#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۱
دکتر شای در حالیکه اسلحه کمری در دست داشت؛ وارد سلول شد: نگاهی به آرسینه و عباس کرد و گفت: حالا متوجه شدید که من از شما باهوش ترم! چه خوب مادر و پسر را به دام انداختم و بعد قهقه ای زد و ادامه داد: با یک نبرد عادلانه چطورید؟ و با زدن این حرف خیره در چشمان عباس شد.
عباس نیشخندی زد و همانطور که اسلحه دست دکتر را نشان می داد؛ گفت: اولاً آنچنان که ادعا داری باهوش نیستی؛ چون مهمل می بافی! دوماً اگر ادعای نبرد عادلانه داری؛ باید یا ان اسلحه را کنار بگذاری و یا به ما هم اسلحه بدهید و در ضمن هر دو طرف آزاد باشند؛ نه اینکه ما در بند و شما آزاد باشید.
دکترشای که از حاضر جوابی عباس عصبانی شده بود جلوتر آمد؛ اسلحه را روی شانه عباس گذاشت و گفت: شما مسلمانان چرا اینطور هستید؟! در عین اینکه اسیر هستید؛ اما طوری سخن می گویید که ما اسیر شماییم؟!
عباس سری تکان داد و گفت: باز هم جمله ات اشتباه هست؛ چون شما اسیر هستید؛ منتها اسیر دست شیطان!
دکتر شای نفسش را محکم از راه دماغش بیرون داد و گفت: نبرد عادلانه را فراموش کن و اما لطفاً به دروغ متوسل نشو مردک! فکر می کنم حالا بدانی؛ درست است ما از یک خون و یک نژاد نیستیم؛ اما ژنتیک مرا شبیه تو پایه ریزی کرده اند.
عباس نیشخندی زد و گفت: در اینکه شما دزد و سارقی چیره دست هستید! شکی نیست؛ همه چیز شما دزدیست؛ زمینی که رویش خانه بنا کرده اید؛ هوایی که تنفس می کنید؛ آبی که می خورید همه و همه دزدیست و حالا هم دزدیدن ژنتیک نابغه های فلسطین و البته نابغه های دنیا، به آن اضافه شده است!
پس لازم هست بگویم؛ ای دزد قهار! ای کسی که حتی ژنتیکت هم عاریتی و دزدیست؛ تویی که چیزی از خود نداری تا به آن افتخار کنی؛ نابغه ای اما نبوغت هم غاصبانه است؛ بدان باز هم با این نبوغ غصبی ات، اشتباه کردی و من آن کسی نیستم که تو دنبالش هستی؛ اما آن شخص را دوست دارم؛ چون آدم غاصبی مثل تو را گیج کرده و با زدن این حرف خنده ریزی کرد.
دکتر شای که فکر می کرد عباس همان جهاد است و می خواهد او را به اشتباه بیاندازد؛ به سمت آرسینه برگشت و گفت: من فریب گفته های تو را نمی خورم؛ حرکات شما دو نفر را زیر نظر داشتم؛ من باهوشم! باهوش! و با تیز بینی متوجه شدم این پیرزن خارق العاده، مادر توست و تو هم جهاد هستی؛ پسرش!
باید به تو بگویم؛ برای شما دو نفر برنامه ها دارم و سپس نفسش را محکم بیرون داد و ادامه داد: برنامه بلند مدت و کوتاه مدت، من می خواهم با در دست داشتن تو و مادرت، ژنتیک پسرم را از روی شما کپی کنم و بعد شما را از صحنه روزگار محو خواهم کرد و اما برنامه کوتاه مدت من، بسیار هیجان انگیز است.
دکتر شای، اسلحه را به طرف عباس گرفت و ادامه داد: با تمام توانت، واقعیت را انکار کن؛ فردا قرار است تمام نخبه های دنیا در اسرائیل گرد هم بیایند و روز بعد از آن، درست در جشن نوا، من از تو و مادرت آرسینه در آن جشن، پرده برداری می کنم؛ اول حرف خودم را که به درستی آن، شک ندارم با ارائه برخی شواهد به تمام آن جمع خواهم گفت و بعد با آزمایش پزشکی به صحت حرفم مهر تأیید میزنم و همه را به خاطر هوش و ذکاوتم در حیرت فرو خواهم برد و پس از آن، کاری میکنیم که در مخیلهٔ هیچ فلسطینی نمی گنجد و در کمتر چند روز هیچ نامی از غزه و مردمش در این کرهٔ خاکی باقی نخواهد ماند و در اینجا فقط نام اسرائیل هست که می درخشد و سپس همانطور که قهقه میزد به سمت در رفت و با صدای بلند، نگهبان را صدا زد و بعد درحالیکه با تمسخر به عباس نگاه می کرد؛ گفت: ببخشید آقای جهاد! نوادهٔ رشید، نابغه ای که در طول سالها نامش گم شد و قرار است نسلش هم گم شود؛ ببخشید که من اینقدر سخاوتمند نیستم که مادر و پسر را بعد از سالها دوری و فراق، در کنار هم قرار دهم. در این هنگام صدای نگهبان از پشت سرش بلند شد: بله قربان!
دکتر شای به عباس اشاره کرد و گفت: او را به زندان انفرادی دیگری منتقل کنید؛ سلولی که با سلول این پیرزن فاصله داشته باشد و خیلی مراقب این دو نفر باشید؛ تا روز عید نوا که می بایست به نزد ما بیایند در اینجا می مانند.
نگهبان چشمی گفت و دکترشای مانند روباهی که با دمش گردو می شکند؛ هنوز پشت در سلول بود که صدای گوشی اش بلند شد؛ همانطور که از خوشحالی انگار کل صورتش می خندید؛ گوشی را از جیب کتش بیرون آورد و با دیدن شماره روی آن، سریع گوشی را وصل کرد و صدای ملتهب پرستار میا از پشت گوشی، بلند شد: سلام آقا! میا حالش بهم خورد اول فکر کردم به خاطر بارداری هست اما اینقدر بد بود که مجبور شدیم به بیمارستان مراجعه کنیم؛ اینجا...اینجا
دکتر شای با عصبانت فریاد زد: اینجا چه؟! حرف بزن احمق!
۳۸#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۲
پرستار با صدایی لرزان گفت: اینجا می گویند مشکل از بارداری نیست؛ یک مشکل خونی عجیب که نمی توانند تشخیصش بدهند و حال همسرتون لحظه به لحظه بدتر میشه!
دکتر شای نفسش را محکم بیرون داد و گفت: به هر طریق وضعیتش را ثابت نگه دارید؛ من به سرعت خودم را می رسانم.
انگار با این تلفن، تمام خوشحالی پیروزمندانه ای که بر وجودش نشسته بود؛ یکباره به هوا رفت.
دکتر شای با قدم های شتابان به سمت پله ها گام برمی داشت و یک لحظه گویی چیزی در ذهنش جرقه بزند؛ راه رفته را برگشت؛ به نگهبان که هنوز آنجا بود و هیچ حرکتی نکرده بود نگاه تندی کرد و گفت: این پیرزن را با خودم میبرم؛ اون مرد را هم بزارید داخل همین سلول باشد؛ هر وقت لازم شد دستور انتقالش را میدهم نگهبان چشمی گفت و به طرف آرسینه رفت و هیچ کدام متوجه نشدند و فقط دوربین این لحظه را ثبت کرد که دست عباس به سمت سینه اش رفت و با زیان ضربه ها، یک جمله رمزی تایپ کرد: مادر را به بیمارستان میبرند؛ نجاتش دهید.
دکتر شای همانطور که به سمت ساختمان اداری می رفت تا وسایلش را بردارد به راننده جیپی که عباس را آورده و هنوز آنجا منتظر دستور برگشت بود؛ نگاهی انداخت و گفت: زندانی را تحویل بگیرید و پشت سر من حرکت کنید؛ برمی گردیم.
۳۹#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۳
ماشین سفید رنگ دکتر شای در حالیکه ماشین جیپ نظامی با کمی فاصله به دنبالش در حرکت بود؛ در جاده به پیش می رفت.
دکتر شای همانطور که به کاغذهای جلویش خیره بود و معادلات پزشکی روبه رویش را با دقت بیشتری بررسی میکرد؛ هراز گاهی به پشت سر نگاه می انداخت؛ جاده خلوت بود و از ماشین های عبوری خبری نبود؛ البته این هم به نظر طبیعی می آمد؛ چون یک سر این جاده به شهری غصب شده از شهرهای فلسطین می رسید و یک سرش هم به زندانی پنهانی و همین باعث می شد که رفت و آمد کمتری صورت بگیرد.
بالاخره بعد از گذشت دقایقی به جایی رسیدند که جاده به یک دو راهی می رسید؛ دوراهی که به شهرهای دیگر راه داشت؛ چند کیلومتر بعد از دوراهی، دکتر شای همانطور که نگاهی به نوشته های جلویش داشت و از زیر چشم بیرون را نیز می پایید؛ احساس کرد چیز غیر عادی در حال وقوع است؛ بنابراین از آینه بغل، پشت سرشان را نگاهی انداخت؛ یک لحظه فکر کرد اشتباهی می بیند؛ پس رو به راننده اش کرد و گفت: سامی! درست می بینم؟! جیپِ پشت سرمان متوقف شده؟!
سامی می خواست بگوید خیر که ناگهان متوجه شد؛ حرف دکتر درست است و گفت: بله! فکر می کنم متوقف شده است.
دکتر شای با عصبانیت فریاد زد: خوب نگهدار مردک!
سامی که دستپاچه شده بود محکم پایش را روی ترمز گذاشت و ماشین هن هن کنان متوقف شد.
دکتر شای پیاده شد و جیپ را که کمی آن طرف تر از جاده منحرف شده بود؛ نگاهی انداخت؛ باورش نمی شد؛ انگار داشت خواب می دید؛ پس با جنونی در صدایش فریاد زد: چکار می کنید احمق ها؟!
و در همین حین صدای شلیک گلوله بلند شد و سربازهای اسرائیلی که دستانشان را بالا برده بودند؛ بی آنکه نگاهی به عقب بیاندازند به سمت دکتر شای میدویدند.
دکتر شای، با شتاب سوار ماشین شد و رو به سامی گفت: سریع به عقب برگرد؛ زندانی را ربودند. دو نفر روی پوشیده بودند و بعد با دست محکم توی پیشانی اش زد و گفت: خاک بر سر این سربازها که خود را یهودی صهیون می دانند؛ آخر چطور به این راحتی تسلیم شدند و دو دستی زندانیِ به این مهمی را از دست دادند؟!
ماشین بغل آن دو سرباز رسید؛ سامی سؤالی دکتر شای را نگاه کرد؛ دکتر شای همانطور که دندان بهم میسایید گفت: با سرعت جیپ را تعقیب کن و بگذار این دو سرباز ترسو، قبل از برپایی دادگاه، مدتی در این بیابان سرگردان باشند تا بفهمند از دست دادن زندانی که بیش از چهل سال از همه مخفی بوده و ارزشی مافوق تصور برای ما دارد؛ تبعات زیادی برایشان خواهد داشت.
جیپ با سرعت زیاد، انگار که دارد پرواز می کند به پیش می رفت؛ سامی که تا به حال دکتر شای را تا این درجه عصبانی ندیده بود و انگار از حرکات دکتر، زیادی ترسیده بود؛ بدون آنکه حرفی بزند تا جایی که راه داشت پایش را روی گاز فشار میداد.
جیپ به دو راهی رسید و به سمت راست، جاده ای که به حیفا می خورد؛ پیچید.
دکتر شای همانطور که اسلحه کمری اش را در دست داشت؛ شیشه اتومبیل را پایین کشید و سر و دستش را بیرون داد و می خواست یکی از چرخ های جیپ را نشانه بگیرد که ناگهان با فریاد بلندی که زد باعث دستپاچگی سامی شد: مراقب باش! اونجا را نگاه کن!
هنوز حرف در دهان دکتر شای بود که صدای تیراندازی بلند شد و پشت سرش ماشین دکتر شای مثل اسبی که رم کرده باشد از جاده خارج شد و پشت تپه ای شنی متوقف شد.
دکتر شای در حالیکه با صدای بلند به زمین و زمان فحش میداد گفت: شک ندارم که این حمله برنامه ریزی شده بود؛ آخر چطور ممکن است جیپ به کمین دو نفر روی پوشیده بخورد و ما هم توسط ماشینی موهون که گویا از قبل در انتظارمان بود؛ متوقف شویم؟!
این نشان می دهد؛ یک خائن بین ماست؛ کسی خبر این انتقال را داده و بعد همانطور که با مشت روی سقف ماشین میزد گفت: اما امکان ندارد! همه چیز یکباره پیش آمد؛ قرار نبود ما آن پیرزن کور را با خودمان بیاوریم؛ شرایط غیر منتظره بود؛ پس چه کسی...؟!
ناگهان فریادی جنون آمیز زد و گفت: خودش است؛ هر چه هست زیر سر جهاد است؛ وای من!! آخر چرا من این نابغهٔ روزگار را دست کم گرفتم...چرا؟!
و رو به سامی گفت: تماس بگیر تا به کمک ما بیایند؛ باید این ماشین لعنتی را راه بیاندازیم.
سامی همانطور که از ترس سعی می کرد صدایش بالا نرود؛ گفت: ق..قربان چون مسیرمان هنوز نزدیک به زندان بود؛ با زندان تماس گرفتم؛ قرار شد برایمان ماشین بفرستند.
در همین لحظه تلفن دکتر شای به صدا درآمد؛ دکتر نگاهی به شماره کرد و تماس را وصل کرد و بدون آنکه اجازه دهد که طرف مقابل حرف بزند؛ گفت: اون مکان لعنتی اسمش بیمارستان هست! تا من میرسم وضعیت میا را ثابت نگهدارید؛ ما خودمان انگار توی جهنم گیر کرده ایم و با زدن این حرف تماس را قطع کرد و در ماشین را باز کرد و کیف و مدارکش را برداشت و به سمت جاده رفت.
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۴
ماشین سیاه رنگی از آن سوی جاده می آمد؛ دکتر شای دستش را بالا برد و گلوله ای رو به آسمان شلیک کرد و با فریاد بلند دستور ایست داد.
راننده اتومبیل که خانمی جوان بود؛ اتومبیل را جلوی پای او متوقف کرد و شیشه را پایین کشید؛ هنوز می خواست چیزی بپرسد که دکتر شای در اتومبیل را باز کرد؛ خانم را بیرون کشید و همانطور که خودش پشت فرمان می نشست؛ سامی را که با ماشین سفیدرنگش ور می رفت؛ نشان داد و گفت: شما با آن آقا می توانی بیایی و من هماهنگ می کنم که اتومبیل تان را جایی تحویل تان دهند.
خانم جوان می خواست اعتراض کند که در ماشین بسته شد و دکتر شای دستش را به نشانه سکوت روی بینی اش گذاشت و فریاد زد: ما مأموریم برای پیروزی اسرائیل از هر چیزی بگذریم تا بهترش را به چنگ آوریم و این کمترین کاریست که تو می توانی در این موقعیت انجام دهی؛ شک نکن آیندهٔ زمین در دستان قوم برگزیده است و با زدن این حرف پا را روی گاز گذاشت و حرکت کرد.
خانم جوان با چهره ای که از شدت عصبانیت سرخ شده بود؛ به سمت سامی رفت و سامی که تازه متوجه ردیابی کوچک روی بدنهٔ اتومبیل شده بود؛ انگار کمی گیج میزد اما خوشحال بود که دکتر شای متوجه این موضوع نشده بود که اگر میشد؛ برخورد بدی با او می کرد و این سهل انگاری شاید به اخراج و تنبیهش ختم میشد.
خیلی زود دکتر داخل زندان شد؛ بدون اینکه حرفی بزند به سمت ساختمان اداری رفت.
سربازها و نگهبانان زندان که انگار متوجه شده بودند اوضاع بر وفق مراد نیست؛ سعی می کردند از پیش چشم دکتر شای بگریزند، دکتر شای خودش را به اتاق کنترل رساند.
در را باز کرد و بدون مقدمه فریاد زد: فیلم زمان ورود اون زندانی را به سلول آرسینه بیاور؛ باید باز بینی اش کنم و با زدن این حرف خودش را جلوی مانیتور رساند.
با دقت فیلم را نگاه کرد و ناگهان فریادی جنون آمیز زد و از جا بلند شد و رو به سربازی که مسؤل کنترل بود؛ گفت: تا وقتی احمق هایی مثل شما مسؤل کارها هستند؛ یهود صهیون هیچ پیشرفتی نخواهد کرد و به طرف در اتاق حرکت کرد؛ با شتاب از ساختمان بیرون آمد و یک راست به سمت زندان رفت؛ اصلا متوجه نشد پله های مارپیچ و تاریک زندان را چگونه طی کرد و زمانی به خود آمد که داخل سلول آرسینه بود و یقیهٔ عباس را چسپیده بود.
دکتر شای چند بار عباس را تکان داد و گفت: ای روباه مکار! فکر کردی خیلی زرنگی؟ او را محکم کف سلول انداخت و روی سینه اش نشست و با یک حرکت دکمه های پیراهن عباس را پاره کرد و دستش را به زیر لباس عباس برد؛ جسم کوچک و مربعی شکل سیاهرنگ را بیرون کشید و همانطور که ناباورانه آن دستگاه را نگاه می کرد؛ گفت: یک ردیاب! و بعد با دقت بیشتری نگاه کرد؛ از روی سینه عباس بلند شد؛ لگد محکمی به سینه اش زد و گفت: نه! چیزی بیشتر از ردیاب است و دوباره حرفش را تکرار کرد: فکر کردی خیلی زرنگی؟!
عباس همانطور که نیشخندی میزد؛ خودش را به کنار دیوار کشید و گفت: فکر نمی کنم! ما واقعا زرنگ و باهوش هستیم.
دکتر شای که می خواست در کمترین زمان به جواب برسد رو به عباس گفت: این مربع سیاه رنگ چیست؟! با اون چکار می کنی؟! عباس دستش را به سمت دکتر شای دراز کرد و گفت: بگذارش کف دست من تا کار آیی آن را به شما نشان دهم؛ دکتر شای بدون فکر کردن همین کار را انجام داد. عباس، آن را گرفت و با ریتم خاصی، چند ضربه رویش زد و گفت: الان پیامی با این مضمون فرستادم: دست مریزاد، کارتان عالی بود و با زدن این حرف آن مربع سیاه رنگ حیرت انگیز را با تمام قدرت به سمت دیوار روبه رو پرتاب کرد و آن جسم کوچک با صدای تلق ریزی، تکه تکه شد؛ با انجام این کار، انگار آتشفشان درونی دکتر شای به فوران افتاد و به سمت عباس هجوم آورد و همانطور که الفاظ رکیکی به کار می برد؛ او را زیر باران مشت و لگد هایش گرفت.
عباس بی آنکه خم به ابرو بیاورد فقط لبخند میزد و میگفت: خدایا شکرت!
در همین هنگام دوباره تلفن دکتر شای به صدا در آمد.
دکتر شای مانند یک بیمار روانی از جا بلند شد و درحالیکه هنوز لگدهایش بر بدن عباس فرود می آمد؛ تلفن را وصل کرد. می خواست فریاد بزند که صدای گرفتهٔ پرستار در گوشی پیچید: اگر می خواهید برای آخرین بار همسرتان میا را ببینید لطفا زودتر خودتان را به بیمارستان برسانید.
دکتر شای عربده کشان از سلول بیرون آمد؛ خودش را به حیاط زندان رساند و همانطور که به زمین و زمان بد و بیراه میگفت؛ سفارش کرد تا مراقب عباس باشند و تهدید کرد که اگر این مهره اصلی گروه مقاومت فلسطینی را از دست دهند؛ همهٔ آنها را نابود خواهد کرد.
دکتر شای با اتومبیلی که در اختیارش گذاشتند از زندان بیرون رفت و گویی با بیرون رفتن او، آرامش به آن زندان مخوف و پنهانی برگشت.
۴۱#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۵
۱۱
ابو محمد در حالیکه سخت در فکر بود عرض تونل را می رفت و می آمد؛ پیغام مهمی بود؛ باید کاری می کرد که بهترین کار ممکن بود.
یک لحظه بر جایش ایستاد؛ رو به سعید گفت: سعید جان! کارها را طبق روال برنامه انجام بده و رو به ابو حسام که تازه به جمع آنان پیوسته بود؛ گفت: ابو حسام خودت و دو نفر از نیروهای ویژه ات را انتخاب کن و لباس سربازان اسرائیلی را بپوشید و با من همراه شوید.
سعید که نگرانی از حرکاتش می بارید؛ گفت: برادرم جهاد! می خواهی چه کنی؟! عباس پیام داده که لو رفته؛ با خصومتی که از صهیونیست ها سراغ داریم؛ خوب می دانم که عباس الان در وضعیت بدی هست؛ به نظرت چه اتفاق می افتد و الان نقشه شما چیست؟
ابو محمد دستش را روی شانه سعید گذاشت و گفت: نترس سعید! ما با هم صحنه های بدتر از این را دیده ایم، زمانی با داعشیان وحشی دست و پنجه نرم کردیم؛ درست است که داعش ساختهٔ دست همین اسرائیل خبیث است و به نوعی فرزندش محسوب میشود؛ اما اسرائیل مانند داعش بی گدار به آب نمیزند؛ سیاستمدارانه برخورد می کند و تا وقتی کشف نکنند عباس کیست و چه منافعی می تواند برایشان داشته باشد؛ او در امان است.
و بعد نفسی گرفت و ادامه داد: هنوز رد یاب کار می کند؛ این موضوع نشان دهندهٔ آن است، عباس صحیح و سالم است و ممکن است هر لحظه برای ما پیام ارسال کند؛ اما احتیاط شرط عقل است. من با سه نفر از زبده ترین رزمندگان، سایه به سایه و نامحسوس با توجه به مسیری که ردیاب نشان می دهد؛ عباس را تعقیب می کنیم تا در موقعیتی مناسب او را نجات دهیم.
سعید نفسش را آرام بیرون داد و همانطور که جهاد را در آغوش می گرفت؛ گفت: کاش میشد من هم با شما می آمدم.
ابو محمد شانه های سعید را که تقریبا هم قد او میشد در دست گرفت و گفت: وجود تو اینجا بیشتر نیاز است؛ ان شاء الله پیروز میدان ما هستیم و عباس هم به سلامت به ما می رسد و با زدن این حرف همراه با ابو حسام به سمت خروجی تونل حرکت کردند.
تیم جهاد با تعقیب نامحسوس به دوراهی رسیدند؛ دو راهیی که یکی از راه هایش، مبهم بود و جهاد می توانست حدس بزند که به کجا ختم می شود؛ چون جاده ای که بعد از دوراهی عباس و مزدوران اسراییلی وارد آن شدند، خلوت بود و مشخص میشد جاده ای اختصاصی ست؛ پس نمی تواتستند به راحتی وارد آن شوند.
ابو محمد چند بار موقعیت شان را بررسی کرد و می خواست با احتیاط دستور حرکت را صادر کند که متوجه شد ردیاب در نقطه ای ثابت چشمک می زند و این نشان میداد که آنها به مقصد رسیدند و این بدان معنا بود که باید صبر می کردند تا پیغامی هر چند کوتاه از جانب عباس برسد.
دقایق به کندی می گذشت که پیغامی روی صفحهٔ کوچک گیرنده نقش بست.
جهاد در همان لحظه پیغام را رمز گشایی کرد و با دیدن جمله ای که عباس برایش فرستاده بود قلبش بیش از قلب شروع به تپیدن کرد.
عباس اینک در کنار مادرش آرسینه بود و دکتر شای با آنهمه ادعا، عباس را با او اشتباه گرفته بود.
جهاد نفس راحتی کشید و خوب می دانست که دکتر شای با او کارهای زیادی دارد و فعلا جان عباس در امان خواهد بود.
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۶
&&&
علامت ردیاب در یک نقطه ثابت مانده بود و این نشان میداد که عباس فعلا در زندانی که آرسینه سالهاست زندانی شده؛ مهمان است.
ابو حسام همانطور که به نقطه قرمز و چشمک زن ردیاب خیره شده بود رو به جهاد گفت: به نظرتان باید چکار کنیم؟!
جهاد که سخت در فکر بود گفت: فعلا صبر می کنیم؛ باید حدس بزنیم حرکت بعدی دکتر شای چیست؟! شاید هم مجبور شدیم امشب از تاریکی شب استفاده کرده و برای شناسایی بیشتر این زندان، جلو برویم.
ابو حسام سری تکان داد و به پشتی صندلی اتومبیل تکیه داد.
جهاد لپ تاپ را روی پایش جابه جا کرد و می خواست برنامه های دیگر را مرور کند که متوجه شد پیغامی از طرف عباس رسید.
جهاد با صدای بلند پیغام را رمز گشایی کرد: مادر را به بیمارستان میبرند؛ نجاتش دهید.
نفس در سینهٔ جهاد حبس شد؛ این پیغام یعنی که مادرش، آرسینه که سالها در بند رژیم غاصب صهیونیست بوده به سمت او می آید.
جهاد با خواندن پیغام ساکت شد؛ ابوحسام و سه رزمنده دیگر خیره به جهاد بودند و سخنی نمی گفتند؛ چرا که می دانستند فرمانده شان اینک سخت در فکر است تا بهترین نقشه را بکشد.
پس از گذشت دقایقی کوتاه، جهاد از پشت سر روی شانهٔ راننده زد و گفت: ابوکریم!برادرم! حرکت کن، باید دو دسته شویم.
ابوکریم چشمی گفت و اتومبیل را روشن کرد؛ جهاد از شیشهٔ ماشین به بیرون خیره شده بود و کمی جلوتر گفت: همین جا نگه دار و رو به ابو حسام گفت: آن تپه شنی را می بینید؟! من و شما پشت آن تپه، پنهان می شویم و بعد رو به حسیب، رزمنده شجاع و جوانی که تازه به گروه حماس پیوسته بود اما آنقدر استعداد داشت که در حلقهٔ افراد زبده در آمده بود؛ کرد و گفت: حسیب جان، تو و ابو کریم هم به عقب بر می گردید، به دو راهی که رسیدید، وارد راهی که به حیفا می رسد؛ شوید و جایی کمین بگیرید و...
جهاد تند تند توضیح می داد و همراهانش به او چشم دوخته بودند و حرف به حرف و نکته به نکتهٔ سخنان فرمانده نابغه شان را به ذهن می سپردند.
دقایق به سرعت می گذشت؛ جهاد که لپ تاپ را داخل ماشین گذاشته بود و اینبار وضعیت موجود را از روی صفحه گوشی اش پیگیری می کرد؛ گفت: ردیابی که روی اتومبیل دکتر شای کار گذاشتیم؛ نشان میدهد که آنها به ما نزدیک میشوند.
ابوحسام که کاملا می دانست باید چه کند؛ مانند جهاد، چفیه را پایین تر کشید و اسلحه را مسلح کرد و به صورت آماده باش ایستاد.
در کمتر از چند دقیقه نقشه شان را عملی کردند و سربازهای ترسوی اسرائیلی، خیلی راحت تر از آنچه که تصور میشد؛ تسلیم شدند.
ابوحسام پشت فرمان اتومبیل غنیمتی نشست و جهاد در آغوش مادرش، مادری که سالها در اسارت قصاب های تاریخ بشری، گرفتار شده بود؛ اشک شوق می ریخت و با تمام قوا بوی تن مادر را به جان می کشید.
آرسینه که چشمی در کاسهٔ سرش نداشت؛ با باران بوسه هایش، از پسر عزیز دردانه اش، پذیرایی می کرد.
صحنه ای زیبا شکل گرفته بود؛ انگار تمام شهدا از آن بالا به این صحنه چشم دوخته بودند و تکبیر می گفتند.
اما هنوز نبرد نجات آرسینه ادامه داشت و ابوحسام که از دیدن این صحنه، ذوقی بر بدنش مستولی شده بود، با صدای بغض دارش گفت: فرمانده، ماشین دکتر شای به دنبال ماست و حالا مرحلهٔ دوم نقشه باید اجرا می شد.
۴۳#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۷
تمام امور طبق نقشه ای که جهاد کشیده بود، پیش رفت و اینک رزمندگان اسلام، باز هم با عملیاتی جسوارنه و موفق، در راه رسیدن به غزه بودند؛ اما باید با احتیاط داخل غزه می شدند چون از طریق عبور از فنس ها امکانش نبود؛ پس می بایست از راه تونل های زیر زمینی، آرسینه را به داخل خاک غزه انتقال دهند.
ماشین به پیش می رفت که صدای ریز پیامی از ساعت مچی جهاد بلند شد و فرستندهٔ پیام کسی جز بشریٰ همسر جهاد و مادر محمد، پسری از نسل رشید؛ نبود.
جهاد همانطور که دست چروک و گرم آرسینه را در دست داشت؛ سر در گوش مادر برد و گفت: باید به عروست بشریٰ، خبر آمدنت را بدهم؛ اما نمی دانم چگونه بدهم که هول نکند؛ آخر نوادهٔ رشید را به جان میکشد.
آرسینه که هر لحظه دنبال بهانه ای بود تا با بوسه هایش جهاد را در بربگیرد؛ محکم تر از قبل او را به خود چسپانید و با صدایی که از شوق می لرزید گفت: خدایا شکرت! خدایا صدهزار مرتبه شکرت که مرا زنده نگه داشتی تا شاهد تولد و بالندگی فرزندان فلسطین، این مرز و بوم زجر کشیده! باشم و باز هم بوسه بر سر و روی پسرش جهاد زد.
جهاد که غرق احساساتی غریب اما شیرین بود؛ پیام کوتاهی برای همسرش فرستاد: عزیز دلم! آماده باش که میهمان بسیار عزیزی برایت می رسد و همزمان با ارسال پیام، قطره اشکی روی صفحهٔ ساعت افتاد؛ اشکی مردانه که در این سالها خودش را پنهان کرده بود و حالا یکسره عرض اندام می کرد.
در همین هنگام، صدای بوقی دیگر بلند شد و اینبار پیامی از طرف عباس بود: دست مریزاد، کارتان عالی بود و سپس بوق ممتدی بلند شد؛ انگار رد یاب و دستگاه کوچک همراه عباس از کار افتاده بودند و این یک علامت هشدار و خطر بود.
۴۴
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۸
۱۲
داخل سالن بزرگ، تعداد زیادی مانیتور کامپیوتر به چشم می خورد و پشت هر مانیتور کسی نشسته بود.
انتهای سالن هم چند ردیف صندلی وجود داشت که افرادی با چهره های مختلف، آنها اشغال کرده بودند.
در صدر سالن، روی سکویی کوتاه دو صندلی قرار داده بودند؛ یکی فلزی و دیگری چرمی با پشتی بلند، روی صندلی فلزی جوانی با صورت زخمی متورم قرار داشت که با بندی مسی به صندلی بسته شده بود و او کسی جز عباس نبود.
روی صندلی چرمی دکتر شای نشسته و به جمع پیش رو چشم دوخته بود.
افراد خیره به مانیتور پیشرفته پیش رویشان، مشغول کار بودند؛ بعد از دقایقی سکوت که فقط صدای تلق تلق کلیدهای کیبورد به گوش می رسید؛ ابتدا آهنگ ملایم و سپس بوق تیزی به گوش رسید.
با بلند شدن صدای بوق، همه دست از کار کشیدند؛ دکترشای از جای خود بلند شد؛ روی سکو چند قدم برداشت.
عینکش را کمی جابهجا کرد و اینچنین شروع کرد: نخبه های عزیز و نابغه های دنیا! همانطور که می دانید هر کدام از شما از جاهای مختلف این زمین، گرد هم آمده اید؛ مدتهاست که با ما در ارتباطید و خوب می دانید که قرار است با هم کارهای بزرگی انجام دهیم؛ کارهایی در راستای برقراری نظم نوین جهانی، اعتبار نظامی از ما و ابتکار سایبری و هوش مصنوعی از شما، اگر ما دست به دست هم دهیم؛ خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکنید به مقصد خواهیم رسید.
امروز! هفت اکتبر است و اینجا جشن نوا برپاست؛ بیرون این ساختمان، در فضای سبز بزرگ، انواع پذیرایی و تفریحات برای شما فراهم شده؛ بروید و خوش باشید که کار اصلی مان از روزهای آینده شروع میشود و این جشن و جشن هایی که قرار است بر پا شود؛ نیرو و امید شما را چند برابر خواهد کرد؛ اما قبل از رفتن موضوعی مهم و خلاقیتی اعجاب انگیز را باید به شما نشان دهم تا بدانید؛ علم قوم برگزیده تا کجا پیشرفت کرده است.
دکترشای کنار صندلی فلزی ایستاد و همانطور که عباس را به جمع نشان می داد؛ گفت: شما هر کدام در زمینه ای خاص نخبه و سرآمد هستید؛ اما بی تعارف بگویم؛ هیچکدام از شما به اندازهٔ این جوانی که رو به رویتان نشسته هوش و ذکاوت و نبوغ ندارید؛ اگر شما در این زمان روی یک مطلب می توانید تمرکز کنید و طوری عمل نمایید که همگان انگشت به دهان بمانند؛ این جوان در آن واحد روی صدها موضوع میتواند متمرکز باشد و مغزش در هر زمینه ای پردازش می کند! بی شک او نابغهٔ قرن است اما حیف و صدحیف که جزئی از قوم برگزیده نیست؛ ولی من چاره ای اندیشیده ام که تمام نبوغ و ذهنیات او را توسط امواج الکترونیکی و وسایل خاصی که در این حیطه استفاده می کنم به کامپیوترهای پیش روی شما منتقل کنم؛ در این فرایند، این جوانک درد بسیاری خواهد کشید و سرانجام خواهد مرد؛ اما آزمایشی بسیار بزرگ برای ماست و اگر در این آزمایش موفق شوم؛ کل دنیا را مبهوت نبوغ خود خواهم نمود.
جمع پیش رو با هیجانی زیاد شروع به دست زدن کردند و دکتر شای همانطور که لبخندی مصنوعی روی لب نشانده بود؛ به آنها فهماند که سالن را ترک و به محل جشن نوا بروند.
۴۵#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
عباس از ته دل خندید و دکتر شای که متوجه عمق مطلب شده بود؛ با حرکتی
۴۶#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۴۹
سالن خالی شد؛ فقط دکترشای و عباس بودند.
دکترشای رو به عباس گفت: می خواهم آزمایشی که گفتم را شروع کنم؛ آماده ای جهاد، ای نخبهٔ فلسطینی؟!
در این هنگام صدای تلق ریزی از گوشهٔ سالن برخاست. دکترشای با دیدن مردی که هنوز پشت کامپیوتر مشغول بود؛ از سه پله کوتاه سکو پایین آمد؛ با قدم های شمرده به آن مرد نزدیک شد و عجیب اینکه آن مرد هیچ توجهی به دکترشای نداشت.
دکتر شای کنار او ایستاد؛ روی مچ دستش، دقیقا جایی که تراشهٔ الکتریکی را برای نخبه ها کار گذاشته بودند؛ نگاه کرد و شماره بیست را خواند و در ذهنش دنبال نام او بود و بعد همانطور که سرش را تکان میداد گفت: آقای ساموئل! شما هنوز مشغولید؟!ببینم چکار می کنید؟
آن مرد سرش را بالا گرفت و همانطور که از جا بلند میشد، فلش کوچکی را از کامپیوتر جدا کرد و به چشمان دکتر شای خیره شد.
دکتر شای نفسش را توی صورت او فوت کرد و گفت: تو واقعاً ساموئل اهل مجارستان هستی؟!
ساموئل نیشخندی زد وگفت: شما چه فکر می کنید؛ جناب دکتر شای؟!
دکتر شای که انگار حدس هایی زده بود گفت: چشمانت آشناست و صدایت آشناتر، گمانم زمانی نامت یاردن است و حالا هم ساموئل و با زدن این حرف در یک لحظه، اسلحهٔ کمری اش را بیرون کشید و روی سر مرد گذاشت و گفت: من هرگز اشتباه نمی کنم! با اشاره به عباس، گفت: شک کرده بودم که آن جوان جهاد نباشد و می دانستم؛ جهاد واقعی خودش را به این مراسم خواهد رساند و فریاد زد: زود کنار آن مرد برو.
جهاد با آرامشی در حرکاتش به سمت عباس رفت؛ دکتر شای در حالیکه با اسلحه، جهاد را نشانه رفته بود؛ او را همراهی می کرد.
حالا هر سه نفر روی سکو بودند.
دکترشای نگاهی به چشمان عباس و سپس نگاهی به چشمان جهاد کرد و گفت: شباهت این چشمان، مرا به اشتباه انداخت؛ وگرنه من، دکتر شای! نابغهٔ یهود صهیون! هرگز اشتباه نمی کردم و بعد با حالت سوالی ادامه داد: راستی چرا چشم های شما شبیه به هم است؟!
جهاد لبخندی زد و گفت: برای اینکه نگاهمان به دنیای اطراف یکی ست.
دکترشای ابروهایش را بالا داد و گفت: چهجالب! پس چرا شما هر دو جسارتی خاص دارید؟! در عین اینکه اسیر هستید انگار ترس از چیزی ندارید؛ نکند شما برادرید و من نمی دانم؟!
جهاد لبخندش پررنگ تر شد و گفت: ما مسلمانیم و مجاهد در راه خدا، جزء اعتقادات ماست که از چیزی جزء خدا نترسیم و درست حدس زدید ما برادریم.
دکترشای دندانی بهم سایید و گفت: مرا احمق فرض نکنید! خوب می دانم که تو پسر آرسینه هستی و آرسینه از نسل رشید است؛ قبیله ای یکه زا، پس نگو که برادر دوقلو داری!
در این هنگام عباس خنده بلندی کرد و گفت: آفرین برادرم جهاد! خوب این صهیونیست را گیج کردی.
دکترشای که توقع نداشت؛ عباس با دست های بسته او را نیشخند کند با عصبانیت اسلحه را به سمت عباس گرفت و گفت: خفه شو! حیف که می خواهم با امواج الکتریکی زجر کشت کنم؛ وگرنه هم اینک یک گلوله در مغزت خالی می کردم.
ناگهان در این لحظه، سردی لوله اسلحه را پشت گوشش احساس کرد و جهاد با لحنی محکم گفت: اسلحه ات را کنار بگذار جناب دکتر شای! قصاب غاصب! زود!
دکتر شای که ترسیده بود؛ اسلحه را به جلو پرت کرد.
جهاد نفس عمیقی کشید و گفت: آفرین دکتر! حالا دست های این رزمنده را باز کن تا همان آزمایشی را که قرار بود روی او انجام دهی؛ روی خودت انجام بدهیم؛ اخر در مرام ما نیست که جلوی پیشرفت علم را بگیریم و با فریادی که دکتر شای را ترساند ادامه داد: باز کن؛ نشنیدی؟!
دکتر شای با صدایی لرزان باشه ای گفت و مشغول باز کردن سیم مسی از دور عباس شد و در حین باز کردن گفت: ب...به تمام مقدساتم سوگند، تمام حرفهایم راجع به آزمایش دروغ و الکی بود. می خواستم جلوی این جمع، خودی نشان بدهم و از طرفی می دانستم که تو، خودت را به این جلسه خواهی رساند؛ پس این حرفها را زدم که اگر در این جمع بودی؛ خودت را به من نشان دهی یا برای نجات این مرد، حرکتی بکنی.
دستان عباس باز شد و عباس در یک لحظه، خودش را به اسلحهٔ دکتر شای رساند و آن را از زمین برداشت؛ حالا دو اسلحه، دکتر شای را نشانه رفته بودند.
جهاد نگاهی به ساعت دستش انداخت؛ انگار منتظر چیزی بود؛ در همین حین پیامی از سمت بشریٰ برایش آمد؛ وقت جواب دادن نداشت.
همین که پیام دریافت میشد؛ نشان دهنده زنده بودن او بود.
جهاد نزدیک عباس شد؛ فلش دستش را کف دست عباس گذاشت و گفت: بگیر! تمام اطلاعات داخل حافظه کامپیوترها، اینجاست و در همین هنگام صدای تیر اندازی از بیرون بلند شد.
عباس فلش را داخل مشتش گرفت و گفت: صدای تیر اندازی؟!
جهاد لبخندی زد و گفت: مجاهدین حماس خواستند جشن نوا را هیجان انگیزتر کنند و بعد لبخندش پررنگ تر شد و گفت: عده ای هم سوار بر همان پنکه سقفی ها از آن بالا مشغول ریختن برکات بر سر جنایتکاران تاریخ هستند و طوفان به پا کرده اند«طوفان الاقصی»
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
#قصاب_فرشته_ها #قسمت_۴۹ سالن خالی شد؛ فقط دکترشای و عباس بودند. دکترشای رو به عباس گفت: می خواهم آز
عباس از ته دل خندید و دکتر شای که متوجه عمق مطلب شده بود؛ با حرکتی