یاسر به بهانه های الکی برای خودش وقت می خرید، اصلا نمی دونستم چی توی ذهنش می گذره، اعصابم بهم ریخته بود و این وضعیت برام غیرقابل تحمل بود.
بچه ها وضعیت من را می دیدن و غصه می خوردن، اما محمد جواد نه تنها غصه می خورد بلکه میخواست یک کاری کنه که حس آرامش به من و خانه برگرده
چندین ماه از قضیه ی رو شدن ارتباط یاسر گذشته بود اما یاسر هیچ حرکتی نکرده بود، انگار باز هم خودم می بایست دست به کار بشم، من نمی خواستم خانواده ام و خواهر و برادرهای در جریان مشکلات و زندگیم قرار بگیرند و از طرفی نمی خواستم که وضعیتم اینطور باشه، برای همین با خودم فکر کردم و گفتم بهترین راه اینه که باز خودم وارد عمل بشم.
احساس می کردم که یاسر از رویا میترسه و مثل بچه ای میمونه که من باید حمایتش کنم پس تصمیم گرفتم برم پیش رؤیا و اولتیماتوم آخر را بهش بدم تا دیگه بخودش جرأت نده برای من کسب تکلیف کنه که یاسر یه شب پیش من باشه و یک شب پیش اون، گرچه مدتها بود من و یاسر نزدیک هم نشده بودیم اما زورم میامد اون دختره اینقدر جسورانه رفتار کنه.
متوجه شدم که رؤیا خانه اش را جابه جا کرده و من خیلی راحت با کمک محمد جواد تونستم خانه اونو پیدا کنم و یه روز دم دم عصر شال و کلاه کردم که برم سمت خونه رؤیا که محمد جواد متوجه شد و اصرار کرد که اونم باهام بیاد.
دوست نداشتم بچه ها را وارد این قضیه کنم اما وقتی نگاه می کردم، بچه ها خود به خود توی دل قضیه بودن، پس رضایت دادم که محمد جواد همراهم باشه و گفتم شاید رؤیا با دیدن محمد جواد کمی خودش را جمع وجور کنه و جرات اهانت به من را پیدا نکنه...
با محمد جواد راه افتادیم و...
۱۲۴
خیلی زود به خانه رؤیا رسیدیم و به راحتی خونه را پیدا کردیم
محمد جواد به من گفت که اجازه بدم اون در بزنه و جلو بره، منم مخالفتی نکردم، کمی عقب در پناه ستون کنار در ورودی ایستادم، به طوریکه از داخل ساختمان کسی منو نمی دید.
محمد جواد زنگ در را زد و بعد از چند دقیقه صدای پر فیس و افاده رؤیا از پشت آیفون بلند شد: کیه؟!
محمد جواد گلویی صاف کرد و گفت: سلام، چند دقیقه بیاین پایین کارتون دارم.
رؤیا گفت: صدات چقدر آشناست، تو کی هستی؟! و چکار داری؟
محمد جواد گفت: بفرمایید پایین متوجه میشید
رویا با همون ناز و نوز قبلی گفت: باش، صب کن الان میام
قلبم محکم میزد، نمی خواستم این دختره ی چش سفید را ببینم، اما مجبور بودم، برای حفظ زندگیم مجبور بودم باهاش رودر رو بشم
در باز شد و هیکل پخمه و نتراشیده اش با او صورت سیاه و پر از جوشش از بین ،در نمایان شد و تا چشمش به محمد جواد افتاد گفت: تو اینجا چکار می کنی؟! اصلااا اصلااا برای چی اینجا اومدی؟! می خوای زنگ بزنم بابات بیاد اینجا تکلیفت را مشخص کنه؟!
خیلی عصبی شدم، قبل از اینکه محمد جواد حرفی بزنه از پناه ستون بیرون اومدم و گفتم: من گفتم بیاد، با هم اومدیم که تکلیف تو را مشخص کنیم.
رؤیا که با دیدن من جا خورده بود، سعی کرد دستپاچگیش را به روی خودش نیاره و قدمی عقب گذاشت و گفت: تو کی باشی که بخوای تکلیف منو مشخص کنی؟!
با تندی نگاهش کردم وگفتم: من همونی هستم که زندگیم را ازم دزدی، همونی هستم که به خیال خودت می خوای زندگیت را روی خوشبختی من بنا کنی، همونی هستم که شوهرم را از راه به در کردی
رؤیا که مشخص میشد عصبی شده دهنش را کج و کوله کرد و گفت: عه عه عه مگه تو زندگی داشتی که من بخوام ازت بدزدم؟! گناه من چیه که شوهر جنابعالی به خاطر کم محبتی ها و بی عرضگی خودت اومد سمت من؟! ملیحه خانم تو عرضه ی نگه داشتن زندگی و شوهرت را نداشتی لطفا کم کاری های خودت را گردن من ننداز، من داشتم زندگیم را می کردم، این شوهر تو بود دم به دقیقه سر راهم سبز می شد و مدام کادو و هدیه می خرید و التماس می کرد تا عشقش را بپذیرم...
از حرفهای رؤیا قلبم بهم فشرده میشد، یاسر چه جور عمل کرده بود که این زن دریده به خودش حق میداد اینجور با من رفتار کنه
در این لحظه قبل از اینکه من حرفی بزنم محمد جواد دستش را بالا برد و گفت: زن بی وجود، حواست باشه چی میگی، زیپ دهنت را بکش تا دک و پوزت را بهم نیاوردم...
ترسیدم درگیری پیش بیاد خودم را انداختم جلو و...
۱۲۵
رفتم جلو دست محمد جواد را گرفتم وگفتم: نزن مادر، این خانم را خدا زدتش، تو دیگه نمی خواد بزنیش، ما اومدیم بهش اخطار بدیم که خودش بی سروصدا دست از سر بابات برداره وتمام..
رؤیا دندانی بهم سایید وگفت: خدا خودت را زده که اومدی شوهرت را از من می خوای، بعدم فککنم اونی که بایدجمع کنه بره شما هستین نه من...
خیلی گستاخ شده بود من اصلا در قاموسم حرف زشت و رکیک نبود اما رویا به راحتی اب خوردن توهین می کرد.
نفسم را آروم بیرون دادم وگفتم: هر چی دوست داری خزعبلات بگو، با حرفهای نسنجیده تو واقعیت موجود که عوض نمیشه.
رویا چشماش را ریز کرد و گفت: ببینم واقعیت چی هست که من نمی دونم...
نگاه تندی بهش کردم وگفتم: واقعیت زندگی من هست، واقعیت پسرای من هست، واقعیت من و یاسر هستیم، تو یک وهم هستی، فکنکن می تونی برای خودت جایی باز کنی، تو را حتی خانواده یاسر هم قبول ندارن، خود یاسر هم می خواد از شرت خلاص بشه...
رؤیا با اطمینانی در حرکاتش قهقه ای زد و گفت: مثل اینکه تو توی وهم و خیالی، ببینم سمیرا وسهیلا از کی بهت سر نزدن؟!
با تعجب گفتم: چه ربطی داره؟!
خنده رویا بیشتر شد و گفت: آخه دیشب پیش من بودن، از وقتی شنیدن من زن داداششون شدم انگار دنیا را بهشون دادن، هر چند روزی یک بار میان بهدمن سر میزنن تازه کلی هم قربون صدقه ام میرن،یاسر هم که هر وقت من امرکنم میاد پیشم
پس ببین من جا پا خودم را محکم کردم این تویی که پات روی پوست خربزه است...
رویا حرف میزد و دنیا دور سرم می چرخید، دیگه نمی فهمیدم چی درسته وچی غلطه...
محمد جواد که متوجه حال بدم شد، دستم را گرفت و گفت: بیا بریم مامان، این زن شارلاتان داره دروغ میگه
۱۲۶
مثل یک مجسمه ی بی روح دنبال محمد جواد کشیده میشدم.
رؤیا هنوز جلوی ساختمان بود، محمد جواد منو سوار ماشین کرد و خودش برگشت طرف رؤیا...
از پشت شیشه محمد جواد، حاصل عمر و زندگی و عشقم به یاسر را میدیدم که داشت برای نگهداشتن زندکی پدر و مادرش با رؤیا حرف میزد.
نمی دونستم چی میگن اما از حرکات محمد جواد بر می آمد که خیلی عصبی هست، رؤیا حرف میزد و محمد جواد خیره به نقطه ای نامعلوم بود و محمد جواد حرف میزد و رؤیا نیشخند می زد.
بعد از گذشت یک ربع بالاخره محمد جواد سوار ماشین شد و بدون کوچکترین کلامی حرکت کرد.
خیره به حرکات محمد جواد بودم، انگار سنگینی نگاهم را حس کرد و به طرفم برگشت، لبخند محوی روی لبهاش نشست و گفت: مامان! غصه نخوری ها، من مثل کوه پشتتم من و داداشام هیچ وقت تنهات نمیذاریم، خودم حلش می کنم، فقط نبینم ناراحت باشی که تو تمام عمرمی مامان...
در این زمان ناامیدی، حرفهای محمد جواد مثل اشعه ای نورانی قلبم را روشن و آرام می کرد.آروم دست پشت شونه های محمد جواد که در حال رانندگی بود بردم و گفتم: خدایا بچه هام را حفظ کن و بعد نگاهم را بهش دوختم و گفتم: خدایا شکرت که هستی...
محمد جواد سرش را به طرف دستم چرخوند و یه بوسه از دستم گرفت و گفت: نوکرتم مامان...تو به هیچی فکر نکن
نفس آرومی کشیدم و به مسیر پیش رو خیره شدم و گفتم: کجا داریم میریم، آخه مسیری که میرفت سمت خونه نبود.
محمد جواد همانطور که پایش را روی گاز فشار میداد گفت: میرم سمت خونه مامان بزرگ...انگار عمه ها هم اونجا هستن
سرم را تکان دادم وگفتم: نه اونجا نرو..
محمد جواد بی آنکه نگاهم کنه گفت: باید برم یک سری چیزا را بگم، شما اگه خواستی توی ماشین بشین
دلم گرفته بود، خونه ای که حکیمه خانم توش بود همون خونه ای بود که من با پول طلاهام خریده بودم، هیچ وقت دلم نیومد بهش بگم بلند شن، با اینکه بارها و بارها به بی پولی خورده بودیم اما هرگز فکر فروش یا اجاره اونو نکردم و حالا
۱۲۷
ماشین جلوی ساختمان متوقف شد،محمد جواد پیاده شد و درب را بست و من هم به سرعت پیاده شدم
محمد جواد نگاه مهربانی بهم کرد و گفت: مامان اذیت میشی، شما بشین توی ماشین...
نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم: من آرومم مامان، منم میام، نمی خوام جر و بحثی پیش بیاد و به مادر بزرگت بی احترامی کنی...
محمد جواد سری تکان داد و گفت: هنوز هم داری رعایتشون را می کنی، مامان تو یه فرشته ای که هر کسی لیاقت اینو نداره که تو را داشته باشه
به سمت در ساختمان رفتیم و دکمه ی زنگ را زدیم.
صدای سهیلا از آن طرف آیفون بلند شد: کیه؟!
محمد جواد گفت: منم عمه در را باز کن...
سهیلا گفت: عه بالاخره اومدی، باشه بیا داخل و دکمه در را زد، کاملا مشخص بود که سهیلا اینا منتظر آمدن ما بودن
محمد جواد نگاهی بهم کرد و گفت: ببین چقدر ارتباطشون صمیمی و تنگاتنگ هست که دختره سریع گزارش داده بهشون و زنگ زده و اینا هم آماده رویارویی با ما شدن...
محمد جواد راست می گفت، پس چیزی جواب ندادم، یعنی چیزی نداشتم که بگم، دوتایی وارد ساختمان شدیم، انگارآسانسور خراب بود پله ها را دو تا یکی طی کردیم و خیلی زود جلوی در خونه بودیم.
در باز بود، محمد جواد همانطور که یاالله می گفت وارد خونه شد و منم پشت سرش داخل شدم.
حکیمه خانم و سهیلا و سمیرا جلو در ایستاده بودن، بچه های سمیرا هم توی خونه بدو بدو می کردند.
محمد جواد جلو رفت و گفت: سلام و بعد رو به مادر بزرگش گفت: دستت درد نکنه مامان جون، دستتون درد نکنه عمه خانم ها، این شد نتیجه ی تمام خوبی هایی که مادرم به شما کرد؟!
حکیمه خانم چیزی نگفت و سهیلا خودش را جلو انداخت وگفت: اوه اوه با توپ پر اومدی عمه، نفسی تازه کن بعد بنال و بعد روش را به من کرد و گفت: برا بچه چی ننه من غریبم بازی درآوردی که جلو انداختیش هااا
یه قدم جلو رفتم وگفتم: حرف محمد جواد حرف منه، مگه من چه بدی در حقتون کرده بودم که باهام اینکار کردین؟!
سهیلا چشماش را ریز کرد و گفت: چکار کردیم؟!
محمد جواد گفت: یعنی نمی دونین چکار کردین؟!
سهیلا گفت: نه والا نمی دونیم،تو بگو چکار کردیم...
روم را کردم به سمیرا که تا اون لحظه ساکت بود و گفتم: سمیرا تو که اون روز باهام اومدی و دیدی یاسر با من و زندگی چندین ساله ام چکار کرد، یادمه که اون روز چقدر گریه کردی و هی می گفتی از یاسر بگذر، چی شد که دیگه من غریبه شدم و رفتین با اون دختره روی هم ریختین؟!
سمیرا می خواست چیزی بگه و گفت: ب..ببین ملیحه جان ...که یکدفعه سهیلا پرید وسط حرفشو گفت
۱۲۸
سهیلا صداش را بالا برد و گفت: اتفاقی نیافتاده که اومدی ما را باز خواست می کنی، به ما چه... برو خودت رابطه بین خودت و شوهرت را درست کن، تو عروسمون هستی و رؤیا هم زن داداشمون، برای ما هیچ فرقی با هم ندارین، برامون مهم یاسر هست که اونم همانطور تو رو می خواد، رؤیا هم دوست داره پس این ما بین ما هیچ تقصیری نداریم دو روز دیگه یه بچه هم از رؤیا به دنیا می آد و اونموقع...
محمد جواد که خیلی عصبی شده بود، نگذاشت حرف سهیلا تموم بشه دست منو گرفت و گفت: مامان بیا بریم و بعد همانطور که به سمت در می رفت روش را به اونا کرد و گفت: من شاهد بودم مادرم چه بدبختی ها کشید و چه سختی ها به پاش ریختین و این حقش نبود، دیگه یادم میره که عمه دارم و مادر بزرگ دارم، شما هم یادتون بره عروسی به اسم ملیحه دارین، برین با رؤیا جانتون خوش باشین و بعد انگشتش را توی هوا تکون داد و گفت: از امروز به بعد در خونه ی مامان ملیحه به روی شما بسته است، شما برید با عروس تازه تان مراوده کنید.
محمد جواد اینو گفت و با اشاره به من خواست بریم که حکیمه خانم خودش را جلو انداخت و گفت: م...ملیحه...
فکر کردم حکیمه خانم می خواد خودش را از حرفهای سهیلا بکشه بیرون و از دلم در بیاره، برگشتم طرفش و گفتم: بله مامان؟!
حکیمه بدون هیچ حرف اضافه ای گفت: تو...تو...تو منو از این خونه بیرون می کنی؟!
با این حرف خیلی ناراحت شدم، توی این موقعیت در عوضی که بیاد منو آروم کنه، هنوز هم به فکر خودش بود، نگاهی به در و دیوار خونه کردم و گفتم: مال و منال دنیا برای کسی نمی مونه، من به خاطر خدا خواستم شما اینجا باشید وگرنه هیچ محبتی ازتون ندیده بودم، الانم هنوز خدا هست، به خاطر خدا باشین، فقط دیگه نمی خوام ببینمتون، راحتم بگذارید، هم شما...هم پسرتون..
اینو گفتم و بغضی به گلوم نشست، قطره اشکی گوشه ی چشمم اومد، فوری از خونه بیرون اومدم، نمی خواستم این جمع اشک منو ببینه، نمی خواستم جلوی اینا بشکنم...
سوار ماشین شدیم، محمد جواد آروم گفت: کاش شما نیومده بودید بالا...
نمی خواستم پسرم را ناراحت ببینم، باید دوباره نقش بازی می کردم و به قول معروف صورتم را باسیلی سرخ نگه می داشتم.
لبخندی زدم و گفتم: مامان! من انتظارش را داشتم، الانم ناراحت نیستم چون تو و برادرات را دارم
بریم خونه و دیگه فکر هیچی را نکن...
محمد جواد نگاه عجیبی بهم کرد و ماشین را روشن کرد، پشتم را به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمعام را بستم، باید خوب فکر می کردم
اینطوری معلوم بود، یاسر نمی خواست رؤیا را از زندگیمون بیرون کنه چون اگر می خواست این کار را کنه هرگز اجازه نمیداد خانواده اش با رؤیا ارتباط بگیرن
حالا من می بایست کاری کنم، یک کاری که آرامش از دست رفته ام بهم برگرده...من باید بی خیال یاسر می شدم
پس اولین کار این بود علی رغم میل باطنیم خانواده ام، برادرهام را در جریان قرار میدادم و فکری را که توی ذهنم جولان میداد عملی می کردم
۱۲۹
ذهنم سخت درگیر بود، باید راه درست را انتخاب می کردم، باید راهی را انتخاب می کردم که پشیمونی نداشت
تحمل این وضعیت برام سخت بود، چندین ماه بود که چشم انتظار این بودم یاسر حرکتی کنه، اما با گذشت هشت ماه از علنی شدن رابطه ی یاسر و رؤیا هنوز اندر خم یک کوچه بودم.
دست و دلم به درست کردن شام نمی رفت، بچه ها هم اعتراضی نمی کردند و امشب بعد از یک عمر خانه داری، دوست نداشتم شام درست کنم.
انتظار نداشتم امشب یاسر خونه بیاد اما برخلاف انتظارم زودتر از همیشه اومد.
یاسر منتظر غذای چرب و نرم بود و اینکه من مثل همیشه هیچی به روش نیارم و طوری وانمود کنم که یاسر همون یاسر بیست سال پیشه...
وقتی بدون کلام نان و پنیر جلوش گذاشتم، یه نگاهی از زیر عینکش که تازگیا میگذاشت بهم کرد و گفت: امروز چت شده ملیحه؟!
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: امروز هیچ، چندین ماهه ما را یک چیزی میشه و ما خودمون را به نفهمیدن میزنیم و شما هم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، واقعا مرد هستن مردای قدیم که حرف و عملشون یکی بود، نه الان که هر کجا هوس دل بگه حرف و عمل مرد هم همونجا متوقف میشه، واقعا خجالت هم خوب چیزی هست...
یاسر که اصلا انتظار نداشت من اینجور بی پرده حرف بزنم گفت:
چی شده؟ توپت پره، شنیدم صبی با اون پسره رفتی در خونه رؤیا و بعدم رفتی خونه ی مادرم...
یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: به به! خبرا را که تمام وکمال بهت میرسونن، از کی تا حالا پسرت محمد جواد شده اون پسره و اون دختره ی چش سفید شده رؤیا؟
یاسر سری تکان داد و نگاهش را به بشقاب پیش روش دوخت و منم دست هام را زدم روی میز و گفتم: خیلی بهت فرصت دادم که کاری بکنی افتضاحی را که بالا آوردی بپوشونی ومن هم همه چی را نادیده بگیرم، اما انگار تو دل از اون دختره نمی کنی ومن مجبورم راه دیگه ای انتخاب کنم، راهی که شاید بهترین و آخرین راه باشه...
یاسر آشکارا یکه خورد و گفت:می خوای چکار کنی؟ از چی حرف میزنی...
۱۳۰
نفسم را آروم بیرون دادم و گفتم: می خوام دادخواست طلاق بدم، من تمام تلاشم را کردم برای این زندگی، اما انگار تو نمی خوای خودمون و بچه هامون در آرامش باشیم.
یاسر ناباورانه نگاهم کرد، فکر می کرد من دارم بلف میزنم و اصلا به مخیله اش خطور نمی کرد که ملیحه، زنی که با همه چیش ساخته و جیکش در نیومده حالا بخواد ساز جدایی کوک کنه، پس نیشخندی زد و گفت: تو همچی کاری نمی کنی و من قول میدم اوضاع را درست کنم...
دیگه حالم از حرفهای یاسر بهم می خورد، نمی خواست نه قیافه اش را ببینم و نه صداش را بشنوم.
چیزی نگفتم و از آشپزخونه زدم بیرون..
صبح زود اینقدر توی اتاق موندم تا مطمئن شدم که یاسر از خونه بیرون رفته و به محض اینکه مطمئن شدم از اتاق بیرون اومدم
بچه ها طفلکی ها که انگار ذهن اونها هم درگیر بود، بدون هیچ اعتراض و کلامی یه چی خورده بودن و رفته بودن
لباس پوشیدم، مقصدم خونه ی داداش بزرگم بود، می خواستم همه چی را بهش بگم، دیگه پنهان کاری بس بود.
یک ساعت بعد محمد حسین هم از تمام وقایع مطلع شد، اصلا باورش نمیشد یاسر بعد از اینهمه سال چنین کاری با من کرده باشه، تا چند دقیقه سکوت کرد شاید می خواست مسائل را پیش خودش حلاجی کنه، مشخص بود شوکه شده اما در آخر به من گفت که هر جور که من بخوام همراهی ام میکنه، بهم اطمینان داد که همه جوره پشتم هست تا زندگیم را آنطور که دوست دارم بسازم.
از خونه محمد حسین که بیرون میامدم حس آرامش عجیبی داشتم، انگار تکیه گاه قدیمی ام را که داشتم توی شلوغی های دنیا گم می کردم، دوباره پیداش کرده بودم و داشتن خانواده چقدر برام لذت بخش بود، خانواده ای که حواسش بهت هست، با غمت غمگین میشه و با شادی ات شاد...
باید طبق برنامه ریزیم پیش می رفتم، حالا مقصدم مشخص بود، ماشین را روشن کردم و به طرف دادسرا راه افتادم، باید دادخواست طلاق میدادم
دیشب تا صبح با خودم کلنجار رفتم، من دیگه نمی تونستم این وضعیت را تحمل کنم، حالا که من دلش را زده بودم، می خواستم یاسر را راحت کنم که به زن و زندگی جدیدش برسه و من و بچه ها هم باهم روزگار بگذرانیم
۱۳۱
کارهای دادگاه به سرعت انجام شد و احضاریه به دست یاسر رسید.
روزی که یاسر خانه آمد و متوجه شده بود قضیه جدی شده، واکنشی نشان نداد و انگار در خودش فرو رفته بود، همه جا در سکوتی عجیب و ترسناک فرو رفته بود، منم سعی می کردم اصلا با یاسر رو در رو نشم.
دقیقا سه روز بعد من و یاسر دادگاه داشتیم و یاسر را دیگه بعد از اون شب ندیدم، به بچه ها گفته بود رفته دفتر اما من میدونستم که خانه رؤیا رفته، انگار رؤیا از این فرصت استفاده کرده بود و می خواست به قول معروف میخش را محکم بکوبونه، نمی دونم چی بینشون پیش میامد و اصلا نمی خواستم هم بفهمم چه چیزی در جریان هست، فقط می خواستم هر چه زودتر آرامش بر زندگیم حاکم بشه..
روز دادگاه داداش بزرگه و داداش کوچکه مثل دو تا اسکورت من را همراهی کردن و چقدر دلم گرم بود به این بودن هایشان و حس امنیت بهم میداد.
یاسر هم به تنهایی اومده بود و جالبه هیچ حرفی بین یاسر و داداشام رد و بدل نشد، انگار یاسر روش نمیشد حرفی بزنه و برادرهای منم که اصلا دوست نداشتند باهاش هم کلام بشوند.
دادگاه شروع شد و قاضی ابتدا از من دلیل دادخواستم را پرسید و من هم خیلی خلاصه از زندگیم گفتم و از کاری که یاسر به سر من داد.
قاضی که مردی مسن و دنیا دیده بود نگاهی به من و نگاهی هم به یاسر کرد و همانطور که خیره به یاسر بود گفت: دلیل شما برای اینکار چی بود؟ زن به این خوبی و با حیایی و با درک و شعوری، سه تا فرزند سالم هم تحویل جامعه داده، بچه هایی با تربیت و باشخصیت که باعث سربلندی شما هم میشن، حالا به من بگو برای چی این اشتباه را کردین، جایی که همه چی در زندگیت تامین بود به چه علت زندگی خودت را دست خوش این طوفان کردین؟
خیلی دوست داشتم ببینم جواب یاسر چی هست
یاسر سرش را بالا گرفت و همانطور که به قاضی نگاه می کرد گفت: ببخشید حاج آقا، شما خودتون عالم دین هستین و خوب متوجه هستین من خلاف دین و شرع نکردم، یک امر حلال انجام دادم کاری که هیچ ضرری به زن و زندگیم نمیزنه، شما به خاطر انجام یک کار حلال منو توبیخ می کنید.
با شنیدن این حرف انگار کاسه ی آبی سرد بر سرم ریخته باشند، با این حرف یاسر خیلی ناامید شدم یعنی یاسر هیچ پشیمون نبود از کارش و الان هم با گردن قاز اومده بود داد بر حق بودن میزد.
نگاهی به برادرام کردم کارد میزدی خونشون در نمی آمد اونا هم مثل من غافلگیر شده بودند شاید توقع داشتن که یاسر در این جلسه اظهار پشیمونی کنه اما حرف غیر قابل انتظاری زد
و حالا همه نگاهمون به قاضی بود که ببینیم چی میگه و نظرش چیه
۱۳۲
قاضی نیشخندی زد و همانطور که چیزی روی برگه می نوشت سری تکان داد و گفت: پس کار خلاف شرع نکردید و از شواهد برمیاد برای ثوابش این کار را کردید، حالا وقتی من حکم طلاق این خانم را دادم میفهمید که کار ثواب هزینه هم داره...
با شنیدن این حرف خنده ام گرفت، انگار حرف قاضی حرف دل من بود و آبی بود بر آتش دلم ریخت، برق رضایت را توی صورت برادرهام میدیدم.
یاسر با شنیدن این حرف نیم خیز شد و گفت: چی میفرمایید حاج آقا!! من زن و زندگیم را دوست دارم و حاضر نیستم ایشون را طلاق بدم و اصلا نمی تونم تصور کنم روزی را که همسرم کنارم نباشه
قاضی بی توجه به حرف یاسر چیزی به منشی اش گفت و پایان جلسه را اعلام کرد.
توی راهروی دادگاه، یاسر جلوی راهم را گرفت و قبل از اینکه حرفی بزنه با داداشام سینه به سینه شد و محمد حسین اجازه نداد به من نزدیک بشه...
خیلی زود از دادگاه خارج شدیم و بین راه برادرهام کلی دلداریم دادند و از من ناراحت بودند که چرا زودتر آنها را در جریان قرار ندادم تا راهکاری بهتر بدن نه اینکه این زمان که کارد به استخوان رسیده و موضوع عمیق شده خبر بشن
با اینکه الان حکم طلاق را داشتم یک احساس سبکی خاصی داشتم، شاید یاسر باری بود روی دوشم که الان می خواستم بزارمش زمین...
محمد حسین می خواست منو. ببره خونه خودش اما گفتم که می خوام برم خونه ی خودم چون کلی کار و برنامه بود که توی ذهنم چیده بودم که می بایست انجام بدم.
جلوی خونه پیاده شدم و نگاهی به ساختمان بلند مجتمع کردم و آهی کشیدم
این خانه را با عشق خریده بودیم و اون روزا خبری از رؤیا نبود و یاسر اونو در ازای انهمه گذشت و مهربانی به نام من کرده بود و من میتونستم در خانه ی خودم هر طور که دوست داشتم زندگی کنم.
با سرعت قدم برداشتم و خیلی زود خودم را جلوی در خانه دیدم
در را باز کردم، بچه ها توی خونه بودند انگار که منتظر اومدن من بودند.
تا وارد ساختمان شدم هر سه تا شون جلوم سبز شدن، من نمی بایست بشکنم و خللی توی روحیه ی بچه هام وارد بشه پس با لبخند نگاهی بهشون کردم و گفتم: چی شده؟! کشتی هاتون غرق شده، سریع سریع برین آستین ها را بالا بزنید که کلی کار داریم
امیر برو از تو انباری هر چی کارتون خالی هست بیار...
۱۳۳
بچه ها با تعجب به حرکاتم نگاه می کردند اما من مصمم تر از همیشه بودم.
به طرف میز تلفن گوشه ی هال رفتم و بعد از چند ورق بالاخره شماره مورد نظرم را پیدا کردم و شماره را گرفتم با دومین بوق صدای مردی تو گوشی پیچید: الو بفرمایید!
بی آنکه به بچه ها نگاه کنم گفتم: الو سلام کلید سازی؟! می خواستم اگر امکان داره تشریف بیارید منزل ما و قفل ورودی در را عوض کنید و بعد آدرس را دادم.
در عرض یک ساعت قفل ورودی در عوض شدو من مشغول جمع کردن وسایل یاسر شدم.
می خواستم هر چه که متعلق به یاسر هست را از این خانه بیرون بریزم همانطور که قرار بود خودش را از زندگی ام بیرون بیاندازم
حالا بچه ها هم متوجه قضیه شده بودند، بی هیچ حرفی کمکم میدادند، گویی آنها هم به این نتیجه رسیده بودند که بعد از اینهمه سال تحمل سختی یک ذره آرامش حق من هست و من خودم انتخاب کرده بودم که به این طریق به آرامش برسم.
چند ساعتی از ظهر گذشته بود که کار من هم تمام شد، الان وسایل یاس. تمام و کمال داخل چند کارتون جلوی ورودی در بودند.
من هر چه را که متعلق به یاسر بود و حتی نبود و من را به یاد یاسر می انداخت بسته بندی کرده بودم و حالا با خیال راحت می توانستم کمی استراحت کنم.
روی مبل نشستم و پشتم را به پشتی اش تکیه دادم و تازه متوجه سه تا پسرام شدم که روبه روم نشسته بودند.
نگاهشان خیلی معصومانه بود و فکری از ذهنم گذشت، من نمی بایست اجازه دهم که من بعد هیچ غمی به چهره بچه هام بنشیند، از همین الان شروع می کردم، باید یک شام خوشمزه می گذاشتم که بعد از مدتها دور هم با خنده و شادی بخوریم.
نیم خیر شدم که با صدای محمد جواد به جایم برگشتم: مامان! نمی خوای بگی چی شد و قاضی چه حکمی داد؟!
لبخندی زدم و گفتم: شما بچه های باهوشی هستین، یعنی از ظاهر کار نفهمیدین؟!
محمد جواد نگاه به دوتا برادراش کرد وگفت: چرا فهمیدیم، می خواییم خودتون بگین.
دست همام را توی هم حلقه کردم وگفتم: قاضی حکم طلاق را داد و من الان می تونم با مراجعه به هر دفترخونه ای حکم را اجرایی کنم...
این را گفتم و از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم.
۱۳۴
بوی خورش سبزی کل خونه را برداشته بود،لیوانی چای ریختم وهمانطور که حبه قندی از قندان برمی داشتم زیر لب گفتم: خدایا شکرت! هر چه صلاح من هست پیش بیار
روی مبل روبه رو تلویزیون نشستم و لیوان داغ چای را که حرارت ازش بالا می آمد و بوی چای تازه دم توی دماغم میپیچید را توی دستم گرفتم و بالا آوردم، هنوز قلپی از چای نخورده بودم که متوجه شدم کلید داخل درب ورودی رفت و در باز نشد
کاملا مشخص بود یاسر پشت در هست، خیره به در شدم که زنگ در به صدا درآمد.
بچه های توی اتاق هاشون بودن، از جا بلند شدم، قبل از اینکه در را باز کنم خودم را توی آینه کمد کنار در نگاه کردم، دستی به موهایم کشیدم و مرتبشان کردم، پشت در رفتم و گفتم:کیه؟!
صدای خسته یاسر بلند شد: در را باز کن، منم...
در را باز کردم، یاسر با همان کت و شلواری که صبح دادگاه اومده بود جلوی روم ظاهر شد و می خواست داخل خانه بشه و در همین حین گفت: قفل در خرابه؟! هر کار کردم در باز نشد.
جلوی راهش را سد کردم و مانع ورودش به خانه شدم و گفتم: قفل در خراب نیست، اتفاقا تازه عوضش کردم فقط غریبه ها حق ورود به این خانه را ندارند.
یاسر که اصلا انتظار این کار را نداشت با صدایی لرزان گفت: چ..چ...چی؟! از کی تا حالا من غریبه شدم.
در را تا نیمه بستم و گفتم: از صبح که حکم طلاق صادر شد، از همون وقت که تو کار غیر شرعی نکردی و خواستی ثواب کنی، اینجا دیگه جایی برای تو نیست.
یاسر که از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت: ملیحه! با من این کار را نکن، من هرگز تو را طلاق نمیدم، من تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم، خدا را خوش نمیاد...
پریدم وسط حرفش وگفتم: من تو را دوست نداشتم؟! خدا را خوش اومد که اون خیانت را در حق من کردی؟! بعدم لازم نیست تو طلاق بدی، من خودم ازت طلاق میگیرم، حکمش هم دارم، الانم تا بچه ها متوجه نشدن از اینجا برو نمی خوام اونا شکستت را ببینن.
یاسر آهی کشید و گفت: باش من میرم و اما هرگز راضی به جدایی ازت نمیشم و خواست بره که گفتم: صبر کن...
نور امیدی توی چشماش دیدم و برگشت و با هیجان گفت: نرم؟!
سری تکان دادم و یکی از کارتون ها را جلو در کشیدم وگفتم: نه برو، رفتنت که واجبه فقط این خرت و پرت هاتم با خودت ببر...
یاسر بغض گلوش را فرو خورد و با صدای گرفته ای گفت: نکن ملیحه...من عاشق تو هستم...
با تنفر نگاهش کردم و گفتم: اینا را ببر...
یاسر حرکت کرد و گفت: نمی خوام و با زدن این حرف به سمت آسانسور رفت.
شکر خدا بچه ها متوجه نشدند، در را بستم، خودم هم به حال یاسر دلم سوخت، اما وقتی فکرش را می کردم الان یک راست میره پیش رؤیا این حس دلسوزیم کمتر میشد.
صبح روز بعد یه ماشین کرایه کردم و وسایل یاسر را به آدرس دفترش فرستادم، حالا می تونستم توی خونه نفس بکشم.
۱۳۵