#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
دوباره روی دایره نری زد ..سپس همانطور که با تأسف سرش را تکان میداد ادامه داد :انگار مشاورانت جرأت ن
بود ، آنجا بود....اما امینه دخترکی کم سن و ساده و البته بدون هیچ تجهیزات خاصی
بود...هر چه بیشتر فکر میکرد ، گیج تر میشد ، تا اینکه فکری به خاطرش رسید
سریع شماره ابو وردان را گرفت ، بعد از خوردن یک بوق ، تماس وصل شد ، طلال
بدون مقدمه گفت :ابووردان ، تو گفتی آن جوانک خائن را تا ویلای بانوی جوان تعقیب
کردی درست است؟
ابو وردان که متوجه شده بود شاهزاده طلال پشت خط است با تملقی در صدایش گفت :
سلام جناب شاهزاده ،بله...من شخصا او را تا ویلای بانوی جوان که اتفاقا شما هم آن
شب به آنجا تشریف آوردید ، تعقیب کردم .از شواهد و نردبانی که از بالکن اتاقی در
طبقه ی دوم آویزان بود ، مشخص بود که آن جوانک جایی غیر از آن اتاق نمی توانسته
رفته باشد
طلال با لرزشی در صدایش گفت :آیا تو خوب اتاق را بررسی کردی؟
ابو وردان با اطمینان گفت :درست قبل از آمدن شما ،همه جای اتاق از کمد ،بالکن و
حتی زیر تخت را گشتم، اما هیچ کس نبود ، من حتی اتاقهای کناری اش و کل ساختمان
را مو به مو گشتم ، اما انگار آب شده بود و به زمین فرو رفته بود
طلال با ناامیدی گفت :اگر همه جا را گشتی و مطمئنی که او در آن اتاق پنهان شده بود
چرا چیزی نیافتی؟
ابووردان گفت :نمیدانم...تنها جایی که نگشتم حمام بود ،چون آن موقع بانوی جوان
مشغول استحمام بودند
طلال یکه ای خورد و گفت :چه می گویی؟تو حمام را بررسی نکردی؟
ابووردان با لحنی آهسته تر گفت :عرض کردم خدمتتان...
طلال به میان حرفش پرید و گفت :خاک بر سرت ، تو چطور پلیسی هستی ؟ یک لحظه
شک نکردی که آن بانو با آن مردک خائن هم دست باشد ؟ !و با زدن این حرف گوشی
را قطع کرد
طلال الان مطمئن بود ، هر چه هست زیر سر امینه، این مار خوش خط و خال است، او در دل آرزو می کرد کاش پادشاه حکم به ماندن نمی داد و هم اینک به قصر خودش
میرفت و چنان با امینه می کرد که مرغان آسمان به حالش گریه کنند....اما اشکال
ندارد...این دخترک باهوش و خائن هم اینک اسیر او بود ، الان نشد ، شب ، شب نشد
فردا....بالاخره به حسابش خواهد رسید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۰
19-
امینه در میان هزاران فکر ، شب را به صبح و صبح را به ظهر رسانید و مانند شب
گذشته برای اینکه ذهنش درگیر نباشد، به خواندن کتاب روی آورده بود ، اما هیچ خبری
از بدریه ، عادل و حتی شاهزاده طلال نشده بود .انگار او فراموش شده ای در دیار
فراموشی بود
با صدای درب اتاق و بعد از آن ،کنار رفتن دیوار پشت سرش ، متوجه شد وقت ناهار
است ، گوشه ی بالایی صفحه ی کتاب را تا کرد و کتاب را بست ، از جا بلند شد و کش
و قوسی به خود داد، با ورود خدمتکار ، لبخندی به او زد و گفت :دوست داشتی میتوانی
شما هم ناهار را با من صرف کنید
خدمتکار سرش را پایین انداخت و گفت :نه من چنین جسارتی نمی کنم ، اگر باد به گوش
شاهزاده طلال برساند که من چنین کرده ام ، بی شک تکه بزرگ بدنم ، گوشم خواهد
بود
امینه لبخندی زد و گفت :هر جور راحتی و بر سر میز غذا نشست
بعد از صرف ناهار و جمع کردن میز، امینه دوباره تنها شد ، کتابش را بدست گرفت و
می خواست به سمت تختخواب برود تا با حالت خوابیده مطالعه کند ،که ناگهان متوجه
صدایی شد، درست است دوباره دیوار جلوی آسانسور کوچک به کناری رفت
امینه با تعجب نزدیک آسانسور ایستاد ، آخر تازه بساط ناهار جمع شده بود
همانطور که خیره به محفظه ی آسانسور بود ، متوجه جسم بزرگی که در خود فرو رفته
بود شد ، در کمتر از ثانیه آن جسم خود را بیرون کشید و به هیبت آدمیزاد در آمد و
امینه عادل را رو به روی خود یافت
عادل که انگار از روند کار این آسانسور آگاه بود ، به صورت شگفت زده ی امینه چشم
دوخت و با شتاب گفت :فوری لباس مناسب بپوش ،هرچه میخواهی با خود بردار، من
پایین منتظرت هستم ،به محض بالا آمدن آسانسور ،مانند من داخلش خودت را جا کن و
پایین بیا...وقت می گذرد ....شتاب کن و بدون اینکه به امینه اجازه ی سخن گفتن بدهد
داخل آسانسور شد و مانند ماری در خود پیچخورد و بعد از دقایقی آسانسور پایین رفت.
امینه از خوشحالی روی پا بند نبود، باورش نمیشد...فرار؟ !به این راحتی؟ !و سریع به
سمت کمد لباس رفت ، مانتو مشکی بلند عربی و شالش را پوشید ، عبا و روبنده سر
کرد ، او نمی خواست از اینجا که خشت خشتش از حق مردم مظلوم عربستان بنا شده
بود ،با خود چیزی ببرد ، حتی نیم نگاهی هم به کیف کوچک و جواهراتش نکرد و امیدوار بود که بدریه روزی به اینجا سر بزند و آن کیف و محتویاتش را با خود ببرد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۱
بالا آمدن آسانسور ، همانطور که عادل گفته بود عمل کرد، درست است سخت بود
نفس گیر و ترسناک بود ، اما شدنی بود
در کمتر از چند دقیقه ،آسانسور ایستاد و امینه خود را بیرون کشید
عادل بغل دیوار ایستاده بود، با آمدن امینه دستش را به علامت سکوت روی بینی اش
قرار داد و به امینه اشاره کرد تا دنبالش بیاید
راهرو ی پیچ در پیچ با لامپهایی که از سقف آویزان بود ، مثل روز روشن مینمود ، سر
هر پیچ ورودی دیگری بودکه هر کدام به جای بخصوصی میرسید ، عادل همانطور که
جلوتر میرفت ، نجوا گونه گفت :همه جای زیر زمین دوربین نصب شده ، سیستم آنها
را طوری دستکاری کردم که مختل شده و تا پانزده دقیقه هیچ تصویری ثبت نمی کنند، باید خودمان را به پارکینگ قصر برسانیم ، بجنب راهی نمانده
امینه که هنوز از بهت خارج نشده بود ،نفسش را در سینه حبس نمود و بیصدا به دنبال
عادل روان بود
بالاخره به پارکینگ رسیدند ، عادل سوار بر لیموزین سلطنتی شد و درب عقب را باز
کرد و به امینه گفت :سوار شو ، سعی کن تا از قصر خارج میشویم ،پشت صندلی
جوری پنهان باشی که کسی متوجه حضورت داخل ماشین نشود
امینه سری به نشانه ی تأیید تکان داد ، سوار شد و پشت صندلی پناه گرفت
او با خود می اندیشید ،به راستی عادل کی ست؟ یعنی وضع خدمتکاران قصر اینچنین
خوب است که همه ماشین های آنچنانی سوار میشوند؟
از پارکینگ که قسمتی از زیر زمین قصر بود، بیرون آمدند ، ماشین متوقف شد و عادل
مشغول صحبت با نگهبان قصر شد ، نمی دانست که اشتباه شنیده ،یا درست ؟ اما فکر
میکرد نگهبان ، عادل را شاهزاده خطاب کرد
بالاخره از قصر بیرون زدند ، بعد از اینکه به قدر کافی فاصله گرفتند ، عادل بلند گفت
: حالا راحت باشید خانم امینه محمد...همه جا امن و امان است و عادل در خدمت شما :
امینه آرام خود را بالا کشید ، به پشتی صندلی تکیه داد و از زیر روبنده بیرون را تماشا
میکرد ، شهر در جنب و جوش بود و هرکس مشغول کار خودش، امینه باور نداشت که
به این راحتی از چنگ طلال گریخته است ، با لحن آرامی گفت :نمی دانم بابت این
لطفتان چگونه از شما تشکر کنم ، شما مرا و آینده ام را نجات دادید
عادل که سرحال تر از همیشه بود ،از داخل آینه جلوی ماشین ، نگاهی به امینه انداخت
و با لحن شوخی گفت :کاری نکردم، جبرانش راحت است ،شما هم آینده مرا نجات دهید
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۲
امینه که کاملا مقصود عادل را میفهمید ، از شرم گونه هایش گر گرفت و برای عوض
کردن بحث گفت :الان به کجا میرویم؟ آیا مرا به منزل خودمان میرسانید؟
عادل با تعجب نگاهی به امینه انداخت و گفت :منزل؟ !مثل اینکه شما موضوع را ساده
گرفته اید ،به نظر نمی آید دختر ساده انگاری باشید ، فی الحال نه تنها منزلتان ، نه شهر
ریاض ،بلکه کل عربستان برای شما ناأمن است ، باید خود را به جایی برسانیم تا تصمیم
درستی در این مورد بگیریم
امینه گفت :باید با پدرم صحبت کنم
عادل سری تکان داد و گفت :من قبال با ایشان رایزنی کرده ام ، او هنوز در ترکیه است
اما نقشه ی خوبی پیش رویم قرار داده، ما طبق نقشه ی او عمل خواهیم کرد،
امینه با تعجب به حرفهای عادل گوش می کرد و با خو د میگفت :براستی عادل کیست؟
چند لحظه سکوت بر فضای ماشین حکمفرما شد و با صدای موبایل عادل ،این سکوت
شکست :الو مادر...شما به محل قرار رسیده اید؟ اندکی تأمل کنید ما هم نزدیکیم....بله
بله...امینه جان هم به راحتی از خطر جست ،الان در کنار من است
امینه متوج ه شد که راهی سفر است و چه خوب در این سفر تنها نیستند و مادر عادل هم
آنها را همراهی می کند ، او خیلی دوست داشت تا بداند مادر عادل کیست و چگونه زنی
ست؟
زنی که اینچنین فرزند پاک و با حیایی تربیت می کند ،باید زنی فرهیخته باشد
با من و من گفتم :یعنی شما با پدرم صحبت کردید؟ حالش خوب بود؟ الان کجا بود؟
عادل دنده را عوض کرد و گفت :آری ،خیالتان راحت ، انگار به نحوی از چنگ
ابوعدنان گریخته بود ، ان شاالله برنامه هایش درست پیش بروند تا فردا ریاض خواهد
بود
امینه نفس راحتی کشید و گفت :تا فردا که شاهزاده طلاا از فرار من با خبر میشوند و
اگر پدرم وارد ریاض شود ، بی شک دستگیرش خواهند کرد
عادل لبخندی زد و همانطور در آینه به امینه نگاه می کرد گفت :نگران نباش، پدرت
مرد سرد و گرم چشیده و البته سیاستمدار و باهوش است ، او خوب میداند که چه کند تا
گرفتار نشود و با زدن این حرف جایی را بیرون نشان داد و گفت :این هم همسفران ما
امینه....قبل از سوار کردن آنها ،آیا قولی به من می دهید؟
امینه با تعجب گفت :قول ؟ !برای چه؟ بگو چه می خواهی؟
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۱۹۳
📚 #نذر_کتاب
🌷#هدیه_کتاب
🎁 «این کتاب برای توست...»
🏫 اگر در مسجد، کتابخانه، مدرسه، کانون فرهنگی، گروه کتابخوانی یا جمعهای کودک و نوجوان فعالیت دارید، این فرصت برای شماست.
💖 کتاب «بهترین دختر دنیا» با زبانی شیرین و کودکانه، بچهها را با زندگی، مهربانی و شخصیت نورانی حضرت فاطمه معصومه (سلاماللهعلیها) آشنا میکند.
📦 در پویش #نذر_کتاب تعدادی از این کتاب ارزشمند به همت خیرین و بانیان فرهنگی تهیه شده و به صورت هدیه در اختیار مجموعههای فعال فرهنگی قرار میگیرد تا کودکان بیشتری با این بانوی بزرگوار آشنا شوند.
🌱 اگر مسئول کتابخانه، فعال فرهنگی، مربی کودک و نوجوان یا برگزارکننده گروههای کتابخوانی در شهرها، روستاها و مناطق کمبرخوردار هستید، برای دریافت کتاب بصورت هدیه و رایگان به ادمین پیام دهید.
📩 راه ارتباطی: @Adm_ketab
✨ این کتاب برای توست؛
تا خوانده شود و به اشتراک گذاشته شود
#این_کتاب_برای_توست
#بهترین_دختر_دنیا
#حضرت_معصومه
#کتاب_کودک
#ترویج_کتابخوانی
#مثبت_کتاب
🔗 آدرس کانال:
@mosbateketab_ir
#مثبت_کتاب | پویش مردمی #نذر_کتاب