21-فصل
برای امینه چه روز عجیبی بود ، یکی از شیرین ترین روزهای عمرش ، او که بعد از
مرگ مادرش دنیا را جور دیگری میدید، اینک با وجود اقوام نزدیکی که به تازگی پیدا
کرده بود ، انگار حلاوت روزگار گذشته که در کنار مادرش داشت ،دوباره به او
برگردانده شده بود
آنروز ،خاله نجمه در جمع خانواده اش از روزگار تنهایی و اسیریش قصه ها گفت و
جای خواهرش نرجس خالی که او هم داستان ها داشت ، نجمه در لابه لای حرفهایش ،
گاهی عمدا حرفی می زد تا پدر و مادرش را برای خبر درگذشت خواهرش نرجس آماده
کند ، او که خود از نحوه ی مرگ خواهر خبر نداشت، می خواست طوری فضا را
محیای این خبر شوم کند
نرجس از نظر تمام خانواده چندین سال پیش در میان نخلستان سوخته بود ، آنها تازه
متوجه شده بودند که آن روزگار اشتباه می کردند و نرجس زنده بوده ،حاال نجمه
میبایست به نحوی به پدرو مادری هجران کشیده که حالا نور امیدی در دلشان تابیده بود
بگوید که دخترکشان واقعا زنده نیست...اما چگونه؟ دم دم های غروب که سلیمه و امینه داخل نخلستان کوچک پدربزرگشان در حال قدم زدن
و درد دل کردن بودند ، عادل در حالیکه دستش را تکان میداد، ذوق زنان خود را به آنها
رساند و گفت :مشتلق...مشتلق بدهید که خبری خوش دارم
امینه که هنوز در مقابل عادل احساس شرم و گر گرفتگی داشت ، کنار نخل در پناه
سلیمه ایستاد ،نگاهش را به زمین دوخت و با لحنی آرام گفت :چه شده؟ ان شاللا خوش
خبر باشید
سلیمه که شیطنتش گل کرده بود به میان حرف امینه پرید و گفت :من این پسرک طماع
را می شناسم تا مشتلق نگیرد ،حرفی نمی زند و سپس همانطور که با دو دست دوطرف امینه را گرفته بود ،او را به سمت عادل هل داد وگفت :مشتلقی از این دخترک
زیبا با ارزش تر؟ !هنوز تازه جواب بله داده ...زود حرف بزن تا پشیمان نشده و دست
رد به خواسته ی دلت نداده
عادل دستی به روی چشم گذاشت و گفت :چون ارزش هدیه تان از عالم آدم و کل این
دنیا برایم بیشتر است ، الساعه خواهم گفت و با لحنی آرامتر که انگار می خواهد راز
بزرگی را بر زبان بیاورد ادامه داد :هم اینک باخبر شدیم که تاجر بزرگ ریاض، جناب
عبدالقادر محمد در راه رسی دن به اینجاست البته با همراهی خاله هاجر عزیز...
امینه که از شنیدن این خبر چشمانش می درخشید ، مانند کودکی ذوق زده دستانش را به
هم زد و گفت :خدای من...پدرم...خاله هاجر...و شادی کنان از آن دو دور شد و عادل
و سلیمه با لبخند به رد رفتن امینه خیره شده بودند
بعد از صرف شام ،اتاقی را در اختیار امینه و سلیمه قرار دادند و نجمه هم دوست داشت
بعد از سالها دوری در کنار پدر و مادرش شب را به صبح برساند
امینه خسته از روزی پر هیجان و پر از شادی ،وارد اتاق شد .از سلیمه خبری نبود،
اما وسط اتاق دو دست رختخواب با روکش مخمل قرمز پهن بود و پارچی آب با لیوان
سفالی هم بالای سرشان قرار داشت
امینه دست برد شال عربی اش را از سرش کشید و آن را روی رختخوابی که برای
خودش انتخاب کرده بود انداخت
#امینه
#پارت۲۱۷
#کپی_حرام
به طرف طاقچه اتاق رفت ، دستی به روی قرآنی که آنجا گذاشته بودند کشید و سپس
همان دستش را به صورت برد ،تا به قول خاله هاجر صورتش را با لمس قرآن متبرک
کند
سپس آرام آرام به سمت تنها پنجره ی اتاق که رو به حیاط بزرگ خانه باز میشد رفت ،لای پرده ی سفید که گلهای سرخ روی آن نقش بسته بود را باز کرد، میخواست از پشت
شیشه ، قرص ماه را که در آسمان ، زیباتر از همیشه می درخشید نگاه کند
ناگهان صحنه ای دید که خشکش زد،چند بار با پشت دست چشمهایش را مالید ، آری
درست میدید، این...این که حیدر بود
حیدر اینجا چکار می کرد؟ او چه نسبتی با این خانه و خانواده میتواند داشته باشد
حیدر از سمت درب ورودی می آمد و از روبه روی او ، ناگهان سر و کله ی عادل پیدا
شد ، امینه این دو پسرک رقیب را که داخل دانشگاه مدام بهم می پریدند زیر نظر داشت ،
اما متوجه شد ، برخالف داخل دانشگاه ، عادل و حیدر با دیدن هم ، لبخند به لب آوردند
و سخت یکدیگر را در آغوش گرفتند ، او متعجب از دیدن این صحنه با خود گفت :
یعنی همکاری در یک نقشه برای نجات من، باعث این دوستی شده؟ !از آن فاصله و
پشت پنجره ، امینه چیزی از حرفهایشان نمی فهمید ، اما کاملا مشخص بود این دو جوان
بسیار با هم صمیمی هستند
یک آن حس عشقی که داشت فراموش میشد در قلب امینه شعله کشید ، بدو ن اینکه بداند
چه می کند ، به سمت رختخوابش رفت ،شالش را برداشت و روی سرش انداخت ، می
خواست بیرون برود و از حیدر جویای احوالش شود، حالا خوب میدانست که اگر حیدر
در این نقشه ی فرار نبود، هرگز فراری صورت نمی گرفت و چه بسا الان بساط
عروسی امینه و طلال پیر در مالدیو برپا بود ،پس وظیفه ی خود میدانست که نزد حیدر
برود و تشکری هر چند کوتاه از او نماید
امینه قبل از بیرون رفتن از اتاق ، دوباره به سمت پنجره رفت
و اینبار سلیمه هم به جمع دونفره ی آنها اضافه شده بود ، امینه لبخندی زد و همانطور
که سرش را تکان میداد با خود گفت :اینطوری بهتر شد، می خواست حرکت کند که
متوجه شد عادل از آن دو جدا شد، انگار می خواست عمدا سلیمه و حیدر را تنها
بگذارد، با رفتن عادل ، سلیمه خنده کنان نزدیک حیدر شد و هر دو در کنار هم به سمت
حوض آب رفتند،روی لبه ی سیمانی حوض در فاصله ای نزدیک، کنار یکدیگر نشستند
و مشغول صحبت با هم شدند، گرچه حیدر مدام سرش پایین بود ، اما از لبخندهای او
مشخص بود که رابطه ای عاطفی بین این دونفر برقرار است
#امینه
#پارت۲۱۸
#کپی_حرام
ناگهان چیزی در ذهن امینه جرقه زد ، آری درست است ، آن تابلوی ناتمام که سلیمه
مشغول طراحی اش بود و امینه با دیدن چشمانی که بر بوم نقاشی نقش بسته بود ،یاد
نگاهی آشنا افتاده بود ، درست است ....بی شک آن تابلو متعلق به کسی جز حیدر نمی توانست باشد
یعنی...یعنی حیدر ....سلیمه....نه امکان ندارد...امینه یک زن بود و بارها و بارها عشق
را در کلام حیدر نسبت به خودش احساس کرده بود....پس اگر
مغزش هنگ کرده بود
نمی دانست چه شده و چه میشود....نمی دانست ....هیچ نمی دانست و نمی خواست که
بداند
حالا که او به عادل جواب مثبت داده بود ، همان بهتر که حیدر .....اما هر چه که
میخواست به خود بقبوالند....یک جای کار لنگ میزد...آخر حیدر مردی نبود که در آن
واحد قلب دو دختر را اسیر خود
کند....امینه کاملا گیج شده بود ، بهتر دید که دل به
خواب دهد، پس خود را روی تشکی که اهل خانه برایش پهن کرده بودند انداخت و سعی
کرد بد ون فکر کردن به حیدر و سلیمه ، به خواب برود
صدای جنب و جوش اهالی خانه کل نخلستان کوچک علی فضل را برداشته بود ، ازطرفی خنده ها و صحبت های کودکانه ی بچه ها و از طرفی قوقلی قوقو ی خروس و صدای بع بع گوسفندان که از انتهای نخلستان بلند بود، به گوش میرسید ، اما هیچکدام
باعث این نشد که امینه از خواب شیرین صبحگاهی بیدار شود
سلیمه که سرشار از نیروی جوانی بود و هوای روح بخش صبحگاهی هم باعث شده بود نیرویش مضاعف شود و در پی شیطنتی تازه بود
خود را نزدیک امینه کشید و با ریشه های شالش ،آرام روی صورت امینه کشید ، امینه
که غرق در عالم خواب بود ، به خیال خود می خواست ،موجود موزی که روی
صورتش راه میرود را کنار بزند، دستش را باال آورد و محکم روی صورتش کشید و
ناخواسته با پشت دست ، سیلی بر صورت خندان سلیمه زد
سلیمه که انتظار این حرکت را نداشت ، سقلمه ای به امینه زد و درحالیکه دستش را
روی گونه اش می کشید گفت :بیدار شو عروس خواب الود ، انگار در خواب روحت را
با کسی دیگر عوض می کنی و با لحن کودکی که ناز می آورد ادامه داد :آخر وحشیانه
مرا زدی...
امینه با چشمان پف کرده ، از جا برخاست و روی تشک نشست و همانطور که دستانش
را به دوطرفش باز می کرد ، خنده ای کرد و گفت :روح من در خواب هم هوشیار
است و دفع بلا می کند...و بعد بوسه ای از گونه ی سلیمه گرفت و ادامه داد :خدا را
#امینه
#پارت۲۱۹
#کپی_حرام
شکر که خواهری مثل تو نصیبم کرد ،ای دخترک ورپریده...کاش بیدارم نمیکردی، بعد
از چندین شب در به دری و کابوس ، خوابی خوش میدیدم
سلیمه خنده کنان گفت :اولا خواهر نه و خواهر شوهر درثانی ،بیدارت کردم ، چون
خبری خوش برایت دارم ، انگار در این خانه ،فقط تو خواب خوش نمی بینی ،
بزرگترها خوابی بس خوش دیده اند ،البته برای تو و عادل ، عادل از خوشحالی روی پا
بند نبود ، نمی دانم به همراه احمد به کجا رفت...گمانم در پی عملی شدن همان خبر
خوش رفت
امینه با تعجب به سلیمه نگاهی کرد و گفت :احمد؟ همان جوانی که خاله تعریفش را می
کرد؟ یا به عبارتی ،پسر دایی خودمان؟ حالا خبر خوشت چیست؟
سلیمه چشمکی زد و گفت :آری احمدجانمان ،همان است که گفتی...خبر خوش هم....نمی
گویم
امینه با انگشتش تلنگری به دست سلیمه زد و گفت :ای شیطان بال...بگو دیگر چه در
چنته داری خوب...
سلیمه از جا بلند شد و همانطور که با حرکاتی موزون خودش را تکان میداد و ادای کل
کشیدن در می آورد گفت :خبر خبر...امروز قرار است اینجا در این نخلستان، جشن
عروسی دو نواده ی دختری علی فضل برگزار شود...اما انگار عروس فراری بی خبر
است
امینه با شنیدن این حرف از جا برخاست و گفت :جدی می گویی یا مرا سرکار گذاشتی؟
آخر چرا به این سرعت؟ هنوز که پدرم نیامده...
سلیمه ، با ذوق به طرف امینه برگشت و گفت :او هم می آید...تصمیم...تصمیم
پدربزرگ است...و با شوقی در صدایش ادامه داد :خ دا را شکر لباسهای میهمانی ام را
همراه آوردم ، در ضمن میبینم که انگار مراحل اولیه ی اصلاح صورت تو هم به
بهترین نحو انجام شده...
امینه خجولانه دستی به صورتش کشید و با یاد آوری بدریه گفت :آری...فراموش کرده
ای که قرار بود من عروس شوم
سلیمه صورت نرم و لطیف امینه را لمس کرد و گفت :دست پدرم درد نکند که عروس
حجله ی پسرش را به دست بهترین مشاطه ی عربستان ، سپرده تا کار ما در این
روستای دور افتاده راحت باشد
امینه از شنیدن این حرف خنده اش گرفت، می خواست چیزی بگوید که ناگهان صدای درب ورودی بلند شد
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۰
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌
امام صادق (علیه السلام) :
غذا دادن به یک مومن در روز عید غدیر ؛
✅ثواب اطعام یک میلیون پیامبر و صدیق
(در راس آنها خود ائمه معصومین)
✅و یک میلیون شهید (در راس آنها حضرت عباس و شهدای کربلا)
✅و یک میلیون فرد صالح در حرم خداوند را دارد
اینهمه ثواب....
جانمونین عزیزان
بنا داریم به رسم هر سال یه اطعام غدیر انجام بدیم که بین نیازمندها پخش بشه
لطفا نذورات خودتون را به شماره حساب زیر واریز بفرمایید
در ضمن مستندات اطعام با عکس و فیلم در کانال بارگزاری می شود
لطفا رسید واریزی تون را در گروه کانال قرار دهید، در پایان به سه نفر از واریز کنندگان به قید قرعه کتاب «امینه» اهدا می شود.
5041721049845465
به نام زهرا سادات حسینی
@bartaren
🔴 #نظرسنجی/ لطفا در ایننظرسنجی که زمان آن ۳۰ دقیقه میباشد شرکت کنید و نظر خود را ثبت نمایید
⭕️ با توجه به وضعیت جنگی و امنیتی کشور و هشدار وزارت اطلاعات در مورد امکان سو استفاده دشمن از بستر مجازی برای ایجاد ناامنی و جنگ داخلی آیا با اتصال مجدد اینترنت که در اتاق جنگ آمریکا (پنتاگون) مدیریت میشود ، موافق هستید؟
لینک شرکت در این نظرسنجی👇👇
https://EitaaBot.ir/poll/0d79w2
https://EitaaBot.ir/poll/0d79w2
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡🚀 افشاگری فیلمبردار بیت از رفتار عجیب برخی مسئولین با رهبرشهید و بیاحترامی به ایشان!
11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️دلنوشتهٔ سیدمحمدباقر حسینی خامنهای، فرزند رهبر انقلاب و نوهٔ رهبر شهید خطاب به مادر شهیدش توسط یکی از همکلاسیهایش خوانده شد
184_88317360660785.mp3
زمان:
حجم:
17.2M
🔴🔴 سخنان ویژه استاد عبدالزهرا بیات
از وصایای معنوی حضرت علامه حسن زاده ی آملی (قدس الله نفسه الزکیه)
مذاکرات فریب دشمن است ...
این ۴ کار را انجام بدهید
مگر نه آقا رو میزنن...
👇👇👇
1⃣ به شدت دعا برای سلامت رهبری
2⃣توسل به حضرت زهرا (سلام الله علیها)
3⃣دادن صدقه برای سلامت رهبری
4⃣قربانی برای سلامت رهبری
حتما گوش کنید ...
〰
هدایت شده از حمید رسایی
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♻️ نایب رئیس کمیسیون فرهنگی در تجمع مردمی #میدان_ابن_سینا درباره اقدام غیرقانونی دولت گفت:
در کودتای ۱۸ و ۱۹ دی برای حفظ امنیت با مصوبه شورای عالی امنیت ملی نت بینالملل محدود شد/ رئیس جمهور با تشکیل ستاد غیرقانونی بدون مجوز دستور بازگشایی داده/ دیوان عدالت اداری ستاد را غیرقانونی اعلام کرده ولی دولت بیتوجهی کرده/ آیا قوه قضائیه از حکمش دفاع میکند/ مجلس بدون مصوبه شورای عالی بسته شده و اینترنت بدون مجوز شورای عالی باز شده;
🇮🇷 کانال حمید رسایی را به دوستانتان معرفی کنید:
🇮🇷 @rasaee
#رمان های جذاب 📚 آنلاین واقعی
شکر که خواهری مثل تو نصیبم کرد ،ای دخترک ورپریده...کاش بیدارم نمیکردی، بعد از چندین شب در به دری و
دو دختر جوان ،شال روی سرشان را مرتب کردند و به طرف درب اتاق رفتند تا
سرکی بکشند و ببینند زننده درب کیست
پسر دایی مرتضی که نوجوانی زیبا و قد بلند بود ، درب را باز کرد، امینه با دیدن
مهمان نورسیده از الی درب اتاق ، انگار زبانش بند آمده بود ، به سرعت درب را باز
کرد و خود را به حیاط رسانید ، عبدالقادر غرق نگاه اطرافش بود که امینه خود را در
آغوش او انداخت
عبدالقادر سخت امینه را به سینه میفشرد و آرام در گوشش زمزمه های دلتنگی پدرانه
سر داده بود ، حالا جلوی درب هر اتاق چند نفری ایستاده بودند و این صحنه ی زیبا را
تماشا می کردند، هیچ کس توان جدا کردن این پدر و دختر را نداشت که با صدای
آشنایی ،امینه به خود آمد و از پدر جدا شد و اینبار خود را به آغوش خاله هاجر انداخت
خاله هاجر مانند مادری که سالهاست فرزندش را از او جدا کرده باشند ، مدام قربان
صدقه ی امینه میرفت و همه جای او را می بویید و می بوسید
بالاخره بعد از لحظاتی نفس گیر اما زیبا و تکرار ناشدنی ، عبدالقادر و خاله هاجر به
اتاق پدر بزرگ و مادربزرگ راهنمایی شدند
علی فضل که مشغول خواندن قرآن بود و صدای همهمه ی بیرون هم باعث قطع تالوت
قرآنش نشده بود ، با ورود میهمانان ، قرآن را بوسید و روی رحل جلویش قرار داد
عصایش را به دست گرفت و از جا برخاست، دستش را به سمت عبدالقادر دراز کرد و در جواب سلام او و خاله هاجر گفت :علیک سلام ،خوش آمدید...خانه ام را نورانی
کردید و با نگاهی که ناامیدی از آن میبارید ، پشت سر آن دو را نگریست ، او از
حرفهای نجمه احساس کرده بود احتمالا نرجس زنده نیست ،اما باز هم به خود دلداری
میداد که شاید از حرفهای دختر بزرگش بد برداشت کرده و اینک با نگاه دنبال نرجسش
بود که نبود
عبدالقادر با تعارف علی فضل کنارش نشست،خاله هاجر که امینه در کنارش بود ،می
خواست رو به روی آنها بنشیند که با ورود زنی دیگر که به نظر همسن و سال خودش
بود ، اندکی تأمل کرد
مادر بزرگ با دیدن تازه واردها متوجه شد میهمانانی که منتظرشان بودند از راه رسیده
اند
چشمانش به دنبال نگاه آشنایی بود که آن را نیافت و آرام گفت :پس نرجس...
خاله هاجر که حالا فهمیده بود زنی که روبه رویش ایستاده است کسی جز مادر ،بانویش نرجس نمی تواند باشد ، بی خبر از همه جا به سمت آن زن رفت ، او را در آغوش
گرفت و هاهای گریه اش بلند شد و در میان گریه هایش واگویه می کرد :بیست سال
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۱
همدمش بودم، بیست سال مونس نرجسم بودم ، خودم با ای ن دستها موهای آبشارگونش را
شانه میزدم ، خودم با این دست ها پیکر بی جانش را غسل دادم، الهی دستهایم بشکند
خودم با این دستها چشمهای زیبایش را بستم و گلم را کفن کردم و به اینجای حرفش که
رسید ، بغض امانش نداد و فریادش بلند شد و ناگهان ، مادر بزرگ از حال رفت و می خواست نقش بر زمین شود که خاله هاجر او را محکم گرفت و تازه فهمید که چه
کرده...
مادر بزرگ چشمانش را گشود و خود را در حلقه ی زنان خانواده اش دید ، چشم
گرداند و گرداند و بالاخره خیره در چشم هایی که نگاه نرجس را به یادش می انداخت، شد و آغوشش را گشود ، امینه خود را به آغوش مادرانه اش سپرد ، آن زن رنج کشیده
با دستش سر امینه را نوازش می کرد و با زبان فارسی که زبان مادری اش بود ، نوحه
ها در رسای دخترک از دست رفته اش می خواند
فضای خانه ، بغض آلود و سنگین شده بود ، علی فضل که طاقت دیدن همسر و همسفر
عمرش را در این حال زار نداشت ، با یک یاعلی از جا برخاست ، به سمت آن دو آمد
حلقه ی زنان از هم باز شد و علی فضل کنار همسر و نوه اش نشست، و درحالیکه دست همسرش را در یک دست و دست امینه را در دست دیگرش میگرفت، رو به آنها
گفت :عزیزانم ، نرجس ودیعه ی پروردگار بود که به ما عطا کرد ، خود داد و خود هم
گرفت ، ما هم راضی به رضایش هستیم ، الان هم نوحه و روضه را تمام کنید که مجلس
جشن در پیش داریم ، نرجس را خدا از ما گرفت ، اما باید دست بجنبانیم که امینه را
گرگ هار سعودی از چنگمان در نیاورد...بلند شو زن...بلند شو بساط عروسی را به راه
بیانداز و شک نکن که دخترمان نرجس از آن بالا شاهد این جشن است او هم همراه ما
می خندد و شاد خواهد بود
با این حرف علی فضل ، انگار روحی تازه به خانه دادند، زنها کل کشان امینه را بلند
مردند و میبرند تا به دست مشاطه ای چیره دست بسپرند
در خانه ی علی فضل بساط جشن و پایکوبی بر پا بود و حالا همه ی اهالی روستا می
فهمیدند که علی فضل چند شتر و گوسفند برای ولیمه ی عروسی نوه هایش قربانی کرده
و شامی شاهانه تمام روستا را میهمان خواهد کرد
اما در قصر شاهزاده طلال، خبری دیگر بود ، انگار اینجا هم بوی پهن کردن بساط
حجله ای دیگر برپا بود ، اما این حجله از نوعی به خصوصی بود
حیدر در اثر ضرباتی که طلال به او زده بود ،چندین بار بیهوش شده بود و هربار که به هوش می آمد حرف قبل را تکرار می کرد :من عادل نیستم
❌کپی امینه حرام پیگردقانونی دارد حتی بانام نویسنده امینه کپی نشه راضی نیست نویسنده❌هرعزیزی میخاد امینه را زودتر بخونه میتونه کتابشو تهیه کنه کانال ماتخفیف میده بهتون
#امینه
#پارت_۲۲۲