رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁
🍂🍁🍃
🍃🍂
🍁
#مسافر_ملکوت 0⃣2⃣
آتش بمباران عراقيها کمي فروکش کرد. همه نيروها ماسکهاي شيميايي
را به صورت زده بودند. اعلام شده بود که رژيم بعثي صدام براي جبران
شکستهاي خود رو به بمباران شيميايي آورده.
اما در كنار ما علي عباس گويي به خواب عميقي فرو رفته بود. سه روز بود
که فرصت استراحت نداشت، حالا احساس ميکردم پس از عمري تلاش در
راه رضاي پروردگار، بدن علي عباس به آرامش رسيده.
پيکر او و چندتن از شهدا و مجروحين بمباران هواپيماهاي دشمن به آن
سوي اروند منتقل شد. پيکرهاي شهدا به ستاد معراج منتقل شد و هر شهيد
براساس شهر محل سکونتش تقسيم بندي گرديد.
پيکر شهداي خرم آباد آماده انتقال به شهر محل سکونتشان شد. قرار شد
قبل از ارسال شهدا، به خانواده آنها خبر داده شود.
برادرش ميگفت: آن زمان فرمانده حوزه نجف و کربلا در خرم آباد بودم.
شب بود که در مسجد علوي جلسه داشتيم. اواخر جلسه آقاي طولابي، مسئول
بسيج مرا صدا زد.
بعد از احوالپرسي بي مقدمه گفت: چه خبر از علي عباس؟
من هم که توي حال و هواي جلسه بودم گفتم: فقط ميدانم که الان در
عمليات است، يک لحظه به سوال آقاي طولابي فکر کردم. چهار برادر من جبهه بودند، چرا سراغ علي عباس را گرفت!؟
برگشتم و به ايشان خيره شدم. باتعجب گفتم: براي سومين بار مجروح
شده؟
ايشان هم بدون هيچ حرفي گفت: نه، علي عباس به آرزوش رسيد و شهيد
شده.
باورش خيلي سخت بود. تو اين شرايط تمام خاطرات آن عزيز از دست
رفته در ذهن انسان مرور ميشود.
من باور نميکردم، يعني نميخواستم باور کنم. ديگر نتوانستم سرپا بمونم،
به ديوار تکيه دادم. آقاي طولابي اصرار داشت جلسه را ادامه دهم و من هم
دوباره به محل جلسه رفتم.
نميتوانستم در جلسه بمانم. بيرون آمدم. حيران و سر در گم بودم. مثل
ديوانه ها شروع به دويدن کردم. نميخواستم ديگران اشکهايم را ببينند.
از مسجد علوي تا چهارراه بانک و از آنجا تا پارک شهر را بدو بدو آمدم.
يک ماشين از رو به رو به سويم آمد و کنارم ترمز کرد.
آقاي خواجوي و آقا محمدي بودند. از شهادت علي عباس اطلاع داشتند،
سوار ماشين شدم و با آنها رفتيم پادگان، هنوز باورم نميشد. روي رفتن به
خانه و اعلام خبر شهادت را نداشتم.
قرار شد به ديگر برادرانم که در جبهه بودند خبر بدهيم و آنها هم براي
تشييع به خرم آباد بيايند. بچه هاي سپاه اين کار را انجام دادند
پيکرهاي شهداي لرستان به خرم آباد رسيد. رفتيم براي تحويل پيکرها، تمام
پيکرهاي شهدا بود اما خبري از علي عباس نبود!
دوستانش ميگفتند ما خودمان پيکرش را ديديم. خودمان به ستاد تعاون
انتقال داديم. چرا پيکرش نيست؟!
٭٭٭
علي عباس در آخرين صفحات دفتر خاطراتش قبل از شهادت نوشته بود:
»دلم براي امام رضا (ع) تنگ شده. کاش ميشد و دوباره به زيارت آقا
بروم.«
البته حق هم داشت. کسي که دو سال را در جوار امام رضا (ع)باشد و به
زيارت ايشان خو گرفته باشد، يقيناً دلش براي آقا تنگ ميشود.
يکي از همرزمانش نيز اين مطلب را تأييد کرد و گفت: خيلي عاشق امام
رضا (ع) بود. آرزويش اين بود که يکبار ديگر به مشهد برود.
از عشق برادرمان به امام رضا(ع)ً تمام دوستان و بستگان خبر داشتند. اصلا
به دليل همين عشق و علاقه بود که دانشگاه مشهد را انتخاب کرد. ميخواست
بتواند هر روز به زيارت امام خوبيها برود.
پيگيريهاي ما هم به نتيجه اي نرسيد. با اينکه همه ميدانستند پيکر او به عقب
برگشته اما خبري نداشتند.
تا اينکه از سپاه خراسان با ما تماس گرفتند. خيلي خلاصه گفتند: پيکر شهيد
علي عباس حسين پور اشتباهي به مشهد آمده! امروز در حرم امام رضا(ع)
و دانشگاه رضوي تشييع شده و براي خاکسپاري فردا راهي خرم آباد ميشود.
اشتباهي! اين کلمه شايد در نظر آنها درست بود، اما من يقين داشتم، امام
رضا (ع) برادرم را بار ديگر به سوي خود دعوت کرده.
او يک بار ديگر حرم مولاي خودش را با جسم و جان زيارت کرد و بعد
راهي ملکوت شد.
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۱ شهریور ۱۳۹۹
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁
🍂🍁🍃
🍃🍂
🍁
#مسافر_ملکوت 1⃣2⃣
پدرم اطلاع نداشت. تا دو روز نتوانستم به خانواده اطلاع دهم. بعضي از
برادرها منطقه بودند و پيکر شهيد مشهد بود. پيکر شهيد را با قطار از مشهد
برايمان فرستادند.
قطار که رسيد، با چند تا از دوستان به شهرستان ازنا رفتيم، پيکر علي عباس
مان را تحويل گرفتيم. وقتي چشمم به عباس افتاد بغضم ترکيد.
در طي مسير هر کاري کردم که بلند شوم و از دوستان شهيد که از مشهد
آمده بودند تشکر کنم نتوانستم.
تا دو روز زحمت اين دوستان با آقاي خواجوي بود. چون هنوز پدر از
شهادت علي عباس خبر نداشت. آن زمان دوشنبه و پنج شنبه شهدا را خاک
سپاري ميکردند و ما بايد قبل از پنج شنبه به پدر اطلاع ميداديم. از طرفي
با توجه به عشق و علاقه پدر به علي عباس ميترسيديم اتفاقي برايش بيفتد.
حاج آقا منصوري مسئول بسيج عشاير و چند نفر از دوستان گفتيم بيايند و
به پدر اطلاع دهند. آنها آمدند، اما کسي جرأت نداشت که اين خبرناگوار را
بدهد، وقتي بعد از مقدمه چيني به پدر خبر را دادند، اين پيرمرد باتقوا گفت:
پسرم فداي سر امام حسين (ع)
اين جمله پدر همه ما را آرام کرد. بعد از چند روز پيکر شهيد آماده
خاکسپاري شد. براي آخرين بار به ديدار او رفتيم.
علي عباس شهيد ميدان نبرد بود. براي همين غسل و کفن نداشت. عجيب
بود که هشت روز بعد از شهادت، پيکر شهيد هيچ تغيير نکرده بود و بوي عطر
خاصي ميداد!
تشييع خيلي شلوغ بود. مراسم تشييع از مسجد صاحب الزمان (عج) بود،
عباس وصيت کرده بود که در مراسم من شيريني پخش کنيد. پخش شيريني
براي مراسمات جشن بود و بعضيها تعجب ميکردند. اما برادرم شهادت را
مثل جشن ميدانست.
در آن زمان مراسمات تا چهلم طول ميکشيد. دانشگاه رضوي مراسمي
براي براي گرامي داشت شهيد برگزار کرد و ما را هم به آن مراسم دعوت
کرد. قسمت شد به خاطر علي عباس به زيارت امام رضا (ع) برويم.
درب خانه ما تا سالها رنگ نخورد. گذاشته بوديم همانطور قديمي بماند.
چون علي عباس گوشه درب خانه، با خط خودش نوشته بود: منزل شهيد
علی عباس حسين پور
اولين يادواره شهداي دانشجوي خرم آباد، با ذکر خير علي عباس آغاز شد.
در يادواره ي شهداي غواص کشور در شهر قم باز هم نام شهيد حسين پور
مطرح شد.
اولين برنامه سکوي افتخار شبکه سوم سيما به ورزشکار شهيد حسين پور
اختصاص داشت.
در يادواره شهداي روحاني در قم که با حضور رييس مجلس برگزار شد،
زندگينامه شهيد حسين پور بين حضار پخش شد و نخستين شناسنامه هويتي
شهداي لرستان در آذرماه سال ۱۳۹۳ به نام دانشجوي شهيد علي عباس حسين
پور رونمايي شد.
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۱ شهریور ۱۳۹۹
۲۱ شهریور ۱۳۹۹
|🤍🖇|
چگۅنہ شهیڊ شۅیم؟!
ۅقټۍ از چیزۍ ڪہ دۅسټ داشټۍ گذشتۍ
با هۅاۍِ نفسټ مقابݪہ ڪࢪدۍ
همہ ۍ ڪاࢪهاټ ࢪۅ بࢪاۍ ࢪضاۍ خدا انجام دادۍ
ۅقټۍ بدۍ ڪࢪدن بهټ فقط خۅبۍ ڪࢪدۍ...!
ۅقټۍ بہ جز عشق خدا ۅ اهݪ بیټ ۅ شهدا تۅ دلټ نبۅد...
ۅقټۍ عاشق فدا ڪࢪدن جۅنټ ۅ سࢪټ دࢪ ࢪاھ امام حسیݩ (؏) شدۍ؛
ۅقټۍ ټۅنسټۍ نگاهټ ࢪۅ ࢪۅۍ ڪفشاټ ثابټ ڪنۍ ۅ ࢪاھ بࢪۍ ۅ خیݪۍ ۅقټۍ هاۍ دیگہ...
اۅن ۅقټہ ڪہ شهید میشۍ...🕊🙂💔
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۱ شهریور ۱۳۹۹
۲۱ شهریور ۱۳۹۹
۳۵سال بیخوابی جانباز دفاع مقدس
🔹غضنفر موسوی متولد ۱۳۳۴ در روستای رهیز از توابع شهرستان سمیرم در سال ۶۴ در عملیات والفجر ۸ شیمیایی و دچار مشکلات اعصاب و روان و طی درمانهای متعدد و با شوک برقی از تیرماه ۶۵ دچار بیخوابی شده و امروز ۳۵ سال است که شبانهروز بیدار است.
🔹️او میگوید خلسه تنها راه درمان خستگیاش است. «در مکان خلوت و آرام که حالت خلسه بیشتر هست تسبیحات حضرت زهرا (س) را میخوانم که از گردن به پایین سبک میشود و احساسشان نمیکنم».
🔹خلسه حالت خاصی از آگاهی است که بدن در وضعیت آرامش بوده و ذهن کاملاً آگاه و بیدار باشد. در این حالت امواج ذهنی در شرایط آلفا قرار میگیرند و تلقینپذیری انسان افزایش مییابد.
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۱ شهریور ۱۳۹۹
۲۲ شهریور ۱۳۹۹
نگاه به خنـده هایتـان عبادت اسـت ...
چـه شـهابی بـر مـدار شـما میدرخشـد کـه
قـرار از دلمـان میـربائیـد.... کـاش درکـنار لبخـندتان نـفس میکـشیدیـم...
📎سـلام ، صبـحتون شهدایی
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۲ شهریور ۱۳۹۹
🌹 کرامت شهید حسن طاهری در شب اول قبر همسایه قدیمیاش
🔸برادر شهید: یك شب در خانه هیأت داشتیم، عصر ِ همان روز پدرم بعد از کمی استراحت ناگهان از خواب بلند شد... گفت همین الان حسن اینجا بود! به او گفتم مراسم داریم، اینجا میمانی؟
🔹حسن گفت نه! فلانی که از همسایگان قدیممان بود امروز از دنیا رفته، او حقی به گردن من دارد و امشب که شب اول قبرش است باید پیش او باشم...
🔸به حسن گفتم: اون که از نظر اخلاقی و اعتقادی همسنخ تو نبود! چه حقی به گردنت دارد؟
🔹حسن گفت: روز تشیع جنازهی من هوا گرم بود و این بنده خدا با شلنگ آب، مردم را سیراب میکرد...
🔸پدرم گفت: باید بروم ببینم این بندهخدا واقعا زنده است یا مرده؟! پدر رفت و ساعتی بعد برگشت و گفت: بله، وارد محله آنها که شدم، حجلهاش را دیدم که گفتند همین امروز تشیع شده است...
💐شادی روح پرفتوح شهید حسن طاهری صلوات
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۲ شهریور ۱۳۹۹
۲۲ شهریور ۱۳۹۹
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁
🍂🍁🍃
🍃🍂
🍁
#مسافر_ملکوت 2⃣2⃣
هر موقع احساس دلتنگي ميکنم، از طريق اين شهدا به ائمه متوسل ميشوم
و آرامش پيدا ميکنم و نتيجه هم
گرفته ام. چون شهدا با ائمه ارادت خاص و عجیبی داشتند.
اولين باري که به حج مشرف شدم قبلش علي عباس را در خواب ديدم. هر
موقع که اين شهيد عزيز را در خواب ميبينم، ميدانم که يک خير و برکتي
در زندگي من جاري ميشود.
چون ميدانم انسان وارسته اي بود. او هيچ وقت از زندگي گلايه و شکايتي
نداشت، با اينکه خبر داشتيم مشکلاتي در زندگي ايشان وجود داشت اما در
اوج متانت زندگي ميکرد.
٭٭٭
يک روز عصر توي خانه نشسته بودم. خيلي هم گرفته و ناراحت!
مشکلي داشتم که حل نميشد. خدا شاهد است، من شهدا را محرم اسرار
خودم ميدانستم و در مشکلات با آنها خلوت ميکردم.
با خودم گفتم چرا سر قبر علي عباس نروم؟ بلند شدم و نشستم پشت
ماشين و راه افتادم. نزديک گلزار شهدا که شدم گفتم اين چه حرفي است
فقط ميگويم علي عباس؟! شايد خدا بدش بيايد که فقط اسم اين شهيد را
مي آورم و تفاوت قائل ميشوم. همه شهدا عزيز هستند.
بعد به خودم گفتم: علي عباس بنده خالص درگاه خدا بود. او در راه خدا
شهيد شد. قرآن هم ميگويد شهيد زنده است و... اما باز به خودم گفتم: اين
بار به سراغ يک شهيد ديگر ميروم.
يکدفعه فکري به ذهنم رسيد. با خودم گفتم: بسمه تعالي. ميروم توي
گلزار، هر جا که جاي پارک بود و ماشين را پارک کردم، همانجا به نيت
چهارده معصوم ميشمارم و به چهاردهمين قبر شهيد ميروم و به همان شهيد
توسل پيدا مي کنم.
بنده عدد 14 را خيلي دوست دارم. خلاصه رفتم و ماشين را پارک کردم.
بعد شروع کردم به شمردن قبرها. به مزار چهاردهم که رسيدم ديدم قبر شهيد
علي عباس حسين پور است!!
آن قدر تعجب کردم که همانجا نشستم. اشک در چشمانم جمع شد. گفتم:
خدا دوباره من را به دوست عزيزم حواله کرد. آنجا نشستم و با علي عباس
درد دل کردم. باور کنيد خيلي سريع مشکلم حل شد.
بعد از آن يک ارادت و اعتقاد خاصي به اين شهيد بزرگوار پيدا کردم. خدا
بعد از آن چند برابر برايم جبران کرد و مشکلاتم سريع برطرف شد.
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۲ شهریور ۱۳۹۹
رفاقت با شهدا
داستان زندگی طلبه شهید علی مهدی حسین پور
🍃🍂🍁🍃🍂🍁
🍂🍁🍃
🍃🍂
🍁
#مسافر_ملکوت 3⃣2⃣
چهار سال بود که ازدواج کردم و بچه دار نميشدم. يک روز خيلي که
ناراحت بودم رفتم زيارت زيد بن علي. به اين بزرگوار متوسل شدم.
يک خانم داشت براي ديگران از شهدا تعريف ميکرد. من هم محو
حرفهايش شدم. وقتي کرامات شهدا را شنيدم اشک از چشمانم جاري شد.
ايشان با من احوال پرسي کرد و به بنده گفت چي شده؟
من هم براي او تعريف کردم که چند سال است بچه دار نميشوم و...
ايشان به من گفت يک چيز به تو
درباره ي شهدا ميگويم اگر اعتقاد داشتي
عمل کن، گفتم آره اعتقاد دارم بفرماييد.
گفت: سر قبر يک شهيد حاجت خودت را بگو و او را در پيشگاه خدا
واسطه کن. قسمش بده به امام حسين (ع) که واسطه شود تا مشکل تو
برطرف گردد.
بعدها فهميدم که اين خانم از زنان بافضيلت و مادر شهيد است.
خلاصه يک پنج شنبه نزديک غروب بود ناخواسته به طرف گلزار شهدا
رفتم. گويي کسي مرا به آنجا کشاند.
چون علي عباس را از قبل ميشناختم و به ايمان او يقين داشتم سر قبرش
رفتم. کنار قبر نشستم و خيلي گريه کردم. فاتحه اي براي تمام شهدا خواندم و
به شهيد گفتم: قسمت ميدهم به حق امام حسين (ع)که دل من را شاد کن
مسافر ملكوت
و واسطه باش پيش خدا.
بعد گفتم: شما بي مادر بودي و من هم بي مادرم. شما درد مرا ميفهمي.
پيش خدا واسطه باش.
مدت کوتاهي از آن ماجرا گذشت. يک شب خواب ديدم آدم قدبلندي
پيشم آمد و گفت:آن چيزي که از خدا خواستيد انجام گرفت.
بيدار شدم و منظور اين خواب را نميفهميدم. بعد از چند روز جواب
آزمايش آمد و حاجتروا شدم.
٭٭٭
چند سال بعد مشکل ديگري پيدا کردم. شوهرم با يک نفر در بندر عباس
دعوا کرده بود. چون عصباني ميشود و چاقو ميکشد باز داشت شده بود.
واقعاً بلاتکليف بود. من مرتب ميرفتم بندر عباس و آن آقا رضايت
نميداد. ميگفت بايد تقاص پس بدهد. بايد آدم شود.
خلاصه نزديک زمان دادگاه، شوهرم زنگ زد و گفت بيا دادگاهم است.
من هم قبل از اينکه بروم بندرعباس، ياد ماجراي تولد فرزندم افتادم. بلافاصله
رفتم سر مزار علي عباس و باز او را قسم دادم به امام حسين (ع).
مريم دخترم آن زمان چهار ساله بود. او همان دختري بود که خدا به واسطه
اين شهيد به من عطا کرد.
روز بعد با پدرم به بندر عباس رفتيم. پدرم رفت تحقيق کرد و گفت:
حداقل دو سال زنداني محاکمه اش ميکنند و آن آقا هم ادعاي خسارت
کرده.
چند دفعه به در خانه اش رفتيم که رضايت دهد. حتي طلاهايم را فروختم،
چون ميگفت بايد خسارت بدهد ولي باز راضي نشد.
شب دادگاه دوباره از شهيد خواستم که پيش خدا واسطه شود. من هيچ راه
ديگري به ذهنم نميرسد. نميدانم چه کنم.
روز دادگاه فرا رسيد. وقتي رفتيم دادگاه تمام شده بود. تا قاضي را ديديم
بيمقدمه گفت: شوهرت آزاد است.
ما تعجب کرديم. شاکي پرونده به هيچ چيزي راضي نميشد. حالا
يکدفعه...
وقتي نامه آزادي را به شوهرم نشان داديم، اصلا باور نميکرد. باز هم اين
شهيد بزرگوار عنايت کرده بود.
🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂🍁🍃🍂
🥀🥀🥀🥀🥀
🕊 @baShoohada 🕊
۲۲ شهریور ۱۳۹۹