#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_۵۱
صدای گلوله هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد، حالا دکتر شای میدانست که جهاد او را آزاد نمی کند و اگر هم بر فرض محال آزاد کند؛ از باران گلوله هایی که صدایشان به گوش می رسید؛ محال بود جان سالم به در ببرد.
دکتر شای انگار به سیم آخر زده بود؛ مثل کسی که می خواهد از افتخاراتش سخن بگوید؛ صدایش را بالا برد و گفت: ما قوم برگزیده ایم و طبق کتاب تلمود، تمام جهان و جانورانش باید در خدمت ما باشند؛ تمام این ارض خاکی از آنِ قوم برگزیده است و ما برای زندگی در هر کجا که اراده کنیم؛ نباید به کسی پاسخگو باشیم؛ چون زمین، فقط و فقط برای ما آفریده شده؛ هر کسی غیر از یهود، انسان نیست؛ بلکه حیوانات ناطقی هستند که به شکل و شمایل انسان آفریده شده اند و باید به ما خدمت کنند تا در خدمت قوم برگزیده باشند؛ جان و زندگی و اموالشان تحت اختیار ماست؛ هر کس را که بخواهیم می کشیم و هر که را بخواهیم زنده نگه می داریم و بعد قهقهٔ جنون آمیزی سرداد و گفت: تا دلت بخواهد کودک فلسطینی کشته ایم، با فروش اعضای بدنشان تجارتی پرسود راه انداختیم تا مبادا قوم برگزیده کمبود مالی داشته باشند؛ نمی دانی جهاد! نمی دانی با دستان خودم، چقدر فلسطینی را زنده زنده پوست کردم؛ آخر تجارت پوست از تجارت اعضای بدن، منفعتی بسیار بیشتر دارد.
دکترشای کمی سکوت کرد تا ببیند حرفهایش چقدر جهاد را عصبانی کرده و جهاد آه کوتاهی کشید و گفت: خدایی در این نزدیکی هست که بی شک تمام جنایات شما را دیده و خودش جبران خواهد کرد و با اسلحه به او اشاره کرد که برخیزد و گفت: تو باید این اعترافات را در مقابل دوربین بکنی تا تمام دنیا به ماهیت یهود صهیون پی ببرند.
جهاد، دکتر شای را پایین سکو برد و گفت: باید از اینجا خارج شویم.
دکتر شای که انگار می خواست تصمیم بگیرد و تردید داشت؛ خیره به زمین بود و در یک لحظه به عقب برگشت؛ نگاهش را به چشمان جهاد دوخت و گفت: نه! من هیچ اعترافی، هیچ جا نمی کنم؛ هیچ کس نباید به ماهیت اسرائیل پی ببرد و من نمی گذارم تو به هدفت برسی و بعد صدایش را آهسته تر کرد و ادامه داد: تو یک اعجوبه ای! نسل رشید، همه نابغه و اعجاب انگیزند و من نمی خواهم که مردم فلسطین، کسی مثل تو را در بینشان داشته باشند و اراده کرده ام تا نسل رشید با جهاد پایان یابد و با زدن این حرف قهقهٔ شیطانی بلندی زد و با انگشت شصت، شاسی کف دستش را فشار داد؛ صدای مهیبی بلند شد و لحظاتی بعد، همراه با صدای تکبیر پیروزی رزمندگان حماس که از بیرون به گوش می رسید؛ روح جهاد هم به آسمان پرواز کرد تا در جمع دیگر فرشتگان جای گیرد.
دکتر شای که برای احتیاط بمب انتحاری به خود وصل کرده بود، با تکه تکه کردن خودش، می خواست جهاد را از بین ببرد تا حماس و فلسطین فلج شود، اما نمی دانست که فلسطین، از امثال جهاد پر است.
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
#قصاب_فرشته_ها
#قسمت_پایانی
&&&صفحه بعد
بشریٰ درحالیکه دو زن در دو طرفش و ماما دلیله پیش رویش نشسته بود؛ با چهره ای که مملو از درد بود به آرسینه چشم دوخت و جیغ کوتاهی کشید.
یکی از زنان رو به ماما دلیله گفت: کاش به طریقی او را به بیمارستان می بردیم؛ دختر بیچاره از صبح زود درد می کشد.
ماما دلیله آهی کشید و گفت: مگر این خدانشناس ها می گذارند به بیمارستان برویم؟! اگر می خواستیم او را ببریم، بی شک پشت فنس ها با ظلم صهیونیست های ظالم، هم مادر و هم فرزندش را از دست می دادیم؛ همانطور که صدها مادر و فرزند اینگونه کشته شدند.
بشریٰ جیغی زد و ماما دلیله با صدای بلند گفت: زور بزن دخترم! زور بزن بشریٰ! بچه دارد به دنیا می آید.
آرسینه خودش را جلو کشید؛ سر بشریٰ را در آغوش گرفت و شروع به نوازش او کرد؛ استرسی شدید بر جان آرسینه افتاده بود و حسی عجیب که انگار می خواست او را از واقعه ای بزرگ خبر دار کند.
دردی شدیدتر در جان بشریٰ پیچید و همانطور که ناله ای بلند میزد؛ زیر لب گفت: خدایا! رزمندگان حماس را پیروز کن و اسرائیل را از صحنهٔ روزگار محو کن و این دعا با آخرین ناله بشریٰ همراه شد و سپس صدای گریهٔ نوزاد، نوید زندگی نو و تازه میداد.
آرسینه، دستش را روی پیشانی بشریٰ کشید تا عرق پیشانی اش را بگیرد.
ماما دلیله، لباس های نوزاد را که پسری زیبا بود؛ پوشید و به سمت آرسینه آمد؛ نوزاد را در آغوش آرسینه گذاشت؛ آرسینه نوزاد را بالا آورد و همانطور که بوی جهاد را از تن او به جان می کشید؛ بوسه ای از گونهٔ نرمش گرفت و شروع به گفتن اذان و اقامه در گوش کودک کرد.
بشریٰ خسته از دردی کشنده و خوشحال از نورسیده ای که قرار بود مانند پدرش دنیایی را مبهوت خود کند؛ دستش را بالا آورد؛ ساعت مچی که به جانش وصل بود و او را به دلبر زمینی اش متصل می کرد؛ لمس نمود و چند ضربه روی آن زد؛ اما...
آرسینه، اقامه هم گفت و پرسید: نامش را چه گذاشته اید؟ محمد؟!
بشریٰ که انگار جز ساعت مچی دستش، نه چیزی می دید و نه چیزی میشنید؛ هراسان خودش را بالا گرفت؛ تکتم، یکی از زنان کنارش گفت: بخواب دخترم! هنوز زود است بلند شوی.
بشریٰ بی توجه به سخنان تکتم، نیم خیز شد و به متکاهای پشت سرش تکیه داد و با همان حال نزارش دوباره روی صفحهٔ ساعت زد...اما پیامی ارسال نشد؛ تماسی وصل نشد و این یعنی نبض جهادش دیگر نمیزد.
بشریٰ همانطور که باران اشک هایش باریدن گرفته بود؛ زیر لب گفت: جهاد!
آرسینه بوسه ای دیگر از نوزاد گرفت وگفت: مگر نگفتی نامش محمد است؟ حالا می گویی جهاد؟!
بشریٰ با هق هق گفت: آری جهاد..گاهی محمد و گاهی جهاد، اصلا تمام فرزندان فلسطین، جهاد هستند.
آرسینه نوزاد را محکم به آغوش گرفت و گفت: به این دنیای مظلوم کش خوش آمدی جهاد! کاش از قدومت، منجی دنیا نیز قدم رنجه فرماید و با آمدنش؛ مظلوم کشی پایان یابد.
«پایان»
«یارب المظلوم، بِحق المظلوم، اِشف صَدرالمظلوم، بالظهور الحجة»
#نویسنده_طاهره_سادات_حسینی
#کلیه_حقوق_محفوظ_است. #تمامی_حقوق_این_اثر_متعلق_به_نویسنده_است
#هرگونه_کپیبرداری_بدون_نام_نویسنده_پیگرد_قانونی_و_الهی_دارد
کتاب شلوار سه خطی نوشته خانم حسینی که گوشه ای از خباثت یهود صهیون و مظلومیت فلسطین را به تصویر کشیده است.
این رمان واقعی آزمایشگاه های مخوفی را که ایران عزیز موفق به نابودی آن شد، به تصویر می کشد
اگر همین حالا برای سفارش این کتاب اقدام کنید، تخفیف خوبی دریافت خواهید کرد
برای تهیه این کتاب جذاب و ارزشمند به آی دی زیر پیام دهید👇👇
@Adm_ketab
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما نتونستیم برات یه دل سیر گریه کنیم آقا💔