eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
12 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
&& دردی شدید در جان آرسینه می پیچید و او را به سالها قبل می برد؛ سالهای اولی که این درد برایش نا آشنا بود و حالا میدانست از بدن او ترکیباتی برمیداشتند و به بدن مادر همین دکتر تزریق می کردند؛ درست همان کاری که الان این قصاب انجام میداد و می خواست ژنوم جنین داخل شکم همسرش را به ژنتیک آرسینه شبیه کند. آرسینه دندان های شکسته اش را روی هم فشار داد؛ درد آنقدر زیاد بود که ناخوداگاه صدای ناله ای کوتاه از گلویش بیرون زد؛ انگار در دست این جلاد، آهنی گداخته بود که به عمق استخوان های او فرو میکرد. میا که روی تخت کنار آرسینه دراز کشیده بود و با ترسی در چشمانش حرکات همسرش و زجر کشیدن آن زن را میدید؛ با صدایی لرزان گفت: شای! من میترسم؛ مشخص هست این کار درد دارد؛ من آنقدر مقاوم نیستم که بتوانم این درد را تحمل کنم. دکتر شای همانطور که مشغول کارش بود؛ گفت: نترس میا! چون از بدن این زن قرار است بردارم؛ درد اصلی را این پیرزن می کشد؛ برای تو مثل تزریق یک آمپول معمولی ست؛ البته من کاری کرده ام که همان یک ذره درد هم نکشی و با ماده ای خاص بدنت را بی حس می کنم که هیچ دردی حس نکنی. میا شلنگ سرم دستش را آزاد کرد و گفت: خوب برای این زن بیچاره هم همین کار را بکن تا اینقدر زجر نکشد. دکتر شای سرنگ فلزی دستش را که نوع خاصی از سرنگ بود به شدت بیرون کشید به طوریکه ناله آرسینه دوباره بلند شد و بعد نگاهی به میا کرد و با حالت سؤالی گفت: این پیرزن را بی حس کنم؛ درد نکشد؟! به جان تو قسم! اگر راه داشت دارویی به او تزریق می کردم که درد را صد برابر حس کند؛ او باید تا آخر عمرش درد بکشد؛ نه او بلکه تمام فرزندان و تمام ملت فلسطین باید درد بکشند تا از صحنهٔ روزگار محو شوند. دکتر شای جلو آمد و با احتیاط نوک سرنگ دستش را به ماده ای آغشته کرد و خونابهٔ داخل سرنگ را به سرنگی دیگر منتقل کرد؛ سوزن ریزی روی سرنگ متصل نمود و خیلی آرام داخل نقطه ای خواص از بدن میا کرد و با طمأنینه و آرامش شروع به تزریق کرد. میا همانطور که مثل مجسمه ای سنگی بی حرکت خوابیده بود؛ گفت: این تزریقات تا کی باید ادامه داشته باشد؟ دکتر شای نفسش را آرام بیرون داد و گفت: تا ماه نهم بارداری، درست قبل از زایمان، البته ماه های اول باید هفته ای یک بار باشد و از ماه پنجم به بعد دوبار در ماه با فاصلهٔ معین از هم کفایت می کند و بعد لبخندی زد و ادامه داد: تحمل کن میا! در عوض تو صاحب فرزندی خواهی شد که در دنیا نظیر نخواهد داشت و نابغهٔ جهان میشود و میا آهسته زمزمه کرد: درست مثل پدرش...پس من هم تحمل می کنم تا خدمتی به قوم برگزیده نمایم. .
۸ ابو محمد تکه ای نان برداشت و قاشقی نیمرو روی آن گذاشت و لقمه را بهم آورد و به طرف همسرش داد و‌ گفت: بخور خانمم! بخور تا جان بگیری و پهلوانی بی همتا به دنیا بیاوری. بشریٰ که پاسخ سؤالش را نگرفته بود؛ اخمهایش را بهم کشید و گفت: خوب بلدی از زیر بار حرف زدن فرار کنی! من از ثاقب سؤال می کنم و تو برایم لقمه می گیری؟! ابو محمد! به من بگو خبری از ثاقب به دست نیاوردی؟ تو که همیشه تا عمق لانهٔ دشمن پیش میروی و مطمئنا دیروز هم در مناطق اسرائیلی گشت و گذار داشتی از ثاقب خبری به دست نیاوردی؟ لحن بشریٰ غمگین تر شد و ادامه داد: بیچاره مادرش، بی خبری دردیست کشنده و بعد رو به آسمان کرد و گفت: خدایا! به چه جرمی اینهمه مصیبت باید بکشیم؟! ابو محمد لقمه را به دهان بشریٰ گذاشت و گفت: شاید مصلحت مادرش در بی خبری باشد؛ ان شاء الله به زودی از چنگال خونخوار صهیونیست ها آزاد خواهیم شد؛ تنها گناه ملت فلسطین این است که فلسطینی اند، که مسلمانند و سرزمین شان در جایی قرار دارد که غنی ترین منابع را داراست و چشم طمع یهود صهیون به این سرزمین و در دست گرفتن این منابع است؛ مارا محکوم به زوال می کنند و خود قصابی شدند که فرشته های کوچکی مثل ثاقب را سلاخی می کنند. بشریٰ که با دقت به حرفهای همسرش گوش می کرد و می دانست ابو محمد حرفی را بی جهت نمیزند؛ همراه لقمه غذا، بغض گلویش را فرو داد و‌ زیر لب گفت: پس ثاقب هم شهید شد. ابو محمد از جا برخاست و همانطور که از همسرش تشکر می کرد؛ گفت: شهادت مرگی ست شیرین که نصیب هر کس نمی شود و با لبخند ادامه داد: ان شاء الله روزی هم نصیب ما شود. بشریٰ جان من باید بروم؛ مراقب خودت و فرزندمان باش. بشرا دستش را دراز کرد و ابو محمد دست او را گرفت و کمک کرد تا برخیزد. بشریٰ به طرف صندلی نماز رفت؛ این روزها که بارش سنگین شده بود؛ گاهی مجبور می شد روی این صندلی نماز بخواند؛ قرآن را از روی دستهٔ صندلی برداشت و همچون همیشه قران را جلوی همسرش گرفت و‌ گفت: مراقب خودت باش! به خدا میسپارمت و نگاهی به ساعت دست شوهرش که یکی عین آن را داشت کرد و ادامه داد: خدا را شکر این وسیله را ساختی که من بدانم نبض جهادم میزند. ابو محمد بوسه ای بر قرآن زد و از زیر آن رد شد و همانطور که دست بشریٰ را نوازش می کرد؛ گفت: من هم تو را به خدا سپردم و با زدن این حرف به سمت در ورودی ساختمان حرکت کرد. بشریٰ زیر لب چیزی زمزمه کرد و به طرف جهاد فوت کرد و جهاد می دانست که همسرش با آیات قرآن او را حصار می کند. هنوز پای ابو‌محمد به بیرون نرسیده بود که گوشی اش به صدا درآمد. پشت خط ابو ناصر بود؛ تماس را وصل کرد و صدای پر از هیجان ابوناصر در گوشی پیچید: سلام فرمانده! جهاد که متوجه خوشحالی ابوناصر شده بود؛ گفت: سلام دلاور! کبکت خروس می خواند عزیز، بگو چه شده؟ ابو ناصر آب دهانش را قورت داد و‌ گفت: از دیروز که امر کردید؛ تا الان سایه به سایه ماشین مورد نظر رفتم؛ دقایقی قبل موفق شدم؛ بدون جلب توجه، ردیابی را که در اختیارم گذاشته بودید به ماشین بچسپانم؛ البته این را هم بگویم که آن را روی بدنه اتومبیل زدم. ابو‌محمد لبخندی زد و گفت: آفرین برادر! خدا از تو راضی باشد! تو‌ کارت را به بهترین نحو انجام دادی؛ حالا برو خانه و‌ کمی استراحت کن. ابو ناصر چشمی گفت و جهاد تلفن را قطع کرد و سوار موتور شد؛ او قصد داشت به سمت تونل اصلی برود. ۲۶ .
موتور را به حرکت در آورد که صدای بوقی ریز و ممتد از گوشی دیگرش بلند شد، ابو محمد همانطور که لبخند میزد زیر لب گفت: شیر مادر حلالت ابوناصر و با زدن این حرف گوشی را از جیب لباسش بیرون آورد، صفحه اش را روشن کرد و به نقطه ای قرمز رنگ که روی نقشه در حال چشمک زدن بود، خیره شد، نقطه ای که حرکت لحظه ای دکتر شای را گزارش می کرد. موتور با سرعت به پیش میرفت. ابومحمد باید سری به عباس و سعید که بی شک سخت مشغول کار بودند؛ میزد و بعد از آن، حرکت دکتر شای را زیر نظر می گرفت؛ او‌ خوب می دانست اگر کسی بتواند جهاد را به مادرش برساند؛ همین قصاب است؛ اما این بار باید دقت بیشتری می کرد تا مثل دفعه قبل شناسایی نشود؛ درست است که آن دفعه هم صورت جهاد اندکی گریم داشت؛ اما برای او شناسایی با همان گریم هم نمی بایست پیش آید. ابو‌محمد زیر لب تکرار کرد: فراموش نکن! شای مقداری از ژنوم مادرت را دزدیده و برای همین عقل او بیشتر از باقی صهیونیست هاست؛ پس با احتیاط برای مبارزه با این دزد نانجیب قدم بردار. ابو محمد وارد بیابانی آشنا شده بود و به سرعت می تاخت و بالاخره به مکان مورد نظر رسید. موتور را در کنار تپه ای متوقف کرد؛ از آن پیاده شد و با وسایلی که کنار تپه از قبل به همین منظور پنهان کرده بودند؛ شروع به استتار موتور کرد و خیلی زود کارش تمام شد؛ موتور چنان استتار شده بود که هیچ رهگذری نمی توانست متوجه وجود آن شود. ابومحمد اطراف را از نظر گذراند و همانطور که چشم به گوشی دستش داشت به طرف در تونل حرکت کرد. نقطهٔ قرمز رنگ جایی ثابت مانده بود و ابو محمد می دانست آن مکان، جایی جزء بیمارستان حسده نمی تواند باشد؛ احتمالا دکتر شای تا ظهر در آنجا مشغول جنایت می شد و بعد از آن به امور دیگرش می پرداخت.ابو محمد کاملا واقف بود که مادرش اینک در چنگال همین دیو است و حدس اینکه چرا آرسینه را نزد خود نگه می دارد! برای جهاد سخت نبود. دهانهٔ تونل باز شد و او از نردبان پایین رفت. جنب و جوشی نامحسوس در تونل برقرار بود؛ کمی جلوتر صداهای نامفهومی هم به گوش می رسید؛ صداهایی از مجاهدان که دلِ سرد و تاریک زمین را گرم می کرد. جهاد وارد اتاقی که نام اتاق فناوری را بر آن گذاشته بودند؛ شد و عباس و سعید که روی وسیلهٔ جلویشان تمرکز کرده بودند؛ متوجه حضور او شدند. عباس در حالیکه ابزار کار در دست داشت و آغوشش را باز می کرد با لحنی مملو از صمیمیت، گفت: سلام بر برادر از جان عزیزترم! بیا ببین چه گلی کاشته ایم! جهاد لبخندی زد و گفت: خدا قوت! چه کردید مجاهدین راه حق؟! سعید همانطور که سلام می کرد به نقشهٔ روی میز کنارش اشاره کرد و گفت: طبق این نقشه ای که شما طراحی کردید؛ قطعهٔ اصلی موشک را تقریبا سر هم کردیم؛ اما همانطور که میدانید برای اینکه کامل شود به فضای بیشتری نیازمندیم و باید به بیرون انتقال داده شود. جهاد سری تکان داد و گفت: بگذار ببینم چه کردید؟! نگران این مورد نباشید، فکر همه جایش را کرده ام، ان شاء الله تا فردا به بیرون و مکانی امن انتقالش می دهیم تا بقیهٔ مراحل ساختش را به پیش ببریم. عباس همانطور که خیره به نقشه ساخت بود گفت: جهاد! ساخت این وسیله ها چگونه به مخیله ات می رسد؟! آخر این وسیله با اینکه شباهتی به موشک های این زمان ندارد؛ اما کاراییش از موشک های پیشرفته ای که سالهاست ساخته شده اند هم بیشتر است؛ یعنی اگر یک نظامی وارد به این فنون هم بیاوریم نمی تواند حدس بزند که وسیلهٔ پیش رویش متعلق به موشکی پیشرفته و جدیدالساخت است و بعد نفسش را آرام بیرون داد و گفت: البته با اجازه ات، من و سعید تغییراتی در ساخت ان دادیم، تغییراتی که بر سرعت و قدرتش، اضافه می کند و سپس خیره در چشمان رفیقش گفت: تو دیگه کی هستی برادر؟! جهاد لبخند کمرنگی روی لبانش نشست و‌گفت: منم جهاد! برادرت! همسنگرت! من را نمی شناسی؟! حالا بگذار تغییرات را ببینم. و با زدن این حرف، هر سه دوست شروع به خندیدن کردند. در همین حین، دوباره صدای بوق ریزی از گوشی بلند شد. جهاد نگاهش را به صفحه گوشی دوخت و گفت: عجیب است! این قصاب قصد کجا را کرده؟! سعید خنده ریزی کرد و‌ گفت: قصدش هر کجا باشد؛ در کمتر از ثانیه ای تو آگاه می شوی و بیچاره خبر ندارد با اینهمه احتیاطات این رژیم جعلی، بازهم دستشان برای امثال شما رو شده است. .
جهاد با چشمانش دنبال حرکت نقطه قرمز رنگ بود. سعید نزدیک او شد و گفت: یه تعداد از بچه ها را آموزش دادیم؛ مشغول ساخت همون پنکه سقفی هستند؛ ولی نمی دانم این سیستم ساده در مقابل ارتش تا دندان مسلح صهیونیست ها، چه کاری میتواند پیش ببرد؟ جهاد سرش را بالا گرفت و همانطور که لبخند می زد؛ گفت: به وقتش همین به قول شما، پنکه سقفی، کاری می کند کارستان و دوباره خیره به نقطه قرمز رنگ شد و مسیر پیش روی نقطه را نگاهی انداخت و رو به عباس و سعید گفت: درسته! خودش است؛ مقصدش «گردان 8200» اسرائیل هست و با شتابی در حرکاتش، ادامه داد: باید از راه فرعی تونل، زودتر خودمان را به آنجا برسانیم؛ من مطمئنم خبری شده؛ چون این جلاد یکی از افراد کلیدی اسرائیل هست و بی جهت جایی نمیرود و با زدن این حرف از اتاق خارج شد و می خواست به سمتی از تونل برود که به عقب برگشت و گفت: سعید جان! شما همین جا باش؛ بچه ها که رسیدند؛ کارها را پیش ببرید؛ ادامه کار روی این پروژه را خودم انجام میدهم و رو به عباس گفت: عباس! تو با من بیا. هر دو دوست چشمی گفتند و ابومحمد حرکت کرد و بعد انگار چیزی یادش آمده باشد به سمت اتاق برگشت؛ انتهای اتاق، داخل محفظه ای آهنی که بیشتر به گنجه های قدیمی شباهت داشت؛ چند وسیله را برداشت و داخل کوله پشتی خاکی رنگی که کنار دیوار بود؛ گذاشت و به سرعت برگشت. کمی جلوتر کلیدی را فشار داد و دیوار کنار رفت؛ دهانهٔ تونل مخفی نمایان شد. هر دو مبارز وارد تونلی کم پهنا شدند و قبل از بسته شدن در تونل، صداهایی که نشان میداد بچه های دیگری از حماس، وارد تونل اصلی شده اند؛ به گوش شان رسید. .
جهاد و عباس پشت سر هم به جلو می رفتند و این حرکت، عباس را به خاطرات قبل می کشاند؛ خاطراتی که از کودکی تا بزرگسالی در ذهن این دو دلاور ثبت شده بود. جهاد نگاهی به صفحه گوشی دستش کرد و گفت: انگار این قصاب بین راه جایی متوقف شده؛ ما باید زودتر از او خودمان را به مقر گردان8200 برسانیم؛پس ناچاریم بدویم؛ قبول؟! عباس خنده ریزی کرد و گفت: بدویم برادر! بدویم! ما که عمری دونده بودیم؛ الان هم روی باقی روزها و با زدن این حرف، سرعت قدم هایش زیاد شد. پس از گذشت مدت زمانی بالاخره به انتهای تونل رسیدند. ابو محمد درحالیکه دستانش را روی زانوهایش گذاشته بود؛ نفسی تازه کرد و باز نگاهی به صفحه گوشی انداخت و همانطور که لبخند می زد؛ گفت: خدا را شکر زودتر رسیدیم. دکتر شای هنوز وارد مقر گردان نشده و سپس کلیدی را که خوب می دانست کجا تعبیه شده فشار داد و در تونل که بیشتر به پنجره ای کوچک شبیه بود؛ باز شد. ابومحمد رو به عباس گفت: صبر کن! باید شکار کنیم. عباس که خوب معنای حرف دوستش را می فهمید؛ سری تکان داد و گفت: کنار بکش که کار، کار خودم است. جهاد دستش را روی شانهٔ عباس گذاشت و گفت: درست است تو شکارچی قهاری هستی؛ اما من به نقشهٔ این منطقه واردترم و میدانم اینک شکار را کجا پیدا کنم؛ نوبت کار تو هم میرسد؛ منتظر باش تا برگردم. عباس که اخلاق جهاد را می دانست و آگاه بود اصرارش تأثیری ندارد و از طرفی حرف رفیقش درست است؛ نفس عمیقی کشید و‌ گفت: به امید خدا! برو و زود برگرد. جهاد سری تکان داد و همانطور که کوله پشتی را از خود جدا می کرد و به سمت عباس میداد؛ حرکت کرد. عباس کوله را گرفت و از داخل، جلوی دهانهٔ تونل نشست. حسی خاص داشت؛ حسی که در این چند سال مبارزه در عراق و سوریه تجربه اش نکرده بود. جهاد، خیلی زودتر از آنچه که عباس فکر کند با شکاری در دستش برگشت؛ به دهانه تونل رسید به سرباز اسرائیلی که جلویش در حرکت بود، امر کرد تا وارد تونل شود. سرباز که مشخص بود ترسیده همانطور که مدام تسلیم تسلیم می گفت؛ وارد تونل شد. عباس لبخندی کل صورتش را پوشانید و گفت: به به! چه زود آمدی؛ فکر نمی کردم... جهاد به میان حرف او دوید و گفت: باید سریع عمل کنیم؛ وگرنه به موقع نمی رسیم و اشاره به سرباز کرد و ادامه داد: کسانی که داخل این مکان و جزو این گردان صهیونیستی هستند؛ به نوعی گلچین شده اند؛ یعنی صهیونیست عادی در بینشان نیست و برای اینکه اغیار وارد این حلقه نشوند؛ زیر پوست هر کدام از این سربازها تراشه ای الکترونیکی کار گذاری شده و این تراشه، حکم کارت شناسایی و مجوز ورود و خروج و فعالیت در این مقر را دارد و بعد رو به سرباز گفت: تراشه تو کجاست؟! سرباز سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: همچین چیزی وجود ندارد. جهاد که وقت نداشت؛ کلت کمری را بیرون کشید و آن را مسلح کرد و روی پیشانی سرباز گذاشت و گفت: زنده ات که با ما همکاری نمی کند؛ شاید مرده ات همکاری کند. این تهدید کارساز بود و سرباز ساق دست چپش را نشان داد. عباس به او کمک کرد تا لباسش را در آورد و جهاد با احتیاط در محل تراشه با تیغی که همراه آورده بود؛ شکاف ریزی ایجاد کرد؛ قطرات خون به بیرون میریخت و بوی صهیونیست ها در مشام جهاد پیچید؛ با احتیاط تراشه را که زیر پوست بود؛ بیرون آورد و گفت: وقت جاساز کردن این را زیر پوست خودمان نداریم و نوار چسپی از داخل کوله درآورد و می خواست آستین لباسش را بالا بزند که دست عباس روی دستش قرار گرفت و همراه با نگاهی عاجزانه گفت: این مأموریت را بر عهده من بگذار؛ جان عمو علی! به روح پدرت قسم میدهم که مخالفت نکن. جهاد آه کوتاهی کشید و گفت: قسم نده عباس! خودم باید بروم و... عباس به میان حرف او دوید و گفت: نه پسر عمو! تو باید بمانی؛ من میروم و خوب میدانی که مأموریت های سخت تر از این هم رفته ام و نگاهش را به زمین دوخت و ادامه داد: وقت آمدن به اینجا، پدرم مرتضی! سفارش برادر زادهٔ یکی یکدانه اش را به من کرده؛ نه توی کار نیاور و بگذار برخلاف تمام دوران کودکی و بزرگسالی که باهم سپری کردیم؛ اینبار حرف من به کرسی بنشیند. جهاد لبخندی زد و گفت: آخر تو میهمان منی، رسم مهمان نوازی... عباس نگذاشت حرف او تمام شود و گفت: برای من فتوا نده رفیق عزیزم و با زدن این حرف تراشه را از دست او قاپید. جهاد که انگار درمقابل لجبازی عباس، چاره ای نداشت و وقت هم به سرعت می گذشت؛ مشغول چسپاندن تراشه به ساق دست او شد و در حین کار تند تند برنامه را می گفت و به عباس یادآوری می کرد چگونه عمل کند؛ گرچه عباس و جهاد بارها در جبهه های مختلف، این قبیل نقشه ها را با هم انجام داده بودند و روند کار را به خوبی می دانستند اما جهاد می گفت؛ تا عباس فراموش نکند. .
سرباز اسرائیلی که می دانست رفتن به سمت این گردان برای هر کسی جز سربازان انتخابی اسرائیل، مرگ را به ارمغان می آورد؛ پس این قبیل حرکات برایش ناملموس بود و همانطور آنها را نگاه می کرد؛ زیر لب گفت: برای رسیدن به مرگ با هم بحث می کنند و هرکدام می خواهد از دیگری پیشی بگیرد! بالاخره عباس با پوشیدن لباس و جلیقه و کلاه شکارشان، خود را شبیه سرباز کرد. جهاد نگاهی به او انداخت و گفت: سفر به سلامت! فراموش نکن دستگاه کوچکی که از زیر لباس روی سینه ات چسپاندم؛ هم حکم ردیاب را دارد؛ هم ارتعاشات نبض تو را به من می رساند و هم با ضربه زدن به آن می توانی اخبار را به من برسانی؛ زبان ضربه ها را که فراموش نکرده ای؟ عباس لبخندی زد و گفت: انگار تو فراموش کردی که من در این زمینه استادم و بعد دو رفیق قدیمی، دو پسر عموی خونی، دو مجاهد راه خدا، یکدیگر را در آغوش گرفتند و از هم خداحافظی کردند. جهاد پیشانی عباس را بوسید و گفت: برو به امید خدا! از همان راه که گفتم برو؛ ان شاء الله به مشکلی برنخواهی خورد. .
🌺🌺🌺🌺🌺 مژده، مژده مژده به اطلاع مخاطبین گرامی می رسانم که گروهی تحت عنوان«طنز جبهه» راه اندازی شده است با توجه به اینکه اکثر مردم شبها رزم شبانه دارند و در این اجتماعات خاطرات شیرین و بامزه و طنز پیش می آید، ما قصد داریم این خاطرات را یکجا جمع کنیم. بزرگواران هر خاطره شیرینی که از ایام جنگ رمضان ۱۴۰۵ رو دارید بنویسید بهترین ها گلچین میشه و انشالله چاپ هم میکنیم و گذشته از اینها، این گروه محفلی خواهد بود که کمی از برخی استرس های این ایام دور باشیم و جهاد الی الله را با روحیه ای بیشتر ادامه دهیم. ارسال خبر و موارد متفرقه در گروه ممنوع است، فقط و فقط خاطرات طنز❤️ لینک گروه طنز جبهه👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3715040796C8f940ac3e3 با تشکر.....حسینی
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۳۳ سرباز اسرائیلی که می دانست رفتن به سمت این گردان برای هر کسی جز سربازان انت
دکتر شای وارد بیمارستان شد؛ مستقیم به سمت اتاق خصوصی اش رفت؛ او امروز می خواست هیچ عمل جراحی در دستور کار روزانه اش نباشد و قصد داشت به امور مهم تری برسد، وارد اتاق شد؛ در را از داخل قفل کرد و نگاهی به صفحهٔ گوشی اش انداخت؛ انگار منتظر تماس مهمی بود؛ اوفی کرد و گوشی را روی میز انداخت و به سمت تابلوی کودکی که با چشمان آبی رنگش به او خیره شده بود و دست روی بینی اش گذاشته بود رفت؛ بی توجه به عکس، که روزانه چندین کودک مثل او را سلاخی می کرد؛ تابلو را از جایش برداشت و به کناری گذاشت. دیواری آهنی و کوچک نمایان شد؛ ناخن شصتش را روی جایی که به نظر شبیه اثر انگشت می آمد؛ گذاشت و دیوار آهنی با صدای نرمی کنار رفت و گاوصندوقی نمایان شد. به طرف کیفش رفت؛ کارتی را از جیب کیف برداشت و وارد شیاری در بغل گاوصندوق کرد و صدای تلیکی بلند شد و سپس روی صفحهٔ رمز گاوصندوق، عددی را وارد کرد و در گاوصندوق با صدای تیک دوم باز شد. گاو صندوق سه قفسه داشت که تقریبا عمیق و مملو از پوشه های رنگی بود؛ بطوریکه دکتر شای برای برداشتن پوشه ای از طبقه اول آن، حتماً می بایست روی چهارپایه یا صندلی بایستد. دکتر شای که انگار می دانست دنبال چیست؛ بدون توجه به بقیه پوشه ها که مشخص بود هر کدام مربوط به یک پروژه است؛ به سمت پوشهٔ قرمز رنگ که در طبقه پایین بود؛ دست برد. پوشه را برداشت و روی میز گذاشت و در گاوصندوق را بست و دیوارهٔ آهنین روی گاوصندوق قرار گرفت و تابلو عکس کودک هم سرجای اولش برگشت. دکتر شای پشت میز نشست؛ پرونده را باز کرد و شروع به ورق زدن کرد و از بین برگه های پیش رویش چند برگه را که به هم سنجاق شده بود و در آن تعداد زیادی اسم به چشم می خورد را بیرون کشید؛ خودکار روی میز را برداشت؛ به اسامی نگاه می کرد و گویی با دیدن هر اسم چیزی در ذهنش تداعی میشد و کنار هر اسم علامت مخصوصی می گذاشت که شاید نوعی رمز بود. دکتر شای غرق در کارش بود که صدای گوشی اش بلند شد؛ به صفحه گوشی نگاهی انداخت. شماره ای روی آن به چشم نمی خورد؛ با عجله گوشی را به دست گرفت؛ انگار تماس محرمانه و مهمی که انتظارش را می کشید؛ بود. نفسش را آرام بیرون داد و تماس را وصل کرد و گفت: سلام قربان! صدایی جدی از آن طرف خط به گوش رسید: تو چقدر مطمئنی که طرح نقشهٔ حمله لو رفته است؟! دکتر شای آب دهانش را قورت داد و گفت: تقریباً صد درصد! مرد آن طرف خط که عصبانیت در صدایش موج می زد؛ گفت: چطور باور کنم! با وجود رعایت آن همه مسائل امنیتی، طرحی به این مهمی لو رفته و زحمات چندین و چند سالهٔ ما بر باد رفته باشد؟! سریعا فرد خاطی را شناسایی و معرفی کنید و بالحنی ملایم تر ادامه داد: البته خود شما هم از سمتتان عزل خواهید شد. دکتر شای با دستپاچگی گفت: قربان! کسی که باعث این افتضاح شده مرده است؛ اما من آن جاسوس را شناسایی کردم و مطمئنم هنوز تعداد انگشت شماری از نیروهای دشمن از طرح ما با خبرند؛ من چیزی در دست دارم که قول میدهم به زودی آن فرد جاسوس و افرادش را دستگیر کنم. شما فعلا از تنبیه من چشم پوشی کنید و بدانید من روی حرفی که زده ام؛ هستم. در ضمن در این قضیه من کمترین خطایی نکردم؛ خطای اصلی از سیستم امنیتی ارتش است. مرد صدایش را بالا برد و گفت: تو مثلا نخبه ای! بارها و بارها در جلسات عنوان شده که تو بوی خطر را از دور حس می کنی؛ این بود نتیجه اعتماد به تو؟! دکتر شای با لحنی عاجزانه ادامه داد: بوی خطر را حس کردم که در اسرع وقت به اطلاعتان رساندم و با اطمینان می دانم کار چه کسی است. شما اجازه بدهید؛ تا چند روز آینده مظنون اصلی را دستگیر و در اختیارتان قرار می دهم؛ ضمناً فراموش نکنید در کل سرزمین اسرائیل، تنها کسی که روی تمام مسائل نظامی و غیر نظامی و سرّی آن اِشراف کامل دارد؛ کسی جز دکتر شای نیست؛ پس اگر مرا اخراج کنید؛ خودتان به بن بست خواهید خورد. مرد پشت خط که انگار با این حرف کمی نرم شده بود؛ گفت: دکتر شای! یکبار دیگر به تو اعتماد می کنم. تمام تلاشت را بکن و کار را به بهترین نحو انجام بده؛ آن فرد جاسوس را که برایم بسیار ارزشمند است چرا که وارد سرّی ترین حلقهٔ ما شده؛ سریعا دستگیر کن؛ اما همزمان با عملیات دستگیری او، باید کارهای دیگری انجام دهید. با لو رفتن عملیات، تاریخ حمله جلو می افتد؛ چرا که با به وجود آمدن این قضیه باید کار را به سرعت پیش ببریم و تا دشمن بخواهد فکر چاره اندیشی باشد؛ ما کار اصلی را تمام کنیم. پس سریعا به مقر گردان8200 برو و اعلام آمادگی اضطراری بدهید؛ در ضمن لیست افراد نخبه ای را که قبلا در سرتاسر جهان، شناسایی شده اند و با آنها قرار داد بستیم و مدتهاست تحت نظر ما هستند؛ برایم بفرست تا با آنها تماس بگیریم و در جشن نوا برایشان جلسهٔ توجیهی بگذاریم تا در یک حمله غافلگیرانه، کمک آنها بازوی قویی برای پیروزی ما باشد.
دکتر شای پرونده پیش رویش را که همان چیزی بود که مافوقش می خواست؛ به هم آورد. آن را داخل کیف چرمی سیاه رنگش گذاشت؛ از جا بلند شد و قفل در را باز کرد و با سرعت از اتاق خارج شد و در را قفل کرد. بدون اینکه توجهی به نگاه یا حتی سلام های اطرافیان داشته باشد به سمت در خروجی بیمارستان حرکت کرد. سامی که آماده، داخل ماشین نشسته بود؛ با دیدن دکتر شای، از ماشین پیاده شد و در را برای او باز کرد. سوار ماشین شدند و دکتر شای بدون زدن کوچکترین حرف اضافه، گفت: به طرف مقر گردان8200 حرکت کن. سامی چشمی گفت و حرکت کرد. در طول مسیر، مشخص بود که دکتر شای سخت در فکر است و ماشین در سکوتی عجیب فرو رفته بود؛ سامی که با اخلاق دکتر آشنا بود؛ میدانست که اتفاق مهمی افتاده و حسی به او می گفت هر چه هست مربوط به یاردن نگون بخت هست. نیمه های مسیر بودند که صفحهٔ جلوی ماشین شروع به چشمک زدن کرد و سامی دستش را روی فرمان کوبید و گفت: انگار مشکلی پیش آمده؛ یکی از چرخ های ماشین پنچر شده؛ به نظرتان چکار کنم؟! دکتر شای با عصبانیت فریاد زد: بدشناسی پشت بد شانسی! چرا مثل حیوان به من زل زده ای؟! خوب برو پایین و هر کار لازم است انجام بده؛ نکند با این چرخ معیوب می خواهی ما را به مقصد برسانی؟! سامی با صدایی ضعیف چشمی گفت و پیاده شد و دکتر شای شیشه های دودی اتومبیل را بالا کشید و دوباره لیست اسامی را بیرون کشید و مشغول علامت گذاری شد. ۳۲ .
&& بالاخره با تأخیری یک ساعته، دکترشای در محل گردان حضور پیدا کرد و البته قبل از آمدن او، افراد گردان را برای سخنرانی اش آماده کرده بودند. اشخاص زیادی داخل سالن بزرگ گردان، خیره به سخنرانی که نقاب برچهره داشت؛ نشسته بودند. نحوهٔ پوشش سخنران، نشان از این می داد که یکی از مقامات مهم و فوق سرّی اسرائیل، برای عنوان خبری مهم آنها را گرد هم آورده است. دکتر شای نگاهی به سربازان پیش رویش که همه با جلیقه و کلاه هایی که تا بالای ابرو روی سر کشیده بودند؛ کرد و گفت: همهٔ شما می دانید که هدف از تشکیل این گردان چیست و چگونه باید عمل کند؛ از این لحظه به بعد شما باید در آماده باش کامل باشید و به زودی میزبان افرادی خاص و مهم خواهید بود و در جشن نوا ما برای شما پرده از عملکرد محرمانه ای برمیداریم که چندین سال در جهت رسیدن به هدفی مهم تلاش کردیم؛ ما می خواهیم به جای شهرک های مختلف که بوسیلهٔ اردوگاه های فلسطینیان از هم جدا شده و تکه تکه می شود؛ سرزمینی یکپارچه تشکیل دهیم که تماماً از آن ما خواهد بود و تنها نام کشور اسرائیل را بر آن میگذاریم و دیگر نه غزه و فلسطینی در کار خواهد بود و نه اثری از مردمش در روزگار خواهد ماند. دکتر شای، مسائلی کلی را که میبایست بگوید؛ به طور مبهم ارائه کرد و هدفش تنها این بود که سربازان پیش رویش که از ورزیده ترین نظامیان اسرائیل بودند؛ آگاه بشوند که حمله ای غافلگیرانه و همه جانبه در پیش رو دارند. خیلی زود سخنرانی تمام شد؛ دکتر شای وارد اتاق اختصاصی فرمانده گردان شد و بدون آنکه روی صندلی بنشیند؛ دستانش را پشت سرش حلقه کرد و عرض اتاق را چند بار پیمود و عاقبت جلوی فرمانده گردان که روی صندلی چرمی کنار پنجره اتاق نشسته بود؛ ایستاد و گفت: شما از افراد خود مطمئن هستید؟ باید مسائل مهمی را بازگو کنم؛ صلاح نمیدیدم که آن مسائل را در جمع تمام افراد بگویم؛ اوضاع طوری شده که حتی به چشم خودم هم اطمینان نمی کنم. فرمانده گردان لبخندی زد و گفت: این شغل ماست که به هیچ‌کس اطمینان نکنیم؛ اما در این گردان تمام افراد مورد اعتمادند. همانطور که میدانید هر کدام از سربازان تراشه ای مختص خود دارد و وجود این تراشه امکان تقلب و جاسوسی را به صفر می رساند و بعد با اشاره به مانیتور بزرگی که روی دیوار بود؛ ادامه داد: همانطور که می بینید با دوربین های پیشرفته تمام نقاط این محوطه را زیر نظر داریم و اگر مورچه ای داخل یا خارج شود از دید ما پنهان نخواهد بود. دکتر شای همانطور که با تکان دادن سر، حرف فرمانده را تأیید می کرد به سمت مانیتور رفت و به صفحه اش که به بخش های کوچکی تقسیم شده بود نگاهی انداخت و می خواست به عقب برگردد که انگار چیز غیر عادی نظرش را جلب کرد؛ دوباره صفحه را نگاهی انداخت و ناگهان به نقطه ای اشاره کرد و گفت: هدف این سرباز از رفتن به طرف آن زمین خالی چیست؟! دریک لحظه انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد؛ با فریاد گفت: سریع...تا غیبش نزده؛ او را نزد من بیاورید. فرمانده که از دقت نظر دکتر شای و حرکت آن سرباز تعجب کرده بود؛ فوری بیسیم را برداشت و دستور دستگیری آن سرباز را صادر کرد و در عین حال رو به دکتر شای گفت: احتمالا دلیل قابل قبولی برای این حرکتش دارد؛ ما در این گردان جاسوس نداریم جناب دکتر! الان که آن فرد مظنون را آوردند متوجه میشوید؛ اینجا پاک پاک است. ۳۳ .
۱۰ عباس از راهی که جهاد گفته بود پیش رفت؛ مسیری خلوت که در پشت ساختمان های گردان قرار داشت. وارد محوطهٔ اصلی شد؛ کلاهش را کمی پایین تر کشید؛ بطوریکه چشمهایش به زور دیده میشد و بند کلاه را روی چانه اش محکم کرد تا از صورتش تصویر واضحی پیدا نباشد. عباس در اطرافش جنب و جوشی خاص احساس می کرد و با شنیدن صحبت هایی که در جریان بود؛ خیلی زود متوجه شد که قرار است جلسه ای اضطراری در سالن بزرگ گردان برگزار شود؛ او هم مثل بقیه خودش را به سالن رسانید و بعد از دقایقی انتظار، سخنران وارد جلسه شد و عباس خوب میدانست مرد روبه رو کسی جزء دکتر شای جنایتکار نمی تواند باشد. عباس صندلیی در ردیف آخر برای نشستن انتخاب کرده بود؛ جایی که زیاد در دید بقیه نبود. عباس سعی کرد تمام سخنان دکتر شای و تمام آن چیزی را که در اطراف می دید؛ در خاطرش ثبت کند تا آنها را بعد از رسیدن به تونل در اختیار جهاد قرار دهد هر چند که می دانست جهاد با آن هوش و ذکاوتی که دارد بر تمام امور آگاه است؛ اما با احتیاط کامل، کلماتی کوتاه و رمزوار از سخنان دکتری شای، برای جهاد میفرستاد. جلسه به اتمام رسید؛ عباس آنچه را که می بایست بفهمد؛ فهمید و از ساختمان بیرون آمد و به سمتی رفت که پست نگهبانی آن سربازی بود که جهاد شکار کرده بود؛ طبق قراری که با جهاد گذاشته بودند؛ او می بایست در فرصتی مناسب، پست را ترک و از راهی مخفی که جهاد به او نشان داده بود؛ خود را به خارج از محوطهٔ گردان برساند. عباس در راه بود که متوجه شد جیپی جنگی با سرعت به طرف او می آید. عباس بسم اللهی زیر لب گفت و سعی کرد بدون اینکه حرکتی مشکوک انجام دهد؛ با طمأنینه و آرامش پیش برود. جیپ جلوی پای عباس متوقف شد و سربازی با شتاب از ماشین پیاده شد و بدون اینکه توضیح اضافی دهد؛ اسلحه کمری را به سمت او نشانه رفت و از عباس خواست سوار ماشین شود. قلب عباس مانند گنجشککی هراسان خود را به قفس تن می زد؛ اما او سعی کرد علی رغم هیجان درونی اش خیلی عادی جلوه کند و با همان زبان عبری که تحت آموزش عمو علی یاد گرفته بود؛ گفت: این کارها برای چیست؟! من به سمت پست نگهبانی ام میروم! آنجا خالی ست و خالی بودن پست عواقب بدی دارد. سرباز پیش رو شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم موضوع از چه قرار است؛ احتمالا شکی بی مورد است و البته به آنها حق می دهم؛ مگر راه اصلی را از تو گرفته اند که از اینجا به سمت پست نگهبانی ات میروی؟! حالا هم زودتر سوار شو و خودت برو جواب سؤالات مافوقت را بده. سه سرباز صهیونیست به او چشم دوخته بودند؛ نه موقعیت فرار داشت و نه صلاح بود که فرار کند؛ پس بهترین راه، همراهی با آنان بود. سوار ماشین شد و به سمت ساختمان فرماندهی مقر حرکت کردند. عباس را وارد اتاق شد و قبل از وارد شدن؛ او را خلع سلاح کردند. با ورود او فرمانده از جا بلند شد؛ چیزی شبیه یک گوشی موبایل را از روی میز برداشت و همانطور که با قدم های شمرده به او نزدیک می شد؛ گفت: تو پشت ساختمان ها، چکار می کردی؟! عباس آب دهانش را قورت داد و گفت: قربان پست نگهبانی داشتم و این راه به نوعی میانبر حساب می شد تا زودتر از راهی اصلی خودم را به پستم برسانم. فرمانده که انگار از جواب سرباز رضایت داشت جلوتر آمد؛ وسیله گوشی مانند دستش را روی بازوی چپ عباس، همانجا که تراشه را چسپانده بودند، قرار داد و با این کار صدایی از مانیتور روبه رو بلند شد؛ سرباز شیمون الیوت، نگهبان بخش غربی! فرمانده با فشار دادن دکمه ای صدای مانیتور را قطع کرد و رو به دکتر شای که الان روی مبل چرمی درست روبه روی عباس نشسته بود و با نگاهش او را آنالیز می کرد؛ نمود و گفت: به شما عرض کردم که افراد این مقر پاک پاک هستند و با زدن این حرف با اشاره دست،عباس را مرخص کرد. عباس نفسش را آرام بیرون داد؛ احترام نظامی گذاشت و به طرف در حرکت کرد؛ هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که با صدای دکتر شای بر جای خود میخکوب شد: صبر کن! عباس همانجا ایستاد و دکتر شای از جا برخاست؛ به سمت او آمد؛ یک دور مانند پرگار به دور عباس چرخید و سپس روبه روی او ایستاد؛ با دست چانه عباس را بالا گرفت و خیره در چشمان عباس که انگار چشمان عمویش علی بودند که در صورت او جای گرفته اند؛ شد و گفت: ببینم! طبق کدام قانون پستت را ترک کردی؟! مگر قرار نیست تحت هیچ شرایطی جایگاه پستی را که به عهده ات می گذارند؛ خالی نکنید؟ عباس سری تکان داد و گفت: درست است؛ تازه پست را تحویل گرفته بودم که شنیدم سخنرانی مهمی ... دکتر شای به میان حرف او دوید و با تمسخر گفت: و حس کنجکاویت تحریک شد و نگهبانی را رها کردی و آمدی تا از قافله عقب نمانی هااا؟!