eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.3هزار دنبال‌کننده
44 عکس
12 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
۱۲ داخل سالن بزرگ، تعداد زیادی مانیتور کامپیوتر به چشم می خورد و پشت هر مانیتور کسی نشسته بود. انتهای سالن هم چند ردیف صندلی وجود داشت که افرادی با چهره های مختلف، آنها اشغال کرده بودند. در صدر سالن، روی سکویی کوتاه دو صندلی قرار داده بودند؛ یکی فلزی و دیگری چرمی با پشتی بلند، روی صندلی فلزی جوانی با صورت زخمی متورم قرار داشت که با بندی مسی به صندلی بسته شده بود و او کسی جز عباس نبود. روی صندلی چرمی دکتر شای نشسته و به جمع پیش رو چشم دوخته بود. افراد خیره به مانیتور پیشرفته پیش رویشان، مشغول کار بودند؛ بعد از دقایقی سکوت که فقط صدای تلق تلق کلیدهای کیبورد به گوش می رسید؛ ابتدا آهنگ ملایم و سپس بوق تیزی به گوش رسید. با بلند شدن صدای بوق، همه دست از کار کشیدند؛ دکترشای از جای خود بلند شد؛ روی سکو چند قدم برداشت. عینکش را کمی جابه‌جا کرد و اینچنین شروع کرد: نخبه های عزیز و نابغه های دنیا! همانطور که می دانید هر کدام از شما از جاهای مختلف این زمین، گرد هم آمده اید؛ مدتهاست که با ما در ارتباطید و خوب می دانید که قرار است با هم کارهای بزرگی انجام دهیم؛ کارهایی در راستای برقراری نظم نوین جهانی، اعتبار نظامی از ما و ابتکار سایبری و هوش مصنوعی از شما، اگر ما دست به دست هم دهیم؛ خیلی زودتر از آنچه که فکرش را بکنید به مقصد خواهیم رسید. امروز! هفت اکتبر است و اینجا جشن نوا برپاست؛ بیرون این ساختمان، در فضای سبز بزرگ، انواع پذیرایی و تفریحات برای شما فراهم شده؛ بروید و خوش باشید که کار اصلی مان از روزهای آینده شروع میشود و این جشن و جشن هایی که قرار است بر پا شود؛ نیرو و امید شما را چند برابر خواهد کرد؛ اما قبل از رفتن موضوعی مهم و خلاقیتی اعجاب انگیز را باید به شما نشان دهم تا بدانید؛ علم قوم برگزیده تا کجا پیشرفت کرده است. دکترشای کنار صندلی فلزی ایستاد و همانطور که عباس را به جمع نشان می داد؛ گفت: شما هر کدام در زمینه ای خاص نخبه و سرآمد هستید؛ اما بی تعارف بگویم؛ هیچ‌کدام از شما به اندازهٔ این جوانی که رو به رویتان نشسته هوش و ذکاوت و نبوغ ندارید؛ اگر شما در این زمان روی یک مطلب می توانید تمرکز کنید و طوری عمل نمایید که همگان انگشت به دهان بمانند؛ این جوان در آن واحد روی صدها موضوع میتواند متمرکز باشد و مغزش در هر زمینه ای پردازش می کند! بی شک او نابغهٔ قرن است اما حیف و صدحیف که جزئی از قوم برگزیده نیست؛ ولی من چاره ای اندیشیده ام که تمام نبوغ و ذهنیات او را توسط امواج الکترونیکی و وسایل خاصی که در این حیطه استفاده می کنم به کامپیوترهای پیش روی شما منتقل کنم؛ در این فرایند، این جوانک درد بسیاری خواهد کشید و سرانجام خواهد مرد؛ اما آزمایشی بسیار بزرگ برای ماست و اگر در این آزمایش موفق شوم؛ کل دنیا را مبهوت نبوغ خود خواهم نمود. جمع پیش رو با هیجانی زیاد شروع به دست زدن کردند و دکتر شای همانطور که لبخندی مصنوعی روی لب نشانده بود؛ به آنها فهماند که سالن را ترک و به محل جشن نوا بروند. ۴۵ .
سالن خالی شد؛ فقط دکترشای و عباس بودند. دکترشای رو به عباس گفت: می خواهم آزمایشی که گفتم را شروع کنم؛ آماده ای جهاد، ای نخبهٔ فلسطینی؟! در این هنگام صدای تلق ریزی از گوشهٔ سالن برخاست. دکترشای با دیدن مردی که هنوز پشت کامپیوتر مشغول بود؛ از سه پله کوتاه سکو پایین آمد؛ با قدم های شمرده به آن مرد نزدیک شد و عجیب اینکه آن مرد هیچ توجهی به دکترشای نداشت. دکتر شای کنار او ایستاد؛ روی مچ دستش، دقیقا جایی که تراشهٔ الکتریکی را برای نخبه ها کار گذاشته بودند؛ نگاه کرد و شماره بیست را خواند و در ذهنش دنبال نام او بود و بعد همانطور که سرش را تکان میداد گفت: آقای ساموئل! شما هنوز مشغولید؟!ببینم چکار می کنید؟ آن مرد سرش را بالا گرفت و همانطور که از جا بلند میشد، فلش کوچکی را از کامپیوتر جدا کرد و به چشمان دکتر شای خیره شد. دکتر شای‌ نفسش را توی صورت او فوت کرد و گفت: تو واقعاً ساموئل اهل مجارستان هستی؟! ساموئل نیشخندی زد و‌گفت: شما چه فکر می کنید؛ جناب دکتر شای؟! دکتر شای که انگار حدس هایی زده بود گفت: چشمانت آشناست و صدایت آشناتر، گمانم زمانی نامت یاردن است و حالا هم ساموئل و با زدن این حرف در یک لحظه، اسلحهٔ کمری اش را بیرون کشید و روی سر مرد گذاشت و گفت: من هرگز اشتباه نمی کنم! با اشاره به عباس، گفت: شک کرده بودم که آن جوان جهاد نباشد و می دانستم؛ جهاد واقعی خودش را به این مراسم خواهد رساند و فریاد زد: زود کنار آن مرد برو. جهاد با آرامشی در حرکاتش به سمت عباس رفت؛ دکتر شای در حالیکه با اسلحه، جهاد را نشانه رفته بود؛ او را همراهی می کرد. حالا هر سه نفر روی سکو بودند. دکترشای نگاهی به چشمان عباس و سپس نگاهی به چشمان جهاد کرد و گفت: شباهت این چشمان، مرا به اشتباه انداخت؛ وگرنه من، دکتر شای! نابغهٔ یهود صهیون! هرگز اشتباه نمی کردم و بعد با حالت سوالی ادامه داد: راستی چرا چشم های شما شبیه به هم است؟! جهاد لبخندی زد و گفت: برای اینکه نگاهمان به دنیای اطراف یکی ست. دکترشای ابروهایش را بالا داد و گفت: چه‌جالب! پس چرا شما هر دو جسارتی خاص دارید؟! در عین اینکه اسیر هستید انگار ترس از چیزی ندارید؛ نکند شما برادرید و من نمی دانم؟! جهاد لبخندش پررنگ تر شد و‌ گفت: ما مسلمانیم و مجاهد در راه خدا، جزء اعتقادات ماست که از چیزی جزء خدا نترسیم و درست حدس زدید ما برادریم. دکترشای دندانی بهم سایید و گفت: مرا احمق فرض نکنید! خوب می دانم که تو پسر آرسینه هستی و آرسینه از نسل رشید است؛ قبیله ای یکه زا، پس نگو که برادر دوقلو داری! در این هنگام عباس خنده بلندی کرد و‌ گفت: آفرین برادرم جهاد! خوب این صهیونیست را گیج کردی. دکترشای که توقع نداشت؛ عباس با دست های بسته او را نیشخند کند با عصبانیت اسلحه را به سمت عباس گرفت و گفت: خفه شو! حیف که می خواهم با امواج الکتریکی زجر کشت کنم؛ وگرنه هم اینک یک گلوله در مغزت خالی می کردم. ناگهان در این لحظه، سردی لوله اسلحه را پشت گوشش احساس کرد و جهاد با لحنی محکم گفت: اسلحه ات را کنار بگذار جناب دکتر شای! قصاب غاصب! زود! دکتر شای که ترسیده بود؛ اسلحه را به جلو پرت کرد. جهاد نفس عمیقی کشید و گفت: آفرین دکتر! حالا دست های این رزمنده را باز کن تا همان آزمایشی را که قرار بود روی او انجام دهی؛ روی خودت انجام بدهیم؛ اخر در مرام ما نیست که جلوی پیشرفت علم را بگیریم و با فریادی که دکتر شای را ترساند ادامه داد: باز کن؛ نشنیدی؟! دکتر شای با صدایی لرزان باشه ای گفت و مشغول باز کردن سیم مسی از دور عباس شد و در حین باز کردن گفت: ب...به تمام مقدساتم سوگند، تمام حرفهایم راجع به آزمایش دروغ و الکی بود. می خواستم جلوی این جمع، خودی نشان بدهم و از طرفی می دانستم که تو، خودت را به این جلسه خواهی رساند؛ پس این حرفها را زدم که اگر در این جمع بودی؛ خودت را به من نشان دهی یا برای نجات این مرد، حرکتی بکنی. دستان عباس باز شد و عباس در یک لحظه، خودش را به اسلحهٔ دکتر شای رساند و آن را از زمین برداشت؛ حالا دو اسلحه، دکتر شای را نشانه رفته بودند. جهاد نگاهی به ساعت دستش انداخت؛ انگار منتظر چیزی بود؛ در همین حین پیامی از سمت بشریٰ برایش آمد؛ وقت جواب دادن نداشت. همین که پیام دریافت میشد؛ نشان دهنده زنده بودن او بود. جهاد نزدیک عباس شد؛ فلش دستش را کف دست عباس گذاشت و گفت: بگیر! تمام اطلاعات داخل حافظه کامپیوترها، اینجاست و در همین هنگام صدای تیر اندازی از بیرون بلند شد. عباس فلش را داخل مشتش گرفت و گفت: صدای تیر اندازی؟! جهاد لبخندی زد و گفت: مجاهدین حماس خواستند جشن نوا را هیجان انگیزتر کنند و بعد لبخندش پررنگ تر شد و گفت: عده ای هم سوار بر همان پنکه سقفی ها از آن بالا مشغول ریختن برکات بر سر جنایتکاران تاریخ هستند و طوفان به پا کرده اند«طوفان الاقصی»
جنون آمیز به سمت جهاد یورش برد؛ عباس از پشت سر با مشتش، ضربهٔ محکمی به پشت گردن او زد و گفت: برگرد سرجایت! جهاد اشاره ای به عباس کرد و گفت: سریع از اینجا بیرون برو، یکی از بچه ها کنار سالن منتظرت هست؛ طبق نقشه ای که میگوید؛ عمل کنید. عباس چشمی گفت و به طرف در سالن حرکت کرد و جهاد صدایش را بالا برد و گفت: مراقب فلشی که دادم؛ باش و به بهترین نحو از آن استفاده کنید. عباس دستش را بالا برد و گفت: نگهش میدارم تا با هم رمز گشایی اش کنیم و در این هنگام به پشت در رسیده بود؛ برگشت و آخرین نگاه را به جهاد کرد؛ در نظرش، جهاد مانند فرشته ها شده بود؛ حسی خاص داشت اما وقت تنگ بود و می بایست به کمک برادران حماسی خود برود. جهاد، فاصله اش را با دکتر شای کم کرد و همانطور که به او اشاره می کرد تا روی صندلی فلزی بنشیند؛ گفت: خودت بگو از کجا شروع کنم قصاب! دکتر شای روی صندلی نشست و گفت: چه چیزی را از کجا شروع کنی؟! و دوم اینکه من قصاب نیستم. جهاد آه کوتاهی کشید و‌گفت: داستان جنایت هایی که کرده ای را از کجا شروع میکنی؟ و دوم اینکه تو قصاب هستی؛ قصاب فرشته ها! دکتر شای که مشخص بود ترسیده است؛ گفت: ببین جهاد! من اطلاعات ذی قیمتی دارم؛ مرا رها کن؛ قول می دهم؛ مثل یک جاسوس، تمام خبرهای سرّی اسرائیل را برایت بیاورم؛ من حال روحی خوبی ندارم؛ دیروز همسرم میا و طفل توی شکمش را از دست دادم. می دانم شما مسلمانان جوانمرد هستید؛ به خاطر مردانگی ات،رحم کن به حال من و مطمئن باش من هم جبران خواهم کرد. جهاد یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: رحم؟! مگر چنین کلمه ای در قاموس یهود صهیون هست؟! ببینم تو و امثال تو به مادر من، آرسینه، رحم کردید که الان این رحم را از من تقاضا می کنی؟! و بعد صدایش را بالا برد و گفت:‌ اگر آزادت کنم؛ چگونه می خواهی جبران کنی؟ به جبرانش، چند زن بی گناه را سلاخی می کنی؟! چند کودک معصوم را به جرم فلسطینی بودن از نفس می اندازی؟ می خواهی با قصابی چند فرشتهٔ پاک، آزادیت را جبران کنی هااا؟ همسر و فرزندت مرده اند؟! بگو که مرگشان به خاطر جنایت های خودت بود! مگر خون همسر تو و فرزندش از خون هزاران زن آبستنی که از ظلم شما، همراه طفل درون شکمشان پرکشیدند؛ رنگین تر است؟! جهاد سرش را نزدیک سر دکتر شای برد و گفت: شما غاصبید؛ زمینی که روی آن زندگی می کنید، هوایی که تنفس می کنید، آبی که می خورید همه و همه غصبی ست، شما هر چه دارید از مردم فلسطین دزدیده اید. .
صدای گلوله هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد، حالا دکتر شای میدانست که جهاد او را آزاد نمی کند و اگر هم بر فرض محال آزاد کند؛ از باران گلوله هایی که صدایشان به گوش می رسید؛ محال بود جان سالم به در ببرد. دکتر شای انگار به سیم آخر زده بود؛ مثل کسی که می خواهد از افتخاراتش سخن بگوید؛ صدایش را بالا برد و‌ گفت: ما قوم برگزیده ایم و طبق کتاب تلمود، تمام جهان و جانورانش باید در خدمت ما باشند؛ تمام این ارض خاکی از آنِ قوم برگزیده است و ما برای زندگی در هر کجا که اراده کنیم؛ نباید به کسی پاسخگو باشیم؛ چون زمین، فقط و فقط برای ما آفریده شده؛ هر کسی غیر از یهود، انسان نیست؛ بلکه حیوانات ناطقی هستند که به شکل و شمایل انسان آفریده شده اند و باید به ما خدمت کنند تا در خدمت قوم برگزیده باشند؛ جان و زندگی و اموالشان تحت اختیار ماست؛ هر کس را که بخواهیم می کشیم و هر که را بخواهیم زنده نگه می داریم و بعد قهقهٔ جنون آمیزی سرداد و گفت: تا دلت بخواهد کودک فلسطینی کشته ایم، با فروش اعضای بدنشان تجارتی پرسود راه انداختیم تا مبادا قوم برگزیده کمبود مالی داشته باشند؛ نمی دانی جهاد! نمی دانی با دستان خودم، چقدر فلسطینی را زنده زنده پوست کردم؛ آخر تجارت پوست از تجارت اعضای بدن، منفعتی بسیار بیشتر دارد. دکترشای کمی سکوت کرد تا ببیند حرفهایش چقدر جهاد را عصبانی کرده و جهاد آه کوتاهی کشید و گفت: خدایی در این نزدیکی هست که بی شک تمام جنایات شما را دیده و خودش جبران خواهد کرد و با اسلحه به او اشاره کرد که برخیزد و گفت: تو باید این اعترافات را در مقابل دوربین بکنی تا تمام دنیا به ماهیت یهود صهیون پی ببرند. جهاد، دکتر شای را پایین سکو برد و گفت: باید از اینجا خارج شویم. دکتر شای که انگار می خواست تصمیم بگیرد و تردید داشت؛ خیره به زمین بود و در یک لحظه به عقب برگشت؛ نگاهش را به چشمان جهاد دوخت و‌ گفت: نه! من هیچ اعترافی، هیچ جا نمی کنم؛ هیچ کس نباید به ماهیت اسرائیل پی ببرد و من نمی گذارم تو به هدفت برسی و بعد صدایش را آهسته تر کرد و ادامه داد: تو یک اعجوبه ای! نسل رشید، همه نابغه و اعجاب انگیزند و من نمی خواهم که مردم فلسطین، کسی مثل تو را در بینشان داشته باشند و اراده کرده ام تا نسل رشید با جهاد پایان یابد و با زدن این حرف قهقهٔ شیطانی بلندی زد و با انگشت شصت، شاسی کف دستش را فشار داد؛ صدای مهیبی بلند شد و لحظاتی بعد، همراه با صدای تکبیر پیروزی رزمندگان حماس که از بیرون به گوش می رسید؛ روح جهاد هم به آسمان پرواز کرد تا در جمع دیگر فرشتگان جای گیرد. دکتر شای که برای احتیاط بمب انتحاری به خود وصل کرده بود، با تکه تکه کردن خودش، می خواست جهاد را از بین ببرد تا حماس و فلسطین فلج شود، اما نمی دانست که فلسطین، از امثال جهاد پر است. .
&&&صفحه بعد بشریٰ درحالیکه دو زن در دو طرفش و ماما دلیله پیش رویش نشسته بود؛ با چهره ای که مملو از درد بود به آرسینه چشم دوخت و جیغ کوتاهی کشید. یکی از زنان رو به ماما دلیله گفت: کاش به طریقی او را به بیمارستان می بردیم؛ دختر بیچاره از صبح زود درد می کشد. ماما دلیله آهی کشید و گفت: مگر این خدانشناس ها می گذارند به بیمارستان برویم؟! اگر می خواستیم او را ببریم، بی شک پشت فنس ها با ظلم صهیونیست های ظالم، هم مادر و هم فرزندش را از دست می دادیم؛ همانطور که صدها مادر و فرزند اینگونه کشته شدند. بشریٰ جیغی زد و ماما دلیله با صدای بلند گفت: زور بزن دخترم! زور بزن بشریٰ! بچه دارد به دنیا می آید. آرسینه خودش را جلو کشید؛ سر بشریٰ را در آغوش گرفت و شروع به نوازش او کرد؛ استرسی شدید بر جان آرسینه افتاده بود و حسی عجیب که انگار می خواست او را از واقعه ای بزرگ خبر دار کند. دردی شدیدتر در جان بشریٰ پیچید و همانطور که ناله ای بلند میزد؛ زیر لب گفت: خدایا! رزمندگان حماس را پیروز کن و اسرائیل را از صحنهٔ روزگار محو کن و این دعا با آخرین ناله بشریٰ همراه شد و سپس صدای گریهٔ نوزاد، نوید زندگی نو و تازه میداد. آرسینه، دستش را روی پیشانی بشریٰ کشید تا عرق پیشانی اش را بگیرد. ماما دلیله، لباس های نوزاد را که پسری زیبا بود؛ پوشید و به سمت آرسینه آمد؛ نوزاد را در آغوش آرسینه گذاشت؛ آرسینه نوزاد را بالا آورد و همانطور که بوی جهاد را از تن او به جان می کشید؛ بوسه ای از گونهٔ نرمش گرفت و شروع به گفتن اذان و اقامه در گوش کودک کرد. بشریٰ خسته از دردی کشنده و خوشحال از نورسیده ای که قرار بود مانند پدرش دنیایی را مبهوت خود کند؛ دستش را بالا آورد؛ ساعت مچی که به جانش وصل بود و او را به دلبر زمینی اش متصل می کرد؛ لمس نمود و چند ضربه روی آن زد؛ اما... آرسینه، اقامه هم گفت و پرسید: نامش را چه گذاشته اید؟ محمد؟! بشریٰ که انگار جز ساعت مچی دستش، نه چیزی می دید و نه چیزی میشنید؛ هراسان خودش را بالا گرفت؛ تکتم، یکی از زنان کنارش گفت: بخواب دخترم! هنوز زود است بلند شوی. بشریٰ بی توجه به سخنان تکتم، نیم خیز شد و به متکاهای پشت سرش تکیه داد و با همان حال نزارش دوباره روی صفحهٔ ساعت زد...اما پیامی ارسال نشد؛ تماسی وصل نشد و این یعنی نبض جهادش دیگر نمیزد. بشریٰ همانطور که باران اشک هایش باریدن گرفته بود؛ زیر لب گفت: جهاد! آرسینه بوسه ای دیگر از نوزاد گرفت و‌گفت: مگر نگفتی نامش محمد است؟ حالا می گویی جهاد؟! بشریٰ با هق هق گفت: آری جهاد..گاهی محمد و گاهی جهاد، اصلا تمام فرزندان فلسطین، جهاد هستند. آرسینه نوزاد را محکم به آغوش گرفت و گفت: به این دنیای مظلوم کش خوش آمدی جهاد! کاش از قدومت، منجی دنیا نیز قدم رنجه فرماید و با آمدنش؛ مظلوم کشی پایان یابد. «پایان» «یارب المظلوم، بِحق المظلوم، اِشف صَدرالمظلوم، بالظهور الحجة» .
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است. این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇 @Adm_ketab
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما نتونستیم برات یه دل سیر گریه کنیم آقا💔