eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
526 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
581 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔺️ جدید صفحه‌ی‌ ویراستی بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت: سردار احمدرضا رادان: «من این را به اتحادیه اروپا می‌گویم؛ اگر نمی‌توانید از محافـــظت کنید، درخواست بدهید. ما برایتان از آن محافظت می‌کنیم.» +رادانسونیک😎🚀 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔺️ جدید صفحه‌ی‌ ویراستی بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت: «هربار که ترامپ می‌گوید موشک‌های ایران تـمام شده، یک مورد اصابت قرار می‌گیرد، یا نــــــــــــیروگاه هســــته‌ای اسرائیل مورد اصابت قرار می‌گیرد. هر بار که ترامــــــــپ چیزی می‌گوید، چیـزی می‌شود.😂» +توییت‌های خارجیا عالیه :)) 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔺️ جدید صفحه‌ی‌ ویراستی بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت: درود بر سه آرش کمانگیر تهرانی‌مقدم، حاجی‌زاده و موسوی. + از این حسّی که به ما بخشیدید ممنونیم 🇮🇷✊ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
بحث سر این بود که بچه به کدوممون رفته😄 ... وقتی میدیدنش با یه لحظه تامل میگفتن : کپی داییشه،خدافظش کنه✨ بچه ی مظلومی بود درست مثل رفیق شهیدش مجتبی ... فک کنم باهم قرار گذاشته بودن که زود برگردن پیش خدا 👼🏻 ؛ ولی محمدعلی ۱۷ روز دیرتر رفت ! فک کنم میخواست مامان و داداش و خانواده‌ دایی اینا رو با مجتبی آشنا کنه ... خوب رسم وفا رو به جا آوردی آقا محمدعلی 🥺 سلام مارو به رهبرشهید مون برسون❤️‍🩹.. 🖋 آتنا یزدی | ۱۴۰۵/۱/۲ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️من نرم بقیه هستن. 🚫امشب خستم ... فردا میرم. ❌چون دیشب رفتم امشب نوبت بقیه ست. 📛خسته شدیم دیگه ... تکراری شده. 🛑خانوادم همراهی نمی کنن ... تنها نمیرم. ⭕️دوستام نمیان ... فایده نداره ⛔️حضورمون موثر نیست ... توی این ۲۸‌ ثانیه‌ براتون یه پیام فرستاده، حتما با دقت‌ ببینید.👀 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روایت دیدار نیمۀ رمضان ۹۸ بود. در صف های نماز جماعت بیت نشسته بودیم که گفتند تا زمان اذان مغرب، تعداد محدودی از شاعران، میتوانند جلو بیایند و با آقا گفتگوی مختصری داشته باشند. از بخت بلندم من هم یکی از آنان بودم.‌.. مردد بودم این چند لحظه را صرف انگشتر گرفتن کنم، یا به آقا التماس دعا بگویم... گرچه انگشتر یادگاری آقا را بسیاااار دوست داشتم، اما دعا برای عاقبت بخیری را دوست تر... جلو رفتم، پیش پای آقا نشستم؛ _ سلام علیکم آقاجان! _ سلام علیکم(با همان لحن گرم همیشگی...) _ آقاجان من مومن نیستم اما‌‌... _ نیستید؟! خب باشید! _ آقاجان...(با لبخندی از نیمه کاره رها شدن حرفم) من مومن نیستم، اما میخواهم اسم مرا هم در نماز شبتان، بین آن چهل مومن بیاورید... اسمم راضیه است، راضیه مظفری... ( و بغضی که امان نداد...) _ حتما دعایتان میکنم...حتما... :: بعد از افطار، شعرخوانی شروع شد، چای خوردم و چای خوردن آقا را با جان و دل تماشا کردم، یک چای، دو چای، سه چای، هفت چای! آقا هفتمین چای در استکان کمرباریک را هم نوش جان کردند و من با اشک شوق، سرتاپا تماشا بودم. برای خودم که از فلاسک، چای میریختم، طبق عادت برای خانم سمت راستم هم چای میریختم. خانم لاغراندام و ظریف سفید پوستی که با چادر ایرانی اش رو گرفته بود. نمیشناختمش و گمان میکردم یکی از شاعران هستند... :: ساعت یازده و نیم شب بود، شعرخوانی تمام شد و جلسه شلوغ بود، همه به دنبال آقا بودند اما از لابلای محافظان، فقط گوشه ی عمامه شان دیده میشد. من نزدیک رفتم که شاید بتوانم انگشتری از حضرت آقا یادگاری بگیرم. یکی از محافظان خانم که گویا مسئول محافظان بانوست، با لبخند مهربانی گفت: آقا رفتند و دیگر فرصت انگشتر گرفتن نیست! نرگس میرمحمدی گفت نامه بنویس و انگشتر یادگاری بخواه، بعدا برایت میفرستند... با ناامیدی مشغول نوشتن نامه شدم. چند دقیقه گذشت، ناگاه همان محافظی که گفت دیگر فرصت انگشتر گرفتن نیست، سراسیمه جلو آمد: _ کجایی؟! حسینیه را به دنبالت گشتم! _ چطور؟ چیزی شده؟! _ دختر آقا کنارت نشسته بود، گویا برایش چای ریخته بودی؛ گفتگویت با من را شنید که انگشتر میخواهی، برایت از آقا انگشتر گرفت و به من داد که به دستت برسانم... برای بار چندم گریه ام گرفت... :: امروز نیز یکی از روز های ماه رمضان است، گوشه ای نشسته ام، هر از گاهی صدای بمب و موشک می آید. ۶سال از آن روز میگذرد و حالا دیگر تو ای گل سرخ! به دست پست ترین انسان روی زمین پرپر شده ای... به همراه خانواده ات... به همراه مادر گرامی ات که ماه پیش شعری برایشان سرودم و از طریق واسطه ای، برایشان خوانده شد، به همراه پدر عزیزت... که پدر عزیز من هم بود! حالا دیگر تو کنار پدری، و ماییم که یتیم شده ایم... راستی! به پدر بگو... نه...نیازی نیست، خودم میگویم. میشنود...بیشتر از قبل! مگر میشود پدرها دخترهایشان را فراموش کنند؟! عزیزدلم! نذر کرده ام برایت یک قرآن بخوانم، اگر جواب یک استکان چای، انگشتر آقا بود، جواب یک ختم قرآن، گوشه چشمی در قیامت نمی‌شود؟ 🖋 راضیه مظفری 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]