! حالت خوبه؟! فک کنم قاطی کردی هااا از اینهمه خباثت یاسر که هنوز هم نمی خواست قبول کنه خونم به جوش اومد و گفتم: اتفاقا الان از همیشه مسائل را بهتر می فهمم جنااااب یاسر خان! من خودم دیدم که توی خونه ی رویا بودی... یاسر که انگار هنوز باورش نمی شد من دارم این حرفا را میزنم با همون صدای لرزان گفت: تو...تو...تو داری اشتباه می کنی، رؤیا همکار من هست و طبیعیه گاهی اوقات برسونمش خونه اش و شاید یه چای منو مهمون کنه، اون جای بچه منو داره بفهم چی میگی... نیشخندی زدم و گفتم: خوبه خودت هم میدونی سن پدرش را داری، آیا طبیعیه یه مرد نامحرم شب تا صب توی خونه ی منشی اش باشه و بعد از جا بلند شدم، کلید برق را زدم و همانطور که به دیوار تکیه میدادم گفتم: اون شب که دزدگیر ماشینت قاطی کرده بود یادته؟! دزدگیره درست بود، من داشتم با سوییچ یدک میزدم و دیدم که تو و رویا خانمت با هم اومدین، امروز هم با سمیرا رفتیم خونه دومت آقا... از کی تا حالا عسلویه کار می کنی که من نمی فهمم؟! هر حرفی که من میزدم قطرات عرق روی پیشانی یاسر بیشتر میشد، حقیقتش داشت دلم براش میسوخت، توی موقعیت بدی قرار گرفته بود اما خودکرده را تدبیر نیست یاسر که دید من از همه چی خبر دارم و راه دررویی نداره سرش را پایین انداخت و‌گفت: تو راست میگی، من اشتباه کردم...ملیحه میشه... ۱۱۸
نفسم را محکم بیرون دادم و‌گفتم: میشه چی؟ خفه خون بگیرم؟! چشمام را روی حقیقت ببندم؟! خودم را به نفهمیدن بزنم؟! یاسر از جاش بلند شد، به طرف من اومد، روبه روی من ایستاد و می خواست دستهام را توی دستش بگیره اصلا دوست نداشتم این دست های خیانتکار که دروغ هم می گفت با من برخوردی داشته باشه، خودم را کنار کشیدم و به سمت در رفتم. یاسر با التماسی در نگاه و حرکاتش گفت: تو رو خدا نرو، بزار حرف بزنم. به سمت پاتختی رفتم، کشوی پاتختی را باز کردم، نامه ای را که چند ساعت قبل نوشته بودم بیرون آوردم، چون حدس میزدم وقتی که بخوام حرف بزنم ممکنه بعضی مسائل یادم بره و از طرفی شاید صدامون از اتاق بیرون بره و بچه ها بشنون، نشستم به طور خلاصه حرفهام را نوشتم، از زندگی ای گفتم که با نغمه های عاشقانه ی یاسر شروع شده بود، از حرفای اولیه اش که شاید فراموش کرده بود، از نداری هامون نوشتم از سختی هایی که کشیده بودم، از بدبختی هایی که مادر و خانواده اش به پام ریخته بودند و من دم نزده بودم، همه را نوشتم و آخرش هم گفتم کجای زندگی براش کم گذاشتم، من هیچ کوتاهی در حق یاسر زندگیش نکرده بودم و سه تا بچه مومن و سالم تحویل جامعه داده بودم و نوشتم که حقم این نبود... نامه را به دستش دادم و روی صندلی کنار در نشستم و گفتم: باشه حرفت را بزن اما اولا طرف من نیا، به من نزدیک نشو و ثانیا اول این نوشته را بخون و بعد جواب بده... یاسر سرش را انداخت پایین و گفت: چشم و شروع کرد به خواندن نامه من به طور واضح لرزش دست های یاسر را میدیدم، حتی قطره اشکی را که گوشه ی چشمش نشست دیدم که سعی می کرد پنهانش کنه، من که می دونستم چی داره میخونه، بغض گلوی خودمم هم چنگ میزد اما .... ۱۱۹