پاک وچشم پاک است و چه خوب نفسش را مهار کرده و آنچه که میدانم از دل و جان
می خواهد،به خاطر حفظ حریم ،به چشمانش حرام می کند
امینه در بهت کار قشنگی که عادل کرد بود که صدای بیرون رفتن چندین نفر از اتاق
بلند شد و پشت سرش صدای بدریه پیچید :امینه جان ،مأموران رفتند ،هر وقت که
خواستی بیرون بیا، با اجازه ات من هم میروم
امینه صبر کرد تا صدای بسته شدن درب آمد و وقتی مطمئن شد که بدریه هم رفته ،
آهسته درب را باز کرد ،سرش را داخل اتاق نمود و متوجه شد کسی در اتاق نیست، با
سرعت به سمت تخت رفت و ملحفه ی سفید رویش را کشید و مانند چادری به سر کرد
و تمام تن و بدن خود را با آن پوشانید
در همین حین ،عادل با صدایی آهسته، یاالله یاالله گویان وارد اتاق شد، او هم نگاهی به
اطراف انداخت و نفس راحتی کشید و همانطور که به طرح زیبای قالی زیر پایش خیره
شده بود گفت :واقعا ممنون....من جانم را به شما مدیونم ،امیدوارم در آینده ای نه چندان
دور جبران کنم
امینه که از سادگی این پسرک عاشق که تا چند وقت پیش هیچ توجهی به او نداشت ، قند
در دلش آب میشد ، لبخندی زد و گفت :حالا آن کاری را که می گفتی و قرار بود با آن
کار تمام برنامه های شاهزاده طلال را بهم بریزی انجام بده ،آنوقت همه چیز جبران می
شود
عادل تازه یاد موبایل افتاد که داخل حمام در جیب لباسش گذاشته بود همانطور که دست به جیب می شد تا گوشی را بیرون آورد ،آرام گفت :ای به چشم الساعه
در همین هنگام درب اتاق باز شد و هیکل بدریه در چارچوب درب نمایان شد
بدریه با دیدن صحنه ی روبه رو ،هاج و واج مانده بود .امینه که از درب باز بیشتر از
حالت بدریه میترسید ،با دستپاچگی به بدریه اشاره کرد و گفت :چکار میکنی زن ؟
داخل بیا و درب را ببند که پته مان روی آب می افتد
بدریه که با این حرف امینه از شوک در آمده بود ،آهانی کرد و داخل شد ،درب را بست
و به آن تکیه داد و با اشاره به عادل که اینک از ترس رنگ به رخسارش نمانده بود
گفت :ببینم این پسرک چشم عسلی ،همان دزد مورد نظر مأموران شاهزاده نیست؟
هیچ کس جوابی نداد ، بدریه جلوتر آمد و همانطور که مانند بازپرسی قهار به دور عادل
می گشت گفت :آهان یادم آمد ،این همان خدمتکار سمجی ست که داخل هواپیما ،به هر
بهانه ای می خواست به کابین بانوی جوان ،سرک بکشد، همان موقع عجیب به چشمم
آشنا می آمد ،اما چون می دانستم شاهزاده از خدمتکاران قصر خودش در این سفر
استفاده نکرده ، باخودم گفتم حتما اشتباه می کنم ، الان که دقت می کنم میبینم نه واقعا
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۶
چهره اش آشناست و بالحنی بلندتر خطاب به عادل گفت :بگو ببینم کیستی؟ چه چیزی را
دزدیدی که ابو وردان دنبالت بود؟ اصلا اینجا چه می کنی؟ خوب میدانم که دزدی بهانه
است چون ابو وردان کسی نیست که دنبال دزدان کوچک بگردد، حکما خطای بزرگی از
تو سرزده
قبل از اینکه عادل چیزی جواب دهد ، امینه وسط حرفش پرید و گفت :چه خبرت است، آرام تر....خیالت راحت و با اشاره به عادل ادامه داد :ایشان آشنا است ، یعنی دوست
محسوب می شود ، این آقا هم یکی از صدها خواستگار امینه ی بینوا بود که برای نجات
من دست به کار شده و خود را به خطر انداخته و به این جزیره آمده
عادل که خوب میدانست ،بدریه جز خدمه قدیمی و باوفای پدرش است ، در دل فاتحه ی
خود را خواند و از اینکه امینه اینچنین راحت از او ونقشه ها و هدفش جلوی این زن
صحبت می کرد متعجب شده بود
عادل سرش را بالا گرفت ، انگار مانده بود که چه جواب بدهد
امینه پیش دستی کرد و گفت :می گویم دزد نیست ، این بنده خدا هم همان هدفی را دارد
که من و تو داریم
بدریه که انگار متوجه شده بود عادل کیست،بشکنی زد و خیره در نگاه عادل گفت :ای
پسرک زبل تو می خواهی در این میدان با
عادل که متوجه شد بدریه او را شناخته ،ترسید چیزی بگوید که امینه از هوییت واقعی
او آگاه شود ،نامحسوس به طرف بدریه چشمکی زد و با نگاهی که سرشار از التماس
بود از او می خواست که چیزی نگوید و بعد با صدایی آرام به میان حرف بدریه پرید و
گفت :آری من خدمتکاری بیش نیستم که می خواهم با ارباب خودم زورآزمایی کنم
بدریه از شنیدن این حرف عادل متعجب شد و چون زنی زیرک بود ،فهمید یک چیزی
این بین درست نیست پس رو به امینه گفت :اصلا تو از کجا این پسر را می شناسی؟
امینه خیره به نقطه ای نامعلوم گفت :ما با هم در یک دانشگاه درس می خواندیم ، ایشان
خواستگار من بودند ، سپس لبخندی روی لب نشاند و نگاهش را به عادل دوخت و ادامه
داد :البته برای اینکه نظر مرا به خود جلب کند ، داخل دانشگاه خودش را شاهزاده
معرفی کرده ،باورت می شود کل دانشگاه او را شاهزاده عادل صدا می کنند در حالیکه
او غلامی بیش نیست و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :غلامی که شرفش به
هزاران شاهزاده ی سعودی می ارزد
بدریه که تقریبا دستش آمده بود چی به چی هست ، با شیطنت نگاهی به عادل انداخت
و گفت :که اینطور خود را شاهزاده جا میزنی هااا؟ و رقیب سرسخت شاهزاده طلال شده ای؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۷
چهره اش آشناست و بالحنی بلندتر خطاب به عادل گفت :بگو ببینم کیستی؟ چه چیزی را
دزدیدی که ابو وردان دنبالت بود؟ اصلا اینجا چه می کنی؟ خوب میدانم که دزدی بهانه
است چون ابو وردان کسی نیست که دنبال دزدان کوچک بگردد، حکما خطای بزرگی از
تو سرزده
قبل از اینکه عادل چیزی جواب دهد ، امینه وسط حرفش پرید و گفت :چه خبرت است، آرام تر....خیالت راحت و با اشاره به عادل ادامه داد :ایشان آشنا است ، یعنی دوست
محسوب می شود ، این آقا هم یکی از صدها خواستگار امینه ی بینوا بود که برای نجات
من دست به کار شده و خود را به خطر انداخته و به این جزیره آمده
عادل که خوب میدانست ،بدریه جز خدمه قدیمی و باوفای پدرش است ، در دل فاتحه ی
خود را خواند و از اینکه امینه اینچنین راحت از او ونقشه ها و هدفش جلوی این زن
صحبت می کرد متعجب شده بود
عادل سرش را بالا گرفت ، انگار مانده بود که چه جواب بدهد
امینه پیش دستی کرد و گفت :می گویم دزد نیست ، این بنده خدا هم همان هدفی را دارد
که من و تو داریم
بدریه که انگار متوجه شده بود عادل کیست،بشکنی زد و خیره در نگاه عادل گفت :ای
پسرک زبل تو می خواهی در این میدان با
عادل که متوجه شد بدریه او را شناخته ،ترسید چیزی بگوید که امینه از هوییت واقعی
او آگاه شود ،نامحسوس به طرف بدریه چشمکی زد و با نگاهی که سرشار از التماس
بود از او می خواست که چیزی نگوید و بعد با صدایی آرام به میان حرف بدریه پرید و
گفت :آری من خدمتکاری بیش نیستم که می خواهم با ارباب خودم زورآزمایی کنم
بدریه از شنیدن این حرف عادل متعجب شد و چون زنی زیرک بود ،فهمید یک چیزی
این بین درست نیست پس رو به امینه گفت :اصلا تو از کجا این پسر را می شناسی؟
امینه خیره به نقطه ای نامعلوم گفت :ما با هم در یک دانشگاه درس می خواندیم ، ایشان
خواستگار من بودند ، سپس لبخندی روی لب نشاند و نگاهش را به عادل دوخت و ادامه
داد :البته برای اینکه نظر مرا به خود جلب کند ، داخل دانشگاه خودش را شاهزاده
معرفی کرده ،باورت می شود کل دانشگاه او را شاهزاده عادل صدا می کنند در حالیکه
او غلامی بیش نیست و صدایش را کمی آهسته تر کرد و ادامه داد :غلامی که شرفش به
هزاران شاهزاده ی سعودی می ارزد
بدریه که تقریبا دستش آمده بود چی به چی هست ، با شیطنت نگاهی به عادل انداخت
و گفت :که اینطور خود را شاهزاده جا میزنی هااا؟ و رقیب سرسخت شاهزاده طلال شده ای؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۸
بدریه سری تکان داد و نگذاشت حرف امینه تمام شود و گفت :خوب معلوم است چه
کار دارد...سرشب آمده و احساس کرده تو او را دوست داری و آنقدر در هوسبازی
حریص است که طاقتش طاق شده ، بعد آهسته نزدیک امینه شد ،دستان امینه را که از
شدت استرس مثل یخ سرد شده بود در دستش گرفت و گفت :اما نگران نباش....سعی کن
هر طور شده ،کمی با صحبت کردن سرگرمش کنی، فکرهایی دارم و با این حرف به
سمت درب اتاق رفت تا بیرون برود
هنوز درب را باز نکرده بود که درب کمد لباس باز شد ودست عادل لباسی را مچاله به
سمت امینه که روی تختخواب نشسته بود ،پرتاب کرد و آهسته گفت :نگران نباش من
هم در کمد لباس مثل نگهبانی جان فدا ، مراقبت هستم
امینه که کلا خود را باخته بود ، لباسی را که عادل انداخته بود برداشت، درست همان
مانتوی سیاه و شالی بود که دیشب از تن درآورده بود و کف کمد لباس انداخته بود
امینه لباس را به تن کرد و احساسات متن اقضی در او شکل گرفته بود ، حسی درونش از
دیدار مجدد او با شاهزاده طلال قلبش را آتش میداد و حسی دیگر از دیدن توجه عادل به او که تعصبی زیبا را به نمایش گذاشته بود ، روحش را شاد می کرد
امینه ، مانتو را پوشید و شال را روی سرش انداخت و برای اینکه شال خوب قرار گیرد
نیم تاج طلا را که سرشب شاهزاده طلال به همراه سرویس آن برایش هدیه آورده بود از موهایش باز کرد، به طرف کمد لباس رفت ، نیم تاج را روی قفسه کمد قرار داد و
آهسته گفت :هیچ صدایی ندهی که
عادل وسط حرفش دوید و گفت :متوجهم ،فقط تو درب کمد را نیمه باز بگذار
امینه ،سری تکان داد و درب را نیمه باز گذاشت تا عادل که در پشت انبوه لباسها پنهان
شده بود به راحتی تنفس کند
در همین حین صدای درب اتاق بلند شد و پشت سرش قامت شاهزاده طلال که انگار از
جنگ برگشته ،در چارچوب درب نمایان شد
طلال همانطور که تلو تلو می خورد جلو آمد و رو به امینه، بریده بریده، گفت :س..لام
ملکه ی قل...بم ....نمی دا..نی چه دلی ا..ز من بر..ده ای ، ا...ز سر شب که ترکت
کر...دم ،مدام دو گوی یشمی زیبا جلوی چشمانم رژه ...میرود ، حتی در مجلس جشن
باشکوهمان با آنهمه زنان زیبا و دلفریب ، هیچ کدام نظر من را به خود جلب نکرد...و
همانطور که جلوتر می آمد و دستش را به سمت امینه دراز می کرد با لحنی کشدار ادامه
داد :بیا عروسسسکم....بیااااا که آرامش قلب زار طلال فقط آغوش گرم این آهوی
زیبایش است
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۴۹