eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون امینه با تعجب سری تکان داد وگفت :تا جایی که می دانم ورود آقایون به این قسمت که خوابگاه دختران دانشجو هست ،ممنوع است، شما چگونه وارد شدید؟ آن مرد سری تکان داد و گفت :مورد اضطراری بود ، مجبور شدیم البته با هماهنگی مسؤلین خوابگاه مزاحم شما شدیم امینه آهانی کرد وگفت :حالا این مورد اضطراریتان چیست؟ آن مرد که انگار خیلی عجله داشت گفت :اگر امکان دارد تا جایی همراه من بیایید ، موضوعی ست راجع به پدرتان تا این حرف از دهان آن مرد خارج شد ، انگاری بندی درون قلب امینه پاره شد ، حال خودش را نمیفهمید ،سریع به سمت کمد لباس رفت مانتوی سیاه بلندش که تا روی پاهایش بود را به تن کرد ، سریع قهوه ساز را از برق کشید ،شالش را محکم دور گردنش پیچید و با سرعت به سمت درب رفت همراه آن مرد از ساختمان خوابگاه خارج شدند و تازه امینه یادش آمد که گوشی اش را داخل ساختمان جا گذاشته....رو به مرد گفت :چه شده ؟ جان به لبم کردید؟ یک لحظه اجازه دهید گوشی ام را فراموش کردم ، الان برمیگردم و میخواست به سمت خوابگاه برگردد که آن مرد با تحکم ،امینه را به سمت لیموزینی با شیشه های دودی هدایت کرد و گفت :احتیاج به گوشی نیست ، یک لحظه تأمل بفرمایید ، شخصی داخل آن ماشین منتظر شماست تا خبری راجع به پدرتان به شما بدهد، به محض رساندن پیغام ،ما می رویم و شما میتوانید به خوابگاهتان مراجعه کنید امینه کلا گیج شده بود و نگرانی شدیدی بر وجودش سایه افکنده بود ، دل درون سینه اش به تلاطم بود ،حتما اتفاق ناگواری برای پدرش افتاده...نکند نکند ایل و طایفه ی زبیده بلایی به سر او آورده اند آن مرد درب ماشین را باز کرد ، امینه روی صندلی عقب نشست و ناگاه مردی دستمال سفیدی جلوی بینی او گرفت وآن دخترک زیبا در دم بیهوش شد لیموزین شاهزاده که صید مورد نظرش را شکار کرده بود ،به راه افتاد ، حیدر همانطور که جلو می آمد ، چند متر مانده به خوابگاه دختران ، شاهد ماج را بود ، او با دیدن قد وقامت امینه که در کنار مردی دیگر از خوابگاه بیرون می آمد ، بر سرعت قدم هایش افزود بطوریکه حالت دوو به خود گرفته بود و زمانی که امینه سوار ماشین شد . حیدر که به چند قدمی او رسیده بود ،فریاد زد :امینه......سوار نشو .....صبر کن .... امینه از پدرت پیغامی برایت آورده ام
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون اما کار از کار گذشته بود و لیموزین سلطنتی در حالیکه پیکر بی هوش ،امینه را حمل مینمود ، از کنار حیدر گذشت ، فشار روحی شدیدی روی حیدر بود ،مسافتی به دنبال ماشین دوید ،اما هیچ فایده ای نداشت ،ماشین به سرعت از او دور شد اما حیدر به عبدالقادر قول داده بود واز طرفی نمی خواست امینه ی عزیزش به چنگ شاهزاده ی بوالهوس سعودی بیافتد ،باید کاری میکرد....اما چکار؟ احتمالا این دخترک نگون بخت را به فرودگاه جده میبردند، از آژانس دانشگاه، ماشینی به مقصد فرودگاه گرفت، قبل از اینکه سوار بر ماشین بشود ،فکری به مغزش خطور کرد....بله درست ترین کار همین بود....فوری شماره ی عادل را گرفت ،بعد از خوردن چند بوق ،صدای خسته ی عادل درگوشی پیچید :هااا چه میگویی جوانک خرما فروش؟ حیدر با اضطرابی در صدایش گفت :کجایی عادل؟؟ او از آن طرف خط گفت :اولا عادل نه و شاهزاده عادل ، درثانی مگر باید به تو جواب پس دهم....من حتی به پدرم هم از کارهایم چیزی نمی گویم ، تو که جای خود داری حیدر با بی حوصلگی گفت :ببین شاهزاده عادل ،وقت جنگهای بچگانه نیست ،موضوع مهمی اتفاق افتاده...به کمکت احتیاج دارم شاهزاده عادل خنده ای کرد و گفت :موضوع مهم تو ،برای من کمترین اهمیتی ندارد تو رقیب من هستی، رقیبی که سعی در بیرون آوردن عشق من از دستم دارد حیدر با استیصال گفت :خواهش میکنم عادل ...زبان به دهن بگیر تا حرف بزنم ، آن موضوع برای تو هم اهمیت دارد ، اگر دیر بجنبی ،عشقت را من نه....کسی دیگر از چنگت در میاورد ، حالا بگو کجایی؟ تا بفهمم چکار باید کنیم عادل که با دانستن اینکه آن موضوع پیرامون امینه است ، با هیجان گفت :تازه از سفر اروپا برگشتم ، برای آخر شب ،بلیط پرواز به مقصد جده دارم حیدر نفس راحتی کشید و گفت :پس صبر کن و گوش به زنگم باش تا بفهمم چه بلایی سر آن دختر بیچاره آمده ، به گمانم باید سفرت را لغو کنی شاهزاده عادل که لحظه به لحظه گیج تر میشد گفت :چه کسی میخواهد امینه را...که صدای بوق قطع تماس در گوشی پیچید حیدر به سرعت خود را به فرودگاه رساند ، با پرس وجویی که کرد ،متوجه شد هواپیمای خصوصی شاهزاده طلال آماده ی پرواز به ریاض است ، شک نداشت که الان امینه مسافر اختصاصی آن هواپیماست ، خواست برای ریاض بلیط بگیرد که از بدشانسی او تمام پروازها به مقصد ریاض تا دو روز دیگر پر بود باید کاری میکرد و به هر وسیله که شده خود را به ریاض میرساند
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون قبل از هر کاری به عادل زنگ زد، انگار او هم برای تماس حیدر لحظه شماری میکرد با اولین بوق گوشی را برداشت و گفت :چه شده ؟ بر سر امینه چه آمده؟ چه کسی جرأت کرده ،دختر تاجر بزرگ ریاض را برباید؟ حیدر آهی کشید و گفت :آتش از گور هوسرانان کاخهای ریاض برمیخیزد....بله جناب شاهزاده عادل...انگار هوسهای پدرت ،سیری ناپذیر است و اینبار امینه محمد بیچاره را شکار کرده....گوشهای عادل با شنیدن این حرف داغ کرد و گفت :دروغ میگویی من می دانم که اکنون پدرم در جزیره ای زیبا در عمق خاک مالدیو است و قرار است یک ماه آنجا بماند، شنیده ام تا یک ماه جزیره را قرق کرده و پیش پیش میلیاردها دلار بابت اجاره ی جزیره داده است ، درثانی اصلا پدر من ،امینه را کجا دیده ؟ این دخترک که مدام درکنار ما در دانشگاه حضور داشت ، امکان ندارد حیدر در حالیکه به هواپیمای در حال اوج خیره شده بود گفت :نمیدانم کجا وچگونه او را دیده ،اما میدانم که الان اسیر دست مأموران پدرت است و سوار بر هواپیمای خصوصی شاهزاده طلال ،عازم ریاض است ، عادل تو را به جان مادرت قسم میدهم چون میدانم او را بسیار دوست می داری، هر کار برای نجات امینه میتوانی بکن ، جانش را نجات بده ،من به تو قول میدهم اگر او خودش تو را پذیرفت ،من پا پس می کشم ، فقط او به چنگ پدر پیرت نیافتد...حیف این غنچه ی زیبا که در دست پیرمردی مثل طلال پرپر شود شاهزاده عادل نفسش را محکم بیرون داد وگفت :من هر کاری از دستم بر آید برای کمک به امینه می کنم ، اتفاقا پذیرش اینکه کس دیگری با امینه ازدواج کند برایم راحت تر است ، تا اینکه ببینم عشق من به دست پدرم حیف میشود .....گاهی آرزو میکنم ،کاش من هیچ وابستگی به دربار نداشتم......از زمان کودکی چیزهایی در دربار دیده ام که روحم را پریشان می نمود ، گاهی آرزو میکنم کاش من من.....شاهزاده عادل ادامه نداد برای آخرین کلامش گفت :هر چه زودتر خودت را به ریاض برسان ، فکر میکنم ، برای کار بزرگی که میخواهم انجام دهم به کمکت احتیاج دارم ، هر وقت آمدی خودت را به قصر پدرم برسان و اگر من نبودم ،دنبال ابواسحاق بگرد ، او فرد مورد اعتماد من است، سفارشت را به او خواهم کرد حیدر که الان تنها امیدش به جز خدا ،به عادل بود ، گفت :خدا خیرت دهد....خیلی مردانگی کردی....رحمت به آن شیر پاکی که خوردی عادل گوشی را قطع کرد و تازه متوجه سلیمه شد که برخلاف همیشه مثل دخترکی سر به زیر روی مبل کنارش ،کز کرده بود، او نوک بینی خواهرش را فشار داد وگفت :هااا چه شده شیطان بلا؟؟ نکند اسم پسر خرما فروش تو را به سمت من کشیده هاا؟؟ باید بگویم منظور من ، احمد نبود ، من مشغول صحبت با حیدر بودم ، حالا برو رد کارت که فکرم خیلی بهم ریخته است
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون سلیمه لبخند شیرینی زد و گفت :چه خوب خواهرت را میشناسی ،اما شنیدم بین حرفهایت از امینه نامی اسم بردی ، می خواهم بدانم موضوع از چه قرار است؟ نجمه خانم با بسته ای که آماده کرده بود از آشپزخانه بیرون آمد ، به محض شنیدن حرف سلیمه ،بر جای خود ایستاد ، بسته را به طرف عادل داد وگفت :سلیمه چه میگوید پسرم این بسته هم بگذار داخل چمدانت ،اگر در جده ماندی ،مقداری تنقلات برایت گذاشته ام عادل که از اینهمه مهربانی مادرش غرق لذت بود گفت :مادر من ، اینها را بگذار برای خودتان ، مثل اینکه فراموش کرده اید من شاهزاده ای سعودی هستم ، هر چه طلب کنم، در چشم بهم زدنی برایم فراهم میشود و بعد با حالت سؤالی گفت :چه شده که شما هر دو مشتاق شنیدن شده اید ،مگر امینه نامی میشناسید؟ مادر و د ختر هر دو با هم سرشان را تکان دادند عادل نفسش را محکم بیرون داد و گفت :راستش زودتر از اینها می خواستم به شما بگویم اما قصدم این بود اول رضایت دختر را کسب کنم و بعد با خیال راحت موضوع را برای شما بگویم نجمه که از شنیدن حرفهای پسرش سر ذوق آمده بود و گمان میکرد باید پای دختری درمیان باشد که دل عادل را ربوده ، کنارش نشست و گفت :کدام دختر؟ بگو کیست و کجاست تا الساعه برایت خواستگاری اش کنم؟ عادل آهی کشید و گفت :یکی از هم دانشگاهی هایم است ، دختر نجیب و زیبا و سربه زیریست ،البته دختر یکی از تجار بزرگ ریاض است ، نامش امینه محمد است به اینجای حرفش که رسید ، نجمه وسلیمه با هم گفتند :دختر عبدالقادرمحمد؟ عادل با تعجب گفت :آری، شما از کجا او را می شناسید ؟ یعنی این خانواده اینقدر سرشناس ومشهور است که شما هم با آنها آشنا هستید؟ سلیمه خنده ی ریزی کرد و گفت :بله وقتی تمام اوقات فراغتت را صرف جهانگردی می کنی ، طبیعی ست که از اوضاع خانواده ات بی خبر باشی....همان پسری که برایت گفتم آمده بود خواستگاری ام.....او صابر برادر امینه است عادل که واقعا هاج و واج مانده بود ، با دهانی باز حرفهای سلیمه را گوش می کرد که ناگهان مادرش او را درآغوش گرفت، بوسه ای بر گونه اش نشاند وگفت :حقا که گوهر شناسی ، این دختر در کل عربستان تک است ، سفرت را یک روز به تأخیر بیانداز همین امشب قرار خواستگاری امینه را با مادرش ،زبیده میگذارم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون سلیمه اخمهایش را درهم کشید وگفت :نه مادر عجله نکن...اگر اگر بخواهی با آنها روبه رو شوی ،شاید جواب خواستگاریت را مشروط به پذیرش ازدواج پسرشان با من بیچاره بگذارند....من که عادل که تازه متوجه موضوع شده بود به میان گفتگوی خواهر و مادرش دوید وگفت : صبر کنید ، اینهمه داستان سر هم نکنید ....لازم به خواستگاری شما نیست...پدرم شاهزاده طلال از شما زرنگتر بوده وبه خوبی وظیفه اش را انجام داده... نجمه با هیجان حرف عادل را برید وگفت :یعنی موضوع را با پدرت در میان گذاشتی؟؟...اوه خدای من ،نمردم و روزی را دیدم که برای اولین بار این مرد ، یک کار با ارزش برای پسرش انجام داد عادل به نقطه ای نامعلوم خیره شد و گفت :اشتباه نکن مادر....پدرم ، امینه را خواستگاری کرده و یک قدم هم بیشتر برداشته و آن دخترک بی نوا را ربوده و قرار است به عقد خود درآورد...حالا میفهمم که پدر هوسران من، کجا این دخترنگون بخت را دیده، بی شک همان شب خواستگاری سلیمه ،او را برای خود نشان کرده نجمه که با شنیدن حرفهای عادل رعشه تمام تنش را گرفته بود و یاد زمانی می افتاد که او هم مانند گنجشککی ترسان در چنگال این شیطان بوالهوس گرفتار شده بود ، شانه های عادل را گرفت و به شدت او را تکان داد وگفت :عادل ...پسرم...تو را به جان مادرت، اگر سر سوزنی مهر نسبت به من داری قسمت می دهم ، هر کاری برای نجات و فرار این دختر می توانی بکن....من حس بسیار نزدیکی به امینه دارم ، درست حسی که به دخترم سلیمه دارم سلیمه با شنیدن موضوع به یاد امینه و آن صورت زیبا و دل مهربانش افتاده بود ، اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و گفت :عادل....تو رابه خدا کاری کن ، من من هم هر کار وکمکی که از دستم بر آید کوتاهی نمی کنم عادل با لحنی بسیار آهسته گفت :خودم هم قصدم همین است، سفر به جده و درس ودانشگاه را کنسل کردم ،تا راهی پیدا کنم ،برای کمک به امینه و بعد سرش را بالا آورد و همانطور که به سلیمه و مادرش نگاه می انداخت ادامه داد :بد نیست بدانید که حیدر هم این دخترک را دوست دارد....اما بعد از این اتفاق به من قول داده اگر امینه نظر مساعدی نسبت به من داشت ،پا پس بکشد سلیمه با دست دهان نیمه بازش را بست و گفت :اوه خدای من...حیدر؟؟....امینه؟؟ نجمه خانم دستان عادل را دوباره در دست فشار داد وگفت :تو برای رضای خدا به آن دختر کمک کن ، ان شالله هر چه خداوند تقدیر کن و مصلحت بداند، پیش خواهد آمد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عادل از جا بر خاست، تصمیم خودش را گرفته بود ، لباس مرتبی پوشید و به قصد رفتن به سمت قصر پدرش ،از مادر و خواهرش خداحافظی کرد قصر شاهزاده طلال ساکت تر از همیشه بود ، عادل که همیشه به اینجا آمد و رفت ، داشت و بر خلاف پدرش که این پسر را کم دیده بود و اگر او را میدید شاید نمیشناختش اغلب خدمتکاران قصر او را میشناختند و بدون کوچکترین مزاحمتی به هر کجای قصر که می خواست ،سرک میکشید ، عادل یک راست به سمت مکانی رفت که میدانست عبدالرحمان را در آنجا می تواند پیدا کند، عبدالرحمان یکی از چندین کارگزار پدرش بود که معمولا تمام امور مربوط به خدمه و حتی برپایی جشن ها و میهمانی ها و مجالس بزرگ ، زیر نظر او بود ،اتفاقا عبدالرحمان محبتی نسبت به این پسر شاهزاده طلال داشت ،چون عادل برخالف دیگر شاهزاده های سعودی احترام افراد را حتی اگر از خدمه بودند نگه میداشت واینهم بنا بر تربیت صحیحی بود که زیر دست نجمه خانم فراگرفته بود بالاخره عبدالرحمان را یافت و بالبخند همیشگی اش به سمت او رفت و گفت :سلام پیرمرد...خسته نباشی، میبینم با وجود اینکه قصر آرام است اما تو انگار آرام و قرار نداری عبدالرحمن لبخند گل گشادی زد وگفت :سلام شاهزاده ، چه کنیم که اگر قصر هم آرام باشد ، طبیعت تنوع طلب شاهزاده طلال آرام نمی گیرد و ما هم مأموریم و معذور...ببینم مگر قرار نبود سر درس و دانشگاهت حاضر باشی، آنطور که نشان میدادی با دیگر فرزندان شاهزاده تفاوت چشمگیری داشتی و بیشتر پی درس و هدفهای بزرگ بودی، میبینم که هنوز در اینجا معطلی، شاهزاده عادل سرش را نزدیک عبدالرحمان آورد وگفت :راستش از وقتی گفتی که پدرم جزیره ای را برای یک ماه کرایه و قرق کرده ، دل درون سینه ام به تلاطم افتاد، دوست دارم بدانم آنجا چه خبر است؟ اصلا چه جاذبه ای پدرم را به آن سو کشانیده عبدالرحمان همانطور که کاغذهای دستش را بررسی میکرد و روی برخی نوشته ها خط میکشید گفت :کم کنجکاوی کن، آنجا هم خبری نیست ،همان خبری که در این قصر بود و پدرت همانگونه که اینجا روزگار میگذراند ،آنجا هم چنین است ، میخواهد مدتی از قصرش دور باشد و در دیاری باصفاتر سیر وسیاحت دنیا و زیباییهایش را بکند عادل خنده ای ساختگی کرد وگفت :می دانم ،طبیعت زیبا طلب پدرم ،هیچ وقت دست از تلاش برنمیدارد و هر لحظه دنبال چی ز تازه تری است ، اما از این جشن ها آیا چیزی به من هم میرسد؟ عبدالرحمان من هم دوست دارم در این جشن و قرق یک ماهه شرکت داشته باشم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبدالرحمان دستش را به روی بینی اش گذاشت و گفت :هیس....اصلا هیچ کس از فرزندان و نزدیکان شاهزاده از این موضوع اطلاع ندارد، به تو هم چون امین خود میدانستم ،گفتم ، شاهزاده اصلا دوست ندارد هیچ کدام از حرمسرا و فرزندانش اطلاع ویا در جشن حضور داشته باشند ، یک جشن خصوصی است عزیزم...پس تقاضایی نکن که من شرمنده ات شوم عادل مانند پسرکی لجباز پایش را به زمین کوبید و گفت :عبدالرحمان من میخواهم از نزدیک ببینم....تو را جان عزیزانت دست رد به سینه ام نزن ....لازم نیست هیچ کس بفهمد که من به آن جزیره رفته ام عبدالرحمان دسته ی کاغذ را روی میز انداخت و گفت :اصرار نکن شاهزاده....قسم نده عزیزم....در توان من نیست چنین کاری که خلاف امر شاهزاده طلال است را انجام دهم عادل خودش را به عبدالرحمان نزدیکتر کرد و دستش را گرفت وگفت :تو خوب میدانی که شاهزاده طلال در حق من هیچ محبت پدری نداشته ، تو بیا پدری کن ،همین یکبار...قول میدهم دیگر از این خواسته ها نداشته باشم ، مرا با خود ببر ...اصلا نام مرا، اسم مستعاری در زمره ی خدمتکاران بنویس و من حتی حاضرم تغییر چهره دهم ،تا دیگران مرا نشناسند ،خواااهش... عبدالرحمان که واقعا عادل را مثل پسر خودش دوست میداشت در مقابل اینهمه اصرار و خواهش او که دربین شاهزاده ها معمول نبود ،کوتاه آمد وگفت :نمی دانم چه بگویم ، خاطرت برایم عزیز است ، اگر واقعا اینقدر دلت میخواهد بیایی ، چاره ای ندارم راهیت میکنم ،اما چند شرط دارد، عادل سرخوش از اینکه عبدالرحمان ،تقاضایش را پذیرفته ، گفت :باشد هر شرطی را قبول می کنم عبدالرحمان با خودکار دستش بغل گوشش را خاراند وگفت :اولا همانطور که خودت گفتی در قالب یک خدمتکار باید بروی، ثانیا زمانی که به جزیره رسیدیم ،سعی کن زیاد در انظار عموم ظاهر نشوی ،یک وقت کاری نکنی که هم من و هم خودت رسوا شویم ، ثالثا طبق دستور شاهزاده طلال هیچکس حق بردن دوربین و گوشی هوشمند و هر وسیله ای که با آن بتوان عکس و فیلم ضبط کرد را ندارد، فقط میتوانی گوشی ساده همراه داشته باشی و در آخر هم باید بگویم ، همانطور که می دانی پدرت ،سه روز پیش به جزیره رفته و از بخت خوبت ،آخرین محموله ای که باید به جزیره منتقل شود ، فردا عصر از ریاض به سمت مالدیو حرکت می کند ، من خودم هم با همان هواپیما میروم مسافر اختصاصی این سفر، بانوی ست که حضورش در آنجا برای پدرت فوق العاده مهم است ، من میتوانم تو را در قالب خدمتکاران جامانده با این هواپیما به مالدیو منتقل کنم ، حالا اگر با این شرایط هنوز هم اصرار داری بیایی، من حرفی ندارم فقط این را بدان ازقالب یک شاهزاده در میایی و باید مثل یک خدمتکار رفتار کنی، البته من هوایت را خواهم داشت عادل که از این موفقیت در پوست خود نمی گنجید و شک نداشت که میهمان اختصاصی هواپیمای پدرش ، کسی جز امینه نمی تواند باشد، بوسه ای بر گونه ی عبدالرحمان زد و گفت :ممنون...قول میدهم جبران کنم عبدالرحمان لبخندی زد و گفت :شما دیگر از این تقاضاهای سخت نداشته باش، جبران کردنت ،پیش کش....حالا هم برو باروبنه سفرت را آماده کن که فردا عصر راهی هستیم
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون هواپیما در آسمان اوج گرفت و امینه دست از تقلا بی خود برداشت بر جای خود آرام نشست ، ذهنش درگیر بود و نمی دانست به درستی بر سر پدرش چه آمده و بر سر خودش چه خواهد آمد ، اما خوب می فهمید اگر پدرش زنده وسالم بود و در مخمصه ای گرفتار نشده بود ،وضع امینه اینک چنین نمی بود حالا کاملا متوجه شده بود که به بهانه ی شنیدن خبری از پدرش او را ربوده بودند و زنی که دیشب در کنار او بود و ادعا میکرد مشاطه و آرایشگر حرمسرای شاهزاده طلال است ، بدون اینکه بداند این دختر ، تک دختر تاجر بزرگ ریاض است ، به او خبر داد که بی شک به زو دی تقدیر بلندی نصیبش می شود و به وسیله ی ازدواج با شاهزاده طلال ثروت و مکنتش زیاد می شود امینه ابتدا فکر کرد که آن زن پرت وپلا می گوید ، اما اینک که خود را در هواپیمای مجلل آبی _خاکی شاهزاده ی سعودی که عظمتش مدتها زبانزد خاص وعام بود، میدید کم کم باورش میشد که آن زن بیراه نمی گوید، باورش نمیشد با وجود عبدالقادر محمد، شاهزاده طلال بتواند دختر یکی یکدانه ی او را بدزدد، حس امینه به او میگفت که شاهزاده طلال بلایی به سر پدرش آورده است دل امینه به هول و ولا بود و از دیروز آنقدر گریه کرده بود که انگار چشمه ی اشکش خشک شده بود ، همانطور که روی مبل مشرف به پنجره ی هواپیما نشسته بود ، صدای درب کابینش بلند شد و پشت سر آن قامت مشاطه ی حرمسرا نمایان شد زن جوان همانطور که لبخند میزد و سینی پذیرایی در دست داشت ، به امینه نزدیک شد سینی را به طرف او گرفت وگفت :خدا را شکر بالاخره یک بار من تو را در حالی ، دیدم که گریه و شیون نمی کنی ، بخور عزیزکم...کمی از این کیک با قهوه ی خوش طعم کنارش میل کن، از وقتی آمدی جز اشک شور چیزی نخوردی....حرفی بزن سخنی بگو....با این بخت و اقبالی که خدا نصیبت کرده ،اینهمه بی تابی ناشکریست .... امینه نگاهی خشمگین به او انداخت و گفت :چه میگویی زن؟؟ وقتی از زندگی من چیزی نمی دانی ،پس به راحتی برایم اظهارنظر نکن آن زن لبخندی زد وگفت :خوب بگو تا بدانم با چه کسی سخن می گویم امینه بی توجه به آن زن ، در عالم خود فرو رفت سکوت بینشان طولانی شد ، آن زن گلویی صاف کرد و گفت :مثل اینکه مرا قابل نمی دانی چیزی بگویی ، پس گوش کن تا من از خودم برایت بگویم ، نامم بدریه است ، از زمانی که خودم را شناختم در دربار سعودی خدمت میکردم ، مادرم مشاطه بود و کارش حرف نداشت ، آوازه اش در کل ریاض پیچیده بود ، محال بود عروسی از بزرگان برپا شود و آرایشگر عروس خانم مادر من ،نباشد....یکبار بخت با مادرم یارشد و برای عروسی شاهزاده طلال که فکر میکنم زن پنجم یا ششم او بود ، کار آرایش وپیرایش
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عروس به مادرم سپرده شد و انگار این نوع تزیین عروس به مذاق شاهزاده ی سخت و زیبا پسند سعودی خوش آمد و از آن موقع ،کار مادرم تنها وتنها در حرمسرای شاهزاده خلاصه شد و به استخدام ایشان درآمد آن زمان که من نوجوانی بیش نبودم در کنار مادرم مشق مشاطه گری میکردم و به نوعی وردست مادرم شدم روزهایم در قصر شاهزاده در بین زنان رنگ و وارنگش که هرکدام میخواستند در زیبایی مصنوعی که خالق دستهای ما بود بر دیگری پیشی بگیرند، سر شد من هنر این کار را از مادر به ارث بردم و مادرم تمام تلاشش را میکرد تا من از او هم بهتر شوم و بیشتر به چشم آیم که کاش اینکار را نمیکرد بدریه به اینجای حرفش که رسید آه بلندی کشید ، انگار یادآوری گذشته برایش دردناک بود ، به امینه که خود را مشتاق شنیدن ادامه ی سرگذشت او نشان میداد، نگاهی کرد، لبخندکمرنگی زد وگفت :انگار شنیدن داستان من برایت جالب بود....اگر می خواهی ، ادامه دهم ،کیک و قهوه ات را بخور امینه برای گریز از فکرهای وحشتناکی که به ذهنش میامد ،واقعا به شنیدن داستان دیگری نیاز داشت ، بدون اصراری دیگر از جانب بدریه ، سینی را جلو کشید ومشغول خوردن شد با اولین لقمه ی کیک و قهوه ای که فرو داد، دردی شدید درشکمش پیچید ، دردی که حاکی از نخوردن غذا بود، امینه بی توجه به درد ،پذیرایی را خورد و بدون کوچکترین حرفی به بدریه چشم دوخت بدریه که زنی زیرک بود از سادگی امینه خوشش آمد سرش را نزدیک امینه کرد وگفت می دانم که دوست داری زودتر ادامه ی سرگذشتم را بدانی ، اما من تا به حال این : حرفها را جایی نزدم و اسرار زندگی ام را برای کسی فاش نکردم ، حالا تو کمی از خودت بگو تا من هم بدانم برای چه کسی زندگی ام را روی دایره می ریزم امینه به خوشه های طلایی گندم که در گلدانی شکیل بر روی میز کنار پنجره کابین گذاشته بودند، خیره شد، لحظه ای سکوت کرد و بعد با صدایی آرام شروع به حرف زدن نمود :من ،امینه محمد هستم ،دختر یکی یکدانه ی عبدالقادرمحمد یکی از بزرگترین و ثروتمندترین تجار ریاض که نه تنها در عربستان ،بلکه در خیلی از کشورهای خارجی، شرکت های تجاری مختلف دارد ، اینها را نمی گویم که ثروت خانوادگی ام را به رخ تو بکشم ، می گویم تا بدانی که ثروت افسانه ای شاهزاده ی سعودی که حرمسرایی بزرگ و فرزندانی زیاد دارد، به چشمم نمی آید ، چندسالی است مادرجوانم را که فکر میکنم، همسن وسال شما بوده، از دست داده ام ، غم فقدان مادرم برایم بسیار سخت وجانکاه بود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون با تلاشهای پدر وخاله هاجر که حکم دایه ی مرا دارد،کمی به زندگی عادی برگشتم وامسال سرم را با درس ودانشگاه گرم کردم ، از زمانی که قد کشیدم، خواستگارهای ریز و درشت داشتم که هرکدام را به بهانه ای رد میکردم ، تا اینکه مهر یکی از هم دانشگاهی هایم به دلم نشست ، به طور معجزه آسا پدرم با آن پسر دیداری کرد و متوجه شدم او هم از آن پسر خوشش آمده، سرخوش از اینهمه خوش شانسی بودم تا اینکه دیروز ، با پایان یافتن تعطیلات بین ترم دانشگاهم ، به جده مراجعه کردم ، چند ساعتی از ورودم میگذشت ،مردی درب خوابگاه آمد وبه بهانه ی اینکه خبری از پدرم دارد مرا بیرون کشید و با بی هوش نمودن من ،مرا ربودند...امینه اشکهایش را که دوباره ، جان گرفته بودند و روی گونه هایش سرازیر شده بود با پشت دستش پاک کرد و با هق هق گفت :خبری از پدرم ندارم....نمی دانم چه بلایی به سرش آمده....اما احساسم به من میگوید که بلایی بر سرش آورده اند....اگر اگر پدرم را طوری شده باشد ،من میمیرم....کاش کاش... بدریه که حال بد امینه او را دگرگون کرده بود از جا برخاست، سر امینه را در آغوش گرفت وهمانطور که موهای او را نوازش میکرد گفت :خدا ریشه ی ظلمشان را بخشکاند و بلندتر گفت ، گریه نکن عزیزم ،گریه نکن ناراحت میشوم ، کاش چه؟؟ امینه مانند دخترکی کوچک بینی اش را بالا کشید وگفت :کاش لااقل برای چنددقیقه یک گوشی به دستم می افتاد و با پدرم تماس میگرفتم ،حداقل از وضعش آگاه شوم بدریه سرش را پایین آورد و آرام در گوش امینه گفت :راستش در این هواپیما حتی یک گوشی موبایل هم پیدا نمی شود ، آخر این شاهزاده های سعودی بسیار مرموز و منافق هستند ، در ظاهر دم از دین وخدا و اسلام میزنند و در خلوت پی هوس و خواسته های شیطانی شان هستند و برای اینکه کسی نتواند سر از کارشان درآورد ویا مدرکی برای رسواییشان داشته باشد، امر کردند در این سفر هیچ کس از خدمه حق آوردن موبایل و وسیله ی ارتباطی ندارد ، فقط شنیده ام میهمانان اختصاصی شاهزاده که از کشورهای مختلف جهان در این جشن شرکت میکنند ، میتواند از گوشی های ساده ،آنهم برای ارتباط تلفنی وضروری استفاده کنند تا بدریه این حرف را زد ، امینه تازه یادش افتاد تا سؤال کند ، اصلا مقصد سفرشان کجاست؟ امینه دست بدریه را لمس نمود و در دستانش گرفت وگفت :بدان در این سفر غیر از تو دوستی ندارم ، میشود بگویی ما عازم کجا هستیم و این جشنی که می گویی به چه مناسبت است؟ بدریه همانطور که دستش در دستان امینه بود ،روبه روی او آمد و جلوی مبل زانو زد و با محبتی زیاد چهره ی زیبای امینه را نگاه کرد وگفت :چقدر تو خوشگلی، بدون
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون کوچکترین آرایشی چهره ات چنین ملیح ودلنواز است ، به شاهزاده طلال حق میدهم با یکبار دیدنت ،عاشق سینه چاکت شود، باید بگویم مقصد سفر ما جزیره ای زیبا در کشور مالدیو است ، شاهزاده طلال برای خوشگذرانی همیشگی اش ، اینبار هوس کرده در جزیره ای زی با و به دور از هیاهوی مفتی های دور و برش ،دلی از عزا درآورد ،شنیده ام بعضی از زنان زیبا و مدلینگ های مشهور را از سرتاسر دنیا برای حضور در این جزیره دعوت کرده است ،احتمالا اوج این جشن زمانی است که میخواهد از زیباترین زن عربستان پرده برداری کند فکر میکنم، برای سه روز دیگر برایت برنامه دارند و این شاهزاده ی پیر ، کلی سفارشهای آنچنانی برای آراستن تو نموده و من میدانم با این چهره ی دلربای تو ، من قادر هستم یک عروس خارق العاده ، خلق کنم... امینه بار دیگر ابرو در هم کشید وگفت :آرزو می کنم اگر تقدیرم آنچنان که تو میگویی باشد ، طلوع صبح فردا را نبینم ...کاش میشد به طریقی فرار کنم بدریه لبخند مرموزی زد وگفت :چرا فرار کنی...بمان و اجل جان شاهزاده طلال بشو و در فرصتی مناسب در خلوت دونفره تان قلبش را از هم پاره کن و دنیا را از لوث وجودش پاک نما امینه که از این حرف بدریه متعجب شده بود ، با شنیدن این حرف به عمق کینه ی بدریه از شاهزاده طلال پی برد و آرام گفت :شاید چنین کردم ....حالا تو که سرگذشت مرا شنیدی ، نمی خواهی بقیه ی داستان زندگی ات را بگویی؟ بدریه آهی کشید و همانطور که روی مبل روبه روی امینه می نشست گفت :درست یادم است تازه وارد چهارده سالگی ام شده بودم ، دختری نوجوان که با دیدن خودش در یکی از بزرگترین قصرهای عربستان ، آسمان را در زمین سیر میکرد ، من و مادرم در این دنیا تنها بودیم و جز خدا کسی را نداشتیم ، مادرم از اینکه کارش گرفته بود و حقوق خوب وانعام فراوان از شاهزاده طلال به او میرسید ، بسیار راضی و خوشحال بود و تمام فکر و ذکرش این بود تا کاری کند اگر روزگاری خودش نبود ، آینده ی من نیز تضمین باشد شبی از شبها که شاهزاده طبق معمول همیشه ،برنامه ی خوشگذرانی داشت ،مادرم مشغول آماده کردن یکی از زنان او بود ،من هم کمک میکردم و با نظراتم سعی در بهتر شدن کار مادرم داشتم ، اتفاقا آن شب ،شاهزاده طالل با دیدن همسرش که شاهکار دستان مادرم بود بوجد آمدو انعامی زیاد به مادرم داد، مادرم که میخواست به قول خودش نانی برای من بپزد ، به شاهزاده میگوید که اینبار ، کار کار دختر نوجوانم بوده....همان شب شاهزاده از مادرم میخواهد که مرا ببیند و اینچنین هم شد ، من را که از هیجان دست و پایم به لرزش بود و صورتم از شرم مثل گل سرخی ،قرمز می نمود به حضور شاهزاده
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون بردند، من حتی جرأت نکردم صورت شاهزاده را نگاه کنم ، اما لحن او بسیار شنیع بود و از بس نوشیده بود انگار حالش دست خودش نبود ، بالاخره بعد از دقایقی که هر لحظه اش اندازه ی سالی بر من میگذشت ،اجازه ی مرخصی به من دادند آن شب گذشت و روز بعد یکی از کارگزاران قصر به دنبال مادرم آمد و ما را که در اتاقی در بخش خدمه ساکن بودیم به سمت قسمت دیگری از قصر هدایت نمود و کلید سوئیت کوچک و زیبایی را به ما داد که بسیار از آن اتاق قبلی مان ،بزرگتر و مجلل تر بود و امکانات اختصاصی تر داشت مادرم عقیده داشت که این مرحمت شاهانه به علت خدمت دیشبمان است که بر دل شاهزاده نشسته بود ، اما کمی بعد من متوجه شدم دلیل کارش چیز دیگری بوده یک هفته بعد ، طبق امری که شاهزاده کرده بود ، مادرم را به دنبال کاری به شهری دیگر فرستادند و درست همان شبی که من تنها بودم ، شاهزاده طلال مرا به خوابگاهش خواند دلیل احضار بی موقعم را نمی دانستم ،اما وقتی تنها شدیم او مثل گرگی گرسنه به من حمله نمود.....بدریه که با یادآوری آن شب ،سخت ناراحت شده بود ،انگار بغض چندین ساله اش را میشکست ، مانند کودکی زخمی ، های های گریه میکرد و میگفت :آن شب....این ابلیس مجسم، مرا نابود کرد.....روح وروان مرا زخم زد ، بدریه دستان مشت شده اش را بر دسته ی مبل میکو بید و با خود زمزمه میکرد :من انتقامم را از او خواهم ستاند امینه که حال زار این زن رنج کشیده ، قلبش را به درد آورده بود ، ناخوداگاه درد خویش را فراموش کرد، از جا بلند شد ،جلوی بدریه آمد سر او را در آغوش گرفت و گفت :گریه نکن بدریه جان...گریه نکن ،خدا جای حق نشسته ، شک نکن این حیوانات پست ،دیر یا زود جواب ستمهایی را که بر دیگران روا داشته اند ، میبیند....به راستی که اینان از مسلمانی فقط نامش را یدک می کشند ، انگار اینان آمده اند تا نام اسلام را با کارهایشان به گند کشند....گریه نکن عزیزم ، خدا صبرش زیاد است و به همان نسبت انتقامش هم سخت خواهد بود....حال که چنین شد ، من خودم را به تقدیر میسپارم ، نه اینکه بخواهم شاهزاده طلال را کامروا کنم ، بلکه اینکه به یاری خدا و همدستی شما ،او را به درک واصل نماییم بدریه که انگار با شنیدن این حرف از زبان دختری که طلال عاشقش شده بود، دل آزرده اش کمی آرام گرفته بود گفت :تو را به جان مادرت راست میگویی یا می خواهی با این حرفهایت ،دل مرا آرام کنی؟ امینه که هیچ وقت به این اندازه به کاری که قصد آن را کرده بود ،ایمان نداشت ، با لحن محکمی گفت :به جان مادرم قسم ، اگر خدا یاری کند،روی حرفی که زدم ، هستم