اینجا باسلامه؛
همونجایی که اولین چراغش با شال پشمی بیبی قمر روشن شد.
بعد از اون استاد سرکارپورِ سفالگر با سفالهاش، آقای ابراهیمی انگشترساز با انگشترای قشنگش و انیس خانمِ بافنده با بافتنیهاش، یکی یکی کرکرههای غرفهشون رو بالا زدند و بازار باسلام رو گرمتر کردند.
کمکم زنبوردارها باسلام رو با عسلهاشون شیرین کردند وخانمهای خونهدار هم عطر و طعم دستپختشون رو به بازار اضافه کردند. شیشهگرها و نگارگرها هم با اومدنشون، به باسلام رنگ و لعاب دادند.
خیاطها و هنرمندها هم دستبهکار شدند و لباسهایی دوختند قالبِ تنِ مردم و کیفها و کفشهایی ساختند باب دلِ آدمهای خوشسلیقه.
اینجا باسلامه!
جایی که همه چی با عشق و هنر درست میشه
@basalam
باسلام
اینجا باسلامه؛ همونجایی که اولین چراغش با شال پشمی بیبی قمر روشن شد. بعد از اون استاد سرکارپورِ
حالا هشت سال از اون روزها میگذره و بازارچه کوچیک اونروزهامون اونقدر بزرگ شده که دیگه نمیتونیم طول و عرض جغرافیاییش رو اندازه بگیریم! باسلام امروز به یه بازار بزرگ تبدیل شده؛ بازاری که آدمها از حال همدیگه خبردارن و براشون مهمه از کی خرید میکنند.
اینجا خرید کردن شروع دوستیه و دوستی با سلام شروع میشه:)🧡
@basalam
بی بی قمر اولین قاب باسلامه و شال پشمی دستبافتش، شروعش...
یه مادر شصت و چند ساله که از مال دنیا یه شتر قهوهایرنگِ زبر و زرنگ داشت.
اهل روستای صیدآباد بود؛ چند تا جوون با فکر راه انداختن یه بازار آنلاین که پر از خیر و برکت و محبت باشه، راهی اونجا شده بودند.
وقتی بی بی قمر رفت و از روی طاقچه با یه شال کمر که از پشم شتر بافته شده بود؛ برگشت: «اینم شال کمری که پشمش رو خودم چیدم، شُستم، ریسیدم و بافتم.»
قصهی باسلام شروع شد...
📍قصهی بی بی قمر رو از مجله باسلام بخون:
https://basalam.com/blog/bibi-ghamar/
@basalam
باسلام
بی بی قمر اولین قاب باسلامه و شال پشمی دستبافتش، شروعش... یه مادر شصت و چند ساله که از مال دنیا
هادی سروکارش با برکت شماله؛ برنج!
پدربزرگش سال ۱۳۳۲ به همراه رفیقش کارخونه شالیکوبی راه میندازن!
هفتاد سال از اون روز گذشته و با اینکه پدربزرگ دیگه نیست، هادی کارخونه رو سرپا نگه داشته.
هادی مرام پدربزرگ رو دیده که چطور دستبهخیر بوده و هوای مردم روستا رو داشته، برای همین حواسش هست که مرام بابابزرگ رو هم سرپا نگه داره!
📍 غرفهی هادی رو اینجا ببین:
https://basalam.com/berenj_hojati
@basalam
پـاپیـون
این یه پاپیون معمولی نیست.
اینها رو مادرزن آقا یوسف، صاحب غرفه کفش سناتور، با دستهای خودش درست میکنه.
یوسف میگه:«مادرزنم بعضی وقتها بهم میگه که فلان مدل رو سفارش نگیر چون من با این سن و سالم حوصله این همه ریزهکاری رو واسه یه پاپیون ندارم، اما هم من و هم خودش میدونیم که چه قدر از این کار لذت میبره!»
📍قصه این غرفه رو از اینجا بخون:
https://basalam.com/blog/senatortabriz/
@basalam
باسلام
هادی سروکارش با برکت شماله؛ برنج! پدربزرگش سال ۱۳۳۲ به همراه رفیقش کارخونه شالیکوبی راه میندازن!
اشکورات رو به فندقش میشناسن ولی بنکدارانِ اون حوالی، به آقای محمدیزادهی باانصاف!
اونقدر حواسش به کشاورزه که حاضره خودش ضرر کنه ولی کشاورز نه.
البته همونقدر هم هوای مشتریش رو داره؛ واسه همینه که موقع فروش به شهرهای دیگه،
سنگینی و نَم شمال رو هم از وزن کم میکنه بعد حساب کتاب میکنه!
📍 غرفهی نوهش اینجاست
https://basalam.com/paleez
@basalam
باسلام
پـاپیـون این یه پاپیون معمولی نیست. اینها رو مادرزن آقا یوسف، صاحب غرفه کفش سناتور، با دستهای خو
کـاکـتـوس
احمد، صاحب غرفه گل و گیاه سرو، میگه رابطهش با تیغ کاکتوسها عالیه و بعد برای اینکه نشونمون بده منظورش دقیقا از «عالی» چیه، با نوک انگشتهاش تیغهاشون رو نوازش میکنه. از دیدن این صحنه دردمون میاد ولی تعجب هم نمیکنیم. احمد همه عمرش رو گذاشته تا این گلخونه رو راه بندازه و حالا هر کدوم از این کاکتوسها مثل بچههاش میمونن.
📍درباره این غرفه اینجا بیشتر بخون:
https://basalam.com/blog/sarvcactifarm/
@basalam
چطور مشتری رو نمکگیر غرفهمون کنیم؟
1⃣ از خودت بگو
کی هستی و چکار میکنی،
چقدر تو بازار تجربه داری،
چه هنری داری و مهارتهات چیه،
مشتریا دوست دارن بدونن از کی خرید میکنن
2⃣ از مشتری بدون
هر جا ردپایی از مشتری دیدی دنبال کن.
گفتگو و تجربههای خرید، جاهایی هستن که میتونی اونها رو بیشتر بشناسی.
3⃣ از محصولت بگو
از صوت و تصویر و متن و فیلم، برای معرفی محصولت کمک بگیر.
4⃣ از گفتگو غافل نشو
با صبر و حوصله گفتگو با مشتری رو ادامه بده، که غرفههای باحوصله مشتریاشون رو خوب نگهداشتن.
📍از این مطلب هم میتونی کمک بگیری:
https://basalam.com/blog/customer-loyalty/
@basalam
باسلام
کـاکـتـوس احمد، صاحب غرفه گل و گیاه سرو، میگه رابطهش با تیغ کاکتوسها عالیه و بعد برای اینکه نش
چکـش
آقای زندگانی، کاسب قدیمی بازار مسگرهای شیراز، جوونتر که بود، با پدرش به مغازه میرفت، اما اجازه نداشت جز درسخوندن کار دیگهای بکنه. حواسش که از کتاب و دفتر پرت میشد، پدر با همین چکش - که نودسالی از عمرش میگذره - آروم به کمرش ضربه میزد که یعنی «درست رو بخون!» سر همین سختگیریها هم بود که تونست لیسانس اتومکانیکش رو از دانشگاه بگیره.
📍قصه کامل دلبستگی آقای زندگانی به این چکش رو اینجا بخون:
https://basalam.com/blog/bazar-shiraz/
@basalam
باسلام
اشکورات رو به فندقش میشناسن ولی بنکدارانِ اون حوالی، به آقای محمدیزادهی باانصاف! اونقدر حواسش
دالکه به گویش لُری یعنی مادر!
فاطمه مافی، توی یه خانواده خیاط به دنیا اومده بود ولی از خیاطی فراری بود.
هر طوری بود مامان راضیش کرد خیاطی یاد بگیره و یاد گرفت.
اونقدر که خودش هم به بقیه یاد میداد.
حالا خیلیها به کمک آموزشهاش تونستن کار و کاسبی خودشون رو راه بندازن.
📍غرفه دالکه اینجاست
https://basalam.com/mafi
@basalam