eitaa logo
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
5هزار دنبال‌کننده
503 عکس
576 ویدیو
15 فایل
کانال رسمی آثارخانم طاهره سادات حسینی #رمان هایی که نظیرش رو نخوندید #کپی برداری فقط با نام نویسنده مجاز است، بدون ذکر نام نویسنده حرام است تأسیس 26 خرداد ماه 1400 پاسخ به سؤالات...فقط در گروه کانال https://eitaa.com/joinchat/1023410324C1b4d441aed
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی از خدمه قصر که همراه شرطه ها شده بود ،حیدر را به جلو راهنمایی کرد و او وارد ساختمانی شد که به نظر انبار علوفه می آمد صندلی آهنی رنگ و رو رفته ای وسط انبار گذاشته بودند و روبه رویش هم یک میز با صندلی چرخان پشت میز بود...انبار فضایی نسبتا تاریک بود که با لامپ کم نوری در وسط روشن می شد به محض اینکه حیدر داخل شد، دونفر که آنجا حضور داشتند به سمتش آمدند و دو طرف حیدر را گرفتند و روی صندلی آهنی نشاندند و در چشم بهم زدنی ،با ریسمانی کلفت حیدر را روی صندلی بستند حیدر با حیرت ،حرکات آن دو را تعقیب می کرد ، لحظاتی بعد صدای ماشینی از بیرون در به گوش رسید و پشت سرش ، شاهزاده طلال در حالیکه عصای زیبایی در دست داشت وارد انبار شد با آمدن شاهزاده طلال و اشاره ی او ، خدمه بیرون رفتند و فقط طلال ماند و حیدر طلال خیره در چشمان حیدر عصا زنان به دور او می چرخید و ن اگاه با عصا محکم روی پاهای بهم آمده ی حیدر زد و با صدای بلند فریاد زد :ببینم ،آن مادر بی عرضه ات به تو یاد نداده که به پدرت سلامم کنی؟ حیدر که درد ضربه ای که طلال زده بود در استخوان پایش پیچیده بود ، دندان هایش را بهم سایید و گفت :چرا مادرم به من یاد داده ، اما پدرم را اینجا نمیبینم که به او سلام کنم ، انگار آنقدر شوق دیدار پسرتان را دارید که در جلوی چشمتان ،هر که را می بینید، گمان می کنید او پسر شماست طلال فحش رکیکی داد و گفت :وقتی شنیدم که به این زودی دم به تله دادی ، فی الفور خودم را به تو رساندم تا عقده ی دلم را خالی کنم، لطفا سعی در گمراه کردن من نداشته باش توله سگ.... حیدر با خشمی در صدایش گفت :من پسر تو نیستم ، برای من ننگ و عار است که پدری چون تو داشته باشم ، تو چطور پدری هستی که پسر خودت را هم نمی شناسی؟ طلال که از حرف زدن حیدر که در بند او بود ، سخت خشمگین شده بود ، نزدیک حیدر شد ، با دستان چاق و چروکش چانه ی حیدر را گرفت و سرش را بالا آورد و خیره در چشمان او گفت :شاید تا به حال تو را ندیده باشم ، اما خوب چشمهای مادرت نجمه را به خاطر دارم ، چشم هایی زیبا و فریبنده که انگار از صورت آن درآورده باشند و در صورت تو گذاشته باشند، این چشمها شهادت میدهند که تو عادل هستی ،پسر من...پسر نجمه....و با عصبانیت چانه ی حیدر را ول کرد و دوباره به دور او چرخید و گفت :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺از این فیلم(موج مرده) ۲۵ سال می‌گذرد📆 علت سانسورش تازه داره معلوم میشه ✂️ درباره تنگه هرمز و‌ درگیری با ناو آمریکایی دیدن این فیلم حتماً توصیه میشه...