1777031894182_-2147483648_-217117.ogg
زمان:
حجم:
15.4M
#مرگ_بر_امریکا
#مرگ_بر_اسرائیل
🎙استاد جعفری
⚜ چند کلمه در مورد جنگ رمضان و تاثیر آن بر تصمیمات دشمن...
#استاد_جعفری
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #قسمت۶۳ به همان تعداد که میخواهد برایش تهیه کنیم ، هرچه قیمت آن را داده باشیم ،سه برابر آن
#کپی_حرام
#امینه
#قسمت۶۴
با شناختن آن زن ، با خود گفتم ، دختری که در زیردست چنین زنی تربیت شده باشد به
درد صابر می خورد و من با یک تیر دونشان میزدم ، هم خودم به هدف میرسیدم و هم
دل زبیده خوش میشد که با شاهزاده ی سعودی ، وصلت می کند
به اینجای حرفش که رسید ، امینه با لحنی حاکی از تعجب گفت :پس همسر سابق
شاهزاده طلال ، مادر سلیمه ،شیعه مذهب است.....مگر امکان دارد شاهزاده سعودی
یک شیعه زاده را به همسری برگزیند؟
عبدالقادر که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود گفت :آری...این برای من هم سؤال بود
به خاطر همین سعی کردم سر از ریشه و اصالت و خانواده ی آن زن درآورم ، اما
همه او را با نام بیوه طلال، میشناختند ،فقط یک مورد بود که گفت: آن زن ، دختر
ابو عدنان کارگزار شاهزاده طلال بوده و انگار این کارگزار طماع بر سر ازدواج دختر
زیبایش با شاهزاده طلال ،معامله ی پر سودی میکند ، اما من به حقیقت این گفته ها شک
دارم ،آخر سالها ابوعدنان را میشناختم و میدانستم دختری با این مشخصات ندارد، ابو
عدنان از همسرانش، تنها یک دختر داشت که او هم به گفته ی خود ابوعدنان، کند ذهن
و عقب مانده بود، پس این زن نمی توانست دختر ابوعدنان باشد ، رازی در این بین
است
امینه با یاد آوری شب خواستگاری صابر ومهربانی آن زن ، آهی کشید وگفت :نجمه
خانم بسیار مهربان بود ، او چنان با مهری خالصانه مرا در آغوش گرفت که من احساس
می کردم مادرم زنده شده ودر آغوش او هستم و جالب اینکه انگار چهره ی من ،او را
یاد عزیزی می انداخت ،خودش به من گفت که خیلی شبیه یکی از عزیزان گمشده اش
هستم
عبدالقادر که با شنیدن حرفهای امینه انگار گیج ومنگ شده بود وپلک نمیزد ، با لکنت
گفت :چ..چه گفتی ؟ درست شنیدم ؟نامش نجمه بود؟ عزیزی گمشده داشت؟؟؟
امینه که این حال پدر برایش غریب بود گفت :آری...مگر چیز عجیبی گفتم که چنین می
کنی؟
عبدالقادر به سؤال امینه جوابی نداد همانطور که از جا بلند میشد ، گفت :باید هرچه
زودتر ابو عدنان را ببینم ، هر لحظه که میگذرد معماهای بیشتری رو میشود ، معماهایی
که گمانم جواب تمامشان ،نزد ابوعدنان است و با نگاهی سرشار از مهر به امینه گفت :
من فردا عازم ترکیه هستم، آدرسی از ابوعدنان پیدا کرده ام ، به محض آشکار شدن تمام
مسائل مبهم زندگی مادرت و رازهای دیگری که به آن گره خورده ، به ریاض برمی
گردم ، قول میدهم با دست پر برگردم ، آنوقت دفتر خاطرات مادرت را به همراه تمام
چیزهایی که راجع به او باید بدانی ،به تو خواهم داد و با دخترم راهی دیاری میشویم که در آنجا آرامش داشته باشیم و زندگی بی دغدغه ای را شروع میکنیم ، می خواهم در این
سن پیری ،خودم را بازنشسته کنم ، من باشم و دخترم امینه...
امینه که از حرفها و حرکات پدرش کاملا گیج شده بود ،آرام گفت :من هم فردا عازم
جده هستم ، کلاسهایم شروع شده ،نباید تأخیر کنم
عبدالقادر از بین راه برگشت ، روبه روی امینه ایستاد وشانه های او را در دستش فشرد
و گفت :بهتر.....اینجا در ریاض نباشی ،خیالم راحت تر است ، فکر میکنم در جده
جایت امن تر است ، باید باید
وادامه ی حرفش را خورد ،به سمت درب رفت و امینه را با دنیایی پر از ابهامی که
برایش ساخته بود تنها گذاشت
#کپی_حرام
#امینه
#قسمت۶۵
_فصل۹
عبدالقادر از فرودگاه استانبول بیرون آمد و با آژانس فرودگاه ،مستقیم به سمت آدرسی که
موفق شده بود ، طی تماسهای زیاد ،از ابوعدنان بگیرد، حرکت کرد
او برای امور تجاری بارها و بارها به این کشور آمده بود و هر بار از دیدن مناظر زیبا
و فضاهای سبز و آب و هوای خوبش لذت برده بود ، اما آمدن اینبارش با دفعات قبل فرق
میکرد ، او با چمدانی مملو از دلار آمده بود چون خوب میدانست ، ابوعدنان تا بوی پول
را بفهمد زبانش باز خواهد شد ، عبدالقادر درپی کشف حقایقی بود که مدتها از آن بی
خبر بود و با خود آرزو می کرد ،کاش وای کاش این رازها را در زمان حیات و زندگی
نرجس ،فهمیده بود ، شاید با دانستن آنها میتوانست زندگی شادتری برای این زن ناکام
فراهم نماید
بالاخره به مقصد رسید و بعد از چندین روز تالش ،اینک ابوعدنان را با همان صورت
ناصاف قبل ،روبه رویش میدید....ابو عدنان ظاهرا تکان نخورده بود و هیکلش فربه تر
از قبل مینمود.
او با لبخند بعد از سالم وعلیکی دوستانه ،مبل راحتی روبه رویش را به
عبدالقادر تعارف کرد و گفت :به به.....عجب بختی نصیبم شد ...عبدالقادر تاجر بزرگ
ریاض ،بعداز مدتها بی خبری ،به فکر این رفیق دور از وطنش افتاده و سرش را آورد
نزدیک تر و با لحن شوخی ادامه داد :آنطور که میدانم ،تجار هرکجا فکر کنند ،پولی به
کیسه شان سرازیر میشود ، به ناگاه در آنجا سبز میشوند ، اما از تو متعجبم ، انگار
احساست به تو دروغ گفته ،چون ابوعدنان پولی برای خرج کردن ندارد و با این حرف
قهقه ی بلندی زد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۶
عبدالقادر همانطور که اطراف را از نظر میگذراند گفت :شاید اینبار احساس نیاز تو مرا به این سو کشانده و فهمیدم که رفیقم در دیار غربت ،سخت دست تنگ است ،آمده ام که فرشته ی نجاتت شوم
ابو عدنان که با این حرف عبدالقادر شصتش خبر دار شد که حتما پای پول و پله ای در
میان است ،چشمانش را ریز کرد و گفت :من که آماده ی گرفتن مرحمتی های رفیقم هستم
فقط یک سؤال ،آیا باز هم پای دخترکی پری رو در میان است ؟ من گمان میکردم با ازدواجت با دختر نوجوان ابومحمد ،آنچنان در دریای محبت او غرق شوی که از هرچه
زن و دختر است بیزار شوی و حتی زبیده را هم فراموش کنی ، اما انگار باز هم اشتباه
کردم ، گویا هرکس ذائقه ی شاهانه پیدا می کند ، به مانند شاهزاده های سعودی ، هر چه
هم زن بگیرند و طلاق دهند بازهم چشم و دلشان از زیبارویان عالم سیر نخواهد شد
حوصله ی عبدالقادر از حرافیهای ابوعدنان سر رفت و به میان حرفش دوید و گفت :نه
پای زن دیگری دربین نیست ، اتفاقا اینبار اشتباه نکردی و من آنچنان مدهوش آن زن
شدم که حتی زبیده را هم فراموش کردم ، الان برای رسیدن به جواب چند سؤال که
مدتهاست ذهنم را مشغول کرده اند ، اینجا آمده ام، سؤالاتی که میدانم ،جوابشان تنها نزد
توست ، البته من دنبال حقیقت هستم ، حقیقت هر چه هست ، بدون کم وزیاد کردنش ،
برایم بگو و حتی در این بین اگر خطایی هم مرتکب شدی از هیچ نترس ...من هیچ قصد
و هدفی ندارم جز رسیدن به واقعیت ...همین
ابوعدنان که خود را گیج نشان میداد با حالتی سرشار از ابهام سرش را تکان داد وگفت :
از چه سخن میگویی؟؟ واضح تر حرف بزن ...آیا میخواهی سر از رازهای گذشته ی
شاهزاده طلال در بیاوری در آن زمانی که من کارگزارش بوده ام؟
عبدالقادر گلویی صاف کرد و گفت : طبق گفته ی خودت ،در اینجا یک شرکت کوچک
تجاری راه انداخته ای و خود وپسرانت در آن مشغولید و باز هم به گفته ی خودت، فی
الحال بازارتان کساد است و رونق از کارتان برداشته شده
ابوعدنان به نشانه ی تأیید سری تکان داد و گفت :بله الان مدتی ست که مدام به در بسته
میخوریم ، گاهی با خود فکرمیکنم ، کاش به اینجا نیامده بودم و همچنان در قصر
شاهزاده ،عنوانی داشتم ، به نظرم آن وقت وضعم بهتر بود ، گرچه مدتی ست که خود
را بازنشسته و تمام امور شرکت را به پسرانم سپردم
عبدالقادر ، سامسونتی را که همراهش بود به طرف ابو عدنان داد و گفت :داخل این
سامسونت ،آنقدر دلارخوابیده که گمانم از درآمد چندین سال شرکتتان بیشتر باشد، درش
قفل است و رمز باز کردن آن ،گفتن حقیقت است
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۷
ابو عدنان که باشنیدن اسم کیفی پر از دلار، آب از لب ولوچه اش به راه افتاده بود گفت :
چه می خواهی بدانی؟ اگر هیچ نیت سوئی نداری و هدفت فقط دانستن چیزی ست که من
از آن با خبرم ، به خدا قسم که هرچه بخواهی ، برایت بازگو می کنم
عبدالقادر همانطور که خیره به گل رومیزی بینشان بود گفت :به خدا که قصدی جز
دانستن اصل موضوع ندارم و به محض اطلاع از واقعیت ،از اینجا میروم و پشت سرم
هم نگاه نخواهم کرد ، حتی قول میدهم که فراموش کنم این سخنان را از چه کسی شنیدم
ابو عدنان که انگار برای رسیدن به دلارها بال بال میزد با استیصالی در صدایش گفت :
خوب بگو بدانم از چه میخواهی آگاه شوی؟
عبدالقادر سرش را بالا گرفت ، خیره در نگاه ابوعدنان گفت :همسر جوانم را چند
سالیست که از دست داده ام ، از او دختری برایم به یادگار مانده ، وقت مرگش ،بر بالین
او حاضر بودم ، او از من خواست که هر طور شده اگر از خانواده اش کسی زنده مانده
است ، پیدا کنم و امینه را با آنها آشنا نمایم ، چند باری خودم شخصا به قطیف رفتم و به
نخلستان ابومحمد سر زدم ، متأسفانه نه خبری از نخلستان بود و نه از صاحبش،
تحقیقاتم هر بار به گونه ای معلق میماند ، تا اینکه دفترخاطراتی از همسرم پیدا کردم ،
نوشته های او با گفته های تو ،در تناقضی آشکار بود، بعد از گذشت بیش از بیست سال
تازه فهمیدم که ابو محمد بر سر آینده ی دخترش با تو معامله نکرده ، بلکه تو او را به نوعی ربوده بودی، حال من قصد کینه جویی و جنگ ندارم ، حقیقت موضوع را آنچنان
که بوده ، از اول تا به آخر باید برایم بگویی و این پول را از من بگیر ،مطمئن باش ،به
محض دانستن اصل موضوع ،اینجا را ترک خواهم کرد
ابو عدنان که سالها با عبدالقار نشست و برخاست داشت و میدانست که مردیست که حیله
و دروغ در کارش نیست و روی حرفی که میزند می ماند ، سرش را پایین انداخت و
شروع به گفتن نمود :از پیدا شدن چاه نفت در یکی از زمین های ابومحمد ، از طمع
شاهزاده طلال برای به چنگ آوردن زمین ، از نقشه ای که برای ابو محمد کشیده بودند و قراردادی که با ابومحمد بست، بابت خرید محصول خرما ی قطیف واطرافش و پولی
که طبق نقشه ،جلوتر به او پرداخت نموده بود، از آتش زدن خرماها توسط عوامل
شاهزاده طلال گفت.....ابو عدنان بعد از گذشت چندین سال ، پرده از حیله ی کثیفی
برداشت که به موجب آن ، ابومحمد تمام دارو ندارش را باخت و شاهزاده طالل به چاه
نفت رسید
ابو عدنان قهوه ای را که خدمتکارش آورده بود به عبدالقادر تعارف نمود و خودش،
لیوان آبی ریخت و یک نفس سرکشید ، انگار میخواست قسمت حساس داستان را که
برای رفیق قدیمی اش بسیار مهم بود، تعریف کند، آهی کشید و گفت :همان زمان بود
که تو برای رسیدن به دخترک ابومحمد دست به دامان من شدی، نقشه ی من چیزی
دیگری بود و آنطور که از تو شنیده بودم ،میدانستم ابومحمد ،یا همان علی فضل، دو دختر
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۸
دختر زیبا دارد، میخواستم با آتش زدن محصول خرما و زمانی که علی فضل را در
منگنه قرار دادم ، آن زمینی که چاه نفت در آنجا بود را به همراه دو دختر ابومحمد به
گرو بردارم یا به عبارتی به غنیمت بگیرم تا مثال خسارت شاهزاده طلال جبران شود
اما آن شب تقدیر طوری دیگر چرخید و در یک لحظه نقشه ی جدیدی به ذهنم رسید تا تو زودتر به خواسته ی دلت برسی و من هم به خروارها پولی که تو در دامنم میریختی
می رسیدم.
چون خودم هم با عده ای که مأمور آتش زدن محصول خرما کرده بودم، همراه شدم ، آن
شب از بخت خوبم در تاریکی شب در انتهای نخلستان ، به دختر مورد نظر تو برخوردم
با چماقی که به سرش کوبیدم ، او را بیهوش به ریاض منتقل کردم ، بیچاره دخترک، بعد از اینکه به هوش آمد ، داستان غم انگیزی را که من خالقش بودم را شنید ، آنچنان
ناراحت شد که یک آن ترسیدم که نکند هم اینک مرغ روحش پر بکشد و بمیرد، من به
او طوری گفتم که باعث و بانی آتش سوزی او بوده و حتی کل خانواده اش در آن آتش
سوختند و عبدالقادر که ادامه ی این داستان غم انگیز را در خاطرات نرجسش خوانده بود، بغض
گلویش را فرو خورد ، دست روی بینی اش گذاشت و گفت :ادامه نده....فقط بگو اولا با
ابومحمد چگونه تسویه حساب کردید؟ و درثانی قضیه آن زن که بیوه ی شاهزاده طلال
است و میگویند دختر تو بوده ،درصورتی که من بهتر از همه میدانم ،چنین دختری
نداشته ای ،چه بوده؟
ابو عدنان به گلهای ریز فرش دستباف ایرانی زیر پایش خیره شد و گفت :نقشه به خوبی
پیش رفت و درست یک ماه بعد از آتش سوزی ، ما در ازای محصول خرمایی که
پولش را پیش پیش گرفته بود و همه اش بر هوا رفته بود، نخلستان و آن زمین مورد
نظرمان و تنها دختر باقی مانده ی ابومحمد را غصب نمودیم، آن آتش سوزی وسیع بود
و برای همین هیچ کس متوجه مفقود شدن ،دختر کوچکتر نشد و بعدها هم هرچه گشتند
هیچ اثری از آن دختر نیافتند
البته من به شاهزاده طلال از غنیمت گرفتن دختر بزرگ ابومحمد ،چیزی نگفتم ، آخر
نقشه ی بهتری داشتم، اگر من او را به عنوان غنیمتی به شاهزاده تقدیم میکردم ، درست
است که از خوشحالی آسمان را سیر میکرد ، اما در این بین هیچ چیز به من نمیرسید
بنابراین یک روز به بهانه ای آن دختر را بدون آنکه خودش بفهمد، در معرض دید
شاهزاده طلال قرار دادم ، چون میدانستم که او بادیدن زنان زیباروی دست و پایش شل
میشود و مانند گرگی گرسنه در انتظار صید آن مینشیند و تا آن زیبارو را به چنگ
نیاورد از پا نمی نشیند ، نقشه ام درست از کار درآمد و شاهزاده طلال با دیدن
نجمه....دل و دین از دست داد ،چون طوری رفتار کرده بودم که شاهزاده گمان کرد
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴هشدار! مجاهدان کف میدان هم، ممکن است بزودی در امتحانهای پیش رو، به تقویتکنندگان جبههی دشمن تبدیل شوند!
رسانه با شما چنین خواهد کرد
رسانه میتواند به راحتی ایجاد اختلاف کند و عوض اتحاد در برابر دشمن شما را به جان هم بیندازد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۹
نجمه، دختر من است ، او را از من خواستگاری کرد، من هم ابتدا گفتم که نجمه نامزد
دارد و میخواستم شاهزاده طلال پول بیشتری بابتش بدهد
من در ازای مبلغ هنگفتی ، دختربزرگ ابومحمد را به اسم دختر خودم ،به شاهزاده
طلال تقدیم کردم ،البته آن دخترک بینوا را آنچنان ترساندم که گمان نکنم هیچوقت از
اصل و نسبش با کسی سخن بگوید و به او گفتم که در قصر شوهرش خود را
دختر ابوعدنان بداند
عبدالقادر که از اینهمه پستی و پول پرستی این حیوان مردنما، خونش به جوش آمده بود
مشتش را گره کرد و محکم به زانو زد و گفت :عجب حیوان کثیفی هستی تو .....آخر اگر یکی با ناموس خودت چنین کند ، چه حالی پیدا میکنی
ابو عدنان که از سخنان درشت عبدالقادر عصبانی شده بود ،گفت :آهای رفیق قدیمی تند
نرو ....آن زمان که آتش عشقت تند بود و برای رسیدن به آن دخترک رافضی خود را به
هر دری میزدی، اگر به تو میگفتم ،میخواهم با این حیله ، دخترک چشم یشمی قلبت رابه
تو برسانم ، گمان نمیکنم کوچکترین مخالفتی میکردی
حالا که او را از دست دادی ، اینچنین برای من سجاده آب می کشی و مقدس بازیدر میاوری
عبدالقادر همانطور که به حرفهای ابوعدنان می اندیشید ناگاه با صدای گوشی اش به خود آمد ،شماره ناشناس بود،در میان نگاه خیره ی ابو عدنان، تماس را وصل کرد
بعد از سلام و علیکی معمولی، احساس کرد صدای پشت خط آشناست تا از آنطرف خط
گفت :عبدالقادر محمد، شنیدیم چند روز پیش برای دیدن ما به قصر آمده بودی ،
متأسفانه من نبودم
حالا عبدالقادر می دانست که با شاهزاده طلال گفتگو می کند ، خیلی متعجب شده بود و
با خود میگفت ، یعنی خواستگاری پسر من ،برای شاهزاده آنچنان اهمیت داشته که او با
اینهمه غرور وتکبری که در وجودش است ،حاضر شده تماس بگیرد ،پس با تعلل گفت :
بله ، خدمت رسیدم اما سعادت دیدار نداشتم
شاهزاده :آری به گوشم رسید که نه برای گرفتن جواب خواستگاری پسرت ، بلکه به
دنبال پیداکردن آدرسی از ابوعدنان آمده بودی
عبدالقادر که میدید تمام موضوع به گوش طلال رسیده گفت :بله ،حقیقتا کاری فوری با
ابوعدنان داشتم ، الان هم منزل ایشان در استانبول هستم
شاهزاد خنده ای کرد و گفت :چه خوب که یاد رفقای قدیمی هم هستی ، اما الان در
اینجا به وجودت نیاز دارم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۰
عبدالقادر که نمی دانست ،طلال از چه سخن می گوید با طمأنینه سؤال کرد :حتما جواب
خواستگاری صابر ، مثبت است و درپی برگزاری جشن هستید که یاد این حقیر نمودید؟
شاهزاده طلال گلویی صاف کرد و گفت :حقیقتا به گوشم رسیده که دخترم سلیمه، با این
وصلت مخالف است ،اما خودت خوب می دانی اگر من از شما پشتیبانی کنم و امر
بفرمایم ، سلیمه جرأت هیچ مخالفتی نخواهد داشت ، پس من هم امری دارم که به شما
میگویم و شما را مفتخر به این می نمایم که بیش از پیش به دربار سعودی نزدیک شوید
راستش من الان زنگ زدم تا دخترتان امینه را خواستگاری کنم و اگر دوست داشته باشید جشن عروسی دخترتان و پسرتان را با خانواده ی شاهزاده طلال در یک زمان
برگزار نماییم
عبدالقادر که با شنیدن پیشنهاد ناگهانی شاهزاده طلال ، بدون اینکه بداند ،خواستگار
کیست ،با حالی بر افروخته از جای برخاست و ناخوداگاه گفت :امر شما به روی چشم
جا دارد اما....اما امینه خواستگار دارد و تازه به او جواب مثبت داده ایم
ابوعدنان که حالت دگرگون عبدالقادر را میدید ، به طرف دربی که رو به بالکن سالن
باز میشد رفت ، درب را گشود و با اشاره به عبدالقادر به او فهماند برای اینکه راحت
صحبت کند ، روی بالکن برود
عبدالقادر همانطور که وارد بالکن میشد به حرفهای شاهزاده طلال هم گوش میکرد که
میگفت :خوب پس همه چیز حل است ، خودت می گویی خواسته ی ما روی چشمت جا
دارد ، پس خواستگار دخترت را رد کن و بدان بخت به یکباره درب خانه ات را زده
عبدالقادر که کلا حال خودش را نمی دانست با تته پته گفت :حالا برای کدام پسرتان
امینه را خواستگاری می کنید؟
شاهزاده طلال با سرخوشی ،قهقه ای زد و گفت :تا وقت پدری به این زیبا پسندی و زیبا
دوستی هست ، پسر به چکار میاید!
عبدالقادر؛دخترت را برای خودم خواستگاری می
کنم ، بدان در ازای این وصلت هر چه از ما طلب کنی به تو خواهم بخشید ، من به
اندازه ی وزن تو ودخترت ، به شما طلا خواهم داد
عبدالقادر که از شنیدن این حرفها ،بدنش به رعشه افتاده بود ، بروی تنها نیمکتی که
روی بالکن موجود بود و رو به فضای سبز زیبایی گذاشته شده بود، نشست و گفت :
اما به خدا این انصاف نیست ،شما جای پدر بزرگ امینه را دارید در ثانی اینقدر زنان
زیبا رو و متعدد دورتان را گرفته که دختر من در بین آنها گم است ، به گمانم الان تعداد
زنانی که تا به حال ستانده ای از پنجاه ،شصت زن هم گذشته باشد ، شما را به همان
خدایی که میپرستید از این تصمیم صرف نظر کنید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۱
شاهزاده طلال که انتظار نداشت ، عبدالقادر به این راحتی دست رد به سینه اش بزند و
عاجزانه طلب چشم پوشی از خواسته اش را داشته باشد ، با عصبانیتی که در صدایش
موج میزد گفت :عبدالقادر سن وسال مرا به من گوشزد نکن ، خوب میدانی که بدنم از
یک جوان هجده ساله هم سالم تر و رو به راه تراست و از همه مهم تر ، دلی دارم جوان
و لطیف و زیبا پسند ، دوباره می گویم و برای آخرین بار است که تکرار می کنم،
خواستگار دخترت را جواب کن و فردا در همین موقع ،همراه دخترت در قصر من
حضور داشته باش ، اگر بدانی چه مجلس باشکوهی برای دخترت تدارک دیده ام ، هیچ وقت اینگونه مرا از خود نمیرنجاندی.....عبدالقادر دنیایی از ثروت افسانه ای دربار
سعودی در انتظارت است ، خوب میدانی با این وصلت ، آینده خود و دخترت و تمام
فرزندانی که او بدنیا خواهد آورد تا آخر عمر ،تضمین است.
درضمن خودت خوب
میدانی که من در آن واحد بیش از چهار زن نمی توانم داشته باشم چون شرع به ما
اجازه ی این کار را نداده ، دقیقا امروز یکی از زنانم را طلاق داده ام تا بتوانم به راحتی
با دختر تو ازدواج نمایم ، پس لگد به بخت خودت نزن و با من راه بیا، خوب میدانی اگر
من چیزی نظرم را جلب کند ، تا آن را به دست نیاورم ، از پا نمی نشینم ، خودت را
بیش از این سبک نکن و من هم حرفهای قبلی ات را نشنیده میگیرم ، البته به خاطر گل
روی امینه ی زیبا...
عبدالقادر که از اینهمه هوس رانی سیری ناپذیر این شجره ی ملعونه ، که حالا می
خواست تیر هوسشان بر دامن دخترک پاک و زیبای او بنشیند، خون خودش را میخورد
صبر از کف داد وگفت :خفه شو ابلیس، تو حق نداری نام دختر معصوم وپاک مرا بر زبان ناپاکت جاری کنی ، مرا به طمع پول وادار به وصلت با خودت نکن که خوب
میدانی ، آنقدر دارم که می توانم به محض اینکه اراده کنم ، قصری باشکوه در هرجای
این کره ی خاکی برای خود و فرزندانم تهیه نمایم ، مرا با پولهای کثیف شما شاهزاده
های سعودی که همه اش حق مردم بیچاره ی عربستان است؛ کاری نیست. تو خواب به
چنگ آوردن دختر مرا خواهی دید و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد
عبدالقادر از درون مانند کوه آتشفشان میجوشید ، چند بار عرض بالکن را پیمود ، باید
کاری میکرد....باید امینه را به نحوی آگاه میکرد و نجات میداد ، سریع شماره ی امینه
را گرفت ، اما هر چه زنگ خورد ، او جواب نداد، دوباره ودوباره و دوباره گرفت.
اما انگار فایده ای نداشت، احتمالا امینه تازه از راه رسیده ،گوشی را روی سایلنت
گذاشته و به خواب رفته است
اما عبدالقادر باید کاری می کرد....مشتش را محکم به دیواره ی بالکن میکوبید و زیر
لب به هر چه شاه وشاهزاده ی سعودی بود ، لعنت میفرستاد و با خود میگفت :کاش
کاش الان ریاض بودم ....کاش امینه را باخود آورده بودم....در انتهای ناامیدی نا گاه
نور امیدی در دلش تابید ....درست است ،خودش است ،سریع مخاطبین گوشی اش را آورد و نام حیدر را لمس کرد، شماره ای که در تنها دیدارشان از آن جوان نجیب و شیعه گرفته بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۳
ابوعدنان خنده ای صدا دار کرد همانطور که درب سالن را قفل میکرد با عصایش به
اتاقی در انتهای سالن اشاره کرد و گفت :با من یکی بدو نکن عبدالقادر؛ امر شده که تو را اگر شده مدتی به زور نزد خودم نگاه دارم ،برو داخل آن اتاق و خلق من وخودت را
تنگ نکن ،برو مرد
عبدالقادر که تازه شصتش خبر دار شده بود که موضوع از چه قرار است با عصبانیتی
شدید گفت :مرا به چقدر پول به شاهزاده طلال فروختی ها؟؟ هر چه او وعده کرده ،من
دو برابرش را به تو میدهم ، فقط بگذار من هر چه زودتر از اینجا بروم ، خوب میدانی
که حرف عبدالقادر حرف است
ابوعدنان سری تکان داد وگفت :به خدا که من به حرف و وعده ی تو بیش از شاهزاده
طلال اعتماد دارم ، اما چه کنم که اگر امر شاهزاده را نادیده بگیرم ، دودمانم را به باد
خواهم داد
عبدالقادر که واقعا مستأصل شده بود ، با دستان لرزانش دو دست چروکیده ی ابو عدنان
را گرفت و گفت :ابو عدنان تو را به رفاقتمان سوگند ،تو را به حرمت نان و نمکی که
با هم خوردیم قسم میدهم ، بامن چنین نکن ، تو یکبار زندگی خانواده ی مادری امینه را
از هم پاشیده ای ، اینبار دیگر چنین نکن ، تو بگذار من از اینجا بروم ، من هم قول
میدهم ،خانه ای در هر نقطه از این زمین خواستی برایت بگیرم تا خودت را گم و گور
کنی و از چنگ طلال بگریزی و علاوه بر آن پول زیادی در اختیارت قرار می دهم
ابو عدنان سری تکان داد و گفت :نه امکان ندارد....شاهزاده طلال به همان نسبت که
هوسران است ، همانگونه کینه جو هم هست ، اگر من آب شوم وبه زمین فرو روم
بازهم مرا پیدا می کند و به خاطر اینکه خلاف خواسته اش عمل کرده ام ، چنان زجر کشم کند که مرغان آسمان به حالم گریه کنند ، بعدش مگر قرار است چه به شود که
اینچنین بهم ریخته ای؟ بخت با تو یار شده ، دخترت را برای همسری می خواهد، اگر
آدم عاقلی باشی ،کلی این ما بین میتوانی به چنگ آوری.....عاقلانه فکرکن مرد
عبدالقادر که کارد به استخوانش رسیده بود به سمت ابو عدنان حمله کرد با او گلاویز شد
تا کلید را از چنگش درآورد که ناگاه سنگینی شئ پشت گوشش حس کرد و صدای از
پشت سرش او را به خود آورد :آهای عبدالقادر...کم تقلا کن ،من مانند پدرم آنچنان
خویشتندار نیستم و حرمت میهمان را حفظ نمی کنم ،اگر زیادی مقاومت کنی بایک تیر
که در کله ات خالی میکنم ، به تمام این دعواها خاتمه میدهم
عبدالقادر به سمت صدا برگشت ، آری درست حدس زده بود این مروان ،پسر وسطی ابو عدنان بود
مروان همانطور با اسلحه ی کمری اش ،به سمت عبدالقادر نشانه رفته بود ، به طرف او
آمد ،دست درجیب کت عبدالقادر کرد، گوشی او را برداشت و عبدالقادر را که در
موقعیتی خطیر گیر گرفتار شده بود، به سمت اتاق مورد نظرشان هدایت کرد