eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
12 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
&& بالاخره با تأخیری یک ساعته، دکترشای در محل گردان حضور پیدا کرد و البته قبل از آمدن او، افراد گردان را برای سخنرانی اش آماده کرده بودند. اشخاص زیادی داخل سالن بزرگ گردان، خیره به سخنرانی که نقاب برچهره داشت؛ نشسته بودند. نحوهٔ پوشش سخنران، نشان از این می داد که یکی از مقامات مهم و فوق سرّی اسرائیل، برای عنوان خبری مهم آنها را گرد هم آورده است. دکتر شای نگاهی به سربازان پیش رویش که همه با جلیقه و کلاه هایی که تا بالای ابرو روی سر کشیده بودند؛ کرد و گفت: همهٔ شما می دانید که هدف از تشکیل این گردان چیست و چگونه باید عمل کند؛ از این لحظه به بعد شما باید در آماده باش کامل باشید و به زودی میزبان افرادی خاص و مهم خواهید بود و در جشن نوا ما برای شما پرده از عملکرد محرمانه ای برمیداریم که چندین سال در جهت رسیدن به هدفی مهم تلاش کردیم؛ ما می خواهیم به جای شهرک های مختلف که بوسیلهٔ اردوگاه های فلسطینیان از هم جدا شده و تکه تکه می شود؛ سرزمینی یکپارچه تشکیل دهیم که تماماً از آن ما خواهد بود و تنها نام کشور اسرائیل را بر آن میگذاریم و دیگر نه غزه و فلسطینی در کار خواهد بود و نه اثری از مردمش در روزگار خواهد ماند. دکتر شای، مسائلی کلی را که میبایست بگوید؛ به طور مبهم ارائه کرد و هدفش تنها این بود که سربازان پیش رویش که از ورزیده ترین نظامیان اسرائیل بودند؛ آگاه بشوند که حمله ای غافلگیرانه و همه جانبه در پیش رو دارند. خیلی زود سخنرانی تمام شد؛ دکتر شای وارد اتاق اختصاصی فرمانده گردان شد و بدون آنکه روی صندلی بنشیند؛ دستانش را پشت سرش حلقه کرد و عرض اتاق را چند بار پیمود و عاقبت جلوی فرمانده گردان که روی صندلی چرمی کنار پنجره اتاق نشسته بود؛ ایستاد و گفت: شما از افراد خود مطمئن هستید؟ باید مسائل مهمی را بازگو کنم؛ صلاح نمیدیدم که آن مسائل را در جمع تمام افراد بگویم؛ اوضاع طوری شده که حتی به چشم خودم هم اطمینان نمی کنم. فرمانده گردان لبخندی زد و گفت: این شغل ماست که به هیچ‌کس اطمینان نکنیم؛ اما در این گردان تمام افراد مورد اعتمادند. همانطور که میدانید هر کدام از سربازان تراشه ای مختص خود دارد و وجود این تراشه امکان تقلب و جاسوسی را به صفر می رساند و بعد با اشاره به مانیتور بزرگی که روی دیوار بود؛ ادامه داد: همانطور که می بینید با دوربین های پیشرفته تمام نقاط این محوطه را زیر نظر داریم و اگر مورچه ای داخل یا خارج شود از دید ما پنهان نخواهد بود. دکتر شای همانطور که با تکان دادن سر، حرف فرمانده را تأیید می کرد به سمت مانیتور رفت و به صفحه اش که به بخش های کوچکی تقسیم شده بود نگاهی انداخت و می خواست به عقب برگردد که انگار چیز غیر عادی نظرش را جلب کرد؛ دوباره صفحه را نگاهی انداخت و ناگهان به نقطه ای اشاره کرد و گفت: هدف این سرباز از رفتن به طرف آن زمین خالی چیست؟! دریک لحظه انگار چیزی در ذهنش جرقه زده باشد؛ با فریاد گفت: سریع...تا غیبش نزده؛ او را نزد من بیاورید. فرمانده که از دقت نظر دکتر شای و حرکت آن سرباز تعجب کرده بود؛ فوری بیسیم را برداشت و دستور دستگیری آن سرباز را صادر کرد و در عین حال رو به دکتر شای گفت: احتمالا دلیل قابل قبولی برای این حرکتش دارد؛ ما در این گردان جاسوس نداریم جناب دکتر! الان که آن فرد مظنون را آوردند متوجه میشوید؛ اینجا پاک پاک است. ۳۳ .
۱۰ عباس از راهی که جهاد گفته بود پیش رفت؛ مسیری خلوت که در پشت ساختمان های گردان قرار داشت. وارد محوطهٔ اصلی شد؛ کلاهش را کمی پایین تر کشید؛ بطوریکه چشمهایش به زور دیده میشد و بند کلاه را روی چانه اش محکم کرد تا از صورتش تصویر واضحی پیدا نباشد. عباس در اطرافش جنب و جوشی خاص احساس می کرد و با شنیدن صحبت هایی که در جریان بود؛ خیلی زود متوجه شد که قرار است جلسه ای اضطراری در سالن بزرگ گردان برگزار شود؛ او هم مثل بقیه خودش را به سالن رسانید و بعد از دقایقی انتظار، سخنران وارد جلسه شد و عباس خوب میدانست مرد روبه رو کسی جزء دکتر شای جنایتکار نمی تواند باشد. عباس صندلیی در ردیف آخر برای نشستن انتخاب کرده بود؛ جایی که زیاد در دید بقیه نبود. عباس سعی کرد تمام سخنان دکتر شای و تمام آن چیزی را که در اطراف می دید؛ در خاطرش ثبت کند تا آنها را بعد از رسیدن به تونل در اختیار جهاد قرار دهد هر چند که می دانست جهاد با آن هوش و ذکاوتی که دارد بر تمام امور آگاه است؛ اما با احتیاط کامل، کلماتی کوتاه و رمزوار از سخنان دکتری شای، برای جهاد میفرستاد. جلسه به اتمام رسید؛ عباس آنچه را که می بایست بفهمد؛ فهمید و از ساختمان بیرون آمد و به سمتی رفت که پست نگهبانی آن سربازی بود که جهاد شکار کرده بود؛ طبق قراری که با جهاد گذاشته بودند؛ او می بایست در فرصتی مناسب، پست را ترک و از راهی مخفی که جهاد به او نشان داده بود؛ خود را به خارج از محوطهٔ گردان برساند. عباس در راه بود که متوجه شد جیپی جنگی با سرعت به طرف او می آید. عباس بسم اللهی زیر لب گفت و سعی کرد بدون اینکه حرکتی مشکوک انجام دهد؛ با طمأنینه و آرامش پیش برود. جیپ جلوی پای عباس متوقف شد و سربازی با شتاب از ماشین پیاده شد و بدون اینکه توضیح اضافی دهد؛ اسلحه کمری را به سمت او نشانه رفت و از عباس خواست سوار ماشین شود. قلب عباس مانند گنجشککی هراسان خود را به قفس تن می زد؛ اما او سعی کرد علی رغم هیجان درونی اش خیلی عادی جلوه کند و با همان زبان عبری که تحت آموزش عمو علی یاد گرفته بود؛ گفت: این کارها برای چیست؟! من به سمت پست نگهبانی ام میروم! آنجا خالی ست و خالی بودن پست عواقب بدی دارد. سرباز پیش رو شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دانم موضوع از چه قرار است؛ احتمالا شکی بی مورد است و البته به آنها حق می دهم؛ مگر راه اصلی را از تو گرفته اند که از اینجا به سمت پست نگهبانی ات میروی؟! حالا هم زودتر سوار شو و خودت برو جواب سؤالات مافوقت را بده. سه سرباز صهیونیست به او چشم دوخته بودند؛ نه موقعیت فرار داشت و نه صلاح بود که فرار کند؛ پس بهترین راه، همراهی با آنان بود. سوار ماشین شد و به سمت ساختمان فرماندهی مقر حرکت کردند. عباس را وارد اتاق شد و قبل از وارد شدن؛ او را خلع سلاح کردند. با ورود او فرمانده از جا بلند شد؛ چیزی شبیه یک گوشی موبایل را از روی میز برداشت و همانطور که با قدم های شمرده به او نزدیک می شد؛ گفت: تو پشت ساختمان ها، چکار می کردی؟! عباس آب دهانش را قورت داد و گفت: قربان پست نگهبانی داشتم و این راه به نوعی میانبر حساب می شد تا زودتر از راهی اصلی خودم را به پستم برسانم. فرمانده که انگار از جواب سرباز رضایت داشت جلوتر آمد؛ وسیله گوشی مانند دستش را روی بازوی چپ عباس، همانجا که تراشه را چسپانده بودند، قرار داد و با این کار صدایی از مانیتور روبه رو بلند شد؛ سرباز شیمون الیوت، نگهبان بخش غربی! فرمانده با فشار دادن دکمه ای صدای مانیتور را قطع کرد و رو به دکتر شای که الان روی مبل چرمی درست روبه روی عباس نشسته بود و با نگاهش او را آنالیز می کرد؛ نمود و گفت: به شما عرض کردم که افراد این مقر پاک پاک هستند و با زدن این حرف با اشاره دست،عباس را مرخص کرد. عباس نفسش را آرام بیرون داد؛ احترام نظامی گذاشت و به طرف در حرکت کرد؛ هنوز دستش به دستگیره در نرسیده بود که با صدای دکتر شای بر جای خود میخکوب شد: صبر کن! عباس همانجا ایستاد و دکتر شای از جا برخاست؛ به سمت او آمد؛ یک دور مانند پرگار به دور عباس چرخید و سپس روبه روی او ایستاد؛ با دست چانه عباس را بالا گرفت و خیره در چشمان عباس که انگار چشمان عمویش علی بودند که در صورت او جای گرفته اند؛ شد و گفت: ببینم! طبق کدام قانون پستت را ترک کردی؟! مگر قرار نیست تحت هیچ شرایطی جایگاه پستی را که به عهده ات می گذارند؛ خالی نکنید؟ عباس سری تکان داد و گفت: درست است؛ تازه پست را تحویل گرفته بودم که شنیدم سخنرانی مهمی ... دکتر شای به میان حرف او دوید و با تمسخر گفت: و حس کنجکاویت تحریک شد و نگهبانی را رها کردی و آمدی تا از قافله عقب نمانی هااا؟!
فرمانده که نمی خواست به خاطر اهمال یک سرباز توبیخ شود؛ گفت: ببخشید جناب! بگذارید این سرباز برود؛ او به خاطر قصور در انجام وظیفه سخت تنبیه خواهد شد. .
دکتر شای صدایش را بالا برد و همانطور که خیره در نگاه عباس بود گفت: چشمانت چقدر آشناست؛ من تو را کجا دیده ام و ناگاه انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد؛ بازوی چپ عباس را گرفت و محکم فشار داد و به سمت خودش کشید و گفت: فهمیدم...تو...تو فرمانده از جا بلند شد و گفت: چی شده؟ چه چیزی را فهمیدید؟! مشاهده کردید که این سرباز توسط دستگاه هم چک شد. دکتر شای با عصبانیت نگاهی به فرمانده کرد و گفت: اگر این فرد همان کسی که من حدس میزنم باشد؛ گول زدن دستگاه برایش سهل است؛ تمام دنیای صهیونیست را فریب می دهد و همانطور که عباس را به سمت فرمانده می کشید؛ گفت: محل دقیق تراشه را از زیر لباس نشانم بدهید. فرمانده اشاره ای به عباس کرد و گفت: آستینت را بالا بزن عباس همچون مجسمه ای سنگی ایستاده بود و اینبار دکتر شای دریک حرکت آستین لباس او را بالا زد به طوریکه دکمه های سر آستین از جا کنده شدند و با صدای تلیک ریزی روی زمین افتادند. با نمایان شدن تراشه و نوار چسپ دورش، دکتر شای قهقه ای پیروزمندانه زد و رو به فرمانده گفت: ببین شاه ماهی صید کردم و بعد رو به عباس گفت: جهاد...فرزند آرسینه...نخبهٔ بی نظیر عرب! جایی دیگر دنبالت می گشتم و اینجا پیدایت کردم؛ دیدی اینبار من از تو زرنگ ترم و بعد صورتش را نزدیک صورت عباس آورد و ادامه داد: من این چشمان و این نگاه را که یک بار در بیمارستان حسده دیدم؛ فراموش نکردم و در خاطرم ثبت نمودم. فرمانده مقر که کلا گیج شده بود؛ نگاهی به دکتر شای کرد و می خواست چیزی بگوید که دکتر شای دستش را به علامت سکوت بالا آورد و گفت: دیدی این مقر آنچنان که ادعا داشتی پاک نبود؛ فلسطینی ها در همه جا نفوذ کرده اند و ما هم بی خبریم و بعد اشاره به عباس کرد و گفت: ولی دستگیری این فرد روبه رو، یعنی فلج کردن تمام سیستم حماس و مقامت فلسطین! در این هنگام عباس نیشخندی زد و گفت: اشتباه کردید جناب دکتر شای! اشتباهی مهلک کرده اید؛ حماس و مقاومت یک فرد نیست؛ یک جریان است؛ یک مکتب است؛ مکتبی با ایمان و معتقد که به یاری خدا روز به روز قوی تر می شود و از بین نخواهد رفت؛ در ضمن من جهاد نیستم. دکتر شای قهقه ای دیگر زد و گفت: تو جهاد هستی؛ اصلا همین رجز خوانی ات نشان میدهد خود خود جهاد هستی و فراموش نکن هر کس را بتوانی فریب دهی؛ مرا نمی توانی! الان تو را جایی خواهم برد که بدون آزمایش خون و ژنتیک، ثابت می کند که تو همان جهاد هستی که مد نظر من است و رو به فرمانده گفت: گرچه در وظایف خودتان کوتاهی کردید؛ اما به یمن این دستگیری، هدیه ای خاص پیش من دارید و با زدن این حرف به عباس اشاره کرد که جلو بیافتد و در حالیکه اسلحه کمری اش را پشت او قرار داده بود از اتاق بیرون آمدند. .
جلوی در دکتر شای سوار ماشین سفید رنگ خودش شد و عباس هم در حالیکه منتظر رسیدن ماشین نظامی صهیونیست ها بود و اسلحه سربازی دیگر روی کمرش قرار داشت؛ ایستاده بود. در یک لحظه طوری وانمود کرد که شانه اش درد گرفته است؛ چند ضربه به دستگاه کوچکی که نزدیک قلبش جاساز شده بود زد و خیلی کوتاه نوشت: لو رفتم و در همین هنگام ماشین جیپ مجهزی از راه رسید؛ عباس را با خشونت سوار جیپ کردند؛ چشم بندی را بر چشمانش زدند و یک سرباز مسلح هم در کنارش نشست؛ با حرکت کردن ماشینِ دکتر شای، جیپ هم حرکت کرد؛ انگار خود صهیونیست ها هم نمی دانستند مقصدشان کجاست و به آنها امر شده بود که به دنبال ماشین پیش رو حرکت کنند. عباس حدس میزد به سمت بیمارستان حسده که محل اصلی کار دکتر شای هست می روند؛ اما با کم شدن صداهای اطراف و حرکت یکنواخت ماشین متوجه شد؛ گویی مسیری را که طی می کنند به خارج از شهر منتهی می شود. دکتر شای که یقین داشت جهاد را دستگیر کرده است؛ می خواست با طرح نقشه ای، قبل از انجام آزمایشات ژنتیک از عباس، بوسیلهٔ عکس العمل آرسینه، راستی اعتقادش را ثابت کند؛ زیرا خوب می دانست که آرسینه از بوی فرزندش او را تشخیص می دهد و شای می خواست با چشم خود این صحنه را ببیند و حتی قصد داشت توسط دوربین هایی که در زندان نصب شده بود؛ این صحنه را ثبت کند و به دیگر مقامات اسرائیل نشان دهد. عباس هم داخل ماشین عقبی زیر لب ذکر می گفت و خدا را شکر می کرد که صهیونیست ها او را بازرسی دقیق بدنی نکرده اند و متوجه نیستند که ردیابی همراه اوست که موقعیت آنها را نقطه به نقطه برای جهاد ارسال می کند و دکتر شای نمی دانست که تا ساعتی دیگر موقعیت یکی از مخوف ترین و سرّی ترین زندان های صهیونیست ها لو می رود. ۳۶ .
ساعتی پس از حرکت، ابتدا صدای باز شدن دری آهنی بلند شد و بعد از لحظاتی، جیپ متوقف شد و سرباز اسرائیلی همانطور که با تحکم بازوی عباس را گرفته بود؛ او را بیرون کشید و عباس تلوتلو خوران پایین آمد. چند قدم به جلو برداشت و صدای شن، در زیر پایش به او می فهماند هر کجا که هست؛ جایی از بیابان خداست. دکتر شای بدون آنکه حرفی بزند به سرباز اشاره کرد تا او را به طرف زندان انفرادی انتقال دهد. انگار که می خواست مطمئن شود به محل مورد نظرش میروند؛ آنها را تا جلوی در زندان زیرزمینی همراهی کرد. نگهبان جلوی در، با دیدن دکتر شای، به او احترام نظامی گذاشت و با اشاره دکتر، در زندان را باز کرد. دکتر شای جلو رفت و سر در گوش نگهبان گذاشت؛ گویی چیزی می خواست بگوید که زندانی متوجه نشود. نگهبان با تکان دادن سر، نشان میداد که حرفهای دکتر را مو به مو فهمیده و اجرا می کند. عباس به داخل زندان رفت و دکتر شای با شتاب خود را به ساختمانی رساند که نقش قسمت اداری زندان را داشت. وارد ساختمان شد و به سمت اتاق کنترل رفت؛ او بارها و بارها آرسینه را از این اتاق زیر نظر گرفته بود و اینک هم یکی از همان روزها بود؛ با این تفاوت که آرسینه تنها نبود و تک تک حرکاتش مهر تأیید یا رد بر نظر دکتر شای میزد. با ورود دکتر شای، سربازی که پشت سیستم پخش دوربین نشسته بود از جا بلند شد و می خواست حرفی بزند که دکتر شای خودش را جلوی مانیتور رساند و گفت: تصاویر زندهٔ دوربین سلول آن پیرزن را روی صفحه بیاور. سرباز چشمی گفت و کل صفحه، زندان کوچک آرسینه را نشان می داد. در زندان باز شد و نگهبان عباس را در حالیکه چشم بندی بر چشم هایش نبود؛ به داخل هل داد. آرسینه بی خبر از همه جا، نفسش را چند بار بالا کشید؛ درست حس می کرد؛ بوی آشنایی در دماغش پیچیده بود. قلبش شروع به تپیدن کرد و انگار می خواست چون گنجشککی در بند، قفس تن را بشکافد و بیرون بیاید . آرسینه در حالیکه زیر لب میگفت: علی! هراسان از جا بلند شد و دست به دیوار گرفت تا خودش را به جلو کشاند. دکتر شای با دیدن این حرکت، انگار که در جنگی سخت پیروز شده باشد؛ لبخندی فاتحانه روی لب نشاند و گفت: آنچه را می بایست بفهمم؛ فهمیدم. عباس روی تخت نشست و خیره به زنی بود که چهرهٔ تکیده و چشمان خالی اش نشان از ظلم ظالمان روزگار داشت؛ زنی که در عمرش ندیده بود اما گویی او را مانند مادر خودش، می شناخت. آرسینه که وجودی آشنا را در کنار خود حس می کرد؛ گفت: تو کیستی؟! عباس که در همان لحظه اول متوجه دوربین شده بود؛ آهسته گفت: ما را می بینند. آرسینه خودش را عقب کشید و زیر لب به طوریکه فقط عباس می شنید؛ گفت: بوی علی مرا می دهی. عباس که کاملا فهمیده بود با چه کسی طرف هست؛ آرام لب زد و گفت: از پیش امانت علی می آیم. دکتر شای که صدای آنها را نمی شنید و با اولین حرکت آرسینه متوجه درستی حدسش شده بود؛ از پشت مانیتور بلند شد و رو به سرباز گفت: فیلم یک دقیقه قبل را می خواهم؛ تا من به زندان سر میزنم؛ روی سیستم من بفرستش. دکتر شای از جا بلند شد و اصلا متوجه نشد که دست عباس به سمت سینه اش رفت؛ عباس با سرعت پیغام داد: من داخل سلول مادرت هستم؛ گمانم نقشه ای برای ما دارند. در این هنگام آرسینه زمزمه کرد: در زندان باز شده؛ کسی به سمت ما می آید و این حرف برای عباس یک هشدار بود. عباس خودش را به گوشهٔ تخت کشاند و از آرسینه فاصله گرفت و بعد از گذشت دقایقی در سلول باز شد. ۳۷ .
دکتر شای در حالیکه اسلحه کمری در دست داشت؛ وارد سلول شد: نگاهی به آرسینه و عباس کرد و گفت: حالا متوجه شدید که من از شما باهوش ترم! چه خوب مادر و پسر را به دام انداختم و بعد قهقه ای زد و ادامه داد: با یک نبرد عادلانه چطورید؟ و با زدن این حرف خیره در چشمان عباس شد. عباس نیشخندی زد و همانطور که اسلحه دست دکتر را نشان می داد؛ گفت: اولاً آنچنان که ادعا داری باهوش نیستی؛ چون مهمل می بافی! دوماً اگر ادعای نبرد عادلانه داری؛ باید یا ان اسلحه را کنار بگذاری و یا به ما هم اسلحه بدهید و در ضمن هر دو طرف آزاد باشند؛ نه اینکه ما در بند و شما آزاد باشید. دکترشای که از حاضر جوابی عباس عصبانی شده بود جلوتر آمد؛ اسلحه را روی شانه عباس گذاشت و گفت: شما مسلمانان چرا اینطور هستید؟! در عین اینکه اسیر هستید؛ اما طوری سخن می گویید که ما اسیر شماییم؟! عباس سری تکان داد و گفت: باز هم جمله ات اشتباه هست؛ چون شما اسیر هستید؛ منتها اسیر دست شیطان! دکتر شای نفسش را محکم از راه دماغش بیرون داد و گفت: نبرد عادلانه را فراموش کن و اما لطفاً به دروغ متوسل نشو مردک! فکر می کنم حالا بدانی؛ درست است ما از یک خون و یک نژاد نیستیم؛ اما ژنتیک مرا شبیه تو پایه ریزی کرده اند. عباس نیشخندی زد و گفت: در اینکه شما دزد و سارقی چیره دست هستید! شکی نیست؛ همه چیز شما دزدیست؛ زمینی که رویش خانه بنا کرده اید؛ هوایی که تنفس می کنید؛ آبی که می خورید همه و همه دزدیست و حالا هم دزدیدن ژنتیک نابغه های فلسطین و البته نابغه های دنیا، به آن اضافه شده است! پس لازم هست بگویم؛ ای دزد قهار! ای کسی که حتی ژنتیکت هم عاریتی و دزدیست؛ تویی که چیزی از خود نداری تا به آن افتخار کنی؛ نابغه ای اما نبوغت هم غاصبانه است؛ بدان باز هم با این نبوغ غصبی ات، اشتباه کردی و من آن کسی نیستم که تو دنبالش هستی؛ اما آن شخص را دوست دارم؛ چون آدم غاصبی مثل تو را گیج کرده و با زدن این حرف خنده ریزی کرد. دکتر شای که فکر می کرد عباس همان جهاد است و می خواهد او را به اشتباه بیاندازد؛ به سمت آرسینه برگشت و گفت: من فریب گفته های تو را نمی خورم؛ حرکات شما دو نفر را زیر نظر داشتم؛ من باهوشم! باهوش! و با تیز بینی متوجه شدم این پیرزن خارق العاده، مادر توست و تو هم جهاد هستی؛ پسرش! باید به تو بگویم؛ برای شما دو نفر برنامه ها دارم و سپس نفسش را محکم بیرون داد و ادامه داد: برنامه بلند مدت و کوتاه مدت، من می خواهم با در دست داشتن تو و مادرت، ژنتیک پسرم را از روی شما کپی کنم و بعد شما را از صحنه روزگار محو خواهم کرد و اما برنامه کوتاه مدت من، بسیار هیجان انگیز است. دکتر شای، اسلحه را به طرف عباس گرفت و ادامه داد: با تمام توانت، واقعیت را انکار کن؛ فردا قرار است تمام نخبه های دنیا در اسرائیل گرد هم بیایند و روز بعد از آن، درست در جشن نوا، من از تو و مادرت آرسینه در آن جشن، پرده برداری می کنم؛ اول حرف خودم را که به درستی آن، شک ندارم با ارائه برخی شواهد به تمام آن جمع خواهم گفت و بعد با آزمایش پزشکی به صحت حرفم مهر تأیید میزنم و همه را به خاطر هوش و ذکاوتم در حیرت فرو خواهم برد و پس از آن، کاری میکنیم که در مخیلهٔ هیچ فلسطینی نمی گنجد و در کمتر چند روز هیچ نامی از غزه و مردمش در این کرهٔ خاکی باقی نخواهد ماند و در اینجا فقط نام اسرائیل هست که می درخشد و سپس همانطور که قهقه میزد به سمت در رفت و با صدای بلند، نگهبان را صدا زد و بعد درحالیکه با تمسخر به عباس نگاه می کرد؛ گفت: ببخشید آقای جهاد! نوادهٔ رشید، نابغه ای که در طول سالها نامش گم شد و قرار است نسلش هم گم شود؛ ببخشید که من اینقدر سخاوتمند نیستم که مادر و پسر را بعد از سالها دوری و فراق، در کنار هم قرار دهم. در این هنگام صدای نگهبان از پشت سرش بلند شد: بله قربان! دکتر شای به عباس اشاره کرد و گفت: او را به زندان انفرادی دیگری منتقل کنید؛ سلولی که با سلول این پیرزن فاصله داشته باشد و خیلی مراقب این دو نفر باشید؛ تا روز عید نوا که می بایست به نزد ما بیایند در اینجا می مانند. نگهبان چشمی گفت و دکترشای مانند روباهی که با دمش گردو می شکند؛ هنوز پشت در سلول بود که صدای گوشی اش بلند شد؛ همانطور که از خوشحالی انگار کل صورتش می خندید؛ گوشی را از جیب کتش بیرون آورد و با دیدن شماره روی آن، سریع گوشی را وصل کرد و صدای ملتهب پرستار میا از پشت گوشی، بلند شد: سلام آقا! میا حالش بهم خورد اول فکر کردم به خاطر بارداری هست اما اینقدر بد بود که مجبور شدیم به بیمارستان مراجعه کنیم؛ اینجا...اینجا دکتر شای با عصبانت فریاد زد: اینجا چه؟! حرف بزن احمق! ۳۸ .
پرستار با صدایی لرزان گفت: اینجا می گویند مشکل از بارداری نیست؛ یک مشکل خونی عجیب که نمی توانند تشخیصش بدهند و حال همسرتون لحظه به لحظه بدتر میشه! دکتر شای نفسش را محکم بیرون داد و گفت: به هر طریق وضعیتش را ثابت نگه دارید؛ من به سرعت خودم را می رسانم. انگار با این تلفن، تمام خوشحالی پیروزمندانه ای که بر وجودش نشسته بود؛ یکباره به هوا رفت. دکتر شای با قدم های شتابان به سمت پله ها گام برمی داشت و یک لحظه گویی چیزی در ذهنش جرقه بزند؛ راه رفته را برگشت؛ به نگهبان که هنوز آنجا بود و هیچ حرکتی نکرده بود نگاه تندی کرد و گفت: این پیرزن را با خودم میبرم؛ اون مرد را هم بزارید داخل همین سلول باشد؛ هر وقت لازم شد دستور انتقالش را میدهم نگهبان چشمی گفت و به طرف آرسینه رفت و هیچ کدام متوجه نشدند و فقط دوربین این لحظه را ثبت کرد که دست عباس به سمت سینه اش رفت و با زیان ضربه ها، یک جمله رمزی تایپ کرد: مادر را به بیمارستان میبرند؛ نجاتش دهید. دکتر شای همانطور که به سمت ساختمان اداری می رفت تا وسایلش را بردارد به راننده جیپی که عباس را آورده و هنوز آنجا منتظر دستور برگشت بود؛ نگاهی انداخت و گفت: زندانی را تحویل بگیرید و پشت سر من حرکت کنید؛ برمی گردیم. ۳۹ .
ماشین سفید رنگ دکتر شای در حالیکه ماشین جیپ نظامی با کمی فاصله به دنبالش در حرکت بود؛ در جاده به پیش می رفت. دکتر شای همانطور که به کاغذهای جلویش خیره بود و معادلات پزشکی روبه رویش را با دقت بیشتری بررسی میکرد؛ هراز گاهی به پشت سر نگاه می انداخت؛ جاده خلوت بود و از ماشین های عبوری خبری نبود؛ البته این هم به نظر طبیعی می آمد؛ چون یک سر این جاده به شهری غصب شده از شهرهای فلسطین می رسید و یک سرش هم به زندانی پنهانی و همین باعث می شد که رفت و آمد کمتری صورت بگیرد. بالاخره بعد از گذشت دقایقی به جایی رسیدند که جاده به یک دو راهی می رسید؛ دوراهی که به شهرهای دیگر راه داشت؛ چند کیلومتر بعد از دوراهی، دکتر شای همانطور که نگاهی به نوشته های جلویش داشت و از زیر چشم بیرون را نیز می پایید؛ احساس کرد چیز غیر عادی در حال وقوع است؛ بنابراین از آینه بغل، پشت سرشان را نگاهی انداخت؛ یک لحظه فکر کرد اشتباهی می بیند؛ پس رو به راننده اش کرد و گفت: سامی! درست می بینم؟! جیپِ پشت سرمان متوقف شده؟! سامی می خواست بگوید خیر که ناگهان متوجه شد؛ حرف دکتر درست است و گفت: بله! فکر می کنم متوقف شده است. دکتر شای با عصبانیت فریاد زد: خوب نگهدار مردک! سامی که دستپاچه شده بود محکم پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین هن هن کنان متوقف شد. دکتر شای پیاده شد و جیپ را که کمی آن طرف تر از جاده منحرف شده بود؛ نگاهی انداخت؛ باورش نمی شد؛ انگار داشت خواب می دید؛ پس با جنونی در صدایش فریاد زد: چکار می کنید احمق ها؟! و در همین حین صدای شلیک گلوله بلند شد و سربازهای اسرائیلی که دستانشان را بالا برده بودند؛ بی آنکه نگاهی به عقب بیاندازند به سمت دکتر شای میدویدند. دکتر شای، با شتاب سوار ماشین شد و رو به سامی گفت: سریع به عقب برگرد؛ زندانی را ربودند. دو نفر روی پوشیده بودند و بعد با دست محکم توی پیشانی اش زد و گفت: خاک بر سر این سربازها که خود را یهودی صهیون می دانند؛ آخر چطور به این راحتی تسلیم شدند و دو دستی زندانیِ به این مهمی را از دست دادند؟! ماشین بغل آن دو سرباز رسید؛ سامی سؤالی دکتر شای را نگاه کرد؛ دکتر شای همانطور که دندان بهم میسایید گفت: با سرعت جیپ را تعقیب کن و بگذار این دو سرباز ترسو، قبل از برپایی دادگاه، مدتی در این بیابان سرگردان باشند تا بفهمند از دست دادن زندانی که بیش از چهل سال از همه مخفی بوده و ارزشی مافوق تصور برای ما دارد؛ تبعات زیادی برایشان خواهد داشت. جیپ با سرعت زیاد، انگار که دارد پرواز می کند به پیش می رفت؛ سامی که تا به حال دکتر شای را تا این درجه عصبانی ندیده بود و انگار از حرکات دکتر، زیادی ترسیده بود؛ بدون آنکه حرفی بزند تا جایی که راه داشت پایش را روی گاز فشار میداد. جیپ به دو راهی رسید و به سمت راست، جاده ای که به حیفا می خورد؛ پیچید. دکتر شای همانطور که اسلحه کمری اش را در دست داشت؛ شیشه اتومبیل را پایین کشید و سر و دستش را بیرون داد و می خواست یکی از چرخ های جیپ را نشانه بگیرد که ناگهان با فریاد بلندی که زد باعث دستپاچگی سامی شد: مراقب باش! اونجا را نگاه کن! هنوز حرف در دهان دکتر شای بود که صدای تیراندازی بلند شد و پشت سرش ماشین دکتر شای مثل اسبی که رم کرده باشد از جاده خارج شد و پشت تپه ای شنی متوقف شد. دکتر شای در حالیکه با صدای بلند به زمین و زمان فحش میداد گفت: شک ندارم که این حمله برنامه ریزی شده بود؛ آخر چطور ممکن است جیپ به کمین دو نفر روی پوشیده بخورد و ما هم توسط ماشینی موهون که گویا از قبل در انتظارمان بود؛ متوقف شویم؟! این نشان می دهد؛ یک خائن بین ماست؛ کسی خبر این انتقال را داده و بعد همانطور که با مشت روی سقف ماشین میزد گفت: اما امکان ندارد! همه چیز یکباره پیش آمد؛ قرار نبود ما آن پیرزن کور را با خودمان بیاوریم؛ شرایط غیر منتظره بود؛ پس چه کسی...؟! ناگهان فریادی جنون آمیز زد و گفت: خودش است؛ هر چه هست زیر سر جهاد است؛ وای من!! آخر چرا من این نابغهٔ روزگار را دست کم گرفتم...چرا؟! و رو به سامی گفت: تماس بگیر تا به کمک ما بیایند؛ باید این ماشین لعنتی را راه بیاندازیم. سامی همانطور که از ترس سعی می کرد صدایش بالا نرود؛ گفت: ق..قربان چون مسیرمان هنوز نزدیک به زندان بود؛ با زندان تماس گرفتم؛ قرار شد برایمان ماشین بفرستند. در همین لحظه تلفن دکتر شای به صدا درآمد؛ دکتر نگاهی به شماره کرد و تماس را وصل کرد و بدون آنکه اجازه دهد که طرف مقابل حرف بزند؛ گفت: اون مکان لعنتی اسمش بیمارستان هست! تا من میرسم وضعیت میا را ثابت نگهدارید؛ ما خودمان انگار توی جهنم گیر کرده ایم و با زدن این حرف تماس را قطع کرد و در ماشین را باز کرد و کیف و مدارکش را برداشت و به سمت جاده رفت.
ماشین سیاه رنگی از آن سوی جاده می آمد؛ دکتر شای دستش را بالا برد و گلوله ای رو به آسمان شلیک کرد و با فریاد بلند دستور ایست داد. راننده اتومبیل که خانمی جوان بود؛ اتومبیل را جلوی پای او متوقف کرد و شیشه را پایین کشید؛ هنوز می خواست چیزی بپرسد که دکتر شای در اتومبیل را باز کرد؛ خانم را بیرون کشید و همانطور که خودش پشت فرمان می نشست؛ سامی را که با ماشین سفیدرنگش ور می رفت؛ نشان داد و گفت: شما با آن آقا می توانی بیایی و من هماهنگ می کنم که اتومبیل تان را جایی تحویل تان دهند. خانم جوان می خواست اعتراض کند که در ماشین بسته شد و دکتر شای دستش را به نشانه سکوت روی بینی اش گذاشت و فریاد زد: ما مأموریم برای پیروزی اسرائیل از هر چیزی بگذریم تا بهترش را به چنگ آوریم و این کمترین کاریست که تو می توانی در این موقعیت انجام دهی؛ شک نکن آیندهٔ زمین در دستان قوم برگزیده است و با زدن این حرف پا را روی گاز گذاشت و حرکت کرد. خانم جوان با چهره ای که از شدت عصبانیت سرخ شده بود؛ به سمت سامی رفت و سامی که تازه متوجه ردیابی کوچک روی بدنهٔ اتومبیل شده بود؛ انگار کمی گیج میزد اما خوشحال بود که دکتر شای متوجه این موضوع نشده بود که اگر میشد؛ برخورد بدی با او می کرد و این سهل انگاری شاید به اخراج و تنبیهش ختم میشد. خیلی زود دکتر داخل زندان شد؛ بدون اینکه حرفی بزند به سمت ساختمان اداری رفت. سربازها و نگهبانان زندان که انگار متوجه شده بودند اوضاع بر وفق مراد نیست؛ سعی می کردند از پیش چشم دکتر شای بگریزند، دکتر شای خودش را به اتاق کنترل رساند. در را باز کرد و بدون مقدمه فریاد زد: فیلم زمان ورود اون زندانی را به سلول آرسینه بیاور؛ باید باز بینی اش کنم و با زدن این حرف خودش را جلوی مانیتور رساند. با دقت فیلم را نگاه کرد و ناگهان فریادی جنون آمیز زد و از جا بلند شد و رو به سربازی که مسؤل کنترل بود؛ گفت: تا وقتی احمق هایی مثل شما مسؤل کارها هستند؛ یهود صهیون هیچ پیشرفتی نخواهد کرد و به طرف در اتاق حرکت کرد؛ با شتاب از ساختمان بیرون آمد و یک راست به سمت زندان رفت؛ اصلا متوجه نشد پله های مارپیچ و تاریک زندان را چگونه طی کرد و زمانی به خود آمد که داخل سلول آرسینه بود و یقیهٔ عباس را چسپیده بود. دکتر شای چند بار عباس را تکان داد و گفت: ای روباه مکار! فکر کردی خیلی زرنگی؟ او را محکم کف سلول انداخت و روی سینه اش نشست و با یک حرکت دکمه های پیراهن عباس را پاره کرد و دستش را به زیر لباس عباس برد؛ جسم کوچک و‌ مربعی شکل سیاهرنگ را بیرون کشید و همانطور که ناباورانه آن دستگاه را نگاه می کرد؛ گفت: یک ردیاب! و بعد با دقت بیشتری نگاه کرد؛ از روی سینه عباس بلند شد؛ لگد محکمی به سینه اش زد و گفت: نه! چیزی بیشتر از ردیاب است و دوباره حرفش را تکرار کرد: فکر کردی خیلی زرنگی؟! عباس همانطور که نیشخندی میزد؛ خودش را به کنار دیوار کشید و گفت: فکر نمی کنم! ما واقعا زرنگ و باهوش هستیم. دکتر شای که می خواست در کمترین زمان به جواب برسد رو به عباس گفت: این مربع سیاه رنگ چیست؟! با اون چکار می کنی؟! عباس دستش را به سمت دکتر شای دراز کرد و گفت: بگذارش کف دست من تا کار آیی آن را به شما نشان دهم؛ دکتر شای بدون فکر کردن همین کار را انجام داد. عباس، آن را گرفت و با ریتم خاصی، چند ضربه رویش زد و گفت: الان پیامی با این مضمون فرستادم: دست مریزاد، کارتان عالی بود و با زدن این حرف آن مربع سیاه رنگ حیرت انگیز را با تمام قدرت به سمت دیوار روبه رو پرتاب کرد و آن جسم کوچک با صدای تلق ریزی، تکه تکه شد؛ با انجام این کار، انگار آتشفشان درونی دکتر شای به فوران افتاد و به سمت عباس هجوم آورد و همانطور که الفاظ رکیکی به کار می برد؛ او را زیر باران مشت و لگد هایش گرفت‌. عباس بی آنکه خم به ابرو بیاورد فقط لبخند میزد و میگفت: خدایا شکرت! در همین هنگام دوباره تلفن دکتر شای به صدا در آمد. دکتر شای مانند یک بیمار روانی از جا بلند شد و درحالیکه هنوز لگدهایش بر بدن عباس فرود می آمد؛ تلفن را وصل کرد. می خواست فریاد بزند که صدای گرفتهٔ پرستار در گوشی پیچید: اگر می خواهید برای آخرین بار همسرتان میا را ببینید لطفا زودتر خودتان را به بیمارستان برسانید. دکتر شای عربده کشان از سلول بیرون آمد؛ خودش را به حیاط زندان رساند و همانطور که به زمین و زمان بد و بیراه میگفت؛ سفارش کرد تا مراقب عباس باشند و تهدید کرد که اگر این مهره اصلی گروه مقاومت فلسطینی را از دست دهند؛ همهٔ آنها را نابود خواهد کرد. دکتر شای با اتومبیلی که در اختیارش گذاشتند از زندان بیرون رفت و گویی با بیرون رفتن او، آرامش به آن زندان مخوف و پنهانی برگشت. ۴۱ .
۱۱ ابو محمد در حالیکه سخت در فکر بود عرض تونل را می رفت و می آمد؛ پیغام مهمی بود؛ باید کاری می کرد که بهترین کار ممکن بود. یک لحظه بر جایش ایستاد؛ رو به سعید گفت: سعید جان! کارها را طبق روال برنامه انجام بده و رو به ابو حسام که تازه به جمع آنان پیوسته بود؛ گفت: ابو حسام خودت و دو نفر از نیروهای ویژه ات را انتخاب کن و لباس سربازان اسرائیلی را بپوشید و با من همراه شوید. سعید که نگرانی از حرکاتش می بارید؛ گفت: برادرم جهاد! می خواهی چه کنی؟! عباس پیام داده که لو رفته؛ با خصومتی که از صهیونیست ها سراغ داریم؛ خوب می دانم که عباس الان در وضعیت بدی هست؛ به نظرت چه اتفاق می افتد و الان نقشه شما چیست؟ ابو محمد دستش را روی شانه سعید گذاشت و گفت: نترس سعید! ما با هم صحنه های بدتر از این را دیده ایم، زمانی با داعشیان وحشی دست و پنجه نرم کردیم؛ درست است که داعش ساختهٔ دست همین اسرائیل خبیث است و به نوعی فرزندش محسوب میشود؛ اما اسرائیل مانند داعش بی گدار به آب نمیزند؛ سیاستمدارانه برخورد می کند و تا وقتی کشف نکنند عباس کیست و چه منافعی می تواند برایشان داشته باشد؛ او در امان است. و بعد نفسی گرفت و ادامه داد: هنوز رد یاب کار می کند؛ این موضوع نشان دهندهٔ آن است، عباس صحیح و سالم است و ممکن است هر لحظه برای ما پیام ارسال کند؛ اما احتیاط شرط عقل است. من با سه نفر از زبده ترین رزمندگان، سایه به سایه و نامحسوس با توجه به مسیری که ردیاب نشان می دهد؛ عباس را تعقیب می کنیم تا در موقعیتی مناسب او را نجات دهیم. سعید نفسش را آرام بیرون داد و همانطور که جهاد را در آغوش می گرفت؛ گفت: کاش میشد من هم با شما می آمدم. ابو محمد شانه های سعید را که تقریبا هم قد او میشد در دست گرفت و گفت: وجود تو اینجا بیشتر نیاز است؛ ان شاء الله پیروز میدان ما هستیم و عباس هم به سلامت به ما می رسد و با زدن این حرف همراه با ابو حسام به سمت خروجی تونل حرکت کردند. تیم جهاد با تعقیب نامحسوس به دوراهی رسیدند؛ دو راهیی که یکی از راه هایش، مبهم بود و جهاد می توانست حدس بزند که به کجا ختم می شود؛ چون جاده ای که بعد از دوراهی عباس و مزدوران اسراییلی وارد آن شدند، خلوت بود و مشخص میشد جاده ای اختصاصی ست؛ پس نمی تواتستند به راحتی وارد آن شوند. ابو محمد چند بار موقعیت شان را بررسی کرد و می خواست با احتیاط دستور حرکت را صادر کند که متوجه شد ردیاب در نقطه ای ثابت چشمک می زند و این نشان میداد که آنها به مقصد رسیدند و این بدان معنا بود که باید صبر می کردند تا پیغامی هر چند کوتاه از جانب عباس برسد. دقایق به کندی می گذشت که پیغامی روی صفحهٔ کوچک گیرنده نقش بست. جهاد در همان لحظه پیغام را رمز گشایی کرد و با دیدن جمله ای که عباس برایش فرستاده بود قلبش بیش از قلب شروع به تپیدن کرد. عباس اینک در کنار مادرش آرسینه بود و دکتر شای با آنهمه ادعا، عباس را با او اشتباه گرفته بود. جهاد نفس راحتی کشید و خوب می دانست که دکتر شای با او کارهای زیادی دارد و فعلا جان عباس در امان خواهد بود. .