درب اتاق را بست و نگاهی به چمدانش که چند ساعت پیش بسته بودش و طبق پیش
بینی اش آماده رفتن بود کرد و با ناخن تلنگری به درب چمدان که روی تخت بود زد و
گفت :گمان کنم الکی باروبنه را جمع کردم ، انگار پدرم شاهزاده طلال بزرگ اعجازی
کرده که من از آن بی خبرم
آهی کشید وبه سمت توالت رفت
عادل هر وقت تنها بود ،نمازش را مانند مادرش می خواند و بر خلاف دیگر سعودیها
هر دو نماز را باهم میخواند، بعد از اتمام نماز عصر به سجده رفت و خیلی ساده و بی
ریا ،انگار که با رفیقش حرف میزند ،شروع به سخن گفتن با خدا شد و گفت :قربون
بزرگیت بشم خدا ،دیشب اینهمه خطر کردم ، همچی خوب دستم را گرفتی ،قربون رحم
و شفقتت بشم که من را مرهون خود کردی واز چنگ ابووردان و پدرم به سلامت
رهاندی ،اما یاکریم....نتیجه اش چه شد؟ درسته نیت اولم برای نجات عشقم بود اما خود
خودت میدونی ته دلم میخواست این شاهزاده های مفسد سعودی رسوا بشن ، هرچند که
یکیشون پدرم باشه و از طرفی اون عشقم هم یکی از بندگان پاک خودته....خودت گفتی
هر جا دیدی مظلومی کمک خواست، یاریش کنیم ...حالا از ما حرکت از تو
برکت....من یه قدم برداشتم...شما هم لطفی کن ، قربونت بشم جای دوری نمیره وبا این
حرف سرش را از سجده برداشت رو به بالا چشمکی زد و با دستش بوسه ای فرستاد
و گفت :به خودت قسم چاکرتم
.که ناگاه متوجه صدایی از راهرو شد
به سرعت از جا برخاست و به طرف در اتاق رفت، درب را باز کرد، عبدالرحمان با
صورتی برافروخته در حالیکه با خود حرف میزد به سمت اتاقش میرفت
عادل خود را به او رساند و راهش را بست و گفت :سلام ...چرا با خودت حرف میزنی
مرد؟
عبدالرحمان که انتظار دیدن عادل را نداشت ،یکه ای خورد و گفت :یا بسم الله ،چرا
یکدفعه مثل جن جلوی آدم ظاهر میشی؟ آخه من از دست شما پدر و پسر چکار کنم؟ اون
از پدرت که یکدفعه هوس برگشتن به وطن میکنه و اینم از تو که شب یه داستان داری و
روز یه جور....
عادل که تا آخر قضیه را فهمیده بود گفت :چی میگی؟ شاهزاده طالل میخواد برگرده
عربستان؟ مگه قرار نبود یک ماه
عبدالرحمان پرید وسط حرفش و گفت :بله قرار بود اما من نمیدانم چی شده ، الان زنگ
زده میگه هواپیما را آماده کن برگردم در صورتیکه دیروز حکم کرده بود هواپیما را
برای آوردن عبدالقادر به ترکیه بفرستم، بخت و اقبالم بلند بود که هواپیما هنوز پرواز
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۶
نکرده بود، وگرنه نمیدانستم جواب شاهزاده را چه بدهم و سپس با دست عادل را به
کناری زد و گفت :حالا که فهمیدی چی به چیه ،برو کنار داخل اتاقم کار دارم
عادل سرجایش ایستاد و گفت :مسافران هواپیما چه کسانی هستند؟
عبدالرحمان شانه ای بالا انداخت و گفت :احتمالا شاهزاده و بانوی جوان و خدمه
نزدیک شاهزاده...
عادل با هیجان گفت :امکان دارد من هم با این پرواز بروم؟
عبدالرحمان با دست زیر چانه اش را خاراند و گفت :آری...تو هم بروی بهتر است ،
لااقل حواس من جمع تر است ، آخر من اینجا کلی کار دارم ، تا همه چیز را راست و
ریست نکنم و سرو سامان ندهم نمی توانم بیایم، برو چمدانت را ببند، ترتیبی میدهم با
همین پرواز راهی شوی ،ولی هرگز...هرگز جلوی چشم پدرت آفتابی نشو ...من شانس
ندارم به خدا....به عربستان هم رسیدی ،سریع برو سمت خانه مادرت یا چمیدانم دانشگاه
و ...
شتر دیدی ندیدی ، کلی باید حق السکوت بدهم تا ابووردان از آمدن تو چیزی نگوید، برو پسر برو آماده شو ....
عادل که انگار در دلش جشن عروسی برپا بود ، دستی به روی چشم گذاشت و داخل
اتاقش شد
مانند کودکی لی لی کنان دور اتاق را میگشت و از خوشحالی ورجه ورجه می
کرد....برای امینه نقشه ها داشت که فقط در عربستان میتوانست به آنها جامه ی عمل
بپوشد
ساعتی از مستقر شدن امینه و بدریه در هواپیما می گذشت ،اما هنوز خبری از حرکت
نبود ، گوئیا شاهزاده طلال در بحرانی ترین شرایط هم باید بساط خورد وخوراک شاهانه
اش به پا باشد در اقامتگاهش برای صرف ناهار مانده بود ، امینه در کابین اختصاصی
هواپیما نشسته بود ، البته این کابین کمی کوچکتر از کابینی بود که زمان آمدنش در
اختیار او قرار داده بودند، اینجا هم در کنار پنجره هواپیما میز و صندلی راحتی به چشم
می خورد و گلدانی از گلهای طبیعی و رنگارنگ روی میز بود ، گوشه کابین هم مبلی
شکیل که انگار نوعی تختخواب سفری هم حساب میشد وجود داشت، تلفیق رنگ آبی آن
با اندک وسائل موجود در کابین ، نوعی آرامش را به انسان القا می کرد
بدریه بعد از صرف ناهار در کابین امینه به قسمت خدمه رفته بود و امینه چون احساس
خستگی می کرد ، روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست
با تکان تکان های هواپیما که خبر از پرواز آن میداد ، امینه از خواب پرید
سرجایش نشست ، در همین لحظه صدای درب کابین بلند شد و پشت سرش ،قامت بدریه
نمایان شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۷
بدریه با اجازه ای گفت و داخل شد و مانند دخترکی شیطان ،همانطور که لبخند به لب
داشت ، نزدیک امینه آمد ، جلوی تخت زانو زد و دستان امینه را در دست گرفت و گفت
: اگر مشتلق خوبی بدهی ، من هم خب ر خوشی به تو خواهم داد :
امینه لبخندی به چهره ی خواب آلودش نشاند و گفت :چه مشتلق به تو دهم که خوب
میدانی من چون اسیری در بند هستم ، انگار امروز روز خوش شانسی امینه است ، از
اولش با خبر برگشتن به عربستان شروع شد...حالا زودتر بگو چه در چنته
داری...مشتلقت هم وعده به آینده ...آینده ای نزدیک که من دختر عبدالقادر باشم نه
زندانی شاهزاده طلال
بدریه آب دهانش را قورت داد و....
گفت :الان از قسمت خدمه می آیم....آن عاشق
دلسوخته و آن جوانک شهرآشوب هم با ما همسفر است
انگار برقی در چشمان امینه درخشید ،لبخندش پر رنگتر شد و گفت :جدی می گویی؟
عادل هم اینجاست؟
بدریه از جا برخاست و همانطور که به سمت پنجره میرفت و گلبرگ گل سرخ را با
انگشتش لمس می کرد گفت :آری....این پسرک خیلی زبله و خیلی باهوش
امینه از جا برخاست و درکنار بدریه قرار گرفت و گفت :خدا را شکر ، از وقت سوار
شدن ،یکسره به فکرش بودم ، خوب شد با ما همسفر شده ، اینطوری خیال من هم راحت
تر است
امینه و بدریه گرم گفتگو بودند که بار دیگر درب کابین را زدند و از پشت درب صدای
خدمتکاری بلند شد :بانوی جوان ، جناب شاهزاده ، قصد دیدار با شما را دارند، بنده
شما را تا کابین ایشان همراهی می کنم
امینه اووفی کرد و رو به بدریه گفت :اینجا دیگر چه از جانم می خواهد؟
بدریه دست امینه را گرفت و فشاری داد و گفت :امینه....تا اینجا که به سلامت از کمند
طلال جسته ای، با سیاست برخورد کن...سیاستی زنانه که گاهی شیر را موش می کند
و گاهی موش را شیر...
امینه عبا به سر کرد و نقاب حریر زر دوزی شده اش را پوشید ، از کابین بیرون آمد و
به دنبال آن مرد خدمتکار روان شد
از زیر روبنده حریرش اطرافش را زیر نظر داشت و با خود می گفت :براستی که اینجا
نه یک هواپیما ،بلکه یک قصر بزرگ است ، قصر پرنده
از راهرو گذشت و وارد راهرو عریض دیگری شد و جلوی دربی که مانند دیگر دربها
بود ایستاد و پس از اطلاع دادن خدمتکار ، وارد کابین شاهزاده ططال شد ، از آنچه که
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۸
پیش رویش میدید ، انگشت به دهان مانده بود ، اینجا نه یک کابین هواپیما ،بلکه سالنی
بزرگ و مدرن و شیک بود ، سالنی که هر طرفش با نمونه ای از مبلمان سلطنتی
پوشیده شده بود ، براستی که این شاهزاده های سعودی ، پول نفت ملت را به جیب خود
میریزند و خون مردم را به شیشه می کنند تا خودشان در هر حالی زندگی شاهانه داشته
باشند
همانطور که غرق نظاره اطرافش بود ،با صدای شاهزاده طلال به خود آمد :به به خوش
آمدی بانوی من ،ملکه ی قلبم ، چرا روی پوشیده ای ؟ اینجا که نامحرمی نیست ، بیانداز
این روبنده ات را که دلم برای دیدن آن چشمان عاشق کشت ، تاب تاب می کند
امینه گلویی صاف کرد و گفت :نامحرم ؟ !من در اینجا محرمی نمی بینم جناب شاهزاده
شاهزاده طلال از مبل کرم رنگ که با کمینه های طلایی تزیین شده بود ،بلند شد ، به
طرف امینه آمد و گفت :چرا ترش کرده ای؟ من قرار است همسرت شوم، روی باز کن
یکی نداند فکر میکند این دیدار اول ماست ،درست است من زیاد به خاطر ندارم اما بی شک تو خوب می دانی که شب گذشته چه کسی در خوابگاهت حضور داشت...پس دیگر
ناز و کرشمه نکن و مرا با دیدار رویت مشعوف بنما
امینه نفسش را آرام بیرون داد و گفت :اگر حافظه ات یاری کند حتما به خاطر خواهی
آورد که دیشب هم حتی نتوانستی تار مویی از امینه ببینی...جناب شاهزاده این از
اعتقادات من است ، بگذار محرم شویم آنوقت هر چه خواهی ، همان می شود
امینه برای عوض کردن بحث ،بدون اینکه به طلال اجازه دهد تا حرفی بزند ادامه داد :
چه امری پیش آمده که اینچنین با عجله ، از جزیره ای که قرار بود یک ماه در آنجا
بمانید به عربستان مراجعت می کنید ،نکند اتفاق بدی افتاده؟
طلال که از زیرکی این دختر لجش گرفته بود و او را به خواسته اش نرسانده بود ، قدم
زنان کمی جلوتر آمد و گفت :باشد ما کلی صبر کرده ایم ،این چند روز هم رویش ، بی
شک تا دو سه روز آینده ،قباله ات به نام خودم میخورد و نزدیک امینه ایستاد ، مبل دو
نفره کنارش را نشان داد و گفت :الاقل بنشین ...نکند در اعتقاداتت این مورد هم داری
که جلوی نامحرم نمی نشینی؟ !و با زدن این حرف قهقه ای سر داد و قدم زنان از او
دور شد
امینه روی مبل نشست و گفت :جواب سؤالم را ندادید ،اتفاقی افتاده؟
طلال که پشتش به امینه بود گفت :اتفاق؟ !نه ذهنتان را مشغول نکنید ، قرار بود جشن
عروسیمان را در جزیره برگزار کنیم که خناسان نگذاشتند اما اشکال ندارد ، برای ماه
عسلمان به جزیره بر میگردیم ، طلال همزمان با زدن این حرف ، روی پاشنه پا چرخید
و رو به امینه گفت :چطور است؟ !دوست داری
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۷۹