eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
594 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
؟ حالا باید چند روز باشد که گندم‌های جوانه‌زده و ریشه‌دار را ریخته توی ظرف. باید بوی تمیزی‌های آخر سال پیچیده باشد توی خانه‌اش. باید ظرف‌های ادویه و حبوبات توی کابینت‌ها برق بزند. باید لیوان‌ها و فنجان‌های پذیرایی، شسته‌شده روی خشک‌کن ردیف شده باشند. باید حداقل دو روز از این هفته، عطر هل و کره پیچیده باشد توی خانه‌اش. ظهرها با ظرافت، گلوله‌های کوچک خمیر را یک اندازه، چونه کرده و قالب زده باشد. و بعد تا بچه‌ها هشیار نشدند شیرینی‌های سرد شده را توی ظرف گذاشته و جاساز کرده باشد. باید دغدغه‌اش برای شب آخر سال این باشد که شب‌بوی بنفش پیدا می‌کند یا نه؟ باید با بچه‌ها و همسرش کلنجار رفته باشند که ماهی‌گلی بخرند یا نه و عاقبت حریف ذوق بچه‌ها نشده باشد. باید برای چهارشنبه‌سوری فکر تدارک خانوادگی باشد تا بچه‌ها را از ترقه و آتش‌بازیِ پرخطر دور کند. قصه‌ قاشق‌زنی‌های کودکی بگوید و آجیل شیرین چهارشنبه‌سوری مهیا کند. باید این روزها توی یادداشت گوشی‌اش کم و کسری‌های خرید بچه‌ها را نوشته باشد؛ «چادر زهرا، جوراب‌شلواری نورا، کفش امیرحسین.» و خواسته باشد برای خودش هم بنویسد؛ «چادر خانگی، شلوار، کفش، روسری، جوراب» بعد یاد تارهای سفید شقیقه همسرش افتاده و ننوشته باشد! حالا باید رفته باشد سراغ شیشه پنجره‌ها از بیرون، بی‌که نگران باران باشد. حالا باید با هر تماسی که با خانواده دارد، ان‌شاءالله ان‌شاءالله‌گویان، نزدیک شدن وقت دیدارشان را وعده بدهد. همه این‌ها و کلی باید دیگر حالا باید اتفاق می‌افتاد. اما او حالا، شانزده شب‌ست همه‌ی ظرافت و دقت و توان زنانه‌اش را آورده کف خیابان تا دماوند همچنان نماد ایران بماند. نشسته روی صندلی‌های پلاستیکی موکب‌های برپاشده توی خیابان و رنگ می‌زند، طراحی می‌کند و لبخند هدیه می‌دهد. زن‌ها می‌دانند شستن و پختن و خریدن‌ها قضا نمی‌شود؛ مبادا وطن که قضا شود! 🖋 سبا نمکی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ دبستانی بودیم. نصف صفحه‌های دفتر نقاشی‌مان، نقاشی تانک و سنگر و تفنگ و پرچم بود. پُرتکرارترین بازی ما با خواهر و برادرهایم این بود که با بالش‌ها و پشتی‌ها سنگر درست کنیم؛ تفنگ‌های اسباب‌بازی دست بگیریم؛ یا تکه‌چوبی، ملاقه‌ای، چیزی را تفنگ فرض کنیم؛ دو تا گروه بشویم و از پشت سنگرها به هم شلیک کنیم. آن روزها ما جزو یک‌عالمه دختر بچه‌هایی بودیم که روزی هزار بار می‌گفتیم: «کاش پسر بودیم و می‌رفتیم جبهه!» سال‌های کودکی ما، تمامش توی جنگ گذشت و حسرت پسر بودن و جبهه رفتن، شاید پررنگ‌ترین تصویر ذهن‌های ما در آن سال‌ها بود. حال و هوای دنیایمان که عوض شد، آن حسرت‌ها هم فراموش شدند. تا اینکه ناگهان، از پس چند دهه گذر عمر، روزی رسید که خط مقدم جبهه آمد و آمد تا رسید به خیابان‌های شهرمان! به خود آمدیم و دیدیم رهبرمان در پیامش به ما مأموریتِ «حضور مؤثر» داده است. دیدیم سردار بزرگ، فرمانده موشک‌ها، پیام داده و گفته است برای شکست دشمن، به ما به اندازهٔ موشک‌ها و حتی بیشتر، چشم امید دارد. چشم باز کردیم و دیدیم به جای تفنگ‌هایی که آرزو داشتیم مرد باشیم تا آن‌ها را در دست بگیریم و به جنگ دشمن برویم، میلهٔ پرچم در دست، گوشه‌های چادر را در مشت گرفته‌ایم و شبیه لشکری استوار، در حال رژهٔ نظامی، داریم خیابان‌های شهر را نگهبانی می‌کنیم. قصهٔ ما هم به پاسداری رسید. به آرزویمان رسیدیم؛ در روزگاری که فکرش را نکرده بودیم. حالا ما سربازهایی هستیم که به رسمی‌ترین شکل ممکن، در تقسیم کارها و مأموریت‌های پاسداری از ایران اسلامی و نظام اسلامی، برگ مأموریت گرفته‌ایم. این مأموریت را سرافرازانه به پایان خواهیم رساند؛ قسم به قطره‌قطرهٔ خون رهبر شهیدمان، فرماندهان شهیدمان و مردم شهیدمان. 🖋 نظیفه سادات مؤذن 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
درِ هوشمند درِ هال شده بود برایمان یک نشانه. هربار که می‌لرزید می‌فهمیدیم یک جایی را زدند؛ حالا یا داخل شهر یا بیرون شهر. اوایل فکر می‌کردیم باد است؛ اما وقتی می‌دیدیم که درختها ساکت و بی حرکت ایستاده‌اند و دارند برّوبر نگاهمان می‌کنند، مطمئن می‌شدیم که بمبی همین حوالی به زمین نشسته؛ حتی قبل از قم آن‌لاین. دیگر به لرزش‌هایش عادت کردیم. یک شب تازه افطار خورده بودیم که باد در را لرزاند. زینب که داشت با پرچم کوچک ایرانش بازی می‌کرد، سرش را بلند کرد و گفت: " زدن.." بعد پرچمش را توی دستش حرکت داد و خواند : " الله الله اکبر، آمریکا شیطان الاکبر" دیگر حتی بچه‌هایمان می‌دانند با بمب‌ها چطور برخورد کنند. 🖋 سمیه غلامرضاپور 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹نماز حاجت روز پنج شنبه🌹 یه نماز حاجت هست که مختص امروزه! این نماز توصیه مرحـوم آقای بهجت بوده و واقعا هم گره‌گشاست،بخونید که ان شاءالله حاجتتون برآورده خواهد شد حتما.... زمانش امـروز تا غـروب هم میشه خوند حدود نیم ساعت هم وقت لازم داره! ان شاءالله حاجت روا باشید و به زودی زود حاجتتون برآورده بشه🥰 ان شاءالله در رأس همه‌ی حوائج ظهور آقا امام زمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف 🥺😍🌹 و نابودی دشمنان اسلام🤲🏻🇮🇷
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
🌹نماز حاجت روز پنج شنبه🌹 یه نماز حاجت هست که مختص امروزه! این نماز توصیه مرحـوم آقای بهجت بوده و و
. . . اگر شرایطش رو دارید این نماز رو امروز به نیت نابودی و ریشه کن شدن دشمنان ایران عزیز و حفظ جا‌ن‌رهبر انقلاب و همـه خدمت‌گزاران به انقــلاب و دفــــع بلا و خیــانت از این عزیزان بخونید التماس دعا🌷
🔻 | کافه گفتگو دانشجویی 🔸جایی برای پرسیدن و نقد کردن . . . 📍مکان: ابتدای بلوار بهار 📩سوالاتتون به شماره ۰۹۹۳۸۵۷۴۸۹۸ پیامک کنید 🔗جهت شرکت در برنامه در لینک زیر ثبت‌نام نمایید: https://survey.porsline.ir/s/37pOyH2m @BSO_QOM
🪴کار انقلاب روی زمین نمی‌ماند خیلی فرز بود. عکسی که از او گرفتم تار شد. دلم نیامد به عکس اکتفا کنم. دوست داشتم همچین دست‌هایی را ببوسم. دنبالش راه افتادم. نیم‌دایره میدان را پشت‌سرش پا تند کردم. یک لحظه هم نمی‌ایستاد. خودم را بهش رساندم و دست روی پشتش گذاشتم. ثانیه‌ای ایستاد و برگشت. صورتش را دیدم. دختر جوانی بود. شاید در آستانه‌ی بیست و چهار سالگی. با لبخندی گفتم: _خداقوت. چشم‌هایش پر آب شد و گفت: _ممنون. هر دومان فهمیدیم دارد چه کار می‌کند. نمی‌خواست کار انقلاب روی زمین بماند.‌حتی اگر جمع کردن زباله باشد. 🖋 سیده‌ شهربانو حسینی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
شهادت این پسربچه نتیجه قانع کردن خودمون با این سوال هاست 😭❤️‍🩹 مردم هستند دیگه ! فقط امشب نمیرم! آخه الان کارم مهمتره! امشب اصلا حال ندارم! من فقط یک نفرم،حالا نرم که چیزی نمیشه! انتخاب باش شماست... 🖋 آتنا یزدی | ۱۴۰۵/۱/۵ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
جنگ معلم خوبی‌ست پرسه‌های این شب‌ها، کشف‌های غریبی دارد. آدم در میان مردم به چیزهایی می‌رسد که اگر جنگ نبود و اگر آقا شهید نمی‌شد و هزار اگر دیگر؛ عمرا به آن چیزها می‌رسید. قبلا من از نسل جدید ناامید بودم. فکر می‌کردم از دستشان دادیم. هشتادی‌ها و نودی‌ها معادله‌ای لاینحل بودند برایم. حالا اما جنگ دارد همه ما را تربیت می‌کند. سرشب پای تلفن‌ به رفیقی می‌گفتم جنگ اتفاق عجیبی است؛ درد دارد، زخم دارد، خون دارد، فقدان دارد، داغ دارد اما امید هم دارد، پیوند هم دارد، بازگشت هم دارد، رویش هم دارد. این عکس را در پرسه‌های امشب برداشتم. جنگ دارد به بچه‌های ما وطن‌داری می‌آموزد! به کوری چشم رسانه و کثافتکاری اینترنشنالی، جنگ دارد سال‌ها کم‌کاری نهادهای آموزشی و فرهنگی را یک‌تنه جبران می‌کند. جنگ، معلم خوبی است. 🖋 لیلا حسین نیا 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
آن روی دیگر آقای لاریجانی ‌ این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود:‌ «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...»‌ همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «‌علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت. ‌ من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند . 🖋 فائضه غفارحدادی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔺️ جدید صفحه‌ی‌ ویراستی بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت: +حمله سُسی ایشون به اعلی حضرت سس خرسی ؛حکم حمله اتمی به قلب سلطنت طلب ها رو داشت. 😁🍅🔥 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]