هدایت شده از 🇮🇷ایـــرانِبیــــدار
♨️#فوری
آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب اسلامی ایران معرفی شدند.
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
┄┅═✧☫ایرانِبیدار☫✧═┅┄
「➜• @irane_bidar」
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ روایت معلم جانباز از لحظات وقوع حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به مدرسه شجره طیبه
#قصاب_فرشته ها
#قسمت_۱
فصل اول
به نام خدا
وإن أوهن البيوت لبيت العنكبوت
«همانا سست ترین خانه ها، خانهٔ عنکبوت است»
و اسرائیل عنکبوتی ست که خانه اش ویران خواهد شد
بوی سحر از لابه لای لایه های زمین به دماغ آرسینه خورد؛ او همانطور که با یک دست، کاسهٔ خالی چشم هایش را لمس می کرد؛ دست دیگر را به دیوار گرفت و از روی تخت چوبی اش که یک سالی بود به آن عادت کرده بود؛ برخاست.
آرسینه همانطور که سعی می کرد دستهایش، به جای چشم های به یغما رفته اش، راه را به او نشان دهند به طرف توالت رفت. البته در این یک سالی که به او لطف کرده بودند و سلولی کوچک با امکاناتی همچون شیر آب و توالتی در گوشه اش به او داده اند؛ کاملا با فضای سلول سه متر مربعی اش آشنا شده بود؛ سلولی که در مقابل زندان انفرادی سال ها قبلش، مانند کاخی در مقابل بیغوله بود.
آرسینه خود را به توالت و شیر آب رساند؛ زیر لب ذکر می گفت و وضو می گرفت.
حسی درونی به او نهیب میزد که امروز اتفاقاتی برایش می افتد؛ نفسش را آرام بیرون داد و همانطور که دست هایش را جلویش گرفته بود تا او را به مکان نماز خواندنش برسانند؛ آهی کشید و گفت: احساسات من بیخود نیست؛ ولی چه اتفاقی قرار است بیافتد؟! آیا دوباره مرا به جایی منتقل می کنند که باز سلاخی ام بکنند تا به مقاصد شومشان برسند؟ دیگر چه از من می خواهند؟! آخر در این سن پیری من به چکارشان می آیم؟ دو چشمم را که ربودند و هر کدام را به کسی هدیه کرده اند؛ یکی از کلیه هایم را هم که غصب کردند؛ بارها و بارها از کبد من، برای پیوند به دیگران، جدا کردند؛ پس اگر اینبار به سراغم بیایند؛باید فاتحه ام را بخوانم؛ چون هیچ چیز ندارم برای یغما و حتما اینبار جانم را می خواهند.
آرسینه به نماز ایستاد؛ او در این دخمه ای که در عمق زمین ایجاد شده بود. تنها امیدش، تنها عشقش، تنها التیام بخش قلبش، همین عبادتش بود.
پس همیشه آنچنان با معبود خود راز و نیاز می کرد که گویا این آخرین نمازش بود و این تکه کلام همسرش علی بود«جوری نماز بخوان که انگار عنقریب به خدا پیوند می خوری» همسری که بیش از چهل سال از آخرین خاطره اش که در ذهن او مانده بود؛ می گذشت.
زن زجر کشیده رو به قبله نشست لبخندی زد و گفت: علی تو که بودی؟ مردی از ایران زمین، که چند صباحی در زندگی ام ظاهر شدی؛ انگار فرشته ای بودی که میبایست به من درس زندگی دهی؛ خیلی کوتاه و فشرده مرا تعلیم دادی و فرشته نجات خاندان رشید شدی.
و چه خوب که به دست صهیونیست های خون آشام نیافتادی که اگر تو را هم اسیر می کردند همانند آرسینه روزی صد هزار بار میمردی و زنده میشدی؛ تو رفتی تا امانت یک قبیله را از شر دیوسیرتان روزگار محفوظ داری.
آرسینه یاد خاطرات جوانی اش افتاده بود؛ یاد زمانی که به تدبیر پدرش رجاء به دومنظور، هم آموزش و هم محافظت از جانش به جنوب لبنان رفتند و در آنجا با جوانی به نام علی که از ایران برای آموزش های چریکی به آنجا آمده بود؛ آشنا شد و این آشنایی به عشق و ازدواج ختم شد.
آرسینه آهی کشید و مشغول راز و نیاز شد.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته
#قسمت_۲
نمازش که تمام شد؛ به سمت تخت آمد و روی آن نشست؛ تکه نان خشکی را که از غذای دیروزش مانده بود از گوشهٔ تخت برداشت و آرام آرام شروع به خوردن کرد؛ آرسینه طی سالها اسارت یاد گرفته بود که اینجا یا غذا نمی دهند یا اگر خیلی مهربانیشان گل کند در هر روز یک وعده غذا میدهند؛ پس انسان آینده نگر باید آن یک وعده را سه قسمت کند؛ هر چند ناچیز و باید طوری عمل کند که در طول روز گرسنه نماند. آرسینه تکه نانی را که همراه وعده غذایی دریافت می کرد؛ برای صبحانه اش نگه می داشت.
البته این یک سال اخیر گاهی وعده های غذایی را زیاد می کردند و او خوب می دانست نقشه ای در پس این مرحمت ها هست. او جانوران صهیونیست را خوب می شناخت و می فهمید، بی دلیل به کسی نمی رسند.
آرسینه آخرین تکه نان را در دهانش گذاشت؛ با دست دور دهانش را پاک کرد و باز هم لمس برجستگی های روی پوست صورتش، او را به سالها قبل می برد؛ همان زمان که در عین ناباوری متوجه شد؛ پوست صورت و تن او را جدا می کنند و گویا خونخواران صهیونیست به قاچاق اعضاء بسنده نمی کنند و انگار تجارت پوست انسان هم برایشان بسیار سود آور است. او به یاد داشت هنوز چشمانش را از او نگرفته بودند در بیمارستان، شاهد تکه تکه شدن اعضای بدن بچه های کوچک فلسطینی که توسط سربازان اسرائیلی دزدیده میشدند؛ بود.
آرسینه می خواست از جا بلند شود تا همچون همیشه دور تا دور سلول کوچکش راه برود تا در این زیر زمین نمور دچار دردهای پیری و فرسودگی نشود و دردهایش به همان عذاب های صهیونیست ها ختم شود. دستش را به دیوار گرفت تا بلند شود؛ ناگهان متوجه چیزی شد.
درست است صدای باز شدن در ورودی زندان بلند شد؛ گرچه از این زیر زمین تا در ورودی راهی بود؛ ولی آرسینه تمام حس های بدنش به طرز غریبی کار می کرد؛ او هیچ وقت از این موارد حرفی نمیزد و سعی می کرد مانند انسانی علیل، رفتاری عادی داشته باشد.
صدای پاها نزدیک و نزدیک تر میشد و آرسینه از پشت دیوارهای سنگی بوی یک سرباز صهیونیست را حس کرد؛ او از روی بوی بدن، قادر بود ملیت ها را تشخیص دهد و می دانست بر خلاف اینکه از لبنان ربوده شده بود اما اینک جایی در سرزمین مادری اش فلسطین، زندانی بود و این را مرهون حس بویایی قوی اش بود. او بوی وطن را خوب می فهمید.
در سلول باز شد؛ سرباز اسرائیلی جلو آمد و می خواست دست زن را بگیرد تا به دنبال خود بکشاند؛ آرسینه مانند انسانی بینا فریاد زد: دستت را بکش کنار، به من دست نزن؛ خودم می آیم.
سرباز با تعجب به حدقه چشمان خالی آرسینه خیره شد و زیر لب گفت: تو مرا میبینی؟! و بلند تر فریاد زد: حیف که سفارش شده به آرامی با تو برخورد کنم وگرنه خوب میدانستم چگونه زبان درازت را کوتاه کنم؛ حالا هم دنبال من بیا.
زن شال روی سرش را مرتب کرد و راست قامت به دنبال سرباز راه افتاد؛ اگر کسی او را از پشت سر میدید نمی توانست حدس بزند که این زن با قد و قامت افراشته، پیرزنی شصت ساله است که نزدیک چهل سال از عمرش را در زندان های اسرائیل بوده و با انواع شکنجه های آنها دست و پنجه نرم کرده است.
او به دنبال سرباز اسرائیلی از پله های مارپیچ زندان بالا میرفت.
ادامه دارد...
#طاهره_سادات_حسینی
۲
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته
#قسمت_۳
بالاخره بعد از گذشت دقایقی به در ورودی رسیدند؛ گرمای اشعهٔ خورشید را از پشت پنجره ای که نمیدید بر جان زن نشست و او بوی آزادی را هر چند کوتاه و موقت، حس کرد. در باز شد و هر دو بیرون رفتند. کاسهٔ زانوی آرسینه مثل زنجیر دوچرخه ای مستعمل صدا میداد و این بالارفتن از پله ها باعث شده بود درد تیزی از کاسه زانو شروع شود و در تمام پایش بپیچد.
باز هم بی صدا به دنبال سرباز جلو و جلوتر رفت. آرسینه حس می کرد در بیابانی هست که چهار طرفش محصور شده و اگر چشم سر داشت؛ می دید که دقیقا همینطور بود.
زندانی هایی که هیچ کس نمی بایست از وجودشان با خبر شود؛ در بیابان های فلسطین و زندان های مخوف زیر زمینی محبوس میشدند. گاهی تا پایان عمرشان محکوم به ماندن بودند و گاهی هم مثل آرسینه به دلایلی که هنوز مشخص نبود چیست؟ اما آرسینه می توانست حدس بزند که چیست؟ از زندان بیرون می آمدند ولی مطمئنا این آزادی موقت بود؛ یا دوباره به زندان قبلی برمی گشتند و یا کلا از زندان تن آزاد می شدند و جامی از سبوی شهادت می نوشیدند.
بالاخره بعد از طی مسافتی نسبتا طولانی، صدای قیژ دری آهنی که مشخص بود سالهاست رنگ و روغن به خود ندیده بلند شد و پشت سرش، ماشینی جلوی پای زندانی، ترمز کرد و او را سوار کردند.
آرسینه حضور دو نفر را کنارش حس می کرد، هر دو بوی اشغالگران را میدادند؛ حدس اینکه ملیت هر کدام از کجا باشند کمی سخت بود؛ چون اشغالگران صهیونیست از کشورهای مختلف و با ملیت های مختلف گرد هم آمده بودند که با کمک هم فلسطین را چپاول کنند و به نام خود بزنند؛ اما ته ته بوی تن آنها همه، یکی بود و او کاملا حس می کرد که الان یک زن و یک مرد صهیونیست در کنارش حضور دارند.
مردی که راننده بود و زنی که گویا مراقب آرسینه بود. هر دو سلاح مرگبار همراه داشتند؛ آخر آرسینه بوی آهن و باروت را مانند قیچی و کارد جراحی از صد فرسخی تشخیص میداد.
امواجی که از سمت زن اسرائیلی به سمت زندانی هجوم می آورد حقایق زیادی را آشکار می کرد. او بدون اینکه ببیند به راحتی افکار زن اسرائیلی کنارش را می خواند؛ آن زن اینک تمام هوش و حواسش پی فرزندانش بود که در کیبودصی اطراف غزه مشغول بازی بودند؛ در صورتیکه او به فرزندانش امر کرده بود که تا برمی گردد فن و فوت سلاح هایی که تحت اختیارشان گذاشته بودند را بیاموزند و شیطنت نکنند؛ چون از نظر آنان یک بچه یهودی صهیونیست باید سربازی چیره دست باشد و بازی و شیطنت کودکانه در زندگی صهیونیست ها جایی ندارد؛ آخر آنان قوم برگزیده جهان هستند. آنان باید مهارت فرمانروایی را بر کل دنیا بیاموزند؛ باید طوری تربیت شوند که دیگران را از هر دین و مذهبی چون برده به خدمت خود گیرند تا به اهداف تعیین شده شان برسند.
آرسینه انگار ذهن زن یهودی را چون روز میدید و حتی می توانست بفهمد چه در ذهن راننده می گذرد. این هم موهبتی بود که او داشت و سعی کرده بود از دیگران مخفی دارد که اگر متوجه میشدند؛ احتمالا به هر طریقی شده بود مغز آرسینه هم از جمجمه اش بیرون میکشیدند و به یک صهیونیست پیوند میزدند؛ چرا که این سلاخان تاریخ، نمی توانستند کسی را ببینند که بیشتر از خودشان موهبت دارد.
ادامه دارد...
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴
از ظاهر کار برمی آمد که سفری چند ساعته در پیش دارند. آرسینه ترجیح میداد به جای شنیدن امواج فکری دو صهیونیست همراهش، به دنیای خاطرات گذشته خود برود. وقتی این زن صهیون به فرزندانش فکر می کرد؛ این شیر زن فلسطینی هم به یاد تنها فرزندش«جهاد» می افتاد؛ فرزندی که فقط دوسال از زندگی اش سایهٔ مادر برسر داشت.
«جهاد» از یک مادر فلسطینی و پدر ایرانی پا به عرصهٔ وجود گذاشته بود و باید تولدش پنهان می بود که پنهان ماند و هیچ کس جز آرسینه و پدرش و همسرش علی و خانواده همسرش در ایران، از وجود این کودک آگاه نبودند. کودکی که الان بی شک مردی جوان و چهل و دوساله بود.
آرسینه یاد آن روزگار افتاد؛ زمانی که با تلاش پدرش «رجاء» به جنوب لبنان مهاجرت کرد؛ او به لبنان رفت تا آموزش ببیند؛ چون او همانند پدر و اجدادش نخبهٔ روزگار بود. می خواست آنچنان باشد و عمل کند که روزی وطن به یغما رفته اش را بازپس گیرد و الان که در انتهای پیری بود؛ آرزویی جز به آغوش کشیدن فرزندش نداشت؛ فرزندی که نمی دانست کجاست و شکل و شمایلش به که رفته؛ به علی یا به آرسینه؟! مهم نبود به چه کسی رفته؛ چون علی و آرسینه یک روح در دو جسم بودند و هر کدام مکمل دیگری، پس چه اهمیتی دارد که ظاهرش به که شباهت داشته باشد.
آه علی!! علی علی، جوانی مهربان و زیبا و مؤمن و البته بسیار باهوش، که او هم برای دیدن آموزشهای چریکی از ایران به لبنان آمده بود و دست تقدیر چنان کرد که علی و آرسینه با هم پیوند بخورند و «جهاد» پا به عرصهٔ وجود گذارد.
آرسینه به یاد سخنان پدرش رجاء افتاد؛ آخرین باری که جهاد را در آغوش آرسینه دید؛ آرام سر در گوش او گذاشت و گفت: مراقب نوادهٔ پدرم رشید «جهاد» باش؛ چون او هم اعجوبه ای چون مادر و اجدادش است. ابو آرسینه در آخرین دیدارش پرده از رازی برداشت که جواب تمام سؤالات آرسینه بود؛ رازی که غاصبان صهیون کشف کرده بودند و همچون سایه به دنبال رجا و نسل به جامانده از او بودند. همانطور که به دنبال رشید بودند و این چرخه ادامه داشت و اینک این غاصبان فکر می کردند؛ نسل رجا در آرسینه مانده و همین جا می ماند و به تاریخ می پیوندد و رشید این نابغهٔ زمان، نسلش همراه با مرگ آرسینه به گور می رود و منقطع می شود. اما آنها نمی دانستند که اگر خدا اراده کند؛ موسی در خانهٔ فرعون رشد می کند و روزی سلطنت فرعون را کن فیکون می نماید.
ماشین پیش میرفت و آرسینه در خاطراتش غرق بود.
۴
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
فصل ۲
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۵
۲
شش مرد با لباس های نظامی و نقابی برصوت که کدی گوشهٔ نقابشان نوشته شده بود؛ روبه روی هم دور میز کنفرانس نشسته و انگار منتظر کسی بودند.
هیچ کس حرفی نمیزد تا مبادا شناخته شود. این جلسه سرّی بود و گویا مغزهای متفکر دور هم گرد آمده بودند تا با همفکری هم تصمیمات مهم و حیاتی اتخاذ کنند.
اتاق نیمه تاریک بود و پشت صندلی که بر صدر میز گذاشته شده بود؛ پرچمی از یک ستاره شوم که طرح رویش رؤیای تصاحب از نیل تا فرات را داشت به چشم می خورد.
بعد از گذشت دقایقی درِ پشت اتاق که مشخص بود مختص میهمانان اختصاصی است؛ باز شد و مردی بلندقامت که او هم مانند دیگران نقاب برچهره داشت و فقط با این تفاوت که کدی روی نقابش نبود؛ وارد شد و به دنبالش سربازی که او هم نقاب داشت و گویا محافظ فرد پیش رویش بود؛ داخل شد.
حضار به احترام او از جا بلند شدند. آن مرد به طرف صندلی صدر مجلس رفت و با اشاره دست، دیگران را امر به نشستن کرد. فرد محافظ درست پشت سرش قرار گرفت.
مرد به پشتی صندلی اش تکیه داد و اینچنین شروع کرد: به نام نامی قوم برگزیده، قومی که اشرف تمام مخلوقات است و سروری می کند بر دنیا و دنیا باید تحت سیطره اش باشد و همهٔ مردم دنیا، چونان چهارپایانی مطیع، به آنها خدمت کنند.
این جلسه، آخرین جلسه از جلسات سرّی ماست و جلسه ایست که به جمع بندی نهایی رسیده ایم. نتیجه را اعلام می کنیم و طبق همان پیش میرویم؛ باید دقت داشته باشید حتی یک کلمه از این جلسه نباید به بیرون درز کند که اگر کوچکترین چیزی بیرون برود؛ بانی آن، به اشد مجازات می رسد و جانش را از دست خواهد داد.
شش مرد پیش رو همزمان سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند و سخنران جلسه گلویی صاف
کرد و ادامه داد:
همانطور که در جلسات قبل گفتیم ما در نقطهٔ حساسی از زمان هستیم. بعد از اینکه آقای نتانیاهو طرح صلح ابراهیم را در سال ۲۰۲۰ به سازمان ملل ارائه کرد؛ کار اصلی ما شروع شد. هدفی که هفتاد سال پیش با پایه ریزی کشورمان آغاز شد و اینک وظیفهٔ ماست تا به سرانجام برسانیمش.
باید بگویم نتانیاهو با ارائه این طرح که نتیجهٔ سالها کنکاش گروهی بود؛ هوشمندی خودش را نشان داد.
برگزیدن نام «صلح ابراهیم» نیز طبق نقشه قبلی بود. همانطور که می دانید مسلمانان به طور سنتی پیامبرشان، ابراهیم را به عنوان پدر اسلام می دانند و ما هم آن را پدر یهود میدانیم؛ چرا که ابراهیم، پدر اسحاق که یهودیان خود را فرزندان او می خوانند و پدر اسماعیل که مسلمانان خود را فرزندان او می دانند است و این اسم یک هوشمندی خارق العاده بود تا کشورهای عربی را که در ظاهر ادعای مسلمانی دارند با خود همراه کنیم؛ آنها بدون آنکه بدانند چه نیتی در پس این طرح است؛ فریب ظاهرش را خورده و با ما هم پیمان خواهند شد. در ابتدای ارائه طرح صلح ابراهیم، آمریکا از ما حمایت کرد و ترامپ این طرح را «معامله قرن» نامید و امارات اولین کشور عربی بود که صلح ابراهیم را تایید کرد و بعد از آن، بحرین و اردن و مصر و سودان و مراکش هم به امضاء کنندگان این طرح پیوستند و باید به شما مژده دهم که مقامات اسرائیل و آمریکا در حال رایزنی با کشور عربستان هستند تا حمایت آنان را هم بدست آوریم و آن وقت است که آن واقعهٔ بزرگ را رقم خواهیم زد؛ اتفاقی که هفتاد سال پیش باید می افتاد و نیافتاد.
سخنران اندکی سکوت کرد تا عکس العمل افراد پیش رویش را ببیند. در این هنگام مردی که روی صندلی در انتهای میز نشسته بود با صدایی رسا گفت: خوب آنچه را که میبایست انجام دهیم؛ آیا در طول این هفتاد سال انجام نداده ایم؟! به موجب طرح صلح ابراهیم کل کرانه باختری و نوار غزه باید جزء کشور اسرائیل شود و هیچ نامی از فلسطین باقی نماند؛ حال فرض کنید ما کاری کردیم که این طرح ممکن شد؛ با مردم فلسطین که نام فلسطینی دارند و در این مناطق ساکن هستند چکار باید کرد؟! آیا با کشورهای اطراف به توافق رسیده اید تا آوارگان فلسطینی را در محلی اسکان دهند؟!
سخنران از زیر نقاب خیره به کدی که کنار نقاب آن مرد حک شده، بود.
مرد نقاب پوش ساکت شد و سخنران بدون تعلل با لحنی محکم گفت: قرار نیست آوره ای به جا بماند. شما که عضو اصلی این جلسات بودید باید میفهمیدید که ما در تاریخی که به زودی اعلام می کنیم در یک حمله ناگهانی از زمین و هوا و دریا، آنچنان بمب بر سر ساکنان کرانه باختری و نوار غزه میریزیم که آنجا را تبدیل به خانه ارواح می کنیم و هیچ جنبنده ای حتی مورچه های این مناطق از آنجا زنده بیرون نخواهند آمد. سخنران اندکی تعلل کرد و ادامه داد: و هر کس که زنده از مناطق فلسطینی بیرون بیاید؛ از دهکده ها و کیبودص هایی که دور تا دور مناطق احداث کرده ایم؛ نمی تواند جان سالم به در ببرد؛ چرا که تمام ساکنان این دهکده ها مجهز به اسلحه ام16 هستند و از کودک و بزرگ، همه سربازی جانفدا برای اسرائیل می باشند.
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۶
در این هنگام باز همان مرد با التهابی در صدایش گفت: اگر طرحتان با موفقیت مواجه شد؛ برای کشتاری که به راه می اندازید چه جوابی به مردم دنیا و افکار عمومی میدهید؟!
سخنران سری تکان داد و گفت: این هم سوال خوبی ست. برای آن نیز چاره ای اندیشیده ایم که لازم نیست اینجا بیان شود اما قسمتی از آن را بیان می کنم؛ اولاً در حمله به مناطق فلسطینی با سرعت عمل کار می کنیم و سعی می نماییم؛ ظرف چند روز حتی کمتر از یک هفته، اثری از فلسطین و فلسطینیان در روی زمین باقی نماند و این سرعت عمل، برگ برنده ماست و تا دنیا بخواهد به خود بیاید؛ مرزهای اسرائیل همه جا را در نوردیده و دوم اینکه، ما چیزی در دست داریم که دست دیگران از او کوتاه است. امیدوارم از یاد نبرده باشید که هوش مصنوعی با تمام امکاناتش تحت اختیار ماست و همزمان با حمله نظامی، این هوش مصنوعی هم مانند یک بازوی قدرتمند به امداد ما می آید و شک نکنید که پیروزی از آن قوم برگزیده است و البته از اینها گذشته ما قبل از این، تایید کشورهای اطراف را به دست آورده ایم و آنها ما را محق میدانند و هر کس که جلوی ما بایستد را به عنوان تروریست، اعلام می کنیم.
باز هم هر شش شنونده سرهایشان را به نشانه تایید تکان دادند. سخنران جلسه، نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد: و اما هدف از این جلسه، آنچه گفتم را دیگران که طرح به آنها ابلاغ شده مو به مو انجام میدهند و اما شما!
۶
ادامه دارد
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۷
سخنران نگاهی به افراد پیش رو کرد و ادامه داد: طرح صلح ابراهیم برای ما هزینه بر هست. البته ما چاره ای اندیشیده ایم که این هزینه از جیب کشورهای هم پیمانمان تأمین بشود. ما از آنها مقدار مشخصی پول دریافت می کنیم و در قبالش به آنها خدمات ارائه میدهیم؛ به این طریق که ما با ایجاد کشور یکپارچه اسرائیل یک منطقه تجاری ایجاد می کنیم که کارش ترانزیت کالا از هر نوعی ست؛ در این صورت، هم کشورهای هم پیمان سود خوبی میبرند و هم اسرائیل تبدیل به یک قطب تجاری قدرتمند می شود و سود هنگفتی نصیبمان خواهد شد.
سخنران اندکی سکوت کرد و در این هنگام باز همان مردی که دفعهٔ پیش اظهار نظر کرده بود به سخن درآمد و گفت: گفته های شما درست، اما آیا فکر این را کرده اید که با وجود نیروهای ایرانی در تنگهٔ هرمز و باب المندب هم که تحت اختیار حوثی های یمن است؛ چگونه ما به مقاصد اقتصادی مان میرسیم؟! نکند قرار است برای اجرای این طرح، همزمان با نیروهای ایرانی و یمنی و افکار عمومی دنیا بجنگیم؟!
سخنران نیش خندی زد و گفت: جنگ ما با تمام اینها که گفتید؛ شروع شده؛ اما جنگی نرم و بی صدا، ما برای این مشکل هم راهکاری اندیشیده ایم.
سخنران با اشاره به محافظش، نقشه جنگی را از داخل کیف سامسونتی که او حمل میکرد؛ بیرون آورد وروی میز گذاشت وهمزمان صفحه مانیتور پشت سرش، آن نقشه را به تصویر کشید و گفت قرار است راه جدیدی برای تبادل کالا از شرق به غرب ایجاد شود؛ یعنی ایجادیک راه آهن از ساحل شرقی امارات و بندر فجیره و از آنجا به جنوب فلسطین که به بندر اشکلول می رسد. بعد هم باید بگویم؛ این طرح، سالها تحت نظر سازمانهای جاسوسی ام آی سیکس وسازمان سیا و سازمان موساد و بهترین اندیشکده های استراتژیک دنیا بوده؛ تا به این طرح جامع رسیدیم.
حضار با شنیدن این حرف شروع به دست زدن کردند. سخنران با تکان دادن سر تشکر کرد و شروع به بیان طرح نقشهٔ اصلی نبرد پیش رو کرد. نبردی نابرابر که همچون خنجری زهرآگین از پشت به سرزمین فلسطین، فرود می آمد.
ادامه دارد
#طاهره_سادات_حسینی
۷
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد