#روایت_میدان
بحث سر این بود که بچه به کدوممون رفته😄 ...
وقتی میدیدنش با یه لحظه تامل میگفتن : کپی داییشه،خدافظش کنه✨
بچه ی مظلومی بود درست مثل رفیق شهیدش مجتبی ...
فک کنم باهم قرار گذاشته بودن که زود برگردن پیش خدا 👼🏻 ؛ ولی محمدعلی ۱۷ روز دیرتر رفت !
فک کنم میخواست مامان و داداش و خانواده دایی اینا رو با مجتبی آشنا کنه ...
خوب رسم وفا رو به جا آوردی آقا محمدعلی 🥺
سلام مارو به رهبرشهید مون برسون❤️🩹..
🖋 آتنا یزدی | ۱۴۰۵/۱/۲
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️من نرم بقیه هستن.
🚫امشب خستم ... فردا میرم.
❌چون دیشب رفتم امشب نوبت بقیه ست.
📛خسته شدیم دیگه ... تکراری شده.
🛑خانوادم همراهی نمی کنن ... تنها نمیرم.
⭕️دوستام نمیان ... فایده نداره
⛔️حضورمون موثر نیست ...
#حضرت_آقا توی این ۲۸ ثانیه براتون یه پیام فرستاده، حتما با دقت ببینید.👀
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
روایت دیدار
نیمۀ رمضان ۹۸ بود.
در صف های نماز جماعت بیت نشسته بودیم که گفتند تا زمان اذان مغرب، تعداد محدودی از شاعران، میتوانند جلو بیایند و با آقا گفتگوی مختصری داشته باشند.
از بخت بلندم من هم یکی از آنان بودم...
مردد بودم این چند لحظه را صرف انگشتر گرفتن کنم، یا به آقا التماس دعا بگویم...
گرچه انگشتر یادگاری آقا را بسیاااار دوست داشتم، اما دعا برای عاقبت بخیری را دوست تر...
جلو رفتم، پیش پای آقا نشستم؛
_ سلام علیکم آقاجان!
_ سلام علیکم(با همان لحن گرم همیشگی...)
_ آقاجان من مومن نیستم اما...
_ نیستید؟! خب باشید!
_ آقاجان...(با لبخندی از نیمه کاره رها شدن حرفم) من مومن نیستم، اما میخواهم اسم مرا هم در نماز شبتان، بین آن چهل مومن بیاورید... اسمم راضیه است، راضیه مظفری... ( و بغضی که امان نداد...)
_ حتما دعایتان میکنم...حتما...
::
بعد از افطار، شعرخوانی شروع شد، چای خوردم و چای خوردن آقا را با جان و دل تماشا کردم، یک چای، دو چای، سه چای، هفت چای!
آقا هفتمین چای در استکان کمرباریک را هم نوش جان کردند و من با اشک شوق، سرتاپا تماشا بودم.
برای خودم که از فلاسک، چای میریختم، طبق عادت برای خانم سمت راستم هم چای میریختم. خانم لاغراندام و ظریف سفید پوستی که با چادر ایرانی اش رو گرفته بود. نمیشناختمش و گمان میکردم یکی از شاعران هستند...
::
ساعت یازده و نیم شب بود، شعرخوانی تمام شد و جلسه شلوغ بود، همه به دنبال آقا بودند اما از لابلای محافظان، فقط گوشه ی عمامه شان دیده میشد. من نزدیک رفتم که شاید بتوانم انگشتری از حضرت آقا یادگاری بگیرم. یکی از محافظان خانم که گویا مسئول محافظان بانوست، با لبخند مهربانی گفت: آقا رفتند و دیگر فرصت انگشتر گرفتن نیست!
نرگس میرمحمدی گفت نامه بنویس و انگشتر یادگاری بخواه، بعدا برایت میفرستند...
با ناامیدی مشغول نوشتن نامه شدم.
چند دقیقه گذشت، ناگاه همان محافظی که گفت دیگر فرصت انگشتر گرفتن نیست، سراسیمه جلو آمد:
_ کجایی؟! حسینیه را به دنبالت گشتم!
_ چطور؟ چیزی شده؟!
_ دختر آقا کنارت نشسته بود، گویا برایش چای ریخته بودی؛ گفتگویت با من را شنید که انگشتر میخواهی، برایت از آقا انگشتر گرفت و به من داد که به دستت برسانم...
برای بار چندم گریه ام گرفت...
::
امروز نیز یکی از روز های ماه رمضان است،
گوشه ای نشسته ام، هر از گاهی صدای بمب و موشک می آید.
۶سال از آن روز میگذرد و حالا دیگر تو ای گل سرخ! به دست پست ترین انسان روی زمین پرپر شده ای... به همراه خانواده ات...
به همراه مادر گرامی ات که ماه پیش شعری برایشان سرودم و از طریق واسطه ای، برایشان خوانده شد، به همراه پدر عزیزت...
که پدر عزیز من هم بود!
حالا دیگر تو کنار پدری،
و ماییم که یتیم شده ایم...
راستی! به پدر بگو... نه...نیازی نیست، خودم میگویم.
میشنود...بیشتر از قبل!
مگر میشود پدرها دخترهایشان را فراموش کنند؟!
عزیزدلم! نذر کرده ام برایت یک قرآن بخوانم،
اگر جواب یک استکان چای، انگشتر آقا بود،
جواب یک ختم قرآن، گوشه چشمی در قیامت نمیشود؟
🖋 راضیه مظفری
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
از جنگ بدتر
ما میترسیم
وقتی صدای جنگندهها را میشنویم و صدای انفجارها را.
وقتی تصاویر خانههای ویران شده را میبینیم، وقتی آمار کودکان معصومی را میشنویم که غرق خاک و خون از زیر آوار بیرون کشیدند.
اساسا جنگ چیز ترسناکی است. صداها میآیند وذهن آدم متحیر میماند که ثانیه بعد چه اتفاقی میافتد. خبرها میآیند و قلب آدم آواره میشود که شور کدام عزیز را بزند.
صداها میروند، ما ترسهای طبیعیمان را قورت میدهیم و با هراسی بزرگتر گوشیها را باز میکنیم و تند و تند خبرها را می خوانیم مبادا کسی از داخل حرفی از آتش بس زده باشد. بعد که خیالمان راحت شد محکم سر جایمان مینشینیم، در سنگر مادری، در خیابان، پای سجادهها در مسجد.
طوری که موج بعدی ترسهای دم دستی هم تکانمان ندهد. خدا بالاتر از همه این ترسها ما را بغل کرده و ما تا آخر پای کار ایستادهایم. جنگ چیز ترسناکی است ولی ما این روزها بیشتر از همه از آتشبس میترسیم.
🖋فاطمه موسی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
.... يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ *...
دو روزی میشد نتوانسته بودم درست و حسابی با بچهها در #حماسهی_بزرگ_رمضان شرکت کنم. بیرون میرفتیم؛ اما دیر میرفتیم و زود برمیگشتیم. دل توی دلم نبود. از شب اول بعد افطار با بچهها میزدیم بیرون و آخر شب برمیگشتیم. همه جای شهر بودیم. گاهی پیاده، گاهی ماشینی. این دوشب مثل نماز قضا شده بر گُردهام سنگینی میکرد.
دیشب دیگر با هر سختی بود خودمان را رساندیم. خیابان دیگر آن خیابان بی تفاوت همیشگی که فقط محل عبور و مرور باشد، نیست. قرارگاهی شده برای خودش. قدرت و اقتدار جمهوری اسلامی این روزها دارد خودش را به رخ تمام حکومتهای الکی دموکرات غرب و شرق میکشد. مردم مثل برادههای آهن با جاذبه ولایت پشت به پشت هم ایستادهاند. شهر با هوشیاری ِ شهروندانش، مافیا را شناخته و به خاک سیاه نشانده.
و ﺧﺪﺍی ِسنتهای غیر قابل تغییر، دارد مقتدرانه با ﺍﻧﺒﻮﻫﻲ ﻭ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪﻱ ﻣﺆﻣﻨﺎﻥ ، ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺸﻢ میﺁﻭﺭﺩ*.
دارم به سلمان محمدی فکر میکنم. حتما این روزها پز مردم سرزمینش را به مهاجرین و انصار میدهد♡.
*سوره مبارکه فتح آیه ۲۹
🖋 سمیه غلامرضاپور
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
امامم، رهبرم، پدرم، دردمندم...
چه زیبا واژهها را کنار هم چیده بودی تا بگویی هستی، چه زیبا قدردان پدر گرامیت و حضرت آقای شهید ما بودی.... ما با شما درد کشیدیم و این درد به وسعت تاریخ خواهد بود اما شما جایگزین مردی هستی که هم رحماء بینهم را خوب میشناخت و هم اشداء علیالکفار را... لحن زیبایت گویای همین حقیقت و تربیت بود... میخواهم بگویم ای سلالهی سید علی هر چند در فراق عزیزمان اشک در چشمانمان هر لحظه سرریز است و جای آن آقای شهید در قلبمان همیشگیست اما دلمان قرص است به آمدنتان، بودنتان...
با مشــ✊ــت گرهکردهی خودمان به دفاع از مکتب خمینی و آرمانش، به دفاع از رهبر شهیدم و به دفاع از شما تا همیشهی زندگیمان هستیم و در دفاع از این مکتب لحظهای مکث نخواهیم کرد تا پیروزی قطعی جبههی حق بر باطل... انشاءالله
عزیزمان هستی و بر این عزت میبالیم که در زمانی زیستهایم که شما بودید و حجت زندگی ما شدید...
خداوند متعال حافظ نام و مکتب شما باشد.
🖋 مهتا صانعی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
تابستان آن سال میرفتم کلاس والیبال. قدم بلند بود و روی تور پریدن برایم راحت و لذتبخش بود.
آخرهای ترم یک روز آنقدر بهم خوش گذشت که یک شیفت بیشتر ماندم توی باشگاه که بیشتر بازی کنم. خیلی خوش گذشت اما مشکل این بود که انرژیام اندازه دو شیفت نبود و به اندازه کافی آب و خوراکی برنداشته بودم.
ظهر که برگشت خانه مثل توبرهی بزرگ خالیای بودم که آمادگی بلعیدن دنیا را داشت. گرسنه، تشنه، گرما خورده.
مامان یک بشقاب کوکو سبزی گذاشت جلویم و یک تکه نان.
هنوز خاطرهی عطر آن غذا را با جزئیات توی ذهن دارم. عطر سبزی سرخ شده و سبزی روغن داغی که شره کرده بود توی بشقاب. بلند شدم گوجه برداشتم و کنار برش زدم.
مست آخرین لقمه بودم که مامان گفت: عاشق مربی والیبالت شدم.
نگاهش کردم.
-وقتی از باشگاه میتونی خر رو با بارش بخوری. حتی غذای موندهی دیشب رو.
تکهی آخر غذا توی دستم بود. نان سنگک را حسابی کف بشقاب کشیده بودم و سبزی روغن بهش نشسته بود. تازه یادم افتاد. این غذا را دیشب داشتیم و من گفته بودم بهش میل ندارم. خودم را با نان و ماست سیر کرده بودم و خوابیده بودم.
دیروز که از ظهر روی خبرگزاریها خبر انتشار پیام رهبری نشست، مدام صفحات مختلف را چک می کردم که ببینم کی انتظار چندین روزهمان برای شنیدن خبری از او به سر میرسد. بیرون بودم که بریدههای پیامشان توی کانالهای خبری آمد. تا خانه دندههوایی آمدم، تلویزیون را روشن کردم و نامه را با صدای فضهسادات گوش کردم. بعد دلم آرام نگرفت. خامنهایداتآیآر را باز کردم و نامه را خواندم. آنجایی که از زهرا خانم یاد میکنند، حکایت صلابت و دست مشت کرده را چند باره نگاه کردم و خواندم.
و شاید باورتان نشود، حتی پایان نامه را. "رحمت"،"برکات" و "تحیات" را. به امضا رسیدم و تماشایش کردم.
قبلا وقت نمیگذاشتم صحبتهای آقا را دقیق نگاه یا گوش کنم و به خلاصههایش در فضای مجازیشان اکتفا میکردم. میدانی؟ گاهی مضیقه آدم را به نان کشیدن کف بشقاب میاندازد.
🖋 زهرا کاردانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
دستهای مشت شده
اولین باری که برای تو گریه کردم سال 77 بود، سالی که کنکور داشتم. یادم نیست چه اتفاقی افتاده بود که آشوب اجتماعی رخ داده بود و تو سخنرانی کردی. برایم عجیب بود که به رهبر یک کشور توهین کنند و او صبوری کند. از مدرسه به راهپیمایی رفتیم و حضورحماسی مردم کشور را آرام کرد.
آشوب کوی دانشگاه که رخ داد، دوباره با مردم حرف زدی و گفتی حتی اگر عکس مرا پاره کردند، شما چیزی نگویید. با تمام نوجوانیام بغض میکردم و این شعر را با خودم تکرار میکردم
مگه من مرده باشم، عکس تو رو پاره کنند
مگه من مرده باشم، به تو اهانت بکنند
همان روزها کنکور داشتیم، آزمون را عقب نینداختند، در یک وضعیت خاصی در هجده تیرماه 78 کنکور دادم و مستقیم از آزمون کنکور به خیابان رفتم. راه پیمایی حماسی مردم در آن سال، فتنه کوی دانشگاه را جمع کرد.
بعد از آن دانشجو شدم، کارمند شدم، مادرشدم و...بارها و بارها فتنه ها رخ میداد، میآمدی وسط و پدرانه همه چیز را جمع میکردی، از خودت مایه میگذاشتی تا مردم چند دسته نشوند و ایران حفظ شود.
امروز خبر شهادتت آمد و من نمی توانم گریههای بلندم را قطع کنم. اولین گریهام را خوب یادم بود، اما میدانم از این به بعد گریههایم، آخرین نخواهد داشت. شاید هم از این به بعد گریه به کارمان نیاید، باید دستهایمان را مشت کنیم و فریاد بزنیم. غم و سوگ جای خود را به فریاد و حماسه خواهد داد. مثل *دستهای مشت شدۀ رهبر شهید.*
🖋 مرضیه نفری
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرای روزهای جنگی
دوشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۲۵
◀️ روایت دهم:
اشــــــــــــغال جــــــــــــزایر ایــــرانی؟!
بهروایت آقای جواد موگویی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#برای_ایرانم_ایستاده_ام #فتح_خیبر