و لباسی شبیه لباس گارسون های ، خارجی را داشتند ، مجلس را ترک کردند و تمام
خدمه ای که لباس عربی بلند داشتند ،باقی ماندند
شب از نیمه گذشته بود که از درب ورود پذیرایی که از اقبال عادل ،نزدیک آنها بود
میزهای چرخ دار که رویشان جام های خالی با شیشه هایی که مشخص بود انواع نوشیدنی های الکلی است وارد تالار شد
عادل بارها و بارها از سرو نوشیدنی در دستگاه سعودی شنیده بود و هیچ وقت باور نمی
کرد که حقیقت داشته باشد و همیشه در مقابل کسانی که این حرفها را میزدند جبهه می
گرفت و می گفت :درست است که شاهزاده های سعودی انحرافاتی دارند ،اما نه آنقدر
که حرام اکید خدا را حلال کنند ،آنهم در پیش چشمان یک جمع و ...اما اینک با چشم خود
می دید که در سرزمین شاهزاده ها هر چیزی امکان دارد ، حتی اگر می شنید روزی
شیطان نازل شده و شاهزاده ها بر او سجده می کنند ، برایش ملموس و قابل باور خواهد
بود
میزهای چرخدار در سالن چرخیدند و جام های رنگانگ نوشیدنی دست به دست می
شدند و هر گروه و میزی به سلامتی باعث و بانی مجلس ،جام ها را بهم می زدند و سر
می کشیدند
عادل با چشم خود میدید که پدرش هم تنگی نوشیدنی روی میز روبه رویش و جامی هم
به دست گرفته و مزه مزه می کند پس آرام آرام حرکت کرد ، او می خواست که این
صحنه را به تصویر بکشد ، اما فاصله اش تا جایگاه سلطنتی زیاد بود ، یک لحظه از
بخت خوبش ،خواننده ای دیگر که به نظر میرسید اروپایی باشد به صحنه ی اصلی
برنامه اضافه شد ، آهنگ ها تند وتندتر شد ،انگار در این مکان ،همه لبی به می زده
بودند به جز عادل ، وقتی که خوب نگاه می کرد ، حتی عبدالرحمان هم در حال خوردن
نوشیدنی دید
آهنگها که شدت گرفت ،بعضی از میهمانان که هیجان درونشان اوج گرفته بود ، روی
صحنه رفتند و با حرکاتی قبیح همراه با آهنگ ، خود را تخلیه می کردند ، انگار این
تخلیه ی انرژی برایشان کافی نبود ، همه با هم آهنگ شاهزاده بیا...شاهزاده بیا را سر
داده بودند
در این هنگام شاهزاده طلال در حالیکه نیشش تا بنا گوش باز و جامی نوشیدنی در
دستش بود ، به روی صحنه آمد
عادل باورش نمی شد ، با خود میگفت :یعنی این پدر من است؟ همان که خود را یکی
از بزرگان و پیشوایان دین اسلام در عربستان می نامد؟ همانکه مسجدی به نام خود بنا
کرده و گاهی پیشنماز مردم نگون بختی میشود که گول عبا و ظاهر او را خورده اند؟؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۱
اگر می خواست کاری کند وفیلمی بگیرد این بهترین صحنه ای بود که می توانست شکار
کند، پس باید دست می جنباند و این فرصت طلایی را از دست نمیداد
عادل با نگاهش تمام سالن را به دنبال ابو وردان گشت ،تا مبادا گوشه ای کمین کرده
باشد و ناگهان او را غافلگیر کند
اما هیچ خبری از او نبود و یا حداقل عادل او را ندید ، وقت می گذشت وعادل باید سریع
دست بکار می شد ،پس آهسته خود را به سمت دربی کشید که از آنجا پذیرایی را داخل
می آوردند ، پشت به درب و رو به صحنه ، در پناه پرده ی بلند و پراز چین و شکن
سالن ایستاد
بسم اللهی زیر لب گفت و همانطور که قلبش به تلاطم بود و دستانش کمی رعشه گرفته
بود ، داخل جیبش دست برد و گوشی اش را بیرون آورد
عادل با استرسی شدید خود را پشت پرده جا کرد ، با گوشه ی چفیه ، صورتش را
پوشانید و دکمه ی فیلم برداری را زد و گوشی را داخل آستینش پنهان نمود به طوریکه
از آن گوشی فقط دوربینش بیرون زده بود ، دستش را بالا آورد و طوری آن را قرار
داده بود که بیننده فکر میکرد او پرده را گرفته است
صحنه ی اجرای سالن درست در دید دوربین بود و صحنه ای که در آن شاهزاده طلال درحالیکه هیکل نافرمش را تکان تکان میداد در آغوش یکی از مدلینگ های مشهور دنیا
جا گرفته بود ، عجب چیزی شکار کرده بود ، لبخندی عمیق روی لبهای عادل نشست، دوباره اطرافش را نگاه کرد ، هیچکس حواسش به او نبود ، عادل مشغول گرفتن فیلم بود
که ناگاه عطسه اش گرفت ، به ناچار دستش را پایین آورد و طبق عادت همیشگی اش
سرش رابه عقب برگرداند تا عطسه کند که یکدفعه ، از پشت شیشه ی درب سالن چیزی
را دید که مو بر اندامش راست نمود
چشمان تیز ابو وردان از بیرون سالن با یکی دو متر فاصله به او دوخته شده بود ، عادل
می دانست که ابو وردان کامال متوجه حرکات او بوده
ابو وردان درحالیکه با دستش به او اخطار میداد ، به سمت درب در حرکت بود
عادل با حالتی دستپاچه ، کلید موبایل را فشار دارد و آن را در آستینش فرو کرد و با
حرکاتی شتاب آلود به سمت درب دیگر سالن حرکت کرد
بالاخره از بین مردمی مدهوش که در عالم خود غرق بودند گذشت ،خود را به درب
خروج رسانید و قبل از بیرون رفتن به پشت سرش نگاهی انداخت و ابو وردان با دونفر دیگر که دقیقا شبیه او لباس پوشیده بودند را با چند متر فاصله ، پشت سرش دید
پایش به خارج سالن که رسید ، مردی دیگر با صدای سوت و زبان عربی به او فرمان
ایست داد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۲
عادل گوشی را در دستش فشرد و بی توجهی به همهمه و اخطارهای پشت سر هم مانند باد حرکت میکرد و میدوید
نمی دانست به کجا میرود و فقط می خواست خود را به مکانی برساند تا بتواند در آنجا
پنهان شود
از محوطه ی سالن و حتی مکان وسیع اسکان ، خارج شد و از خیابان و کوچه پس
کوچه ها می گذشت و از شنیدن صداهای پشت سرش ، عنقریب بود که قالب تهی کند
آنقدر دویده بود که نفسش به شماره افتاده بود، خودش را کمی خم کرد و همانطور که
موبایل توی دستش بود ، دستانش را روی زانو قرار داد تا نفسی تازه کند، این موقع بود
متوجه شد که پا درون جنگل درختان استوایی ، که کنار ساحل کشیده شده بود ، گذاشته
است
پشت سرش را نگاهی انداخت ، جز درختان بلند و سر به فلک کشیده چیزی مشخص
نبود ،اما خش خش صدایی که هراز گاهی از نقطه ای نزدیک بلند میشد ، نشان میداد که
عده ای در تعقیب او هستند
عادل بار دیگر بسم اللهی گفت و باز از خدایش کمک گرفت و با احتیاط مسیری را در
پیش گرفت، بالاخره به دیوار ویالیی رسید و در امتداد دیوار حرکت کرد و ناگاه درب
نرده مانند ویلا نمایان شد
چون ساختمان تمام ویلاهای نزدیک ساحل ، مثل هم بود ، نمی توانست تشخیص دهد که
الان دقیقا کجا قرار دارد
مثل میمونی چابک ، نرده های درب را گرفت و خود را بالا کشید و خیلی فرز روی
چمنها پرید و در پناه درختان ویلا پنهان شد
از پشت درخت ، بیرون ویلا را نگاه می انداخت ، وای باورش نمی شد ، ابو وردان با
مردی دیگر به همان ویلا نزدیک میشدند
عادل با التهابی در وجودش به دنبال پن اهگاه امنی بود ،اما آنطور که به نظر میرسید ،
امشب شب مرگ او بود ، با خود میگفت :کسی که ادعای عاشقی می کند پس باید در
عشقش ،ثابت قدم باشد ،خدایا توکل به تو و با سرعت به دنبال مخفیگاهی ، ساختمان
ویلا را که انگار هیچ جنبنده ای در خود نداشت دور زد
همانطور که با ترس اطرافش را نگاه میکرد ، ناگهان نگاهش خیره به نقطه ای در
نزدیکی اش شد....خدای من یعنی بیدارم؟
نردبانی از بالکن اتاق طبقه ی بالا جلویش بود ...یعنی انگار کسی این راه را برای او
گشوده بود
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۳
عادل بدون اینکه به عواقبش فکر کند با یک جست روی نردبان پرید و پله های نردبان
را دو تا یکی و به سرعت پیمود
عادل همانطور که از بالای نردبان روی بالکن میپرید موبایل را به سینه اش چسپانید ،
روی زانو نشست و نفسش را محکم بیرون داد ، همانطور که سرش پایین بود ، آرام از
جایش بلند شد ، می خواست با چشم اطرافش را زیرو رو کند ، ناگهان نگاهش با نگاهی
آشنا برخورد کرد، چشمان یشمی دلفریبی که زیباتر از همیشه در صورت زیبای پری
قصه هایش خود را به رخ می کشید، درست است که هیچوقت پری قصه هایش را
اینچنین ندیده بود اما شک نداشت که بانوی زیبای روبرویش که تاجی جواهرنشان با
نگین های یشمی درخشان بر سر داشت کسی جز امینه ی عزیزش نمی توانست باشد
عادل با صدای آهسته گفت :امییینه
امینه همانطور که با ناباوری صحنه ی روبه رویش را میدید ، زیر لب گفت :عادل...تو
اینجا چه می کنی؟
با این سؤال امینه ، عادل از دنیای زیبایی که مسخ آن شده بود بیرون امد و با شتاب گفت: امینه ، مرا جایی پنهان کن که اگر گیر مأموران شاهزاده طلال بیافتم ،مرگم حتمی ست و از آن گذشته ، نقشه ای را که برای نجاتت کشیده ام نقش بر آب می شود
امینه با عجله درب بالکن را باز کرد و عادل را داخل اتاق هل داد و سپس درب بالکن
را بست و با کلید رویش ، آن راقفل کرد
وارد اتاق شدند، امینه بدون اینکه متوجه پوشش و آرایش غلیظش باشد ،دنبال جایی برا
پنهان کردن عادل می گشت
ابتدا کمد لباس را پیشنهاد داد، عادل نگاهی به کمد جادار و فراخ اتاق کرد و گفت :
درست است که می توانم در آنجا پنهان شوم اما اگر وارد اتاق شوند و بخواهند همه جای
آن را تفتیش نمایند به راحتی مرا پیدا می کنند
امینه متوجه شد که او راست می گوید ،اما چاره ی دیگر نداشتند، اصلا جای دیگری
برای پنهان شدن وجود نداشت
همانطور که هر دو غرق فکر بودند ، هیاهو و سر وصدایی از بیرون درب اتاق به
گوش رسید و صدای قدمهایی که با شتاب پله ها را می پیمود بلند شد
امینه با حالت دستپاچه ، درب سرویس حمام و توالت را باز کرد و عادل را داخل آن
چپاند و اشاره کرد وارد حمام شود و دوش آب گرم حمام را باز کند و در همین هنگام
صدای درب اتاق بلند شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۴