eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
در همین حین یه زن و شوهر میانسال پایین آمدند و شوهره نگاهی به ماشین کرد و گفت: آهان این ماشین همسایه ی ماست و با زدن این حرف داخل ساختمان شد و خیلی زود یاسر و با یک خانم که پشتش به من بود بیرون آمدند. یاسر دکمه ی دزدگیر را فشار داد و گفت: به نظرم دزدگیر ماشین خراب شده من توی تاریکی بودم و اما نزدیکشان بودم و به راحتی صداشون را میشنیدم،خانمی که همراه یاسر پایین آمده بود پشتش به من بود و من بی صبرانه منتظر بودم که به نحوی صورتش را ببینم که در همین حین پیرزنی مسن و البته موجه به جمعشان پیوست و آن خانم خودش را کنار یاسر کشید و من نمیرخش را دیدم... قلبم به شدت به تپش افتاد، اصلا باورم نمیشد، این رؤیا بود، همان گربه ی خانگی بی چشم و رویی که من محبت زیادی در حقش داشتم دستم را جلوی دهانم گرفتم تا صدایم بالا نیاید اما دوست داشتم هر چه که حرف بد هست نصیب یاسر و رویا کنم. دلم می خواست باور کنم که یاسر به عنوان همکار به خانه رویا آمده، اما این فکر خیلی رؤیایی و خوش بینانه بود و در همین افکار بودم که رؤیا دست یاسر را چسپید و در حالیکه آدم فکر می کرد یک زوج عاشق را میبیند با هم داخل ساختمان شدند زوجی که شوهر جای پدر اون خانم را داشت رؤیا سه سالی از محمد جواد بزرگتر بود،جای بچه یاسر را داشت و از طرفی ظاهر و قیافه زشتی داشت و من باورم نمیشد که یاسر بعد از سالها زندگی همچی زنی را به من ترجیح داده و به عنوان هووی من با او زندگی مخفیانه و شاید عاشقانه دارد. حالا می فهمیدم معنای مار در آستین پرورش دادن چیست رویا مار خوش خط و خالی بود که خودش را وارد زندگی من کرد انگار می خواست زندگی مرا کن فیکون کند. جمعیت متفرق شد و حالا من مانده بودم با یک عالمه دلخوری و غصه در تاریکی قیرگون شب.... حالا که مطمئن شده بودم دیگه ماندن آنجا فایده ای نداشت. سوار ماشین شدم و برگشتم خانه، باید کاری می کردم، دوست نداشتم آبروی یاسر را ببرم و از طرفی میخواستم بهش بفهمانم که من از همه چی باخبرم و البته باید کسی هم شاهد تمام این امور بود، اما کی؟! محمد جواد؟! نه نه...بالاخره یاسر پدرش بود و نمی خواستم رویش توی روی پدرش باز شود. ذهنم درگیر بود، اما باید حساب شده گام برمی داشتم شب تا صبح به این موضوع فکر کردم تا اینکه... ۱۱۰
یه فکری به ذهنم رسید، من نمی بایست اجازه بدم که این موضوع به گوش خانواده و داداشام برسه، باید خودم وارد گود میشدم. صبح زود بیدار شدم، بعد از اینکه بچه ها هر کدام پی کار خودشان رفتند به سمیرا خواهر کوچک یاسر زنگ زدم، به نظرم بهترین کار این بود که یکی از اعضای خانواده یاسر را در جریان امور قرار میدادم تا بفهمند یاسر چطوری جواب محبت های منو داده خانواده همسرم سمیرا و سهیلا بعد از گذشت مدتها از ازدواج من و یاسر متوجه اشتباهشون شده بودند، خصوصا سمیرا از زمانی که ازدواج کرده بود، تازه میفهمید من چه گنجی براشون بودم و حالا به من محبت داشتند. گوشی زنگ می خورد و با سومین زنگ صدای نازک و بچگانه دختر کوچک سمیرا در گوشی پیچید و گفت: الووو لبخندی زدم و‌گفتم: سلام وروجک، صبح به این زودی پا شدی خوب بگیر بخواب... نازی با همون لحن بچگانه گفت: سلام زن دایی...مامانم گفته امروز میبرتم خونه عزیز جون، برای همین زود بیدار شدم. گفتم: آفرین به تو و مامانت، حالا گوشی را بده مامان... چند دقیقه بعد سمیرا از اونطرف خط گفت: سلام ملیحه جان! چی شده اینوقت صبح یاد ما افتادی؟! اتفاقا امروز می خواستم بیام خونه تان ولی گفتم برم مامان هم بردارم و باهم بیایم..‌ انگار باز حکیمه خانم هوس مهمونی به سرش زده بود، آروم گفتم: منزل خودتونه، اما من امروز یه کار خصوصی با خودت دارم، اگر امکان داره تنها بیا خونه ما تا از اینجا با هم جایی بریم. سمیرا با تعجب گفت: اتفاقی افتاده؟! کجا می خوای بریم؟ مشکوک صحبت می کنی... گفتم: شما بیا بعد برات توضیح میدم از پشت تلفن نمیشه... سمیرا که کاملا حس کرده بود چیز غیر عادی اتفاق افتاده گفت: باشه باشه، بچه ها را ببرم خونه مادرم و بعدش من تا یک ساعت دیگه اونجام، نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: سلام منم به مامان برسون و گوشی را قطع کردم. درست یک ساعت بعد سمیرا توی خونه ما بود و‌خیلی اصرار میکرد تا بگم چی شده، اما من نمی خواستم یکدفعه بگم و بهش گفتم بریم سوار ماشین بشیم تا برات توضیح بدم سوار ماشین شدیم و من به سمت خونه رویا و یاسر حرکت کردم و هر چه که سمیرا کنجکاوی کرد، باز به نحوی پیچاندمش و چیزی بروز ندادم و البته اینک بگم یکی از عکس های یاسر را که تازه گرفته بود همرام برداشتم چون نقشه خاصی توی ذهنم بود. ۱۱۱
با سمیرا راه افتادیم، سمیرا با تعجب به من و حرکاتم نگاه می کردم و مدام از من سوال می پرسید، انگار حس کرده بود قضیه ی جدی پیش آمده ومی خواست زودتر سر از همه چی دربیاره... همانطور که رانندگی می کردم نگاهی به سمیرا کردم و گفتم: می خوام برم یه چیزی بهت نشون بدم، چیزی که شاید برات قابل باور نباشه... سمیرا که واقعا کنجکاو شده بود گفت: ملیحه چی شده؟! حس می کنم رفتارت یه جور دیگه است... یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: چه جور؟! من عادی هستم، مگه بی احترامی بهت کردم... سمیرا سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: به خدا قسم، نه بگی جلوته میگم من پشت سرت هم گفتم که شما بهترین زنی هستید که یاسر می تونست بگیره و یه عروس نمونه هستین که همیشه پشت و پناه برادر من و خانواده بودین و همیشه احترام ما را داشتین،اما چون ناگهانی ازم خواستی بیام یه ذره نگرانم لبخندی زدم و گفتم: نگران نباش، چیزی نیست، حل میشه و بعد احوال شوهر و بچه هاش را گرفتم. سمیرا تشکری کرد و من ازش پرسیدم و گفتم: سمیرا! زندگیت با داریوش خوبه؟! مرد خوبی هست؟! سمیرا که سوال من براش عجیب بود چون من هیچ وقت توی مسائل خصوصی بقیه سرک نمی کشیدم گفت: آره شکر خدا، حالا بعضی وقتا یه اختلاف سلیقه ای پیش میاد که حل میشه و اینم طبیعی هست و توی همه ی زندگی ها هست، داریوش منو خیلی دوست داره و حاضره هر کاری برای من انجام بده، اون حتی منو از بچه هاش هم بیشتر دوست داره سری تکان دادم و گفتم: خدا را شکر و بعد بهش نگاهی انداختم و‌گفتم: سمیرا! یه سوال خواهرانه ازت میپرسم، اگر بفهمی داریوش بهت خیانت کرده و با زن دیگه ای در ارتباطه چکار می کنی؟! یکدفعه دیدم صورتش سرخ شد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: داریوش خیلی بی جا می کنه که بخواد به من خیانت کنه، مگه من چه کوتاهی در حقش کردم، اگر...اگر یه روزی بفهمم که همچی غلطی کرده به خدا در لحظه پرتش می کنم از خونه بیرون و خودمم میرم دنبال کارای طلاقم... سمیرا یکدفعه متوجه عمق سوال من شد، دستش را گذاشت روی دست منو گفت: ملیحه! تو از چیزی خبر داری؟! اتفاقی افتاده؟! داریوش...داریوش کاری کرده؟! نکنه...نکنه می خوای به من نشون.... و بعد دستش را جلوی دهانش گذاشت و گفت: اوه نه...به خدا من خودم را میکشم...من طاقت همچین چیزی ندارم، تو را خدا ملیحه راستش را به من بگو... آه بلندی کشیدم و گفتم: نه نگران نشو، من فقط ازت سوال کردم تا حست را بدونم، اونی که کار خلاف کرده داریوش نیست، یاسر هست... سمیرا ناباورانه بهم خیره شده بود و پلک نمیزد، انگار داشت هضم می کرد که چی شنیده و بعد با کلمات بریده بریده گفت: یا..یاسر...ن...نه...نه..امکان نداره...یاسر عاشق تو و بچه هاش هست، تو زن زیبا و نجیبی هستی که همه نوع هنری هم داری، یاسر چیزی کم نداره توی زندگیش که بخواد بره پی زن دیگه ای...حتما....حتما داری اشتباه می کنی... پام را روی گاز فشار دادم و‌گفت: حالا داریم با هم میریم ببینیم چی راسته و چی دروغه، ان شاالله من اشتباه کرده باشم ۱۱۲
سمیرا که هنوز تو بهت بود گفت: کجا بریم؟! سری تکان دادم و‌گفتم: صبر کن راه زیادی نمونده، یک ربع دیگه به جواب تمام سوالاتت میرسی... سمیرا هم دیگه حرفی نزد و من در سکوتی وهم انگیز بدون اینکه از احساسات درونم چیزی بروز بدم به سمت خونه ی کذایی یاسر و رؤیا حرکت کردم. بالاخره رسیدیم، ماشین را اینبار جلوی ساختمان پارک کردم و پیاده شدم و به طرف ساختمان رفتم و سمیرا هم مثل یک آدم آهنی دنبال من حرکت کرد. زنگ یکی از واحد ها را زدم ، یه زن جواب داد: بله بفرمایید! نفسم را آروم بیرون دادم و گفتم: ببخشید من از دوستای رؤیا میلانی هستم، متاسفانه آدرس را دارم اما نمی دونم کدوم زنگ را بزنم... اون خانم که انگار رؤیا را می شناخت گفت: من خانم سبزواری هستم، مدیر همین ساختمان، زنگ سوم از سمت راست را بزنید اما خانم میلانی الان خونه نیستن، آخه صبح ها میرن سرکار، عصرها هستن... نگاهی به سمیرا که خیره به حرکات من بود کردم و گفتم: خانم سبزواری عزیز، میشه یه توک پا بیاین پایین، من یه کار خصوصی دارم باهاتون، اگر امکان داره، لطفا... خانم سبزواری چند لحظه سکوت کرد انگار نمی تونست اعتماد کنه و شاید فکر می کرد خطری از جانب من اونو تهدید میکنه و بعد از چند لحظه با تعلل گفت: باشه...من وقت چندانی ندارم اما برای چند دقیقه می تونم بیام پایین و با زدن این حرف آیفون را گذاشت سر جاش... سمیرا آب دهنش را قورت داد و‌گفت: ملیحه! این کیه؟! چرا اینکار می کنی...یاسر به خدا اهل این حرفا نیست سری تکان دادم و گفتم: ایشون منشی شرکت یاسر بودن، البته نمی دونم الان باشه یانه، اما قبلا منشی یاسر بوده سمیرا گفت: خوب خودت میگی منشی پس نیاز نیست اینقدر بدبین باشی، شاید چیزی دیدی اما نمی شه با یه بار دیدن برچسپ زد، تو زن عاقلی هستی ملیحه و من بیش از اینا ازت توقع دارم... آهی کشیدم و گفتم: صبر کن،بزار این خانم بیاد پایین همه چی معلوم میشه و در همین حین در ورودی ساختمان باز شد و یه پیرزن که بهش میخورد ۶۵ـ۷۰ سال سن داشته باشه بیرون آمد ۱۱۳
ط_حسینی: پیرزنه با تعجب به سمت ما آمد و گفت: شما با من کار داشتین؟! قدمی جلو گذاشتم و همانطور که لبخند میزدم دستم را دراز کردم و گفتم: سلام حاج خانم، ببخشید من مزاحمتون شدم و کشاندمتون پایین، عفو کنید خانم، اما یه امر خیر بود که می بایست مزاحمتون بشم. سمیرا که اصلا باورش نمیشد من اینقدر خونسرد باشم خیره بهم پلک نمیزد و اون خانم هم سری تکان داد و گفت: امر خیر؟! برای چی؟! لبخندم پررنگ تر شد و گفتم: میخوام برای پسرم یه دختر خوب نشان کنم و یه دختر خانم را معرفی کردند که توی این ساختمون زندگی می کنه و شروع کردم به نشانی های رؤیا را دادن و در اخر هم گفتم اسمش رؤیا هست فکر می کنم. سمیرا نفس بلندی کشید،اصلا فکر نمی کرد من از این راه وارد بشم، پیرزنه چشماش را ریز کرد و گفت: فکر می کنم اشتباهی اومدین، یعنی یه اشتباه این وسط رخ داده و در همین حین در اصلی ساختمان که نیمه باز بود، کامل باز شد و سه چهار نفر که مشخص بود اهالی ساختمان هستند و دو نفرشون همون زن و شوهری بودن که اون شب من دزدگیر ماشین را میزدم، پایین اومده بودن، بیرون امدند و به من و سمیرا سلام کردند و من متوجه نگاه معناداری که بینشون رد و بدل شد، شدم. پیرزنه که نگاه منو دید لبخندی زد و گفت: راستش وقتی گفتی با مدیریت ساختمان کار دارم، من یه ذره هول کردم و به همسایه ها گفتم اگر چند دقیقه گذشت و من بالا نیامدم، شما بیاین پایین تا مشکلی برام پیش نیاد.. لبخندی زدم و به طرف همسایه ها گفتم: من برای امر خیر اومدم، قبل از اینکه شما بیاین به حاج خانم توضیح دادم... همسایه ها با نگاه سؤالی به پیرزنه نگاه کردند و اونم گفت: این بنده خدا اومده برای همسایه ی بغلی ما، رؤیا خانم تحقیق کنه... یکی از خانم ها گفت: ولی رؤیا خانم که ازدواج کرده، درسته شوهره مشخصه خیلی از خودش بزرگتره اما بالاخره شوهرشه... همسر اون خانم هم سری تکان داد و گفت: آره من با شوهرش صحبت کردم، انگار محل کارش عسلویه هست و هراز گاهی میتونه بیاد به خانمش سر بزنه و خانمش اکثرا تنهاست و پیرزنه ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: آره برای همین که از تنهایی دربیاد روزها میره سرکار، بیچاره... و بعد لبخندی به من زد و گفت: متاسفیم این خانم شوهر داره... نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم: پس مطمئن هستید شوهر داره؟! همه شان با هم گفتند: آره بابا، شوهر داره.. در این لحظه دست بردم داخل کیفم و عکس یاسر را که همرام آورده بودم بیرون آوردم و گفتم: ببینم شوهرش این خانم، همین آقا نیست؟! پیرزن عکس را گرفت و با تعجب سری تکان داد و بعد عکس دست به دست توی دست چهارنفری که کنار ما بود چرخید و آخر سر هم رسید به سمیرا... هر چهار نفر گفتن آره شوهرش همینه و تعجب کرده بودن که چرا باید عکس شوهر اون خانم دست من باشه انگار این سوال ذهن همه شون را مشغول کرده بود که باز هم همون حاج خانم پرسید: این عکس دست شما چکار میکنه؟! نگاهی به سمیرا که رنگش مثل گچ سفید شده بود و ناباورانه به عکس یاسر چشم دوخته بود کردم و گفتم... در بین چشمان حیرت زده همه، به عکس دست سمیرا اشاره کردم و گفتم: ایشون شوهر من هستن، پدر بچه هام هستن، من الان عروس به خونه دارم و در عوض ذوق زدن و رسیدن به خونه و زندگی و بچه هام باید دنبال هوس های شوهرم برم و اون خانم هم منشی ایشون بودن که مثل اینکه الان همسرشون شدن... در این لحظه آقاهه سری از تاسف تکان داد و گفت: من هیچ وقت فکر نمی کردم اینجور باشه و همسرش گفت: اما من چند بار گفتم این دختره مشکوکه... سری تکان دادم و گفتم: یادتونه چند شب پیش دزدگیر ماشینش هی صدا میداد و شما هم اومدین بیرون؟! آقاهه با تعجب گفت: آره بابا! پدری ازمون در آورده بود بس که یک ریز صدا میداد و اون آقا هم گفت دزدگیر خراب شده و بعد چشماش را ریز کرد و ادامه داد: شما ازکجا میدونید؟! آه کوتاهی کشیدم و گفتم: دزدگیر خراب نشده بود، من سوئیچ یدک ماشین را داشتم و دزدگیر را میزدم تا اون آقا را پایین بکشونم و مطمئن بشم که با اون خانمه هستن... همسر اون آقا بهم نزدیک شد و گفت: چقدر تو صبوری زن! پس چرا همون شب نرفتی در خونه شون را بزنی و رسواشون کنی؟! سرم را تکان دادم و گفتم: خوب نمی دونستم کدوم واحد میشینن وگرنه میرفتم... پیرزنه هم دستم را گرفت و با محبتی مادرانه گفت: دخترم، الان از من می خوای چه کنم؟! به اون خانم تذکر بدم؟چیزی به شوهرتون بگم؟! سرم را پایین انداختم، یه ذره فکر کردم و گفتم: نه نمی خواد چیزی بگین، من اومدم اینجا تا خواهر شوهرم با چشمای خودش ببینه و با گوش هاش بشنوه که برادرش به من خیانت کرده و من دروغ نمی گم...
در این هنگام سمیرا هق هقش بلند شد و همانطور که دستش را از پشت دور شانه ام می انداخت رو به اون جمع گفت: به خدا قسم عروس ما یک فرشته است، برادرم زندگی خوبی داره، از هیچ لحاظ کم و کسری نداره، هم زن خوب داره و هم بچه های سر به راه، کار از این دختره خرابه که می خواد زندگی این برادر ساده منو بهم بریزه و خودش به پول و پله ای برسه وگرنه یاسر .... و دوباره شروع به گریه کرد پیرزنه آه کوتاهی کشید و گفت: والا ما هم داریم میبینیم که این خانم چه زیبا و با شخصیت هست اصلا قابل مقایسه به رؤیا نیست، اما یه مرد متعهد هیچ وقت با ناز و غمزه ی یه دختر نباید زن و زندگیش را فراموش کنه... حالا همه یاسر را متهم می کردن،برای من فقط مهم این بود که سمیرا شاهد باشه و دو روز دیگه که مساله رو شد یا اتفاقات دیگه ای افتاد، منو مقصر ندونن ۱۱۶ شب شد و یاسر اومد خونه، انگار سمیرا زنگ زده بود و گزارش کار را داده بود یعنی من احساس کردم یاسر خیلی گرفته است و برای همین حدس زدم سمیرا چیزی گفته شام در سکوت محض خورده شد، حتی بچه ها هم حرفی نزدند شاید این جو سنگین را هم اونا حس کرده بودند. بعد از خوردن شام، برخلاف همیشه که توی هال تلویزیون نگاه می کردیم و میوه ای صرف می کردیم، یاسر به بهانه خستگی رفت داخل اتاق و بچه ها هم هر کدوم رفتن پی درس و مشق و کار خودشون و منم ظرفا را شستم و همانطور که دستم به ظرفها بود، تمام ذهن و هوشم پیش یاسر و اینکه چطوری به یاسر بگم تصمیم خودم را گرفته بودم، امشب باید همه چیز تمام میشد، باید به یاسر می گفتم که از همه چیز خبر دارم، احساس خفگی میکردم انگار که یاسر گناه نکرده بود و من خودم مرتکب جنایت شده بودم، حالم همچی حالی بود. ظرفا که شسته شدن، یه لیوان آب ریختم و یک نفس سرکشیدم و همانطور که به خودم میگفتم: تو می تونی، به سمت اتاق خواب رفتم. داخل اتاق شدم، همه جا تاریک بود، چراغ خواب را که بالای تخت بود و رنگ سبز ملایمی داشت روشن کردم یاسر روی تخت دراز کشیده بود، تخت دو نفره ای که مال ما دوتا بود و الان که نگاهش می کردم ناخوداگاه حالت تهوع بهم دست میداد. نمی دونستم چه جوری شروع کنم که یاسر بازوش را از روی پیشانی اش برداشت و گفت: ملیحه، این چراغ خواب را خاموش کن، دوست دارم همه جا تاریک باشه، نیاز به آرامش دارم... روی صندلی روبه روی تخت نشستم، نفسم را آرام بیرون دادم و گفتم ۱۱۷ آروم گفتم: چی شده؟! نکنه با رؤیا دعوات شده که نیاز به آرامش داری؟! تا این حرف را زدم، یاسر مثل فنر از جا پرید و روی تخت نشست و گفت: چی میگی؟! رؤیا کیه؟ زهر خندی زدم و گفتم: حالا دیگه منشی خودتم نمی شناسی؟! نه ببخشید همسر گرامی تون هم نمی شناسی؟! یاسر همانطور که صداش می لرزید گفت: همسر؟!چی میگی تو ملیحه؟! حالت خوبه؟! فک کنم قاطی کردی هااا از اینهمه خباثت یاسر که هنوز هم نمی خواست قبول کنه خونم به جوش اومد و گفتم: اتفاقا الان از همیشه مسائل را بهتر می فهمم جنااااب یاسر خان! من خودم دیدم که توی خونه ی رویا بودی... یاسر که انگار هنوز باورش نمی شد من دارم این حرفا را میزنم با همون صدای لرزان گفت: تو...تو...تو داری اشتباه می کنی، رؤیا همکار من هست و طبیعیه گاهی اوقات برسونمش خونه اش و شاید یه چای منو مهمون کنه، اون جای بچه منو داره بفهم چی میگی... نیشخندی زدم و گفتم: خوبه خودت هم میدونی سن پدرش را داری، آیا طبیعیه یه مرد نامحرم شب تا صب توی خونه ی منشی اش باشه و بعد از جا بلند شدم، کلید برق را زدم و همانطور که به دیوار تکیه میدادم گفتم: اون شب که دزدگیر ماشینت قاطی کرده بود یادته؟! دزدگیره درست بود، من داشتم با سوییچ یدک میزدم و دیدم که تو و رویا خانمت با هم اومدین، امروز هم با سمیرا رفتیم خونه دومت آقا... از کی تا حالا عسلویه کار می کنی که من نمی فهمم؟! هر حرفی که من میزدم قطرات عرق روی پیشانی یاسر بیشتر میشد، حقیقتش داشت دلم براش میسوخت، توی موقعیت بدی قرار گرفته بود اما خودکرده را تدبیر نیست یاسر که دید من از همه چی خبر دارم و راه دررویی نداره سرش را پایین انداخت و‌گفت: تو راست میگی، من اشتباه کردم...ملیحه میشه... ۱۱۸
نفسم را محکم بیرون دادم و‌گفتم: میشه چی؟ خفه خون بگیرم؟! چشمام را روی حقیقت ببندم؟! خودم را به نفهمیدن بزنم؟! یاسر از جاش بلند شد، به طرف من اومد، روبه روی من ایستاد و می خواست دستهام را توی دستش بگیره اصلا دوست نداشتم این دست های خیانتکار که دروغ هم می گفت با من برخوردی داشته باشه، خودم را کنار کشیدم و به سمت در رفتم. یاسر با التماسی در نگاه و حرکاتش گفت: تو رو خدا نرو، بزار حرف بزنم. به سمت پاتختی رفتم، کشوی پاتختی را باز کردم، نامه ای را که چند ساعت قبل نوشته بودم بیرون آوردم، چون حدس میزدم وقتی که بخوام حرف بزنم ممکنه بعضی مسائل یادم بره و از طرفی شاید صدامون از اتاق بیرون بره و بچه ها بشنون، نشستم به طور خلاصه حرفهام را نوشتم، از زندگی ای گفتم که با نغمه های عاشقانه ی یاسر شروع شده بود، از حرفای اولیه اش که شاید فراموش کرده بود، از نداری هامون نوشتم از سختی هایی که کشیده بودم، از بدبختی هایی که مادر و خانواده اش به پام ریخته بودند و من دم نزده بودم، همه را نوشتم و آخرش هم گفتم کجای زندگی براش کم گذاشتم، من هیچ کوتاهی در حق یاسر زندگیش نکرده بودم و سه تا بچه مومن و سالم تحویل جامعه داده بودم و نوشتم که حقم این نبود... نامه را به دستش دادم و روی صندلی کنار در نشستم و گفتم: باشه حرفت را بزن اما اولا طرف من نیا، به من نزدیک نشو و ثانیا اول این نوشته را بخون و بعد جواب بده... یاسر سرش را انداخت پایین و گفت: چشم و شروع کرد به خواندن نامه من به طور واضح لرزش دست های یاسر را میدیدم، حتی قطره اشکی را که گوشه ی چشمش نشست دیدم که سعی می کرد پنهانش کنه، من که می دونستم چی داره میخونه، بغض گلوی خودمم هم چنگ میزد اما .... ۱۱۹
اما من بچه و زندگی داشتم، باید حرفم را به یاسر میزدم، باید اولتیماتم را میدادم و بعد به خاطر بچه هام باز هم گذشت میکردم و برای حفظ زندگیم تلاش می کردم. یاسر اشتباه کرده بود اگر روی اظتباهش می ایستاد دیگه راه ما از هم جدا بود اما اگر پشیمون بود و می خواست جبران کنه باید منم انعطاف نشون میدادم. یاسر نامه را خوند، دوباره رفت روی تخت نشست، نامه را تا کرد و گذاشت روی میز توالت، سرش پایین بود انگار هراس داشت که نگاهش به نگاه من بیافته و بعد همانطور که سرش پایین بود گفت: هر چی گفتی حق داری، من حقم بدتر از ایناست، نامردی کردم، اشتباه کردم، اصلا نفهمیدم چی شد که اینجور شد، الان که فکرش را می کنم تو توی تمام موارد چند سر و گردن از رؤیا بالاتری... از شنیدن اسم رؤیا چندشم شد، اما چیزی نگفتم و باز هم سکوت کردم تا ادامه حرفهاش را بزنه یاسر آه کوتاهی کشید و سرش را بالا آورد، نگاه شرمسارش را بهم دوخت و گفت: ملیحه! توی زندگی با من خیلی جاها کوتاه آمدی و بزرگواری کردی، این بار هم بزرگواری کن، این قضیه را به کسی نگو، نگذار آبروی من پیش قوم و خویش و در و همسایه بره، این موضوع بین خودمون باشه، من اشتباه کردم، اما قول میدم جبران کنم. نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم: خوبه که اشتباهت را پذیرفتی، حالا ببینم چطوری می خوای جبران کنی؟! یاسر گفت: جبران می کنم ملیحه، به جان خودت که از تمام دنیا بیشتر برام ارزش داره جبران می کنم، تو صداش را در نیار، من بیصدا این دختره را از زندگیم مندازم بیرون و دیگه هیچ وقت هیچ وقت پی این کارا نمی رم یاسر داشت جلوی من میشکست و شاید ادای شکستن را در می آورد و من نمی خواستم بیش از این خوار بشه، از جام بلند شدم و گفتم: باشه...یه فرصت کوتاه بهت میدم، خیلی زود اصلا همین فردا اون خانم را از زندگی و کارت بنداز بیرون و اینو بدون، تا اون خانم توی زندگیت هست، روابط منو و تو عادی نمیشه، من دیگه با تو روی یک بالش نمی خوابم و احساس می کنم همسری ندارم... هر چی من می گفتم یاسر مدام میگفت: چشم چشم... حرفام را زدم و از اتاق بیرون آمدم و یاسر را با افکار و دنیاش تنها گذاشتم و دعا می کردم حرفهاش از ته دل و راست باشه و زندگی من دوباره به روال طبیعی اش برگرده ۱۲۰
صبح روز بعد سمیرا با من تماس گرفت و از جزئیات برخورد من با یاسر پرسید و باز هم عذر خواهی کرد و خواست که یاسر را ببخشم وقتی به سمیرا گفتم که قرار شده من چیزی نگم و یاسر اون دختره را از سرش باز کنه، سمیرا خیلی خوشحال شد و از من تشکر کرد. هرچه که فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که کار درست را انجام دادم، بالاخره یاسر هم آدمیزاده و شیر خام خورده، حالا پاش لغزیده، شایدم مقصر اون دختره ی چشم سفید بوده، رویا نه ظاهر درستی داشت و نه خانواده موجهی، تنها چیزی که داشت زبان چرب و نرمش بود که به راحتی می تونست هر کسی راخام کنه و من شک نداشتم یاسر را با همین زبون ریزیش به سمت خودش کشیده... اون روز با گفتن حرفام انگار یه ذره آرامش گرفته بودم و فقط منتظر بودم تا ببینم یاسر چکار میکنه و چه خبرایی برام میاره... دقایق انگار به کندی می گذشت اما گذشت، یاسر برای نهار نیومد و زنگ زد که داخل شرکت کار داره و وقت شام خسته و‌کوفته پیداش شد و اومد. شام را بدون اینکه هیچ حرف خاصی بزنیم صرف شد و یاسر به محض خوردن شام دوباره به سمت اتاق خواب رفت و منم مشغول شستن ظرفها شدم. محمد جواد ما را زیر نظر داشت و مطمينم حس کرده بود چیزی پیش اومده اما هیچی نمی گفت، شاید می خواست خودمون مشکل را حل کنیم و نمی خواست پدرش متوجه بشه که اونم میدونه و نمی خواست شکسته شدن پدرش را ببینه، گرچه منم دوست نداشتم که یاسر جلوی بچه هاش بشکنه، خصوصا الان که گفته بود رویا را از زندگیش مندازه بیرون پس این موضوع مخفی می ماند بهتر بود. زودتر از همیشه ظرفها را شستم و خیلی زود خودم را به اتاق رساندم مثل دیشب، اتاق تاریک بود و یاسر روی تخت خوابیده بود چراغ سبز رنگ را روشن کردم و روی صندلی نشستم و گفتم: امروز چکار کردی؟! ۱۲۱
یاسر بدون اینکه تکونی بخوره گفت: چکار می خواستی بکنم، مثل دیروز مثل پریروز مثل قبل، جون کندم، کار کردم الانم خسته ام... یاسر طوری حرف میزد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، با تعجب بهش خیره شدم و‌گفتم: همین؟! کار؟! منظورم اون مورد به خصوص بود، با اون دختره چکار کردی؟! از شرکت انداختیش بیرون... یاسر اوفی کرد و گفت: ملیحه،گفتم خسته ام، دست بردار، رؤیا چند وقته که توی شرکت من کار نمیکنه... خیلی دقم گرفت از وقاحت یاسر، خیلی راحت اسمش را سر زبونش می آورد. سری تکان دادم و گفتم: خوبه که تا دیشب میگفتی همکارمه رفتم خونه اش، امشب میگی چند وقته پیشت کار نمیکنه... یاسر از جاش نیم خیز شد و پرید وسط حرفم و‌گفت: ملیحه رحم کن، میگم خسته ام، دوباره بحث را شروع نکن، ما که به توافق رسیدیم، من یه غلطی کردم، قرار شد جبران کنم که می کنم، چی می خوای از جونم؟ بیا بخواب... این دیگه واقعا برام غیر قابل تحمل بود، از جا بلند شدم و‌گفتم: خوب خودت میگی قرار کردیم، تو الان. امروز دقیقا چه اقدامی کردی؟! یاسر دستش را محکم روی پیشونیش زد و گفت: وای وای وای ملیحه! چشم...چشم...بیرونش می کنم، تو فرصت بده، این دختر یک شبه نیومده که من یکباره بیرونش کنم، وقتی میگم چشم،به من اعتماد کن... دلم شکسته بود، همانطور که از اتاق بیرون می رفتم گفتم: بهت اعتماد کردم که وضعم شد این... دیگه اصلا دوست نداشتم سمت اتاق خواب برم، یه تشک برداشتم و رفتم توی اتاق محمد جواد... محمد جواد داشت سرش روی کتابی خم بود و غرق خوندن بود، تا منو تشک به دست دید از جا بلند شد اومد جلو تشک را از دستم گرفت و گفت: چی شده مامان؟! سر همون قضیه با بابا حرفت شده؟! آه کوتاهی کشیدم، همانطور که تشک را روی زمین پهن می کردم گفت: نگذار داداشات بفهمن محمد جواد سری تکان داد و‌گفت: چشم، اما من متوجه شدم دیشب با بابا بحثتون شده بود، نخواستم دخالت کنم، امیدوارم حل بشه، اما مامان خیلی ناراحتم... روی تشک دراز کشیدم و‌گفتم: بابات قرار شده دختره را بندازه بیرون از زندگیش، فعلا باید سکوت کرد تا ببینیم چی میشه ۱۲۲
محمد جواد با نگاه مایوسانه ای نگاهم کرد و چیزی نگفت، چشمام را بستم و خودم را بخواب زدم، چند دقیقه بعد گرمی پتو را که پسرم روم میداد، حس کردم. زیر لب گفتم: خدایا شکرت، اگر یاسر دلم را میسوزونه، به این بچه ها دلگرمم... اون شب هم گذشت، انتظار من زیادی طول کشید، روزها پشت سر هم میامد و میرفت و هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد، یاسر مثل همیشه میرفت سرکار، توی هفته دو سه روز هم به بهانه ی رفتن به شهرستان خونه نمی آمد. حس کردم که از رویا میترسه و هیچ اقدامی نکرده، دوست داشتم کلا از همه چی بی خبر باشم، آخه توی این شرایط بی خبری، خوش خبری بود، میترسیدم کنکاش کنم و بفهمم که هنوز اون دختره هست... نزدیک دو ماه گذشته بود، من همچنان شبایی که یاسر تو خونه بود توی اتاق محمد جواد می خوابیدم، یاسر هم اعتراضی نمی کرد، شاید فکر می کرد اونطور آرامش من را بهم نمی ریزه، اما این وضعیت برای من قابل تحمل نبود، حالا دیگه اون دوتا پسرم هم فهمیده بودن چی شده، درسته اصلا به روی خودشون نمی آوردن، اما متوجه شدم که از قضیه سرد آوردن، انگار اونا هم امید داشتن تا پدرشون به راه بیاد یه شب که یاسر بعد از خوردن شام لباس پوشید تا به قول خودش بره شهرستان، جلوی در راهش را سد کردم و‌گفتم: یاسر...گمونم قول و قرارمون را فراموش کردی!! اون دختره را انداختی بیرون؟! یاسر صاف توی چشمام نگاه کرد و گفت: مگه من زورم به سر زن جماعت میرسه؟! چند بار تهدیدش کردم، سمیرا اینا رفتن بهش گفتن که تو متوجه شدی، حالا اومده میگه اون زنت متوجه شده، پس باید طبق قانون یک شب پیش من بمونی و یک شب پیش اون... یاسر حرف میزد و دردی شدید توی سرم می پیچید... این چی داشت می گفت؟! چرا شر این دختره را نمی کند؟! چرا داشت منو بازی میداد؟! ۱۲۳
یاسر به بهانه های الکی برای خودش وقت می خرید، اصلا نمی دونستم چی توی ذهنش می گذره، اعصابم بهم ریخته بود و این وضعیت برام غیرقابل تحمل بود. بچه ها وضعیت من را می دیدن و غصه می خوردن، اما محمد جواد نه تنها غصه می خورد بلکه میخواست یک کاری کنه که حس آرامش به من و خانه برگرده چندین ماه از قضیه ی رو شدن ارتباط یاسر گذشته بود اما یاسر هیچ حرکتی نکرده بود، انگار باز هم خودم می بایست دست به کار بشم، من نمی خواستم خانواده ام و خواهر و برادرهای در جریان مشکلات و زندگیم قرار بگیرند و از طرفی نمی خواستم که وضعیتم اینطور باشه، برای همین با خودم فکر کردم و گفتم بهترین راه اینه که باز خودم وارد عمل بشم. احساس می کردم که یاسر از رویا میترسه و مثل بچه ای میمونه که من باید حمایتش کنم پس تصمیم گرفتم برم پیش رؤیا و اولتیماتوم آخر را بهش بدم تا دیگه بخودش جرأت نده برای من کسب تکلیف کنه که یاسر یه شب پیش من باشه و یک شب پیش اون، گرچه مدتها بود من و یاسر نزدیک هم نشده بودیم اما زورم میامد اون دختره اینقدر جسورانه رفتار کنه. متوجه شدم که رؤیا خانه اش را جابه جا کرده و من خیلی راحت با کمک محمد جواد تونستم خانه اونو پیدا کنم و یه روز دم دم عصر شال و کلاه کردم که برم سمت خونه رؤیا که محمد جواد متوجه شد و اصرار کرد که اونم باهام بیاد. دوست نداشتم بچه ها را وارد این قضیه کنم اما وقتی نگاه می کردم، بچه ها خود به خود توی دل قضیه بودن، پس رضایت دادم که محمد جواد همراهم باشه و گفتم شاید رؤیا با دیدن محمد جواد کمی خودش را جمع و‌جور کنه و جرات اهانت به من را پیدا نکنه... با محمد جواد راه افتادیم و... ۱۲۴