eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
ماشین جلوی ساختمان متوقف شد،محمد جواد پیاده شد و درب را بست و من هم به سرعت پیاده شدم محمد جواد نگاه مهربانی بهم کرد و گفت: مامان اذیت میشی، شما بشین توی ماشین... نفسم را آهسته بیرون دادم و گفتم: من آرومم مامان، منم میام، نمی خوام جر و بحثی پیش بیاد و به مادر بزرگت بی احترامی کنی... محمد جواد سری تکان داد و گفت: هنوز هم داری رعایتشون را می کنی، مامان تو یه فرشته ای که هر کسی لیاقت اینو نداره که تو را داشته باشه به سمت در ساختمان رفتیم و دکمه ی زنگ را زدیم. صدای سهیلا از آن طرف آیفون بلند شد: کیه؟! محمد جواد گفت: منم عمه در را باز کن... سهیلا گفت: عه بالاخره اومدی، باشه بیا داخل و دکمه در را زد، کاملا مشخص بود که سهیلا اینا منتظر آمدن ما بودن محمد جواد نگاهی بهم کرد و گفت: ببین چقدر ارتباطشون صمیمی و تنگاتنگ هست که دختره سریع گزارش داده بهشون و زنگ زده و اینا هم آماده رویارویی با ما شدن... محمد جواد راست می گفت، پس چیزی جواب ندادم، یعنی چیزی نداشتم که بگم، دوتایی وارد ساختمان شدیم، انگارآسانسور خراب بود پله ها را دو تا یکی طی کردیم و خیلی زود جلوی در خونه بودیم. در باز بود، محمد جواد همانطور که یاالله می گفت وارد خونه شد و منم پشت سرش داخل شدم. حکیمه خانم و سهیلا و سمیرا جلو در ایستاده بودن، بچه های سمیرا هم توی خونه بدو بدو می کردند. محمد جواد جلو‌ رفت و گفت: سلام و بعد رو به مادر بزرگش گفت: دستت درد نکنه مامان جون، دستتون درد نکنه عمه خانم ها، این شد نتیجه ی تمام خوبی هایی که مادرم به شما کرد؟! حکیمه خانم چیزی نگفت و سهیلا خودش را جلو انداخت و‌گفت: اوه اوه با توپ پر اومدی عمه، نفسی تازه کن بعد بنال و بعد روش را به من کرد و گفت: برا بچه چی ننه من غریبم بازی درآوردی که جلو انداختیش هااا یه قدم جلو رفتم و‌گفتم: حرف محمد جواد حرف منه، مگه من چه بدی در حقتون کرده بودم که باهام اینکار کردین؟! سهیلا چشماش را ریز کرد و گفت: چکار کردیم؟! محمد جواد گفت: یعنی نمی دونین چکار کردین؟! سهیلا گفت: نه والا نمی دونیم،تو بگو چکار کردیم... روم را کردم به سمیرا که تا اون لحظه ساکت بود و گفتم: سمیرا تو که اون روز باهام اومدی و دیدی یاسر با من و زندگی چندین ساله ام چکار کرد، یادمه که اون روز چقدر گریه کردی و هی می گفتی از یاسر بگذر، چی شد که دیگه من غریبه شدم و رفتین با اون دختره روی هم ریختین؟! سمیرا می خواست چیزی بگه و گفت: ب..ببین ملیحه جان ...که یکدفعه سهیلا پرید وسط حرفشو گفت ۱۲۸
سهیلا صداش را بالا برد و گفت: اتفاقی نیافتاده که اومدی ما را باز خواست می کنی، به ما چه... برو خودت رابطه بین خودت و شوهرت را درست کن، تو عروسمون هستی و رؤیا هم زن داداشمون، برای ما هیچ فرقی با هم ندارین، برامون مهم یاسر هست که اونم همانطور تو رو می خواد، رؤیا هم دوست داره پس این ما بین ما هیچ تقصیری نداریم دو روز دیگه یه بچه هم از رؤیا به دنیا می آد و اونموقع... محمد جواد که خیلی عصبی شده بود، نگذاشت حرف سهیلا تموم بشه دست منو گرفت و گفت: مامان بیا بریم و بعد همانطور که به سمت در می رفت روش را به اونا کرد و گفت: من شاهد بودم مادرم چه بدبختی ها کشید و چه سختی ها به پاش ریختین و این حقش نبود، دیگه یادم میره که عمه دارم و مادر بزرگ دارم، شما هم یادتون بره عروسی به اسم ملیحه دارین، برین با رؤیا جانتون خوش باشین و بعد انگشتش را توی هوا تکون داد و گفت: از امروز به بعد در خونه ی مامان ملیحه به روی شما بسته است، شما برید با عروس تازه تان مراوده کنید. محمد جواد اینو گفت و با اشاره به من خواست بریم که حکیمه خانم خودش را جلو انداخت و گفت: م...ملیحه... فکر کردم حکیمه خانم می خواد خودش را از حرفهای سهیلا بکشه بیرون و از دلم در بیاره، برگشتم طرفش و گفتم: بله مامان؟! حکیمه بدون هیچ حرف اضافه ای گفت: تو...تو...تو منو از این خونه بیرون می کنی؟! با این حرف خیلی ناراحت شدم، توی این موقعیت در عوضی که بیاد منو آروم کنه، هنوز هم به فکر خودش بود، نگاهی به در و دیوار خونه کردم و گفتم: مال و منال دنیا برای کسی نمی مونه، من به خاطر خدا خواستم شما اینجا باشید وگرنه هیچ محبتی ازتون ندیده بودم، الانم هنوز خدا هست، به خاطر خدا باشین، فقط دیگه نمی خوام ببینمتون، راحتم بگذارید، هم شما...هم پسرتون.. اینو گفتم و بغضی به گلوم نشست، قطره اشکی گوشه ی چشمم اومد، فوری از خونه بیرون اومدم، نمی خواستم این جمع اشک منو ببینه، نمی خواستم جلوی اینا بشکنم... سوار ماشین شدیم، محمد جواد آروم گفت: کاش شما نیومده بودید بالا... نمی خواستم پسرم را ناراحت ببینم، باید دوباره نقش بازی می کردم و به قول معروف صورتم را باسیلی سرخ نگه می داشتم. لبخندی زدم و گفتم: مامان! من انتظارش را داشتم، الانم ناراحت نیستم چون تو و برادرات را دارم بریم خونه و دیگه فکر هیچی را نکن... محمد جواد نگاه عجیبی بهم کرد و ماشین را روشن کرد، پشتم را به صندلی ماشین تکیه دادم و چشمعام را بستم، باید خوب فکر می کردم اینطوری معلوم بود، یاسر نمی خواست رؤیا را از زندگیمون بیرون کنه چون اگر می خواست این کار را کنه هرگز اجازه نمیداد خانواده اش با رؤیا ارتباط بگیرن حالا من می بایست کاری کنم، یک کاری که آرامش از دست رفته ام بهم برگرده...من باید بی خیال یاسر می شدم پس اولین کار این بود علی رغم میل باطنیم خانواده ام، برادرهام را در جریان قرار میدادم و فکری را که توی ذهنم جولان میداد عملی می کردم ۱۲۹
ذهنم سخت درگیر بود، باید راه درست را انتخاب می کردم، باید راهی را انتخاب می کردم که پشیمونی نداشت تحمل این وضعیت برام سخت بود، چندین ماه بود که چشم انتظار این بودم یاسر حرکتی کنه، اما با گذشت هشت ماه از علنی شدن رابطه ی یاسر و رؤیا هنوز اندر خم یک کوچه بودم. دست و دلم به درست کردن شام نمی رفت، بچه ها هم اعتراضی نمی کردند و امشب بعد از یک عمر خانه داری، دوست نداشتم شام درست کنم. انتظار نداشتم امشب یاسر خونه بیاد اما برخلاف انتظارم زودتر از همیشه اومد. یاسر منتظر غذای چرب و نرم بود و اینکه من مثل همیشه هیچی به روش نیارم و طوری وانمود کنم که یاسر همون یاسر بیست سال پیشه... وقتی بدون کلام نان و پنیر جلوش گذاشتم، یه نگاهی از زیر عینکش که تازگیا میگذاشت بهم کرد و گفت: امروز چت شده ملیحه؟! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: امروز هیچ، چندین ماهه ما را یک چیزی میشه و ما خودمون را به نفهمیدن میزنیم و شما هم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، واقعا مرد هستن مردای قدیم که حرف و عملشون یکی بود، نه الان که هر کجا هوس دل بگه حرف و عمل مرد هم همونجا متوقف میشه، واقعا خجالت هم خوب چیزی هست... یاسر که اصلا انتظار نداشت من اینجور بی پرده حرف بزنم گفت: چی شده؟ توپت پره، شنیدم صبی با اون پسره رفتی در خونه رؤیا و بعدم رفتی خونه ی مادرم... یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: به به! خبرا را که تمام و‌کمال بهت میرسونن، از کی تا حالا پسرت محمد جواد شده اون پسره و اون دختره ی چش سفید شده رؤیا؟ یاسر سری تکان داد و نگاهش را به بشقاب پیش روش دوخت و منم دست هام را زدم روی میز و گفتم: خیلی بهت فرصت دادم که کاری بکنی افتضاحی را که بالا آوردی بپوشونی و‌من هم همه چی را نادیده بگیرم، اما انگار تو دل از اون دختره نمی کنی و‌من مجبورم راه دیگه ای انتخاب کنم، راهی که شاید بهترین و آخرین راه باشه... یاسر آشکارا یکه خورد و گفت:می خوای چکار کنی؟ از چی حرف میزنی... ۱۳۰
نفسم را آروم بیرون دادم و گفتم: می خوام دادخواست طلاق بدم، من تمام تلاشم را کردم برای این زندگی، اما انگار تو نمی خوای خودمون و بچه هامون در آرامش باشیم. یاسر ناباورانه نگاهم کرد، فکر می کرد من دارم بلف میزنم و اصلا به مخیله اش خطور نمی کرد که ملیحه، زنی که با همه چیش ساخته و جیکش در نیومده حالا بخواد ساز جدایی کوک کنه، پس نیشخندی زد و گفت: تو همچی کاری نمی کنی و من قول میدم اوضاع را درست کنم... دیگه حالم از حرفهای یاسر بهم می خورد، نمی خواست نه قیافه اش را ببینم و نه صداش را بشنوم. چیزی نگفتم و از آشپزخونه زدم بیرون.. صبح زود اینقدر توی اتاق موندم تا مطمئن شدم که یاسر از خونه بیرون رفته و به محض اینکه مطمئن شدم از اتاق بیرون اومدم بچه ها طفلکی ها که انگار ذهن اونها هم درگیر بود، بدون هیچ اعتراض و کلامی یه چی خورده بودن و رفته بودن لباس پوشیدم، مقصدم خونه ی داداش بزرگم بود، می خواستم همه چی را بهش بگم، دیگه پنهان کاری بس بود. یک ساعت بعد محمد حسین هم از تمام وقایع مطلع شد، اصلا باورش نمیشد یاسر بعد از اینهمه سال چنین کاری با من کرده باشه، تا چند دقیقه سکوت کرد شاید می خواست مسائل را پیش خودش حلاجی کنه، مشخص بود شوکه شده اما در آخر به من گفت که هر جور که من بخوام همراهی ام میکنه، بهم اطمینان داد که همه جوره پشتم هست تا زندگیم را آنطور که دوست دارم بسازم. از خونه محمد حسین که بیرون میامدم حس آرامش عجیبی داشتم، انگار تکیه گاه قدیمی ام را که داشتم توی شلوغی های دنیا گم می کردم، دوباره پیداش کرده بودم و داشتن خانواده چقدر برام لذت بخش بود، خانواده ای که حواسش بهت هست، با غمت غمگین میشه و با شادی ات شاد... باید طبق برنامه ریزیم پیش می رفتم، حالا مقصدم مشخص بود، ماشین را روشن کردم و به طرف دادسرا راه افتادم، باید دادخواست طلاق میدادم دیشب تا صبح با خودم کلنجار رفتم، من دیگه نمی تونستم این وضعیت را تحمل کنم، حالا که من دلش را زده بودم، می خواستم یاسر را راحت کنم که به زن و زندگی جدیدش برسه و من و بچه ها هم باهم روزگار بگذرانیم ۱۳۱
کارهای دادگاه به سرعت انجام شد و احضاریه به دست یاسر رسید. روزی که یاسر خانه آمد و متوجه شده بود قضیه جدی شده، واکنشی نشان نداد و انگار در خودش فرو رفته بود، همه جا در سکوتی عجیب و ترسناک فرو رفته بود، منم سعی می کردم اصلا با یاسر رو در رو نشم. دقیقا سه روز بعد من و یاسر دادگاه داشتیم و یاسر را دیگه بعد از اون شب ندیدم، به بچه ها گفته بود رفته دفتر اما من میدونستم که خانه رؤیا رفته، انگار رؤیا از این فرصت استفاده کرده بود و می خواست به قول معروف میخش را محکم بکوبونه، نمی دونم چی بینشون پیش میامد و اصلا نمی خواستم هم بفهمم چه چیزی در جریان هست، فقط می خواستم هر چه زودتر آرامش بر زندگیم حاکم بشه.. روز دادگاه داداش بزرگه و داداش کوچکه مثل دو تا اسکورت من را همراهی کردن و چقدر دلم گرم بود به این بودن هایشان و حس امنیت بهم میداد. یاسر هم به تنهایی اومده بود و جالبه هیچ حرفی بین یاسر و داداشام رد و بدل نشد، انگار یاسر روش نمیشد حرفی بزنه و برادرهای منم که اصلا دوست نداشتند باهاش هم کلام بشوند. دادگاه شروع شد و قاضی ابتدا از من دلیل دادخواستم را پرسید و من هم خیلی خلاصه از زندگیم گفتم و از کاری که یاسر به سر من داد. قاضی که مردی مسن و دنیا دیده بود نگاهی به من و نگاهی هم به یاسر کرد و همانطور که خیره به یاسر بود گفت: دلیل شما برای اینکار چی بود؟ زن به این خوبی و با حیایی و با درک و شعوری، سه تا فرزند سالم هم تحویل جامعه داده، بچه هایی با تربیت و باشخصیت که باعث سربلندی شما هم میشن، حالا به من بگو برای چی این اشتباه را کردین، جایی که همه چی در زندگیت تامین بود به چه علت زندگی خودت را دست خوش این طوفان کردین؟ خیلی دوست داشتم ببینم جواب یاسر چی هست یاسر سرش را بالا گرفت و همانطور که به قاضی نگاه می کرد گفت: ببخشید حاج آقا، شما خودتون عالم دین هستین و خوب متوجه هستین من خلاف دین و شرع نکردم، یک امر حلال انجام دادم کاری که هیچ ضرری به زن و زندگیم نمیزنه، شما به خاطر انجام یک کار حلال منو توبیخ می کنید. با شنیدن این حرف انگار کاسه ی آبی سرد بر سرم ریخته باشند، با این حرف یاسر خیلی ناامید شدم یعنی یاسر هیچ پشیمون نبود از کارش و الان هم با گردن قاز اومده بود داد بر حق بودن میزد. نگاهی به برادرام کردم کارد میزدی خونشون در نمی آمد اونا هم مثل من غافلگیر شده بودند شاید توقع داشتن که یاسر در این جلسه اظهار پشیمونی کنه اما حرف غیر قابل انتظاری زد و حالا همه نگاهمون به قاضی بود که ببینیم چی میگه و نظرش چیه ۱۳۲
قاضی نیشخندی زد و همانطور که چیزی روی برگه می نوشت سری تکان داد و گفت: پس کار خلاف شرع نکردید و از شواهد برمیاد برای ثوابش این کار را کردید، حالا وقتی من حکم طلاق این خانم را دادم میفهمید که کار ثواب هزینه هم داره... با شنیدن این حرف خنده ام گرفت، انگار حرف قاضی حرف دل من بود و آبی بود بر آتش دلم ریخت، برق رضایت را توی صورت برادرهام میدیدم. یاسر با شنیدن این حرف نیم خیز شد و گفت: چی میفرمایید حاج آقا!! من زن و زندگیم را دوست دارم و حاضر نیستم ایشون را طلاق بدم و اصلا نمی تونم تصور کنم روزی را که همسرم کنارم نباشه قاضی بی توجه به حرف یاسر چیزی به منشی اش گفت و پایان جلسه را اعلام کرد. توی راهروی دادگاه، یاسر جلوی راهم را گرفت و قبل از اینکه حرفی بزنه با داداشام سینه به سینه شد و محمد حسین اجازه نداد به من نزدیک بشه... خیلی زود از دادگاه خارج شدیم و بین راه برادرهام کلی دلداریم دادند و از من ناراحت بودند که چرا زودتر آنها را در جریان قرار ندادم تا راهکاری بهتر بدن نه اینکه این زمان که کارد به استخوان رسیده و موضوع عمیق شده خبر بشن با اینکه الان حکم طلاق را داشتم یک احساس سبکی خاصی داشتم، شاید یاسر باری بود روی دوشم که الان می خواستم بزارمش زمین... محمد حسین می خواست منو. ببره خونه خودش اما گفتم که می خوام برم خونه ی خودم چون کلی کار و برنامه بود که توی ذهنم چیده بودم که می بایست انجام بدم. جلوی خونه پیاده شدم و نگاهی به ساختمان بلند مجتمع کردم و آهی کشیدم این خانه را با عشق خریده بودیم و اون روزا خبری از رؤیا نبود و یاسر اونو در ازای انهمه گذشت و مهربانی به نام من کرده بود و من میتونستم در خانه ی خودم هر طور که دوست داشتم زندگی کنم. با سرعت قدم برداشتم و خیلی زود خودم را جلوی در خانه دیدم در را باز کردم، بچه ها توی خونه بودند انگار که منتظر اومدن من بودند. تا وارد ساختمان شدم هر سه تا شون جلوم سبز شدن، من نمی بایست بشکنم و خللی توی روحیه ی بچه هام وارد بشه پس با لبخند نگاهی بهشون کردم و گفتم: چی شده؟! کشتی هاتون غرق شده، سریع سریع برین آستین ها را بالا بزنید که کلی کار داریم امیر برو از تو انباری هر چی کارتون خالی هست بیار... ۱۳۳
بچه ها با تعجب به حرکاتم نگاه می کردند اما من مصمم تر از همیشه بودم. به طرف میز تلفن گوشه ی هال رفتم و بعد از چند ورق بالاخره شماره مورد نظرم را پیدا کردم و شماره را گرفتم با دومین بوق صدای مردی تو گوشی پیچید: الو بفرمایید! بی آنکه به بچه ها نگاه کنم گفتم: الو سلام کلید سازی؟! می خواستم اگر امکان داره تشریف بیارید منزل ما و قفل ورودی در را عوض کنید و بعد آدرس را دادم. در عرض یک ساعت قفل ورودی در عوض شدو من مشغول جمع کردن وسایل یاسر شدم. می خواستم هر چه که متعلق به یاسر هست را از این خانه بیرون بریزم همانطور که قرار بود خودش را از زندگی ام بیرون بیاندازم حالا بچه ها هم متوجه قضیه شده بودند، بی هیچ حرفی کمکم میدادند، گویی آنها هم به این نتیجه رسیده بودند که بعد از اینهمه سال تحمل سختی یک ذره آرامش حق من هست و من خودم انتخاب کرده بودم که به این طریق به آرامش برسم. چند ساعتی از ظهر گذشته بود که کار من هم تمام شد، الان وسایل یاس. تمام و کمال داخل چند کارتون جلوی ورودی در بودند. من هر چه را که متعلق به یاسر بود و حتی نبود و من را به یاد یاسر می انداخت بسته بندی کرده بودم و حالا با خیال راحت می توانستم کمی استراحت کنم. روی مبل نشستم و پشتم را به پشتی اش تکیه دادم و تازه متوجه سه تا پسرام شدم که روبه روم نشسته بودند. نگاهشان خیلی معصومانه بود و فکری از ذهنم گذشت، من نمی بایست اجازه دهم که من بعد هیچ غمی به چهره بچه هام بنشیند، از همین الان شروع می کردم، باید یک شام خوشمزه می گذاشتم که بعد از مدتها دور هم با خنده و شادی بخوریم. نیم خیر شدم که با صدای محمد جواد به جایم برگشتم: مامان! نمی خوای بگی چی شد و قاضی چه حکمی داد؟! لبخندی زدم و گفتم: شما بچه های باهوشی هستین، یعنی از ظاهر کار نفهمیدین؟! محمد جواد نگاه به دوتا برادراش کرد و‌گفت: چرا فهمیدیم، می خواییم خودتون بگین. دست همام را توی هم حلقه کردم و‌گفتم: قاضی حکم طلاق را داد و من الان می تونم با مراجعه به هر دفترخونه ای حکم را اجرایی کنم... این را گفتم و از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. ۱۳۴
بوی خورش سبزی کل خونه را برداشته بود،لیوانی چای ریختم و‌همانطور که حبه قندی از قندان برمی داشتم زیر لب گفتم: خدایا شکرت! هر چه صلاح من هست پیش بیار روی مبل روبه رو تلویزیون نشستم و لیوان داغ چای را که حرارت ازش بالا می آمد و بوی چای تازه دم توی دماغم میپیچید را توی دستم گرفتم و بالا آوردم، هنوز قلپی از چای نخورده بودم که متوجه شدم کلید داخل درب ورودی رفت و در باز نشد کاملا مشخص بود یاسر پشت در هست، خیره به در شدم که زنگ در به صدا درآمد. بچه های توی اتاق هاشون بودن، از جا بلند شدم، قبل از اینکه در را باز کنم خودم را توی آینه کمد کنار در نگاه کردم، دستی به موهایم کشیدم و مرتبشان کردم، پشت در رفتم و گفتم:کیه؟! صدای خسته یاسر بلند شد: در را باز کن، منم... در را باز کردم، یاسر با همان کت و شلواری که صبح دادگاه اومده بود جلوی روم ظاهر شد و می خواست داخل خانه بشه و در همین حین گفت: قفل در خرابه؟! هر کار کردم در باز نشد. جلوی راهش را سد کردم و مانع ورودش به خانه شدم و گفتم: قفل در خراب نیست، اتفاقا تازه عوضش کردم فقط غریبه ها حق ورود به این خانه را ندارند. یاسر که اصلا انتظار این کار را نداشت با صدایی لرزان گفت: چ..چ...چی؟! از کی تا حالا من غریبه شدم. در را تا نیمه بستم و گفتم: از صبح که حکم طلاق صادر شد، از همون وقت که تو کار غیر شرعی نکردی و خواستی ثواب کنی، اینجا دیگه جایی برای تو نیست. یاسر که از شدت عصبانیت سرخ شده بود گفت: ملیحه! با من این کار را نکن، من هرگز تو را طلاق نمیدم، من تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم، خدا را خوش نمیاد... پریدم وسط حرفش و‌گفتم: من تو را دوست نداشتم؟! خدا را خوش اومد که اون خیانت را در حق من کردی؟! بعدم لازم نیست تو طلاق بدی، من خودم ازت طلاق میگیرم، حکمش هم دارم، الانم تا بچه ها متوجه نشدن از اینجا برو نمی خوام اونا شکستت را ببینن. یاسر آهی کشید و گفت: باش من میرم و اما هرگز راضی به جدایی ازت نمیشم و خواست بره که گفتم: صبر کن... نور امیدی توی چشماش دیدم و برگشت و با هیجان گفت: نرم؟! سری تکان دادم و یکی از کارتون ها را جلو در کشیدم و‌گفتم: نه برو، رفتنت که واجبه فقط این خرت و پرت هاتم با خودت ببر... یاسر بغض گلوش را فرو خورد و با صدای گرفته ای گفت: نکن ملیحه...من عاشق تو هستم... با تنفر نگاهش کردم و گفتم: اینا را ببر... یاسر حرکت کرد و گفت: نمی خوام و با زدن این حرف به سمت آسانسور رفت. شکر خدا بچه ها متوجه نشدند، در را بستم، خودم هم به حال یاسر دلم سوخت، اما وقتی فکرش را می کردم الان یک راست میره پیش رؤیا این حس دلسوزیم کمتر میشد. صبح روز بعد یه ماشین کرایه کردم و وسایل یاسر را به آدرس دفترش فرستادم، حالا می تونستم توی خونه نفس بکشم. ۱۳۵
یاسر ناباورانه کارهای منو میدید و هراز گاهی زنگ میزد و درخواست آشتی کنان میداد. من نرفتم محضر که صیغه طلاق را جاری کنم، فقط می خواستم به همه ثابت کنم که حق با من هست که دین و عرف و شرع هم طرف من هستند و از افرادی با عملکرد یاسر پشتیبانی نمی کنند. دوست نداشتم مهر طلاق توی شناسنامه ام بیاد و بچه هام، بچه های طلاق باشند هر چند که همینطور هم ضربه خورده بودند. نزدیک یک سال از این واقعه گذشت و یاسر در ظاهر با رؤیا زندگی می کرد و حتما رؤیا هم سرمست از این پیروزی اسب سرکش روزگار را سوار شده بود و به پیش می تاخت. و من از این زندگی راضی تر بودم تا زندگی با مردی که خیانت و‌دروغ جزئی از وجودش شده بود، تنهایی به من آرامش بیشتری میداد و همینکه بچه هایم را در کنارم داشتم برایم کافی بود، سعی می کردم اوضاع و احوال خانه را گرم و صمیمی نگه دارم روزها مثل برق و باد میگذشت، خانواده یاسر هیچ کدامشان با ما ارتباطی نداشتند، انگار خط و نشان کشیدن محمد جواد را جدی گرفته بودند. با بعضی از اقوام یاسر گاهی تلفنی صحبت می کردم و در بین حرفهایشان اشاره می کردند که یاسر و رؤیا به مشکل خورده اند و زندگیشان در حال فروپاشی هست و اینقدر وضعشان وخیم شده که حتی اقوام هم از وضع زندگیشان با خبر بودند. این اخبار برایم اصلا اهمیتی نداشت و نمی خواستم حتی لحظه ای ذهن خودم را درگیر یاسر و رؤیا کنم تا اینکه.... ۱۳۶
یک روز صبح که توی خونه تنها بودم،زنگ در را زدن، احتمال میدادم یکی از همسایه ها باشه، چادر رنگی سفید با گلهای آبی را روی سرم انداختم و در را باز کردم و با کمال تعجب هیکل یاسر را که لاغرتر از همیشه با شانه های افتاده پشت در دیدم. یاسر خیلی پیر و شکسته شده بود، انگار که سالهای سال است ندیده بودمش... همانطور که با تعجب به او‌چشم دوخته بودم گفتم: س...س..سلام...بفرمایید امرتون؟! یاسر سرش را پایین انداخت و‌گفت: سلام، شرمنده ام، نمی دونم با چه جمله و کلماتی عمق پشیمانی و شرمندگیم را بگم... قلبم به تپش افتاده بود، انگار دوباره یاد آن روزها توی ذهنم زنده شده بود، نگذاشتم حرفش را تموم کنه و‌گفتم: ببخشید من هزار تا کار دارم و خواستم در را ببندم که پایش را گذاشت بین در و گفت: نمی خوای تعارفم کنی بیام توی خونه، میدونم که تو هیچ اقدامی برا طلاق نکردی و ما هنوز زن و شوهریم، بی انصاف اینجا خونه من هم هست... با شنیدن این حرف عصبی شدم و‌گفتم: بی انصاف هم تویی،تو دیگه اینجا جایی نداری، اینجا تا وقتی خونه تو بود که بر ساز هوست نمی رقصیدی، اگر صیغه طلاق را جاری نکردم فقط و فقط به خاطر بچه هام بود وگرنه تو هیچ ارزشی برایم نداری، خونه تو خونه ی رؤیا جانت هست برو همونجا... یاسر با لحنی لرزان گفت: دیگه رؤیایی وجود نداره، من اون زن فریبکار را از زندگیم انداختم بیرون و حالا اومدم التماست کنم که منو ببخشی و اجازه بدی من هم در جمع شما وارد بشم. نیشخندی زدم و‌گفتم: فکر نمی کنی خیلی زود اون زن را از زندگیت بیرون انداختی؟! نه آقا...خواب دیدی خیر باشه، تو دیگه اینجا توی زندگی من هیچ‌جایی نداری من به تو وفا دار بودم و تو با کارت نتیجه ی این وفا را مثل یک زهر در جان من ریختی، جان من مسموم زهر وفایی هست که تو به من تزریق کردی، حق من این زندگی نبود اما حق تو این دربه دری هست، از اینجا برو و دیگه هم پات را اینجا نگذار که دفعه ی بعد جور دیگری باهات برخورد می کنم. این حرف را زدم و بدون اینکه اجازه بدم یاسر حرفی بزنه در را بستم، پشتم را به در زدم و اجازه دادم قطرات اشک روی گونه هام بچکد. توان حرکت نداشتم، دست و پاهام شل شد و همون پشت در نشستم انگار تمام بلاهایی که در طول سالها زندگی با یاسر کشیده بودم جلوی چشمهام رژه میرفت همونجا نشستم و زار زدم حالا هیچ کس خونه نبود که شکسته شدنم را ببیند، پس اجازه دادم باران چشمانم بی محابا ببارد ۱۳۷
چند روز بعد از اینکه یاسر در خونه اومد و ناامید برگشت، تلفن خونه زنگ خورد، گوشی را برداشتم یه دختر خانم بود که خودش را منشی شرکت معرفی کرد. ایشون به من گفت که آقای مهندس(یاسر) کلا اومده شرکت و شب و روز اونجا هست. سری به نشانه ی تاسف تکان دادم، انگار منشی جدید داستان زندگی صابکارش را خوب میدونست، چون مدام از من می خواست که من یاسر را ببخشم. اما من خیلی زجر کشیده بودم و نمی تونستم به این راحتی بگذرم،در طول زندگی خیلی گذشت کرده بودم، خیلی بلاهایی که سرم آورده بودند را نادیده گرفته بودم و به یاسر وفادار بودم و نتیجه ی سالها وفاداری و گذشت شد یک هوو و مردی که من را به دخترکی فریبکار فروخت. حالا بچه ها هم متوجه شده بودند که چه رخ داده و پدرشان تنها شده، اما هیچ‌کدام دخالتی در کار من نمی کردند، انگار همه، همه چیز را به خودم واگذار کرده بودند چون بیشترین کسی که ضربه خورده بود من بودم و این حق را داشتم که خودم انتخاب کنم. من هم اصلا نمی خواستم به این موضوع فکر کنم چون اگر فکر می کردم دوباره طبع لطیف زنانه و مهری که در وجودم بود باعث میشد که به یاسر رحم کنم و پایش را به زندگی ام باز کنم، من می ترسیدم، می ترسیدم دوباره گذشت کنم و باز بعد از چند سال این واقعه تکرار شود. نزدیک یک سال گذشت، یک سالی که یاسر هر بار کسی را واسطه می کرد که او را ببخشم و خبرهایش را داشتم که عین این یک سال شب و روز در دفتر کارش بوده است تا اینکه ۱۳۸
یک روز در خانه را زدند و در را که باز کردم منشی شرکت را دیدم، به داخل دعوتش کردم. این دختر که زهرا نام داشت و خیلی باشخصیت بود و زمین تا آسمان با رؤیا فرق داشت به من از سختی هایی که یاسر می کشید گفت. زهرا طوری تعریف می کرد که نه تنها خودش به گریه افتاد بلکه بغضی سنگین به گلویم نشست. زهرا میگفت که یاسر مدام از من تعریف می کند و از ظلمی که درحقم کرده، از گریه های گاه و بیگاه یاسر می گفت و از بیماری هر روزه اش می گفت و جسمی که روز به روز لاغرتر می شود. زهرا آنقدر گفت و گفت و آنقدر صادقانه می گفت که بالاخره دلم نرم شد و وقتی می خواست برود به او گفتم: به آقای مهندس بگین می تونن بیان خونه اما یک شرط دارم که به خودشون میگم. همان شب یاسر با دسته گلی بزرگ وچهره ای زرد و تکیده به خانه آمد، بچه ها خیلی خوشحال شدند، بالاخره هر چه بود پدرشان بود و من خوشحال از خوشحالی بچه ها بودم یک شرط برای یاسر گذاشتم که به هیچ وجه به من نزدیک نشود، اتاق هایمان از هم جدا باشد و خورد و خوراکمان با هم باشد به او هم مثل بچه ها برسم اما توقع چیز دیگری از من نداشته باشد. یاسر هم پذیرفت،یعنی آنقدر مستاصل شده بود که هر چه می گفتم قبول می کرد. چند ماهی از همخانه شدن یاسر میگذشت که احساس کردم حالش واقعا بد است، خودم از دکتر نوبت گرفتم و بعد از کلی آزمایش و...دکتر گفت که یاسر دچار بیماری سرطان شده... سرطانی پیش رونده و دقیقا از ناحیه ای دچار سرطان شده بود که از همان ناحیه به من خیانت کرده بود. حالا که سالها یاسر با همان بیماری روی دستم است و هر روز بیمارتر و رنجورتر می شود و بیماری چنان تن و بدنش را درگیر کرده که دیگر توان سرکار رفتن هم ندارد، می فهمم که واقعا دنیا دار مکافات است، اگر ظلمی کنیم، دیر یا زود نتیجه اش به خودمان برمی گردد، به قول معروف دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد... ان شاالله سرگذشت من باعث شود که بیشتر به اطرافیان و حق و حقوقی که برگردن ما دارند توجه کنیم و خود را دچار حق الناس نکنیم چون حق الناسی چیزی هست که خود خدا هم نمی تواند برای ظالم کاری کند. به امید خوشبختی همه تان«ملیحه»