❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۷
ابو عدنان که باشنیدن اسم کیفی پر از دلار، آب از لب ولوچه اش به راه افتاده بود گفت :
چه می خواهی بدانی؟ اگر هیچ نیت سوئی نداری و هدفت فقط دانستن چیزی ست که من
از آن با خبرم ، به خدا قسم که هرچه بخواهی ، برایت بازگو می کنم
عبدالقادر همانطور که خیره به گل رومیزی بینشان بود گفت :به خدا که قصدی جز
دانستن اصل موضوع ندارم و به محض اطلاع از واقعیت ،از اینجا میروم و پشت سرم
هم نگاه نخواهم کرد ، حتی قول میدهم که فراموش کنم این سخنان را از چه کسی شنیدم
ابو عدنان که انگار برای رسیدن به دلارها بال بال میزد با استیصالی در صدایش گفت :
خوب بگو بدانم از چه میخواهی آگاه شوی؟
عبدالقادر سرش را بالا گرفت ، خیره در نگاه ابوعدنان گفت :همسر جوانم را چند
سالیست که از دست داده ام ، از او دختری برایم به یادگار مانده ، وقت مرگش ،بر بالین
او حاضر بودم ، او از من خواست که هر طور شده اگر از خانواده اش کسی زنده مانده
است ، پیدا کنم و امینه را با آنها آشنا نمایم ، چند باری خودم شخصا به قطیف رفتم و به
نخلستان ابومحمد سر زدم ، متأسفانه نه خبری از نخلستان بود و نه از صاحبش،
تحقیقاتم هر بار به گونه ای معلق میماند ، تا اینکه دفترخاطراتی از همسرم پیدا کردم ،
نوشته های او با گفته های تو ،در تناقضی آشکار بود، بعد از گذشت بیش از بیست سال
تازه فهمیدم که ابو محمد بر سر آینده ی دخترش با تو معامله نکرده ، بلکه تو او را به نوعی ربوده بودی، حال من قصد کینه جویی و جنگ ندارم ، حقیقت موضوع را آنچنان
که بوده ، از اول تا به آخر باید برایم بگویی و این پول را از من بگیر ،مطمئن باش ،به
محض دانستن اصل موضوع ،اینجا را ترک خواهم کرد
ابو عدنان که سالها با عبدالقار نشست و برخاست داشت و میدانست که مردیست که حیله
و دروغ در کارش نیست و روی حرفی که میزند می ماند ، سرش را پایین انداخت و
شروع به گفتن نمود :از پیدا شدن چاه نفت در یکی از زمین های ابومحمد ، از طمع
شاهزاده طلال برای به چنگ آوردن زمین ، از نقشه ای که برای ابو محمد کشیده بودند و قراردادی که با ابومحمد بست، بابت خرید محصول خرما ی قطیف واطرافش و پولی
که طبق نقشه ،جلوتر به او پرداخت نموده بود، از آتش زدن خرماها توسط عوامل
شاهزاده طلال گفت.....ابو عدنان بعد از گذشت چندین سال ، پرده از حیله ی کثیفی
برداشت که به موجب آن ، ابومحمد تمام دارو ندارش را باخت و شاهزاده طالل به چاه
نفت رسید
ابو عدنان قهوه ای را که خدمتکارش آورده بود به عبدالقادر تعارف نمود و خودش،
لیوان آبی ریخت و یک نفس سرکشید ، انگار میخواست قسمت حساس داستان را که
برای رفیق قدیمی اش بسیار مهم بود، تعریف کند، آهی کشید و گفت :همان زمان بود
که تو برای رسیدن به دخترک ابومحمد دست به دامان من شدی، نقشه ی من چیزی
دیگری بود و آنطور که از تو شنیده بودم ،میدانستم ابومحمد ،یا همان علی فضل، دو دختر
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۸
دختر زیبا دارد، میخواستم با آتش زدن محصول خرما و زمانی که علی فضل را در
منگنه قرار دادم ، آن زمینی که چاه نفت در آنجا بود را به همراه دو دختر ابومحمد به
گرو بردارم یا به عبارتی به غنیمت بگیرم تا مثال خسارت شاهزاده طلال جبران شود
اما آن شب تقدیر طوری دیگر چرخید و در یک لحظه نقشه ی جدیدی به ذهنم رسید تا تو زودتر به خواسته ی دلت برسی و من هم به خروارها پولی که تو در دامنم میریختی
می رسیدم.
چون خودم هم با عده ای که مأمور آتش زدن محصول خرما کرده بودم، همراه شدم ، آن
شب از بخت خوبم در تاریکی شب در انتهای نخلستان ، به دختر مورد نظر تو برخوردم
با چماقی که به سرش کوبیدم ، او را بیهوش به ریاض منتقل کردم ، بیچاره دخترک، بعد از اینکه به هوش آمد ، داستان غم انگیزی را که من خالقش بودم را شنید ، آنچنان
ناراحت شد که یک آن ترسیدم که نکند هم اینک مرغ روحش پر بکشد و بمیرد، من به
او طوری گفتم که باعث و بانی آتش سوزی او بوده و حتی کل خانواده اش در آن آتش
سوختند و عبدالقادر که ادامه ی این داستان غم انگیز را در خاطرات نرجسش خوانده بود، بغض
گلویش را فرو خورد ، دست روی بینی اش گذاشت و گفت :ادامه نده....فقط بگو اولا با
ابومحمد چگونه تسویه حساب کردید؟ و درثانی قضیه آن زن که بیوه ی شاهزاده طلال
است و میگویند دختر تو بوده ،درصورتی که من بهتر از همه میدانم ،چنین دختری
نداشته ای ،چه بوده؟
ابو عدنان به گلهای ریز فرش دستباف ایرانی زیر پایش خیره شد و گفت :نقشه به خوبی
پیش رفت و درست یک ماه بعد از آتش سوزی ، ما در ازای محصول خرمایی که
پولش را پیش پیش گرفته بود و همه اش بر هوا رفته بود، نخلستان و آن زمین مورد
نظرمان و تنها دختر باقی مانده ی ابومحمد را غصب نمودیم، آن آتش سوزی وسیع بود
و برای همین هیچ کس متوجه مفقود شدن ،دختر کوچکتر نشد و بعدها هم هرچه گشتند
هیچ اثری از آن دختر نیافتند
البته من به شاهزاده طلال از غنیمت گرفتن دختر بزرگ ابومحمد ،چیزی نگفتم ، آخر
نقشه ی بهتری داشتم، اگر من او را به عنوان غنیمتی به شاهزاده تقدیم میکردم ، درست
است که از خوشحالی آسمان را سیر میکرد ، اما در این بین هیچ چیز به من نمیرسید
بنابراین یک روز به بهانه ای آن دختر را بدون آنکه خودش بفهمد، در معرض دید
شاهزاده طلال قرار دادم ، چون میدانستم که او بادیدن زنان زیباروی دست و پایش شل
میشود و مانند گرگی گرسنه در انتظار صید آن مینشیند و تا آن زیبارو را به چنگ
نیاورد از پا نمی نشیند ، نقشه ام درست از کار درآمد و شاهزاده طلال با دیدن
نجمه....دل و دین از دست داد ،چون طوری رفتار کرده بودم که شاهزاده گمان کرد
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴هشدار! مجاهدان کف میدان هم، ممکن است بزودی در امتحانهای پیش رو، به تقویتکنندگان جبههی دشمن تبدیل شوند!
رسانه با شما چنین خواهد کرد
رسانه میتواند به راحتی ایجاد اختلاف کند و عوض اتحاد در برابر دشمن شما را به جان هم بیندازد
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۶۹
نجمه، دختر من است ، او را از من خواستگاری کرد، من هم ابتدا گفتم که نجمه نامزد
دارد و میخواستم شاهزاده طلال پول بیشتری بابتش بدهد
من در ازای مبلغ هنگفتی ، دختربزرگ ابومحمد را به اسم دختر خودم ،به شاهزاده
طلال تقدیم کردم ،البته آن دخترک بینوا را آنچنان ترساندم که گمان نکنم هیچوقت از
اصل و نسبش با کسی سخن بگوید و به او گفتم که در قصر شوهرش خود را
دختر ابوعدنان بداند
عبدالقادر که از اینهمه پستی و پول پرستی این حیوان مردنما، خونش به جوش آمده بود
مشتش را گره کرد و محکم به زانو زد و گفت :عجب حیوان کثیفی هستی تو .....آخر اگر یکی با ناموس خودت چنین کند ، چه حالی پیدا میکنی
ابو عدنان که از سخنان درشت عبدالقادر عصبانی شده بود ،گفت :آهای رفیق قدیمی تند
نرو ....آن زمان که آتش عشقت تند بود و برای رسیدن به آن دخترک رافضی خود را به
هر دری میزدی، اگر به تو میگفتم ،میخواهم با این حیله ، دخترک چشم یشمی قلبت رابه
تو برسانم ، گمان نمیکنم کوچکترین مخالفتی میکردی
حالا که او را از دست دادی ، اینچنین برای من سجاده آب می کشی و مقدس بازیدر میاوری
عبدالقادر همانطور که به حرفهای ابوعدنان می اندیشید ناگاه با صدای گوشی اش به خود آمد ،شماره ناشناس بود،در میان نگاه خیره ی ابو عدنان، تماس را وصل کرد
بعد از سلام و علیکی معمولی، احساس کرد صدای پشت خط آشناست تا از آنطرف خط
گفت :عبدالقادر محمد، شنیدیم چند روز پیش برای دیدن ما به قصر آمده بودی ،
متأسفانه من نبودم
حالا عبدالقادر می دانست که با شاهزاده طلال گفتگو می کند ، خیلی متعجب شده بود و
با خود میگفت ، یعنی خواستگاری پسر من ،برای شاهزاده آنچنان اهمیت داشته که او با
اینهمه غرور وتکبری که در وجودش است ،حاضر شده تماس بگیرد ،پس با تعلل گفت :
بله ، خدمت رسیدم اما سعادت دیدار نداشتم
شاهزاده :آری به گوشم رسید که نه برای گرفتن جواب خواستگاری پسرت ، بلکه به
دنبال پیداکردن آدرسی از ابوعدنان آمده بودی
عبدالقادر که میدید تمام موضوع به گوش طلال رسیده گفت :بله ،حقیقتا کاری فوری با
ابوعدنان داشتم ، الان هم منزل ایشان در استانبول هستم
شاهزاد خنده ای کرد و گفت :چه خوب که یاد رفقای قدیمی هم هستی ، اما الان در
اینجا به وجودت نیاز دارم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۰
عبدالقادر که نمی دانست ،طلال از چه سخن می گوید با طمأنینه سؤال کرد :حتما جواب
خواستگاری صابر ، مثبت است و درپی برگزاری جشن هستید که یاد این حقیر نمودید؟
شاهزاده طلال گلویی صاف کرد و گفت :حقیقتا به گوشم رسیده که دخترم سلیمه، با این
وصلت مخالف است ،اما خودت خوب می دانی اگر من از شما پشتیبانی کنم و امر
بفرمایم ، سلیمه جرأت هیچ مخالفتی نخواهد داشت ، پس من هم امری دارم که به شما
میگویم و شما را مفتخر به این می نمایم که بیش از پیش به دربار سعودی نزدیک شوید
راستش من الان زنگ زدم تا دخترتان امینه را خواستگاری کنم و اگر دوست داشته باشید جشن عروسی دخترتان و پسرتان را با خانواده ی شاهزاده طلال در یک زمان
برگزار نماییم
عبدالقادر که با شنیدن پیشنهاد ناگهانی شاهزاده طلال ، بدون اینکه بداند ،خواستگار
کیست ،با حالی بر افروخته از جای برخاست و ناخوداگاه گفت :امر شما به روی چشم
جا دارد اما....اما امینه خواستگار دارد و تازه به او جواب مثبت داده ایم
ابوعدنان که حالت دگرگون عبدالقادر را میدید ، به طرف دربی که رو به بالکن سالن
باز میشد رفت ، درب را گشود و با اشاره به عبدالقادر به او فهماند برای اینکه راحت
صحبت کند ، روی بالکن برود
عبدالقادر همانطور که وارد بالکن میشد به حرفهای شاهزاده طلال هم گوش میکرد که
میگفت :خوب پس همه چیز حل است ، خودت می گویی خواسته ی ما روی چشمت جا
دارد ، پس خواستگار دخترت را رد کن و بدان بخت به یکباره درب خانه ات را زده
عبدالقادر که کلا حال خودش را نمی دانست با تته پته گفت :حالا برای کدام پسرتان
امینه را خواستگاری می کنید؟
شاهزاده طلال با سرخوشی ،قهقه ای زد و گفت :تا وقت پدری به این زیبا پسندی و زیبا
دوستی هست ، پسر به چکار میاید!
عبدالقادر؛دخترت را برای خودم خواستگاری می
کنم ، بدان در ازای این وصلت هر چه از ما طلب کنی به تو خواهم بخشید ، من به
اندازه ی وزن تو ودخترت ، به شما طلا خواهم داد
عبدالقادر که از شنیدن این حرفها ،بدنش به رعشه افتاده بود ، بروی تنها نیمکتی که
روی بالکن موجود بود و رو به فضای سبز زیبایی گذاشته شده بود، نشست و گفت :
اما به خدا این انصاف نیست ،شما جای پدر بزرگ امینه را دارید در ثانی اینقدر زنان
زیبا رو و متعدد دورتان را گرفته که دختر من در بین آنها گم است ، به گمانم الان تعداد
زنانی که تا به حال ستانده ای از پنجاه ،شصت زن هم گذشته باشد ، شما را به همان
خدایی که میپرستید از این تصمیم صرف نظر کنید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۱
شاهزاده طلال که انتظار نداشت ، عبدالقادر به این راحتی دست رد به سینه اش بزند و
عاجزانه طلب چشم پوشی از خواسته اش را داشته باشد ، با عصبانیتی که در صدایش
موج میزد گفت :عبدالقادر سن وسال مرا به من گوشزد نکن ، خوب میدانی که بدنم از
یک جوان هجده ساله هم سالم تر و رو به راه تراست و از همه مهم تر ، دلی دارم جوان
و لطیف و زیبا پسند ، دوباره می گویم و برای آخرین بار است که تکرار می کنم،
خواستگار دخترت را جواب کن و فردا در همین موقع ،همراه دخترت در قصر من
حضور داشته باش ، اگر بدانی چه مجلس باشکوهی برای دخترت تدارک دیده ام ، هیچ وقت اینگونه مرا از خود نمیرنجاندی.....عبدالقادر دنیایی از ثروت افسانه ای دربار
سعودی در انتظارت است ، خوب میدانی با این وصلت ، آینده خود و دخترت و تمام
فرزندانی که او بدنیا خواهد آورد تا آخر عمر ،تضمین است.
درضمن خودت خوب
میدانی که من در آن واحد بیش از چهار زن نمی توانم داشته باشم چون شرع به ما
اجازه ی این کار را نداده ، دقیقا امروز یکی از زنانم را طلاق داده ام تا بتوانم به راحتی
با دختر تو ازدواج نمایم ، پس لگد به بخت خودت نزن و با من راه بیا، خوب میدانی اگر
من چیزی نظرم را جلب کند ، تا آن را به دست نیاورم ، از پا نمی نشینم ، خودت را
بیش از این سبک نکن و من هم حرفهای قبلی ات را نشنیده میگیرم ، البته به خاطر گل
روی امینه ی زیبا...
عبدالقادر که از اینهمه هوس رانی سیری ناپذیر این شجره ی ملعونه ، که حالا می
خواست تیر هوسشان بر دامن دخترک پاک و زیبای او بنشیند، خون خودش را میخورد
صبر از کف داد وگفت :خفه شو ابلیس، تو حق نداری نام دختر معصوم وپاک مرا بر زبان ناپاکت جاری کنی ، مرا به طمع پول وادار به وصلت با خودت نکن که خوب
میدانی ، آنقدر دارم که می توانم به محض اینکه اراده کنم ، قصری باشکوه در هرجای
این کره ی خاکی برای خود و فرزندانم تهیه نمایم ، مرا با پولهای کثیف شما شاهزاده
های سعودی که همه اش حق مردم بیچاره ی عربستان است؛ کاری نیست. تو خواب به
چنگ آوردن دختر مرا خواهی دید و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد
عبدالقادر از درون مانند کوه آتشفشان میجوشید ، چند بار عرض بالکن را پیمود ، باید
کاری میکرد....باید امینه را به نحوی آگاه میکرد و نجات میداد ، سریع شماره ی امینه
را گرفت ، اما هر چه زنگ خورد ، او جواب نداد، دوباره ودوباره و دوباره گرفت.
اما انگار فایده ای نداشت، احتمالا امینه تازه از راه رسیده ،گوشی را روی سایلنت
گذاشته و به خواب رفته است
اما عبدالقادر باید کاری می کرد....مشتش را محکم به دیواره ی بالکن میکوبید و زیر
لب به هر چه شاه وشاهزاده ی سعودی بود ، لعنت میفرستاد و با خود میگفت :کاش
کاش الان ریاض بودم ....کاش امینه را باخود آورده بودم....در انتهای ناامیدی نا گاه
نور امیدی در دلش تابید ....درست است ،خودش است ،سریع مخاطبین گوشی اش را آورد و نام حیدر را لمس کرد، شماره ای که در تنها دیدارشان از آن جوان نجیب و شیعه گرفته بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۳
ابوعدنان خنده ای صدا دار کرد همانطور که درب سالن را قفل میکرد با عصایش به
اتاقی در انتهای سالن اشاره کرد و گفت :با من یکی بدو نکن عبدالقادر؛ امر شده که تو را اگر شده مدتی به زور نزد خودم نگاه دارم ،برو داخل آن اتاق و خلق من وخودت را
تنگ نکن ،برو مرد
عبدالقادر که تازه شصتش خبر دار شده بود که موضوع از چه قرار است با عصبانیتی
شدید گفت :مرا به چقدر پول به شاهزاده طلال فروختی ها؟؟ هر چه او وعده کرده ،من
دو برابرش را به تو میدهم ، فقط بگذار من هر چه زودتر از اینجا بروم ، خوب میدانی
که حرف عبدالقادر حرف است
ابوعدنان سری تکان داد وگفت :به خدا که من به حرف و وعده ی تو بیش از شاهزاده
طلال اعتماد دارم ، اما چه کنم که اگر امر شاهزاده را نادیده بگیرم ، دودمانم را به باد
خواهم داد
عبدالقادر که واقعا مستأصل شده بود ، با دستان لرزانش دو دست چروکیده ی ابو عدنان
را گرفت و گفت :ابو عدنان تو را به رفاقتمان سوگند ،تو را به حرمت نان و نمکی که
با هم خوردیم قسم میدهم ، بامن چنین نکن ، تو یکبار زندگی خانواده ی مادری امینه را
از هم پاشیده ای ، اینبار دیگر چنین نکن ، تو بگذار من از اینجا بروم ، من هم قول
میدهم ،خانه ای در هر نقطه از این زمین خواستی برایت بگیرم تا خودت را گم و گور
کنی و از چنگ طلال بگریزی و علاوه بر آن پول زیادی در اختیارت قرار می دهم
ابو عدنان سری تکان داد و گفت :نه امکان ندارد....شاهزاده طلال به همان نسبت که
هوسران است ، همانگونه کینه جو هم هست ، اگر من آب شوم وبه زمین فرو روم
بازهم مرا پیدا می کند و به خاطر اینکه خلاف خواسته اش عمل کرده ام ، چنان زجر کشم کند که مرغان آسمان به حالم گریه کنند ، بعدش مگر قرار است چه به شود که
اینچنین بهم ریخته ای؟ بخت با تو یار شده ، دخترت را برای همسری می خواهد، اگر
آدم عاقلی باشی ،کلی این ما بین میتوانی به چنگ آوری.....عاقلانه فکرکن مرد
عبدالقادر که کارد به استخوانش رسیده بود به سمت ابو عدنان حمله کرد با او گلاویز شد
تا کلید را از چنگش درآورد که ناگاه سنگینی شئ پشت گوشش حس کرد و صدای از
پشت سرش او را به خود آورد :آهای عبدالقادر...کم تقلا کن ،من مانند پدرم آنچنان
خویشتندار نیستم و حرمت میهمان را حفظ نمی کنم ،اگر زیادی مقاومت کنی بایک تیر
که در کله ات خالی میکنم ، به تمام این دعواها خاتمه میدهم
عبدالقادر به سمت صدا برگشت ، آری درست حدس زده بود این مروان ،پسر وسطی ابو عدنان بود
مروان همانطور با اسلحه ی کمری اش ،به سمت عبدالقادر نشانه رفته بود ، به طرف او
آمد ،دست درجیب کت عبدالقادر کرد، گوشی او را برداشت و عبدالقادر را که در
موقعیتی خطیر گیر گرفتار شده بود، به سمت اتاق مورد نظرشان هدایت کرد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۲
گرفته بود، با دومین بوق صدای پر از شور و نشاط حیدر در گوشی پیچید :الو ...سلام جناب آقای محمد....چه خوب که..
عبدالقادر که وقت این تعارفات معمول را نداشت ،حرف حیدر را قطع کرد و گفت :
سلام پسرم ، شرایطم اضطراریست ،به کمکت احتیاج دارم ، جان و همه ی آینده ی امینه
در خطر است
حیدر که از پشت تلفن عمق درماندگی این پدر را درک میکرد و از طرفی پای امینه ی
عزیزش در بین بود گفت :چه شده؟ از من چه کمکی بر می آید ، امر کنید تا انجام
دهم
عبدالقار ، به طور خلاصه کل موضوع را گفت و از حیدر خواست ،سریع خود را به
امینه برساند و او را به جایی امن منتقل کند
حیدر که از شنیدن موضوع ،رگ غیرتش باد کرده بود ، گفت :من تا یک ساعت دیگر
به جده میرسم و به محض رسیدن به دنبال امری که فرمودید میروم، خیالتان راحت
نمیگذارم کوچکترین چشم زخمی به دختر عزیزتان برسد، ممنون که مرا قابل دانستید
عبدالقادر تلفن را قطع کرد و نفس راحتی کشید ، دوباره شماره امینه را گرفت ، باز هم
پاسخگو نبود
گوشی را در جیب لباسش گذاشت و به طرف درب بالکن برگشت تا داخل ساختمان شود
تازه اینموقع بود که متوجه ابو عدنان شد که خیره به او جلوی درب ایستاده بود
عبدالقادر که درعالم خود فرو رفته بود ، بی توجه به ابوعدنان ، از کنارش گذشت ،
وارد سالن شد ، با اشاره به کیف پر از دلار گفت :من به چیزهایی که میخواستم بدانم رسیدم ، آن پولها از آن تو ،هر چند که می دانم حق تو نیست اما من روی حرفم هستم و
با گفتن این حرف به سمت درب خروجی ساختمان رفت ، او میخواست با اولین پرواز
به ریاض برگردد
نرسیده به درب ، ابو عدنان با عصای گرانقیمتش که به آن تکیه میکرد ، راه را بر او بست و گفت :کجا؟؟ مگر من اجازه میدهم بعد از مدتها دوری به این سرعت از پیشم
بروی، اتاق میهمان را برایت آماده کرده اند ، بفرما استراحتی کن تا بعد ....برایت برنامه
ها دارم ، می خواهم کل استانبول را نشانت دهم و باهم سیر وسیاحت و تفریحی کنیم
عبدالقادر که واقعا حوصله ی این تملقات ابوعدنان را نداشت و میدانست او از شوق
بدست آوردن آن دلارهای بی زبان ،اینچنین خود عزیزی میکند ، او را به کنار زد و
گفت :برای استراحت و تفریح نیامده ام ، چندین سفر هم به ترکیه داشته ام و جای جای
ترکیه را دیده ام و نیازی نیست تو زحمتی به خود بدهی....باید بروم ،فقط دعا کن
پروازی برای این ساعت به سمت عربستان باشد
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شیخ اسماعیل رمضانی این روزها یک تنه آبروی خودش رو سَرِ دست گرفته و طبق فهم خودش از مصالح کشور داره جهاد تبیین انجام میده
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آصف گیلانی از رهبران اهل سنت پاکستان:
من و همه پیروان و دوستدارانم اعلام میکنیم که شیعه علی بن ابی طالب میشویم
و غلام پیروان علی در جهان هستم.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۷۳
مینه بعد از چندین هفته دوری از محیط درس و دانشگاه ، حالا که تازه رسیده بود ، با
ذوقی دخترانه ابتدا تمام لباسها و وسایل و خوراکی هایی که خاله هاجر همراهش کرده بود
را در جای خود گذاشت
خوابگاه کوچک و لوکسش را مرتب نمود و برای رفع خستگی حوله اش را برداشت،
میخواست ساعتها تن لطیفش را به خنکای آب دهد تا خستگی از جانش بیرون رود .
بعد از ساعتی استحمام ،حوله را به خود پیچید و بیرون آمد ، همانطور که آب موهای
سرش را میگرفت به سمت قهوه ساز رفت و آن را به برق زد ، بعد از حمامی طولانی،
قهوه ای شیرین همراه با شیر تازه ،می چسپید
صدای قهوه ساز بلند شد ، امینه طبق عادت به سمت گوشی اش رفت ،با روشن کردن
صفحه ی گوشی ،خشکش زد ،یازده تماس بی پاسخ از پدرش ، حتما کاری فوری داشته
سریع شماره ی او را گرفت و متأسفانه صدای ضبط شده ای در گوشی پیچید :مشترک مورد نظر خاموش می باشد
یعنی چه؟؟ احتمالا اتفاقی افتاده ، چون هیچ وقت سابقه نداشت ،پدرش گوشی را خاموش
کند ، آنهم زمانی که در سفر است ، یعنی چه شده؟؟
سریع لباسهایش را پوشید و به خاله هاجر زنگ زد ، پیرزن با صدای مهربانش از آن
سوی خط گفت :الو بفرمایید
امینه بدون مقدمه گفت :سلام خاله ، خو بید؟ میخواستم ببینم خبری از پدرم ندارید؟
خاله هاجر که انگار نگران شده بود گفت :از وقتی که به سفر رفته ،با من تماس نگرفته
چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟
امینه که دلش نمی آمد آن پیرزن را ناراحت کند گفت :نه ،چیزی نشده ، زنگ زدم
تلفنش خاموش بود ، الان به ذهنم رسید ،احتمالا دوباره سوار هواپیماست و به همین
خاطر گوشی اش را خاموش کرده
خاله هاجر نفسی از روی راحتی کشید وگفت :آری حتما همین گونه است، به محض
اینکه رسید به او میگویم تا با تو تماس بگیرد....امینه جان ،دختر گلم نگران نباش ، غذایت را به وقت و کامل بخور ، حمام رفتی ،زیر باد کولر
امینه میدانست که الان با انبوه سفارشات مادرانه ی ، خاله هاجر روبه رو میشود، بین
حرفش دوید و گفت :چشم...چشم و با بلند شدن صدای زنگ خوابگاهش ،از او خدا
حافظی کرد
شال عربی سفیدیش را که در آن مثل فرشته های آسمانی میشد بر سر انداخت و به سمت
درب حرکت کرد
از چشمی درب بیرون را نگاه کرد ، مردی که به نظرش غریبه بود با کت و شلواری
اتو کشیده در زاویه ی دیدش بود ، درب را باز کرد و سعی نمود هیکلش را پشت درب
پنهان نماید ، کمی سرش را جلو آورد و گفت :بفرمایید ،امری داشتید؟
آن مرد نگاهی به امینه ان داخت و گفت :سلام بانو ...خانم امینه محمد؟