سلام بر هر کسی که خدا مقدر کرده نوشته مرا بخواند
درباره آتش بس
بنده طلبه ساده یک لاقبا که صدایم به کسی نمی رسد اما می نویسم می سپارمش به تاریخ و به آخرتم.
جایی که من هستم و خدا و یک نفر هم سراغ مرا نمی گیرد.
من زور اینکه از صاحب خانه ام یک ماه مهلت بیشتر بگیرم را هم ندارم تا چه برسد که بخواهم چیزی را در این مملکت عوض کنم.
شاید امیرالمومنین ع اراده کرد به جوهر مرده نوشته بنده حیاتی بدهد مگر عیسی ع به یک تکه گل حیات نداد؟
۱_ اینکه طرف آمریکایی ساعت دقیق حمله ای را اعلام کند و ما حدود یکی دو ساعت قبل از رسیدن به آن زمان آتش بس را بپذیریم معنایی جز ضعف ندارد.
این مارش های پیروزی بر سر قبر مذاکره و آتش بس شاید شلوغش کند اما داغ جگرم را سرد نمی کند.
کاش به احترام شهدایی که بدنشان شناسایی هم نشد و به احترام خستگی رزمنده های پای لانچر و پدافند هم که شده بود بعد از رسیدن ساعت نحس اعلام شده از طرف ترامپ اعلان قبول آتش بس می کردید.
۲_ می گویند آمریکا شروط ده گانه آتش بس را پذیرفته است
خواهش می کنم لیست شروط ده گانه را با دقت ببینید
_ استمرار کنترل ایران بر تنگه هرمز
_پذیرش غنی سازی
_برداشته شدن همه تحریم ها
_ لغو شدن تمامی قطعنامه های شورای امنیت و شورای حکام
_ پرداخت خسارت های وارد شده در جنگ به ایران
_خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه
_توقف جنگ در همه جبهه ها از جمله لبنان
آمریکا این شروط را « پذیرفته » یعنی چه؟
من حرف سخنگوی کاخ سفید را که گفت ترامپ این شروط را در سطل آشغال انداخته و بقیه تفاسیر را کنار می گذارم
در خوش بینانه ترین تفسیر این جمله یعنی آمریکا پذیرفته درباره این شروط با ما صحبت کند. همین
جمله را تکرار کنید « آمریکا پذیرفته درباره این شروط با ما صحبت کند »
وسط مذاکره قبلی به ما حمله کرد
آقای ما، فرماندهان و رزمنده های ما ...
مردم بیگناه ما من جمله دختران میناب را شهید کرد کلی خانه و پاسگاه و پادگان و فرودگاه و زیرساخت و جاهای دیگر را خراب کرد و در آخر ضرب الاجل نابودی ما را تعیین کرد و یکی دو ساعت مانده به پایان آن پذیرفت درباره این شروط با ما دوباره مذاکره کند
۳_ خدا می داند همانطور که بارها اعلام کرده ام تمام تلاش ما این است که به رهبر انقلاب برسانیم ما وفاداریم پای سختی های جنگ می ایستیم اگر روزی خواستید تصمیمی بگیرید با دست پر و با خیال راحت از ما مردم تصمیم بگیرید
چه جنگ چه صلح
هر تصمیمی مسئولین بگیرند ما مطیعیم. ما مسئولین را کمتر از خودمان دلسوز این مملکت نمی دانیم.
الان هم مردم در خیابانند می گویند بسم الله فقط یکی از آن ده شرط را نقد کنید ما پشت سر و حامی شما مسئولین هستیم و متحدیم.
چه کنم که اسلام و خمینی و خامنه ای ما را پررو بار آوردند و اجازه فکر کردن به ما دادند و الا من طلبه منزوی حجره نشین را چه به حرف زدن درباره این چیزها
۲۰ فروردین ۱۴۰۵
شیخ اسماعیل رمضانی
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌ #امینه #پارت_
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۳
درکنار من بمانید وخانه ای برایم تهیه کرد که ساکنش شدیم، پس رفت وآمد او که فی الحال برای من مردی غریبه بود، چه از لحاظ عرفی و چه شرعی به این خانه، کار
درستی نبود
سلیمه که باز هم از اینهمه سادگی مادرش دندان بهم می سایید گفت :چه می گویی
مادر؟! همانطور که همه میدانند و خودت هم بهتر از بقیه میدانی، شاهزاده های سعودی
در ظاهر خود را ملزم به اجرای احکام و حدود الهی میدانند و در باطن به ساز دل و
هوسهای سیری ناپذیرشان می پردازند ، اگر پدرم پا به این خانه نگذاشته، برای این نبود
که حکم خدا بود وگناه محسوب میشد،بلکه برای این بود که سرش به غمزه ی چشمان
دیگری گرم بوده، حرف من همان است، من یا با احمد ازدواج می کنم و یا هیچ وقت
ازدواج نمیکنم ،اصلا شاید زنده نباشم که ،تو عروسی ام را ببینی...
نجمه که با این حرف دخترش ،بغض گلویش را چنگ میزد ،سر سلیمه را به آغوش
گرفت و گفت :دخترم،خواهش میکنم اینجور حرف نزن....اگر پدرت طلال از قوم وقبیله ی احمد پرس وجو کند ومتوجه شود او از شیعیان است ازدواج تو از نظر او مردود
خواهد بود وچه بسا در این بین ،بلایی بر سر آن جوان بیچاره بیاورد، لطفا از احمد و
خواستگاریش ،هیچ وقت ،هیچ چیز به پدرت یا کس دیگری بروز نده، توکل بر خدا کن،
من تمام سعیم را می کنم تا تو به بهترین نحو ممکن به خواسته ی دلت برسی...
سلیمه که طاقت دیدن اشک های مادر تنها وغمزده اش را که از دار دنیا به او وبرادرش
دلخوش بود، نداشت، بوسه ای بر گونه ی مادر نشاند و گفت :چشم....توکل برخدا
بالاخره میهمانان رسیدند اما هنوز خبری از آمدن شاهزاده طلال نبود، امینه و زبیده هر
کدام از دید زنانه ی خود ،جای جای خانه را از نظر گذراندند ، خانه ای ساده و زیبا
مرفه به نظر میرسید اما خبری از تجملات آنچنانی که شاهزاده های سعودی ،مسرفانه ،
انجام میدادند، در اینجا نبود.
خدمتکار خانه که زنی میانسال بود، خانمها را به اتاقی راهنمایی کرد که در آنجا محیطی زنانه بود و عروس و مادرش در انتظار ورود آنها بودند.
امینه و زبیده وارد اتاق شدند و در آن هنگام صداهایی که از پذیرایی به گوش میرسید،
حکایت از آمدن شاهزاده طلال می کرد
امینه به محض نشستن بر کاناپه ی داخل اتاق ، روبنده را از صورتش کنار زد و هرگز
متوجه نگاه سرشار از تعجب میزبانش که چشم به چهره ی او که برایش بسیار آشنا می
آمد،نشد
نجمه خانم ،با ناباوری،بدون اینکه از صورت این دختر زیبا چشم بردارد ،زیر لب
زمزمه کرد....نرجس...خودش است....خدای من....نرجس ...اما نرجس فقط چهارسال از او کوچکتر بود.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۴
او کوچکتر بود و این دختر کمتراز بیست سال نشان میداد ،پس باید رابطه ای بین
نرجس واین دختر زیبا باشد، این دو مانندسیبی از وسط دو نیم شده ،بهم شبیه بودند، اما
...اما نرجس کجا و اینجا کجا !! که ناگاه با صدای زنی که گویا مادر داماد بود به خود آمد
زبیده خانم ،در حالیکه روبنده اش را کنار میزد ،با صدایی مملو از ناز و افاده ،رو به
میزبانش کرد و گفت :سلام خانم عزیز ،من زبیده همسر تاجر بزرگ ریاض، عبدالقادر
محمد هستم و با اشاره به امینه هم ادامه داد :واین خانم زیبا هم ،خواهر داماد،امینه جان
هستند
زبیده آنچنان از امینه تعریف می کرد که هرکس شاهد این صحنه بود اصلا به مخیله اش
خطور نمی کرد که این زن در دل نسبت به امینه از هر دشمنی،دشمن تراست
نجمه که با شنیدن این حرف و دیدن روی مادر داماد ،متوجه اشتباهش نسبت به آن دختر
جوان شده بود ، حجاب از چهره برداشت و با اشاره به سلیمه ،او هم چادر از سر
انداخت و با لبخندی ساختگی گفت :خوش آمدید خانم جان، این هم دخترم سلیمه است،
تک دختر من،البته سلیمه یک برادر هم دارد، ایشان برای استراحتی کوتاه ،بعداز
خلاصی از درسهای سخت دانشگاه ،بدون اینکه بداند چنین مجلسی در پیش خواهیم
داشت به یکی از کشورهای اروپایی سفر کرده ، که ان شالله اگر قسمت شد و وصلتی
صورت گرفت، درفرصتی مناسب با او نیز آشنا خواهید شد
سلیمه از این مجلس ،از آن پدر که درحقش هیچ پدری نکرده بود واز آن تنها برادر تنی
که هیچ وقت در کنارشان نبود، از تقدیرش ، از این دنیا که به ساز دیگری کوک شده ،
خسته شده بود و دنبال راهی بود تا حرفی بزند و کل مجلس را زیر ورو کند، در هم ین
هنگام ،خدمتکاری که امروز از طرف شاهزاده ی سعودی برای کمک به نجمه ،آنجا
آمده بود، وارد اتاق شد و رو به جمع گفت :جناب شاهزاده طلال امر نمودند که خانمها
هم به پذیرایی تشریف بیاورند
نجمه خانم ،سریع روبنده اش را پوشید ،چون می خواست صورتش که هنوز آثار زیبایی
در آن مشهود بود از چشمان شیطانی مردی که دیرزمانی حکم شوهرش را داشت، در
امان بماند
اما سلیمه که حکم عروس را داشت و امینه که طی چندماه تحصیل در دانشگاه به زندگی
بدون عبا وروبنده ،عادت کرده بود، با چهره ای آشکار و بدون نقاب ،وارد پذیرایی
شدند
چشمان نجمه از زیر روبنده ،چهره ی مردی را به تصویر کشیده بود که در عین پیری ،
هنوز دنبال طعمه ای ترد و لذیذ بود و وقتی نگاه خیره ی ،شوهر سابقش طلال را ،روی
صورت زیبای امینه دید، احساس بدی به او دست داد ،درست احساس بیست و پنج سال پیش...
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۵
سالها پیش درست زمانی که دخترکی نورس بود و در چنگ مردی که هم سن پدرش به نظر میرسید
گرفتار شده بود، را داشت،
به خدا که حس زنانه اش به او نهیب میزد که طلال ،این گرگ پیر ،دوباره افسار هوی و
هوسش را از دست داده و بی شک در ذهنش دنبال دامی دیگر برای این پریروی ،چشم
یشمی ،پهن کرده...نجمه همانطور که بر روی مبل کنار سلیمه جا می گرفت، نگاهش را
از چهره ی شوهرسابقش گرفت و به سمت مردان میهمان خانه اش که کسی جز داماد و
پدر داماد نبودند گرفت....با دیدن روی مرد موی سپید که بی شک پدر داماد بود، عرق
سردی بر پشتش نشست ....برایش قابل باور نبود...یعنی این مرد.....آری به راست ی که
اشتباه نمی کرد، خودش بود....انگار مکان و زمان را فراموش کرده بود، صحنه های
پیش رویش رنگ می باخت و صحنه های سالیان قبل در ذهنش جان میگرفت
آری آن شب ،با اتفاقات ریز و درشتش مثل روز در خاطرش مانده بود
همان شبی که فاطمه زن برادرش محمد، که در روستایی پایین تر از قطیف زندگی می
کردند، درد زایمان داشت و تا خبر به خانه ی آنها رسید .پدرش علی ، مادرش را سوار
بر الاغ کرد و شبانه به طرف خانه ی محمد حرکت کردند و مسؤلیت نخلستان و خانه و
خواهر کوچکش نرجس را به او سپردند
درست نیمه های شب بود که صدای آه و ناله ی مردی زخمی که انگار در نخلستان آنها
راه گم کرده بود، توجه نجمه و نرجس را به خود جلب کرد
نرجس که از او کوچکتر بود، التماس میکرد که نجمه پا از ساختمانی که در دل نخلستان
بود، بیرون نگذارد، اما نجمه رسم انسانیت را به جا آورد و به نرجس گوشزد کرد که شاید کسی برای زنده ماندن ،به کمک آنها نیاز داشته باشد ...شاید این امتحان خداوند
است برای دو دخترک شیعه، پس فانوس به دست گرفت و به دنبال صدا ،راهی نخلستان
شد و بالاخره در فاصله ای نه چندان دور، آن مرد را که تکیه بر درخت نخلی کرده بود
یافت، وقتی نور فانوس را روی صورت آن مرد انداخت، از ترس خشکش زد، صورت
مرد در زیر لایه ای ،خون خشکیده ،پوشیده شده بود
نجمه که دختری باهوش و مهربان و درعین حال قوی وبلند قامت بود، یک سر چوبی
را به دست مرد نیمه جان داد و سر دیگرش را در دست گرفت و به هر جان کندنی بود،
او را به ساختمان که شامل دو اتاق تودرتو بود،رسانید
ساعتها به شستن زخم و پانسمان جراحات آن مرد گذشت و درست وقت اذان صبح،
نجمه و نرجس که از خواب رفتن ،میهمان ناخوانده شان مطمئن شدند، از جای
برخواستند و برای گرفتن وضو و ادای نماز صبح به صحن جلوی ساختمان رفتند و تا
آمدن پدرشان ،چشم برهم نگذاشتند؛ صبح زود بود که پدر از راه رسید و بادیدن چشمان قرمز و خواب زده ی دخترانش و شنیدن قصه ی شب پیش، به نزد آن مرد رفت، منتها این میهمان زخمی در بیهوشی به
سر میبرد....نزدیک یک هفته آن مرد میهمان نخلستان علی الفضل بود و وقتی کمی
توان حرکت پیدا کرد، همانطور که ناگهانی آمده بود، ناگهان هم گم شد، بدون اینکه
بگوید کیست و برای چه چیزی آن زخم های کشنده را بر تن داشت و چه کسی آن بلا را
بر سرش آورده....آنها به کسی کمک کردند که حتی نامش را نمی دانستند اما از سر
.ووضعش بر می آمد که از اعیان و اشراف عربستان است
حال بعد از گذشت سالیان طولانی، نجمه آن مرد را در مقابل خود می دید...با خود گفت
راست گفتند که دنیا کوچک است، پس آن مرد زخمی، جناب تاجر بزرگ ریاض ،
عبدالقادر محمد بود، اما آن شب چرا....که با صدای کف و هلهله ی زبیده از زمان
گذشته به حال بازگشت.
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌
#امینه
#پارت_۱۶
درحین برگشتن از منزل عروس خانم بودند، امینه جسمش در کنار زبیده وپدر
وبرادرش بود و روحش هنوز پیرامون خانه ی نجمه خانم و دیده ها و شنیده هایش سیر
می کرد
هنوز زهر نگاه شاهزاده طلال که بر سیمای او نشسته بود ،می آزردش، این نگاه بی
شباهت به نگاه آن شاهزاده ی هم دانشگاهیش نبود که ماه ها ادعای عشق او را داشت
انگار این شاهزاده ی پیر هم ،همان حس عادل را به او داشت و گویا امینه آفریده شده
بود که نظر شاهزاده های سعودی را به خود جلب کند، در اول ورود به پذیرایی و برخورد ونگاه مشکوک طلال به امینه، این دختر فکر میکرد حسی که باعث آزارش
شده ،ناشی از احساسات دخترانه و حساسیت های خاص اوست اما زمانی که قصد
برگشتن داشتند و نجمه خانم با محبتی صادقانه او را در آغوش گرفت و آهسته زیر
گوشش زمزمه کرد :تو مرا یاد عزیزی که از او بی خبرم می اندازی، مراقب خودت
باش و این نصیحت را از من بپذیر، هرجا که شاهزاده ای از دربار حضور دارد ،بی
توجه به سن وسالش، روبنده از چهره ،پایین نیانداز که این جماعت ، آفریده شده اند تا
زنان زیبا را اسیر دام خود نمایند و خواهشهای نفسانیشان را التیام دهند
با این حرف نجمه خانم، فهمیدم که احساسم بی مورد نبوده...
کلا از صداقت و راستی که در حرکات این مادر ودختر موج میزد، خوشم آمد و آرزو کردم ،اگر قرار است صابر داماد این خانه نشود، کاش همسرش به پاکی سلیمه باشد
آخر از تمام حرکات این مادر و دختر برمی آمد که به این وصلت راضی نیستند .تا جایی
که سلیمه برای اینکه ،کمی با من که تقریبا هم سن و سال او بودم، خلوت کند و مرا
محک بزند ، از جمع اجازه گرفت تا مرا به اتاق کارش ببرد و من که از نگاه های هیز
آن گرگ پیر خسته شده بودم ، با روی باز از این پیشنهاد استقبال کردم
همراه سلیمه وارد حیاط باصفای خانه و از آنجا به زیر زمین رفتیم ، البته سلیمه قبل از
ورود به محل مورد نظر از من قول گرفت که هرچه دیدم، مثل رازی بین خودمان باشد
و من هم که در این جمع کسی را برای گفتن راز نداشتم، به او اطمینان دادم که به کسی
نخواهم گفت، سلیمه که انگار برای رو کردن کار و حرفهایش ، به چیزی بالاتر از قول
من احتیاج داشت ،گفت :امینه جان، من در این دنیا به مادرم ،بیشتر از جان خود اهمیت
میدهم و می دانم هر دختری نسبت به مادرش چنین است ،حال تو را به جان مادرت
زبیده قسم میدهم که هر ازچه بین ما گذشت به کسی چیزی نگویی...
با یادآوری چهره ی مادرم ،بغض گلویم را فرو دادم و گفتم :سلیمه جان، احتیاج به قسم
نیست، من چیزی به کسی نمیگویم، به جان مادرم که از دنیا بیشتر دوستش داشتم و دارم
از زبان من هیچ کلامی بیرون نخواهد پرید ...سلیمه که حاال مطمئن تر به نظر میرسید، چراغ زیر زمین را روشن کرد
از آنچه که در پیش چشمم میدی دم ،شگفت زده شدم ، همانطور که با دهان باز اطراف را
نظاره میکردم، رو به سلیمه که از حالت من ،چشمانش میدرخشید ،گفتم :یعنی تمام اینها
کار خودت است؟؟؟
سلیمه خنده ی ریزی کرد و گفت :نه پس کار پدرم شاهزاده طلال است..نه اینکه بسیار
هنرمند است، در این سن با رعشه ی دستش اینچنین هنرهایی خلق میکند .