eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
560 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴هشدار! مجاهدان کف میدان هم‌، ممکن است بزودی در امتحان‌های پیش رو، به تقویت‌کنندگان جبهه‌ی دشمن تبدیل شوند! رسانه با شما چنین خواهد کرد رسانه می‌تواند به راحتی ایجاد اختلاف کند و عوض اتحاد در برابر دشمن شما را به جان هم بیندازد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون نجمه، دختر من است ، او را از من خواستگاری کرد، من هم ابتدا گفتم که نجمه نامزد دارد و میخواستم شاهزاده طلال پول بیشتری بابتش بدهد من در ازای مبلغ هنگفتی ، دختربزرگ ابومحمد را به اسم دختر خودم ،به شاهزاده طلال تقدیم کردم ،البته آن دخترک بینوا را آنچنان ترساندم که گمان نکنم هیچوقت از اصل و نسبش با کسی سخن بگوید و به او گفتم که در قصر شوهرش خود را دختر ابو‌عدنان بداند عبدالقادر که از اینهمه پستی و پول پرستی این حیوان مردنما، خونش به جوش آمده بود مشتش را گره کرد و محکم به زانو زد و گفت :عجب حیوان کثیفی هستی تو .....آخر اگر یکی با ناموس خودت چنین کند ، چه حالی پیدا میکنی ابو عدنان که از سخنان درشت عبدالقادر عصبانی شده بود ،گفت :آهای رفیق قدیمی تند نرو ....آن زمان که آتش عشقت تند بود و برای رسیدن به آن دخترک رافضی خود را به هر دری میزدی، اگر به تو میگفتم ،میخواهم با این حیله ، دخترک چشم یشمی قلبت رابه تو برسانم ، گمان نمیکنم کوچکترین مخالفتی میکردی حالا که او را از دست دادی ، اینچنین برای من سجاده آب می کشی و مقدس بازیدر میاوری عبدالقادر همانطور که به حرفهای ابوعدنان می اندیشید ناگاه با صدای گوشی اش به خود آمد ،شماره ناشناس بود،در میان نگاه خیره ی ابو عدنان، تماس را وصل کرد بعد از سلام و علیکی معمولی، احساس کرد صدای پشت خط آشناست تا از آنطرف خط گفت :عبدالقادر محمد، شنیدیم چند روز پیش برای دیدن ما به قصر آمده بودی ، متأسفانه من نبودم حالا عبدالقادر می دانست که با شاهزاده طلال گفتگو می کند ، خیلی متعجب شده بود و با خود میگفت ، یعنی خواستگاری پسر من ،برای شاهزاده آنچنان اهمیت داشته که او با اینهمه غرور وتکبری که در وجودش است ،حاضر شده تماس بگیرد ،پس با تعلل گفت : بله ، خدمت رسیدم اما سعادت دیدار نداشتم شاهزاده :آری به گوشم رسید که نه برای گرفتن جواب خواستگاری پسرت ، بلکه به دنبال پیداکردن آدرسی از ابوعدنان آمده بودی عبدالقادر که میدید تمام موضوع به گوش طلال رسیده گفت :بله ،حقیقتا کاری فوری با ابوعدنان داشتم ، الان هم منزل ایشان در استانبول هستم شاهزاد خنده ای کرد و گفت :چه خوب که یاد رفقای قدیمی هم هستی ، اما الان در اینجا به وجودت نیاز دارم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبدالقادر که نمی دانست ،طلال از چه سخن می گوید با طمأنینه سؤال کرد :حتما جواب خواستگاری صابر ، مثبت است و درپی برگزاری جشن هستید که یاد این حقیر نمودید؟ شاهزاده طلال گلویی صاف کرد و گفت :حقیقتا به گوشم رسیده که دخترم سلیمه، با این وصلت مخالف است ،اما خودت خوب می دانی اگر من از شما پشتیبانی کنم و امر بفرمایم ، سلیمه جرأت هیچ مخالفتی نخواهد داشت ، پس من هم امری دارم که به شما میگویم و شما را مفتخر به این می نمایم که بیش از پیش به دربار سعودی نزدیک شوید راستش من الان زنگ زدم تا دخترتان امینه را خواستگاری کنم و اگر دوست داشته باشید جشن عروسی دخترتان و پسرتان را با خانواده ی شاهزاده طلال در یک زمان برگزار نماییم عبدالقادر که با شنیدن پیشنهاد ناگهانی شاهزاده طلال ، بدون اینکه بداند ،خواستگار کیست ،با حالی بر افروخته از جای برخاست و ناخوداگاه گفت :امر شما به روی چشم جا دارد اما....اما امینه خواستگار دارد و تازه به او جواب مثبت داده ایم ابوعدنان که حالت دگرگون عبدالقادر را میدید ، به طرف دربی که رو به بالکن سالن باز میشد رفت ، درب را گشود و با اشاره به عبدالقادر به او فهماند برای اینکه راحت صحبت کند ، روی بالکن برود عبدالقادر همانطور که وارد بالکن میشد به حرفهای شاهزاده طلال هم گوش میکرد که میگفت :خوب پس همه چیز حل است ، خودت می گویی خواسته ی ما روی چشمت جا دارد ، پس خواستگار دخترت را رد کن و بدان بخت به یکباره درب خانه ات را زده عبدالقادر که کلا حال خودش را نمی دانست با تته پته گفت :حالا برای کدام پسرتان امینه را خواستگاری می کنید؟ شاهزاده طلال با سرخوشی ،قهقه ای زد و گفت :تا وقت پدری به این زیبا پسندی و زیبا دوستی هست ، پسر به چکار میاید! عبدالقادر؛دخترت را برای خودم خواستگاری می کنم ، بدان در ازای این وصلت هر چه از ما طلب کنی به تو خواهم بخشید ، من به اندازه ی وزن تو ودخترت ، به شما طلا خواهم داد عبدالقادر که از شنیدن این حرفها ،بدنش به رعشه افتاده بود ، بروی تنها نیمکتی که روی بالکن موجود بود و رو به فضای سبز زیبایی گذاشته شده بود، نشست و گفت : اما به خدا این انصاف نیست ،شما جای پدر بزرگ امینه را دارید در ثانی اینقدر زنان زیبا رو و متعدد دورتان را گرفته که دختر من در بین آنها گم است ، به گمانم الان تعداد زنانی که تا به حال ستانده ای از پنجاه ،شصت زن هم گذشته باشد ، شما را به همان خدایی که میپرستید از این تصمیم صرف نظر کنید
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون شاهزاده طلال که انتظار نداشت ، عبدالقادر به این راحتی دست رد به سینه اش بزند و عاجزانه طلب چشم پوشی از خواسته اش را داشته باشد ، با عصبانیتی که در صدایش موج میزد گفت :عبدالقادر سن وسال مرا به من گوشزد نکن ، خوب میدانی که بدنم از یک جوان هجده ساله هم سالم تر و رو به راه تراست و از همه مهم تر ، دلی دارم جوان و لطیف و زیبا پسند ، دوباره می گویم و برای آخرین بار است که تکرار می کنم، خواستگار دخترت را جواب کن و فردا در همین موقع ،همراه دخترت در قصر من حضور داشته باش ، اگر بدانی چه مجلس باشکوهی برای دخترت تدارک دیده ام ، هیچ وقت اینگونه مرا از خود نمیرنجاندی.....عبدالقادر دنیایی از ثروت افسانه ای دربار سعودی در انتظارت است ، خوب میدانی با این وصلت ، آینده خود و دخترت و تمام فرزندانی که او بدنیا خواهد آورد تا آخر عمر ،تضمین است. درضمن خودت خوب میدانی که من در آن واحد بیش از چهار زن نمی توانم داشته باشم چون شرع به ما اجازه ی این کار را نداده ، دقیقا امروز یکی از زنانم را طلاق داده ام تا بتوانم به راحتی با دختر تو ازدواج نمایم ، پس لگد به بخت خودت نزن و با من راه بیا، خوب میدانی اگر من چیزی نظرم را جلب کند ، تا آن را به دست نیاورم ، از پا نمی نشینم ، خودت را بیش از این سبک نکن و من هم حرفهای قبلی ات را نشنیده میگیرم ، البته به خاطر گل روی امینه ی زیبا... عبدالقادر که از اینهمه هوس رانی سیری ناپذیر این شجره ی ملعونه ، که حالا می خواست تیر هوسشان بر دامن دخترک پاک و زیبای او بنشیند، خون خودش را میخورد صبر از کف داد وگفت :خفه شو ابلیس، تو حق نداری نام دختر معصوم وپاک مرا بر زبان ناپاکت جاری کنی ، مرا به طمع پول وادار به وصلت با خودت نکن که خوب میدانی ، آنقدر دارم که می توانم به محض اینکه اراده کنم ، قصری باشکوه در هرجای این کره ی خاکی برای خود و فرزندانم تهیه نمایم ، مرا با پولهای کثیف شما شاهزاده های سعودی که همه اش حق مردم بیچاره ی عربستان است؛ کاری نیست. تو خواب به چنگ آوردن دختر مرا خواهی دید و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد عبدالقادر از درون مانند کوه آتشفشان میجوشید ، چند بار عرض بالکن را پیمود ، باید کاری میکرد....باید امینه را به نحوی آگاه میکرد و نجات میداد ، سریع شماره ی امینه را گرفت ، اما هر چه زنگ خورد ، او جواب نداد، دوباره ودوباره و دوباره گرفت. اما انگار فایده ای نداشت، احتمالا امینه تازه از راه رسیده ،گوشی را روی سایلنت گذاشته و به خواب رفته است اما عبدالقادر باید کاری می کرد....مشتش را محکم به دیواره ی بالکن میکوبید و زیر لب به هر چه شاه وشاهزاده ی سعودی بود ، لعنت میفرستاد و با خود میگفت :کاش کاش الان ریاض بودم ....کاش امینه را باخود آورده بودم....در انتهای ناامیدی نا گاه نور امیدی در دلش تابید ....درست است ،خودش است ،سریع مخاطبین گوشی اش را آورد و نام حیدر را لمس کرد، شماره ای که در تنها دیدارشان از آن جوان نجیب و شیعه گرفته بود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون ابوعدنان خنده ای صدا دار کرد همانطور که درب سالن را قفل میکرد با عصایش به اتاقی در انتهای سالن اشاره کرد و گفت :با من یکی بدو نکن عبدالقادر؛ امر شده که تو را اگر شده مدتی به زور نزد خودم نگاه دارم ،برو داخل آن اتاق و خلق من وخودت را تنگ نکن ،برو مرد عبدالقادر که تازه شصتش خبر دار شده بود که موضوع از چه قرار است با عصبانیتی شدید گفت :مرا به چقدر پول به شاهزاده طلال فروختی ها؟؟ هر چه او وعده کرده ،من دو برابرش را به تو میدهم ، فقط بگذار من هر چه زودتر از اینجا بروم ، خوب میدانی که حرف عبدالقادر حرف است ابوعدنان سری تکان داد وگفت :به خدا که من به حرف و وعده ی تو بیش از شاهزاده طلال اعتماد دارم ، اما چه کنم که اگر امر شاهزاده را نادیده بگیرم ، دودمانم را به باد خواهم داد عبدالقادر که واقعا مستأصل شده بود ، با دستان لرزانش دو دست چروکیده ی ابو عدنان را گرفت و گفت :ابو عدنان تو را به رفاقتمان سوگند ،تو را به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم قسم میدهم ، بامن چنین نکن ، تو یکبار زندگی خانواده ی مادری امینه را از هم پاشیده ای ، اینبار دیگر چنین نکن ، تو بگذار من از اینجا بروم ، من هم قول میدهم ،خانه ای در هر نقطه از این زمین خواستی برایت بگیرم تا خودت را گم و گور کنی و از چنگ طلال بگریزی و علاوه بر آن پول زیادی در اختیارت قرار می دهم ابو عدنان سری تکان داد و گفت :نه امکان ندارد....شاهزاده طلال به همان نسبت که هوسران است ، همانگونه کینه جو هم هست ، اگر من آب شوم وبه زمین فرو روم بازهم مرا پیدا می کند و به خاطر اینکه خلاف خواسته اش عمل کرده ام ، چنان زجر کشم کند که مرغان آسمان به حالم گریه کنند ، بعدش مگر قرار است چه به شود که اینچنین بهم ریخته ای؟ بخت با تو یار شده ، دخترت را برای همسری می خواهد، اگر آدم عاقلی باشی ،کلی این ما بین میتوانی به چنگ آوری.....عاقلانه فکرکن مرد عبدالقادر که کارد به استخوانش رسیده بود به سمت ابو عدنان حمله کرد با او گلاویز شد تا کلید را از چنگش درآورد که ناگاه سنگینی شئ پشت گوشش حس کرد و صدای از پشت سرش او را به خود آورد :آهای عبدالقادر...کم تقلا کن ،من مانند پدرم آنچنان خویشتندار نیستم و حرمت میهمان را حفظ نمی کنم ،اگر زیادی مقاومت کنی بایک تیر که در کله ات خالی میکنم ، به تمام این دعواها خاتمه میدهم عبدالقادر به سمت صدا برگشت ، آری درست حدس زده بود این مروان ،پسر وسطی ابو عدنان بود مروان همانطور با اسلحه ی کمری اش ،به سمت عبدالقادر نشانه رفته بود ، به طرف او آمد ،دست درجیب کت عبدالقادر کرد، گوشی او را برداشت و عبدالقادر را که در موقعیتی خطیر گیر گرفتار شده بود، به سمت اتاق مورد نظرشان هدایت کرد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون گرفته بود، با دومین بوق صدای پر از شور و نشاط حیدر در گوشی پیچید :الو ...سلام جناب آقای محمد....چه خوب که.. عبدالقادر که وقت این تعارفات معمول را نداشت ،حرف حیدر را قطع کرد و گفت : سلام پسرم ، شرایطم اضطراریست ،به کمکت احتیاج دارم ، جان و همه ی آینده ی امینه در خطر است حیدر که از پشت تلفن عمق درماندگی این پدر را درک میکرد و از طرفی پای امینه ی عزیزش در بین بود گفت :چه شده؟ از من چه کمکی بر می آید ، امر کنید تا انجام دهم عبدالقار ، به طور خلاصه کل موضوع را گفت و از حیدر خواست ،سریع خود را به امینه برساند و او را به جایی امن منتقل کند حیدر که از شنیدن موضوع ،رگ غیرتش باد کرده بود ، گفت :من تا یک ساعت دیگر به جده میرسم و به محض رسیدن به دنبال امری که فرمودید میروم، خیالتان راحت نمیگذارم کوچکترین چشم زخمی به دختر عزیزتان برسد، ممنون که مرا قابل دانستید عبدالقادر تلفن را قطع کرد و نفس راحتی کشید ، دوباره شماره امینه را گرفت ، باز هم پاسخگو نبود گوشی را در جیب لباسش گذاشت و به طرف درب بالکن برگشت تا داخل ساختمان شود تازه اینموقع بود که متوجه ابو عدنان شد که خیره به او جلوی درب ایستاده بود عبدالقادر که درعالم خود فرو رفته بود ، بی توجه به ابوعدنان ، از کنارش گذشت ، وارد سالن شد ، با اشاره به کیف پر از دلار گفت :من به چیزهایی که میخواستم بدانم رسیدم ، آن پولها از آن تو ،هر چند که می دانم حق تو نیست اما من روی حرفم هستم و با گفتن این حرف به سمت درب خروجی ساختمان رفت ، او میخواست با اولین پرواز به ریاض برگردد نرسیده به درب ، ابو عدنان با عصای گرانقیمتش که به آن تکیه میکرد ، راه را بر او بست و گفت :کجا؟؟ مگر من اجازه میدهم بعد از مدتها دوری به این سرعت از پیشم بروی، اتاق میهمان را برایت آماده کرده اند ، بفرما استراحتی کن تا بعد ....برایت برنامه ها دارم ، می خواهم کل استانبول را نشانت دهم و باهم سیر وسیاحت و تفریحی کنیم عبدالقادر که واقعا حوصله ی این تملقات ابوعدنان را نداشت و میدانست او از شوق بدست آوردن آن دلارهای بی زبان ،اینچنین خود عزیزی میکند ، او را به کنار زد و گفت :برای استراحت و تفریح نیامده ام ، چندین سفر هم به ترکیه داشته ام و جای جای ترکیه را دیده ام و نیازی نیست تو زحمتی به خود بدهی....باید بروم ،فقط دعا کن پروازی برای این ساعت به سمت عربستان باشد
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شیخ اسماعیل رمضانی این روزها یک تنه آبروی خودش رو سَرِ دست گرفته و طبق فهم خودش از مصالح کشور داره جهاد تبیین انجام میده
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آصف گیلانی از رهبران اهل سنت پاکستان: من و همه پیروان و دوستدارانم اعلام می‌کنیم که شیعه علی بن ابی طالب می‌شویم و غلام پیروان علی در جهان هستم.
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون مینه بعد از چندین هفته دوری از محیط درس و دانشگاه ، حالا که تازه رسیده بود ، با ذوقی دخترانه ابتدا تمام لباسها و وسایل و خوراکی هایی که خاله هاجر همراهش کرده بود را در جای خود گذاشت خوابگاه کوچک و لوکسش را مرتب نمود و برای رفع خستگی حوله اش را برداشت، میخواست ساعتها تن لطیفش را به خنکای آب دهد تا خستگی از جانش بیرون رود . بعد از ساعتی استحمام ،حوله را به خود پیچید و بیرون آمد ، همانطور که آب موهای سرش را میگرفت به سمت قهوه ساز رفت و آن را به برق زد ، بعد از حمامی طولانی، قهوه ای شیرین همراه با شیر تازه ،می چسپید صدای قهوه ساز بلند شد ، امینه طبق عادت به سمت گوشی اش رفت ،با روشن کردن صفحه ی گوشی ،خشکش زد ،یازده تماس بی پاسخ از پدرش ، حتما کاری فوری داشته سریع شماره ی او را گرفت و متأسفانه صدای ضبط شده ای در گوشی پیچید :مشترک مورد نظر خاموش می باشد یعنی چه؟؟ احتمالا اتفاقی افتاده ، چون هیچ وقت سابقه نداشت ،پدرش گوشی را خاموش کند ، آنهم زمانی که در سفر است ، یعنی چه شده؟؟ سریع لباسهایش را پوشید و به خاله هاجر زنگ زد ، پیرزن با صدای مهربانش از آن سوی خط گفت :الو بفرمایید امینه بدون مقدمه گفت :سلام خاله ، خو بید؟ میخواستم ببینم خبری از پدرم ندارید؟ خاله هاجر که انگار نگران شده بود گفت :از وقتی که به سفر رفته ،با من تماس نگرفته چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟ امینه که دلش نمی آمد آن پیرزن را ناراحت کند گفت :نه ،چیزی نشده ، زنگ زدم تلفنش خاموش بود ، الان به ذهنم رسید ،احتمالا دوباره سوار هواپیماست و به همین خاطر گوشی اش را خاموش کرده خاله هاجر نفسی از روی راحتی کشید وگفت :آری حتما همین گونه است، به محض اینکه رسید به او میگویم تا با تو تماس بگیرد....امینه جان ،دختر گلم نگران نباش ، غذایت را به وقت و کامل بخور ، حمام رفتی ،زیر باد کولر امینه میدانست که الان با انبوه سفارشات مادرانه ی ، خاله هاجر روبه رو میشود، بین حرفش دوید و گفت :چشم...چشم و با بلند شدن صدای زنگ خوابگاهش ،از او خدا حافظی کرد شال عربی سفیدیش را که در آن مثل فرشته های آسمانی میشد بر سر انداخت و به سمت درب حرکت کرد از چشمی درب بیرون را نگاه کرد ، مردی که به نظرش غریبه بود با کت و شلواری اتو کشیده در زاویه ی دیدش بود ، درب را باز کرد و سعی نمود هیکلش را پشت درب پنهان نماید ، کمی سرش را جلو آورد و گفت :بفرمایید ،امری داشتید؟ آن مرد نگاهی به امینه ان داخت و گفت :سلام بانو ...خانم امینه محمد؟
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون امینه با تعجب سری تکان داد وگفت :تا جایی که می دانم ورود آقایون به این قسمت که خوابگاه دختران دانشجو هست ،ممنوع است، شما چگونه وارد شدید؟ آن مرد سری تکان داد و گفت :مورد اضطراری بود ، مجبور شدیم البته با هماهنگی مسؤلین خوابگاه مزاحم شما شدیم امینه آهانی کرد وگفت :حالا این مورد اضطراریتان چیست؟ آن مرد که انگار خیلی عجله داشت گفت :اگر امکان دارد تا جایی همراه من بیایید ، موضوعی ست راجع به پدرتان تا این حرف از دهان آن مرد خارج شد ، انگاری بندی درون قلب امینه پاره شد ، حال خودش را نمیفهمید ،سریع به سمت کمد لباس رفت مانتوی سیاه بلندش که تا روی پاهایش بود را به تن کرد ، سریع قهوه ساز را از برق کشید ،شالش را محکم دور گردنش پیچید و با سرعت به سمت درب رفت همراه آن مرد از ساختمان خوابگاه خارج شدند و تازه امینه یادش آمد که گوشی اش را داخل ساختمان جا گذاشته....رو به مرد گفت :چه شده ؟ جان به لبم کردید؟ یک لحظه اجازه دهید گوشی ام را فراموش کردم ، الان برمیگردم و میخواست به سمت خوابگاه برگردد که آن مرد با تحکم ،امینه را به سمت لیموزینی با شیشه های دودی هدایت کرد و گفت :احتیاج به گوشی نیست ، یک لحظه تأمل بفرمایید ، شخصی داخل آن ماشین منتظر شماست تا خبری راجع به پدرتان به شما بدهد، به محض رساندن پیغام ،ما می رویم و شما میتوانید به خوابگاهتان مراجعه کنید امینه کلا گیج شده بود و نگرانی شدیدی بر وجودش سایه افکنده بود ، دل درون سینه اش به تلاطم بود ،حتما اتفاق ناگواری برای پدرش افتاده...نکند نکند ایل و طایفه ی زبیده بلایی به سر او آورده اند آن مرد درب ماشین را باز کرد ، امینه روی صندلی عقب نشست و ناگاه مردی دستمال سفیدی جلوی بینی او گرفت وآن دخترک زیبا در دم بیهوش شد لیموزین شاهزاده که صید مورد نظرش را شکار کرده بود ،به راه افتاد ، حیدر همانطور که جلو می آمد ، چند متر مانده به خوابگاه دختران ، شاهد ماج را بود ، او با دیدن قد وقامت امینه که در کنار مردی دیگر از خوابگاه بیرون می آمد ، بر سرعت قدم هایش افزود بطوریکه حالت دوو به خود گرفته بود و زمانی که امینه سوار ماشین شد . حیدر که به چند قدمی او رسیده بود ،فریاد زد :امینه......سوار نشو .....صبر کن .... امینه از پدرت پیغامی برایت آورده ام
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون اما کار از کار گذشته بود و لیموزین سلطنتی در حالیکه پیکر بی هوش ،امینه را حمل مینمود ، از کنار حیدر گذشت ، فشار روحی شدیدی روی حیدر بود ،مسافتی به دنبال ماشین دوید ،اما هیچ فایده ای نداشت ،ماشین به سرعت از او دور شد اما حیدر به عبدالقادر قول داده بود واز طرفی نمی خواست امینه ی عزیزش به چنگ شاهزاده ی بوالهوس سعودی بیافتد ،باید کاری میکرد....اما چکار؟ احتمالا این دخترک نگون بخت را به فرودگاه جده میبردند، از آژانس دانشگاه، ماشینی به مقصد فرودگاه گرفت، قبل از اینکه سوار بر ماشین بشود ،فکری به مغزش خطور کرد....بله درست ترین کار همین بود....فوری شماره ی عادل را گرفت ،بعد از خوردن چند بوق ،صدای خسته ی عادل درگوشی پیچید :هااا چه میگویی جوانک خرما فروش؟ حیدر با اضطرابی در صدایش گفت :کجایی عادل؟؟ او از آن طرف خط گفت :اولا عادل نه و شاهزاده عادل ، درثانی مگر باید به تو جواب پس دهم....من حتی به پدرم هم از کارهایم چیزی نمی گویم ، تو که جای خود داری حیدر با بی حوصلگی گفت :ببین شاهزاده عادل ،وقت جنگهای بچگانه نیست ،موضوع مهمی اتفاق افتاده...به کمکت احتیاج دارم شاهزاده عادل خنده ای کرد و گفت :موضوع مهم تو ،برای من کمترین اهمیتی ندارد تو رقیب من هستی، رقیبی که سعی در بیرون آوردن عشق من از دستم دارد حیدر با استیصال گفت :خواهش میکنم عادل ...زبان به دهن بگیر تا حرف بزنم ، آن موضوع برای تو هم اهمیت دارد ، اگر دیر بجنبی ،عشقت را من نه....کسی دیگر از چنگت در میاورد ، حالا بگو کجایی؟ تا بفهمم چکار باید کنیم عادل که با دانستن اینکه آن موضوع پیرامون امینه است ، با هیجان گفت :تازه از سفر اروپا برگشتم ، برای آخر شب ،بلیط پرواز به مقصد جده دارم حیدر نفس راحتی کشید و گفت :پس صبر کن و گوش به زنگم باش تا بفهمم چه بلایی سر آن دختر بیچاره آمده ، به گمانم باید سفرت را لغو کنی شاهزاده عادل که لحظه به لحظه گیج تر میشد گفت :چه کسی میخواهد امینه را...که صدای بوق قطع تماس در گوشی پیچید حیدر به سرعت خود را به فرودگاه رساند ، با پرس وجویی که کرد ،متوجه شد هواپیمای خصوصی شاهزاده طلال آماده ی پرواز به ریاض است ، شک نداشت که الان امینه مسافر اختصاصی آن هواپیماست ، خواست برای ریاض بلیط بگیرد که از بدشانسی او تمام پروازها به مقصد ریاض تا دو روز دیگر پر بود باید کاری میکرد و به هر وسیله که شده خود را به ریاض میرساند