eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
4.9هزار دنبال‌کننده
495 عکس
559 ویدیو
13 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترانه بسیار زیبای آفریقایی برای جنگ ایران زادگاه شیران ببینید و سرشار از شوق شوید، شما ملت مبعوث شده نور امیدی در دلهای مستضعفان جهان شدید، پایدار بمانید و این نور امید را به خورشید ظهور منجی دنیا گره بزنید.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ظریف در آن مقاله خارجی خودش به آمریکا گرا داده بود که اگر ایران امتیازات تو را قبول نکرد زیرساخت‌هایش را بزن/ اینکه وزیر اسبق امور خارجه کشور برود در یک نشریه خارجی مقاله بنویسد و از آنجا به مسئولان کشور خودش توصیه کند که به آمریکا امتیاز بدهند و تسلیم شوند خیلی عجیب است دکتر میثم ظهوریان عضو هیئت رئیسه کمیسیون اقتصادی مجلس : 🔹️ظریف رسما در مقاله خودش نوشته بود باید تنگه هرمز را برای عبور آمریکایی‌ها باز کنیم، مثل اینکه ایشان خبر ندارد چرا تنگه هرمز بسته نشده است. 🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شعرخوانی صابر خراسانی در میدان انقلاب تهران
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون دو زن زخم خورده که هر کدام به گونه ای از شاهزاده طلال کینه در دل داشتند، دستهای یکدیگر را فشردند که با صدای تق تق درب کابین به خود آمدند امینه شال روی سرش را جلوتر کشید و بدریه در حالیکه اشک چشمانش را پاک میکرد به سمت درب رفت پشت درب کابین ، جوانی بود با سینی در دست که اجازه ی ورود می خواست ، بدریه همانطور که خود را کنار می کشید ،گفت :ساعتی قبل ،بنده برای بانوی جوان، عصرانه آوردم آن جوان بی توجه به حرفهای بدریه ، جلو رفت ،سینی را روی میز گذاشت ،از زیر چشم ، دزدانه نگاهی به صورت امینه انداخت و گفت :گویا بانو از دیروز چیزی میل نکرده اند، سفارش کارگزار است که برای ایشان خوردنی های متنوع بیاوریم امینه که انگار لحن صدا برایش کمی آشنا می آمد ،سر ش را بالا آورد، به چهره ی آن مرد نگاه کوتاهی انداخت ، برخلاف لحن گفتارش ،چهره اش بیگانه مینمود امینه دوباره رو به پنجره نمود و غرق حرفهای دقایق قبلشان با بدریه شد عادل که از دیدن چهره ی غم زده و چشمان پف کرده ی امینه ، قلبش جریحه دار شده بود ،با تعظیمی کوتاه ، کابین را ترک کرد ، او برای اینکه چهره اش شناخته نشود ، ریش پرپشت و مردانه اش را که هر روز ساعتها به آن ور میرفت، با تیغ از ته زده بود و با اندکی گریم ،از هیبت یک شاهزاده به هیکل یک خدمتکار در آمده بود عادل وارد کابینی که عبدالرحمان در آنجا مشغول رسیدگی به کارهایی که تمامی نداشت،شد عبدالرحمان به محض ورود عادل ، لبخند گشادی زد و گفت :چه خوب با نقشت کنار آمده ای ، قول میدهم اگر الان جلوی پدرت هم بودی، او هرگز تو را نمی شناخت عادل خنده ی بلندی کرد و گفت :چشم بسته غیب می گویی؟؟ پدرم اگر با همان قیافه ی اصلی هم مرا ببیند ، گمان نکنم مرا بشناسد ، آخر من در بین انبوه فرزندان قد و نیم قد و جوان وپیرش ،گم هستم عبدالرحمان که از شوخی با مزه ی عادل سر ذوق آمده بود ، قهقه ای زد و گفت :بیا بنشین شاهزاده....بگو ببینم کنجکاویت تا کجا پیش رفته و به کجاهای این قصر پرنده سرک کشیده ای؟ عادل همانطور که همه جای کابین را از نظر می گذراند گفت :تو بگو به کجا سرک نکشیده ام...
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبدالرحمان دوباره نیشش باز شد وگفت :یعنی به کابین میهمان اختصاصی پدرت هم سر زده ای؟ عادل که در پی فرصتی برای گفتگو پیرامون امینه بود ، خودش را جلوتر کشید و با لحن آهسته ای گفت :پس که چی؟؟ هم اینک از آنجا می آیم....به نظرم آن میهمان از این مسافرت چندان رضایتی نداشت عبدالرحمان چشمانش را گشاد کرد و با حالتی که انسان را میترساند گفت :چشمم روشن حالا دیگر به سراپرده ی پدرت هم سرک می کشی ؟ عادل شانه اس را بالا انداخت و گفت :می گویی پدرم....پدرم است دیگر ،غریبه که نیست، دیر یا زود می فهمیدم ،حالا ماجرایش چیست؟ عبدالرحمان سری از روی تأسف ،تکان داد و گفت :پدرت در صید و به دست آوردن زنان زیبا ،اشتهایی مهار ناپذیر دارد ،اگر به خودش باشد دوست دارد تمام زنان زیبای دنیا را از آن خود کند ،درست مثل پادشاه فقید عربستان ، یادم است سالها پیش که پادشاه زنده بود ،جشنی راه انداخت و از سرتاسر جهان میهمان های زیادی دعوت کرد ،در بین این میهمانان زنی زیبا به همراه شوهرش شرکت کرده بود ،زنی که در آن سال به عنوان ملکه ی زیبایی کشورش انتخاب شده بود پادشاه عربستان چشمش دنبال او بود ، چند روز بعد این ملکه ی زیبایی ناپدید میشود و بعد از یکهفته ای که بی نام ونشان گم وگور بوده ، پیدا میشود و به همه میگوید که ربوده شده و در قصر پادشاه عربستان به سر میبرده....آری عادل جان، شاهزاده ی زیبای دربار، پدرت راه پدرانش را ادامه میدهد عبدالرحمان نگاهی به چشمان خیره ی عادل انداخت و با لحنی مضحک ادامه داد : امیدوارم این خصلت را از پدرت به ارث نبرده باشی عادل که انگار در این عالم سیر نمیکرد گفت :میدانستم که دربار آل سعود درگیر چنین مسائلی است اما نمی دانستم این موارد قدمت دارد وبه نوعی موروثی ست ....حالا قضیه ی این دخترک بینوا چیست؟؟ نکند او را هم مانند آن ملکه ی نگون بخت ربوده اید؟ عبدالرحمان از جایش بلند شد ، انگار میخواست بررسی کند که هیچکس نزدیک این کابین نباشد ،درب را باز کرد ،خارج کابین کوچکش را از نظر گذراند ، داخل شد و با لحن آرامی گفت :پسر....هر چه می گویم و می شنوی ، از من نشنیده بگیر ....این دختر زیبا هم انگار از کمند نگاه پدرت در امان نمانده ،به نوعی او را ربوده اما برخلاف آن ملکه ی زیبایی، ایشان مجرد و تنهاست و پدرت به راحتی او را به عقد خود
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون در میاورد و به احتمال قوی در روزهای آینده ، زن بابای تو و جزء حرمسرای شاهزاده طلال در می آید.. از سخنان عبدالرحمان حس بسیار ناخوشایندی بر وجود عادل سایه افکند....او از گذشته ی مادرش چیز زیادی نمی دانست اما برایش کاملا واضح بود که روزگاری قبل مادرش هم برخلاف خواسته اش به اجبار همسر پدرش شده ، با خود عهد کرد، اجازه ندهد این اتفاق برای دختر دیگری رخ دهد...خصوصا دختری که از قضا دل او را هم اسیر صورت زیبای خود نموده بود بعد از گذشت چند ساعت ،بالاخره خلبان هواپیما فرود آمدن هوا پیما را در باند فرودگاه جزیره اعلام نمود ، صدای خلبان در سالن اصلی و کابین های خصوصی پیچید دنیای مسافران هواپیما متفاوت بود ، یکی از رسیدن به جزیره ای اسرار آمیز در پوست خود نمیگنجید ، یکی با یادآوری جشن های پر زرق وبرق و پر هزینه ی شاهزاده های هوسران سعودی ، در آسمان خیالش سیر میکرد عبدالرحمان همه ی تلاشش را به کار میبرد تا رضایت اربابش را تمام و کمال کسب کند اما برای امینه این سفر جور دیگری بود و دنیای بدریه و امینه که تا چند روز پیش با هم فاصله داشت و برای یکدیگر غریبه ای بیش نبودند ، به هم نزدیک شده بود و هر کدام به امید دیگری در انتظار اتفاقات پیش رو بودند عادل هم ...در قالب یک خدمتکار عرب ،مانند عقاب تیزبینی چشم از مسافر ویژه ی قصر پرنده ی پدرش بر نمی داشت به محض اینکه پا روی زمین جزیره گذاشتند ، متوجه شدند وارد فرودگاهی بسیار پیشرفته و مجهز شده اند ،ماشین های سلطنتی که برای استقبال و انتقال این میهمان عزیز آمده بودند، از دور پدیدار شدند عادل ناخواسته اولین قانون خدمتکاران را شکست و درست اتومبیلی را که پشت سر اتومبیل حامل امینه و آن زن همراهش بود انتخاب کرد و درب جلو را باز نمود و نشست راننده ماشین که از جسارت یک خدمتکار رده پایین به خشم آمده بود ، اشاره کرد تا، عادل پیاده شود و با اتومبیل هایی که برای انتقال خدمه آمده بودند حرکت کند، اما عادل مصمم تر از آن بود که از لحن یک راننده بترسد ، پس با اشاره به پشت سرش گفت : آقای عبدالرحمان ، کارگزار اصلی خدمه به من حکم کرده که در این اتومبیل سوار شوم و میهمان ویژه ی شاهزاده را تا محل اقامتش همراهی نمایم و به نوعی اسکورت ایشان هستم
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون راننده که برایش این حرف قابل پذیرش نبود ، اما با آمدن نام عبدالرحمن حساب کار دستش آمد و اوفی کرد و حرکت نمود عادل همه ی حواسش به ماشین جلویی بود ، انگار تمام روح و روانش درون آن اتومبیل جای گرفته بود و گه گاهی از شیشه به اطراف نگاهی می انداخت....جزیره ای فوق العاده زیبا ،با خیابانهایی با صفا و تمیز و مکان هایی که انگار در آسمان برپا شده بود را نظاره میکرد ، عادل صحنه هایی را از زیبایهای اطرافش میدید که نمونه اش را در هیچ جای عربستان سراغ نداشت ، او به پدر خوشگذرانش حق میداد که میلیاردها دلار برای قرق وکرایه ی این جزیره خرج کند ، گویی اینجا قطعه ای از بهشت بود که در زمین جای گرفته ...بالاخره بعد از طی مسافتی ،ماشین متوقف شد راننده به فضای جلویشان که انگار قطعه ی بکری از جزیره بود اشاره کرد ، فضایی با چمنهای خوش رنگ و گلهای زیبا که ساختمان های ویلا مانندی به طور منظم و با فاصله ی معین رو به ساحل زیبای دریا که انگار با درختان استوایی تزیین شده بود زیبایی لطیفی را در نگاه بیننده مینشاند راننده همانطور که ساختمان جلویی را نشان میداد، گفت :این ویلاها برای میهمانان شاهزاده که از جای جای دنیا به جزیره تشریف می آورند فراهم شده است و این ساختمان هم محل اقامت میهمانی ست که شما ادعا دارید اسکورت ایشان هستید عادل با پیاده شدن امینه و حرکت او به سمت ویلای مورد نظر ،درب ماشین را باز کرد و با تشکری کوتاه از راننده به دنبال امینه راه افتاد، هنوز چند قدم ی نرفته بود که از پشت سر صدایی آشنا باعث توقف او شد: آهای خدمتکار.....کجا؟؟ با بلند شدن صدا ، امینه با تعجب به عقب برگشت و با دیدن مرد جوان که به دنبالش راه افتاده بود ، اندکی توقف نمود عادل با این حرکت امینه، دستپاچه شد و به سمت صاحب صدا که کسی جز عبدالرحمان نبود برگشت ، ایستاد و رو به عبدالرحمان که حالا به چند قدمی او رسیده بود کرد و با صدای بلند گفت :بله جناب کارگزار ،به دنبال مأموریتی بودم که خودتان داده بودید ، مشکلی پیش آمده؟ عبدالرحمان سرش را نزدیک عادل کرد و با لحنی آهسته که فقط عادل قادر به شنیدنش بود گفت :چه می کنی پسر؟؟ مگر ما با هم قول و قرار نکردیم؟ نکند صورت زیبای این دختر ،دل تو را هم برده هااا؟؟ فراموش نکن این لقمه ایست که پدرت برای خودش گرفته و اگر بفهمد کسی قصد تصاحب آن را دارد ، بی شک به بهای جان طرف تمام میشود ...حتی اگر آن فرد ،پسر جوان خودش باشد...
وآرامتر ادامه داد....شاهزاده به دنبال من بیا و سعی کن ،در نقش یک خدمتکار فرو روی...بیا که کلی کار داریم ،قول میدهم چیزهایی ببینی و بشنوی که در عمرت نه دیده ای و نه شنیده ای....با من باش به شما خوش خواهد گذشت عادل که انگار چاره ای دیگر نداشت ، با تأسف اوفی کرد و برای آخرین بار نگاهی به امینه انداخت که در حال ورود به ویلای مورد نظر بود و به دنبال عبدالرحمان راه افتاد و خدا را شکر میکرد که حداقل مکان اقامت امینه را می داند عبدالرحمان که متوجه دلخوری عادل شده بود ، دست او را در دست گرفت و به سمت ماشینی که از آن پیاده شده بود برد با هم سوار بر ماشین شدند و رو به راننده گفت :بجنب....بجنب ما را به ساحل شرقی برسان ، عنقریب که آخرین گروه از میهمانان شاهزاده برسند، باید استقبال گرم و به یاد ماندنی از آنها نمود عادل که از کار خودش بازمانده بود ، باشنیدن سخنان عبدالرحمان، هیجانی ناشی از جوانی و کنجکاوی وجودش را فرا گرفت و میخواست بداند میهمانان پدرش چه کسانی هستند که اینچنین برای شاهزاده طلال عزیز بوده اند که شاهزاده کشتی اختصاصی خودش را که میلیونها دلار خرج آن کرده بود ، برای انتقال آنها به جزیره ،در خدمتشان قرار داده ، کشتی تفریحی که مساحت آن مانند شهری کوچک بود و تمام امکانات رفاهی یک شهر مدرن را دارا بود و شاهزاده گاهی هوس جشن و میگساری به سرش میزد ، برای اینکه از چشم مردم به دور باشد و آنها سراز شرب خمر و کثافتکاری او در نیاورند ، این کشتی را به آب می انداخت و روی آب ودر سواحل زیبای کشورهای خارجی ، جشنهای به یاد ماندنی درآن برپا میکرد...جشن هایی که عادل ،فقط نامی از آنها شنیده بود و هیچ وقت موفق به شرکت در یکی از آنها هم نشده بود ، اما اینبار به خاطر نجات امینه ، سعادت حضور در یکی از آن جشن های رؤیایی نصیبش شده بود داخل ماشین سکوتی سنگین حکمفرما بود ، عبدالرحمان که احساس میکرد ، شاهزاده عادل ناراحت شده ، خودش را به سمت او کشاند ، با حرکاتی آهسته ،به طوریکه راننده متوجه آن نمیشد ، دست عادل را در دستش گرفت و همانطور که با دستهای کوچک و چاقش او را نوازش میکرد گفت :پسرم...از من دلگیر نشو ، خوب میدانی که هر چه میکنم به خاطر خودت است عادل همانطور که از شیشه ی اتومبیل بیرون را نگاه میکرد ،سرش را نزدیک عبدالرحمان آورد و گفت :میدانم...میدانم به خاطر خودم است و نیش خندی زد و ادامه داد :صدالبته به خاطر خودتان، حالا من که اعتراضی نکردم ، هرکجا شما بروید ، من هم خواهم آمد ، فقط الان برایم روشن کن ، مسؤلیت من فی الحال چیست؟ @bartaren
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
#امینه #پارت_۹۰ #کپی_حرام وآرامتر ادامه داد....شاهزاده به دنبال من بیا و سعی کن ،در نقش یک خدمتکا
❌کپی  امینه حرام  پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده  امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه  کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون عبد الرحمان ، نگاهش را به چشمان میشی رنگ عادل که جلوه ای زیبا به صورتش میداد ،انداخت و گفت :قرار است به استقبال میهمانان پدرت برویم ، گروهی را آنجا گمارده ام و ما کار خاصی نمیکنیم ، فقط نظارت بر روند کار داریم تا به نحو احسن پیش برود عادل آهانی کرد و دستش را از دستان عبدالرحمان درآورد و خود را به سمت شیشه کشید ، دیدن صحنه های بیرون برایش تازگی داشت، درست است که او سفرهای زیادی که اغلب به کشورهای اروپایی بود ،داشت ، اما هیچ کجا برایش مانند این جزیره جالب نبود نزدیک غروب بود اما خیابانهایی که از آنها میگذشتند ،مانند روز روشن بودند ، در آنجا مردمی را میدید که که چهرهاشان نشان از شادی داشت و در جنب وجوشی زیاد بودند. هرکس مشغول کاری بود و با زبان خاص خودشان که انگار رگه هایی از عربی در آن موج میزد ، کالایی را تبلیغ وعرضه مینمود بالاخره بعد از سپری شدن دقایقی ،ماشین متوقف شد، عبدالرحمان پیاده شد و عادل مانند جوجه ای که تازه سر از تخم بیرون آورده و دنبال مادرش میرود ، دنبال عبدالرحمان روان شد از صحنه ای که میدید ،خنده ای مضحک روی لبهایش نشست ، تعداد زیادی گاری کوچک که به نظر میرسید از همان گاریهایی که در زمین گلف استفاده میشود ، در کنار هم قطار شده بود و کنار هر گاری ، راننده ای که پوشش مثل لباس تن عادل بود، پوششی که عبدالرحمان تأکید کرده بود تا عادل بپوشد و ظاهری مانند دیگر خدمتکاران داشته باشد ، لباسی که شامل دشداشه ی بلند و سفید عربی و چفیه ی قرمز که با عقال سیاهی با رگه های طلایی رنگ بر سر گذاشته بودند بر تن هر گاریچی بود و هرکدام دسته گلی بزرگ و زیبا در دست داشتند و منتظر رسیدن میهمان، ایستاده بودند کشتی بزرگ و تفریحی پدرش در ساحل دریا به چشم میخورد و جمعیتی از آخرین میهمانان شاهزاده طلال ،روی عرشه ی کشتی موج میزد ،انگار همگی منتظر بودند تا شرایط خروج فراهم شود عادل ،پشت سر عبدالرحمن به جلو میرفت ،تمام خدمتکاران احترام خاصی به کارگزار میگذاشتند و با دیدن عادل که همقدم با او شده بود ،نگاهی حسرت بار به شاهزاده داشتند و طوری او را نگاه میکردند که انگار به مقام او که گویی چند پله از دیگران بالاتر بود و همدم کارگزارشان بود ، غبطه می خوردند...اما هرگز به مخیله شان خطور نمیکرد ،که این به ظاهر خدمتکار جوان ، کسی جز شاهزاده عادل ، پسر شاهزاده طلال نمی تواند باشد عبدالرحمان نزدیک خروجی کشتی ایستاد و میهمانان یکی یکی جلو می آمدند