باسلام
توی استهبان به هر درخت انجیری که نگاه کنید، چندتا از این قوطیها ازشون آویزون شده. این قوطیها نه بر
این سنگ ترازوها انقدر قدیمیان که آقای هادینژاد یادش نمیآد چند سال پیش اونها رو خریده. فقط میگفت: اون قدیمها که ترازوهای دیجیتالی نبوده، اینجور وزنهها توی عطاری خیلی به کار میومدن، چون موقع وزنکردن دارو باید حساب مثقال به مثقالش رو داشته باشی!
📍 قصه این عطاری قدیمی رو اینجا ببین:
https://basalam.com/blog/living-with-herbs/
@basalam
باسلام
درس و دانشگاهش رو تا ارشد مهندسی شیمی ادامه داد بعد رفت برای خدمت سربازی. همون روزهای سربازی بخت و
سمیه از قیچی و برش میترسید ولی با اعتماد دوست و فامیل
و لباسهایی که براشون دوخت تونست جرئت پیدا کنه
تصمیم گرفت کارگاه خیاطی بزنه، همسرش هم تشویقش کرد
سمیه دلش میخواد لباسهایی که میدوزه فرهنگ اصیل ایرانی رو نشون بده
📍غرفهش رو ببین
https://basalam.com/abrisham18
@basalam
باسلام
« آدرس را توی گوشی تایپ میکنم. نام دنیای ملزومات بستهبندی زیر فشار انگشتم جابجا میشود و همزمان بو
«شبیه چند غریبهی معذب، وسط مغازهای که هم ما، هم پسر آقای عطار برایش وصلهی ناجوری به نظر میرسد، ایستادهایم. میپرسم: «هیچ جوره راه نداشت پدر رو راضی کنیم و ببینیمشون!؟» با خنده به پیرمردی که در پیادهروی خیابان، دست در جیب ایستاده و زیرزیرکی ما را میپاید، اشاره میکند: «دیدنش رو که دیدید، ولی گفته نه حرف میزنم، نه توی مغازه میام!»
ما برای این مغازه با درِ فلزی چهارلتهاش و تابلوی دست نویس «عطاری حکیم باشی»؛ ما برای همصحبتی با این پیرمرد عطار، زیادی امروزی بودیم.»
📍داستان کامل عطاری حکیمباشی رو، از زبون الهه صالحپور اینجا بخون:
https://basalam.com/blog/living-with-herbs/
@basalam
باسلام
این سنگ ترازوها انقدر قدیمیان که آقای هادینژاد یادش نمیآد چند سال پیش اونها رو خریده. فقط میگفت
مامان نسرین و خاله روحانگیز هر روز میشینن پای این دار تا برای یه مشتری آمریکایی گلیم ببافن.
روزمن، پسر مامان نسرین میگه این دار رو سفارشی برای همین مشتری درست کرده وگرنه گلیمهای روستاشون انقدرها هم بلند نیستن.
ما که نمیدونیم تو دل این تار و پودهای بافتهشده چی میگذره ولی حدس میزنیم وقتی برن آمریکا، خیلی دلشون برای آب و هوای زلال عنبران تنگ میشه!
📍روایت مامان نسرین و خاله روحانگیز رو از اینجا بخون:
https://basalam.com/blog/gelimanbran-com/
@basalam
باسلام
سمیه از قیچی و برش میترسید ولی با اعتماد دوست و فامیل و لباسهایی که براشون دوخت تونست جرئت پیدا ک
علی بیست ساله، با نصیحت استادش کارش رو شروع میکنه.
خودش میگه: «اگه حرف استادم رو آویزه گوشم نمیکردم
کسبوکارم هفت ساله نمیشد»
« اگه تصمیمت رو گرفتی که کاری رو شروع کنی، انتظار زود بازده بودن ازش نداشته باش»
📍غرفه علی نیکطلب با ۱۵۴هزار فروش رو ببین:
https://basalam.com/trust_shop
@basalam
باسلام
«شبیه چند غریبهی معذب، وسط مغازهای که هم ما، هم پسر آقای عطار برایش وصلهی ناجوری به نظر میرسد، ا
به نرمی جعبه سیگارش را باز میکند، انگشتهایش انبر میشوند و یک نخ میکشد بیرون، منتظرم سیگار را به لب بگذارد و آتش بگیرد زیرش، اما او سیگار را از وسط میپیچاند و تبدیلش میکند به دونیم. نیمِ فیلتردار را میگذارد روی لب و صدای تقِ فندک و کامی عمیق و دودی که میرقصد در هوا: «هنوز یک سال از اعتبار ویزای آمریکام باقی مونده بود که مامان بهم زنگ زد و گفت: «دارن انقلاب میکنن، شاه رفته و میگن چند وقت دیگه آقای خمینی میاد»
با شنیدن این خبر، تخم بیقراری پاشیدن توی دلم، چمدونم رو بستم و با هزار فکر که توی سرم ولوله به پا کرده بود برگشتم ایران. ایران بودم که انقلاب شد. مدتی بعد از بیست و دو بهمن میخواستم برگردم برای ادامه تحصیل، برگردم و چهل و اندی واحد باقی موندهام رو پاس کنم و مدرکم رو بگیرم اما نمیشد. به دستور کارتر ویزای ما باطل شده بود.»
📍داستان زندگی متفاوت آقای صفاری، صاحب غرفهی هدیه ایرانی رو از اینجا بخون:
https://basalam.com/blog/persiangft/
@basalam
باسلام
مامان نسرین و خاله روحانگیز هر روز میشینن پای این دار تا برای یه مشتری آمریکایی گلیم ببافن. روزمن،
سید جعفر دلاور، کاسب قدیمی بازار شیراز، عادت داشت صبحها، قبل از اینکه کرکره باقی دکانها بیاد بالا، قرآنش رو باز کنه و سوره واقعه رو بخونه.
محمدامین پسر کوچیکتر آسید جعفر میگه:«پایین صفحههای سوره واقعه فرسودهتر شدن، چون پدرم زیاد این سوره رو میخوند. اینها هم رد انگشتهای پدرمه که روی حاشیههای کاغذ مونده!»
📍روایت این قرآن قدیمی رو میتونی اینجا بخونی:
https://basalam.com/blog/dear-book/
@basalam
باسلام
علی بیست ساله، با نصیحت استادش کارش رو شروع میکنه. خودش میگه: «اگه حرف استادم رو آویزه گوشم نمیکر
آتنا یه مامان خوشسلیقه داره که از هر انگشتش یه هنر میباره.
مامان دنبال خلق زیباییه و سراغ هر کار هنری رفته، حالا هم پتینه چوب و اجسام رو یاد گرفته، تمام ریزهکاریها رو به آتنا هم یاد داده و حالا شدن همکار.
📍هنرشون دیدنیه؛ غرفهشون رو ببین:
https://basalam.com/gallere_honarjo
@basalam
باسلام
📍این مطلب هم بهت کمک میکنه https://basalam.com/blog/checklist-product-name/ @basalam
برای اهالی باسلام، داستان کار و زندگی آدمها مهمتر از بازار و خرید و فروشه!
پس با استوریهای جذاب از قصه کسبوکار و محصولاتی که داری بگو و اونها رو باغرفهت همراه کن
@basalam
باسلام
به نرمی جعبه سیگارش را باز میکند، انگشتهایش انبر میشوند و یک نخ میکشد بیرون، منتظرم سیگار را به
مریم متولد شصت و نه است، لیسانس برق خوانده و فوق لیسانس مخابرات و اصالتش برمیگردد به شهرکرد به فرخ شهر. او در هجده سالگی همراه والدینش به اصفهان مهاجرت کرده و ماندگار شده است.
اولین شاخصه مریم که توی چشم میزند پر انرژی بودن اوست. آرام و قرار ندارد، تندتند حرف میزند، دستهایش در هوا تکان میخورد و نیاز نیست من با منقاش از زیر زبانش حرف بکشم. او قصه گوی خوبی است، پس بیمعطلی میرود سراغ اصل مطلب...
📍داستان کامل مریمخانم رو، از زبون فاطمه دولتی اینجا بخون:
https://B2n.ir/n55931
@basalam
باسلام
آتنا یه مامان خوشسلیقه داره که از هر انگشتش یه هنر میباره. مامان دنبال خلق زیباییه و سراغ هر کار
مرتضی اهل هیر، شهر عسله!
همونجایی که باغهای آلبالو گیلاسش به باغهای بهشتی معروفه
و عسلهاش عطر کوهستانها و آبشارهای هیر رو با خودش داره
آقا مرتضی لطیفی هم که از بچگی کناردست باباش زنبورستان رفته و زیروبم کاسبی رو ازش یاد گرفته
📍عسل هیر رو تو غرفهش براتون گذاشته
https://basalam.com/shafahir
@basalam
باسلام
سید جعفر دلاور، کاسب قدیمی بازار شیراز، عادت داشت صبحها، قبل از اینکه کرکره باقی دکانها بیاد بالا
اسما و داریوش خیلی خاطر این کشتی رو میخوان، چون برای جورکردن چوبهاش کلی با هم بستنی خوردن! اونها البته خیلی زود یاد گرفتن که اگه میخوان این کار رو حرفهایتر ادامه بدن (و البته به خاطر این همه بستنیخوردن دیابت نگیرن!) باید چوبهاش رو از بازار بخرن.
اسما و داریوش حالا انقدر توی کارشون حرفهای شدن که بیا و ببین!
📍 غرفهشون اینجاست:
https://basalam.com/ghasemiyanasma_keshti
@basalam