eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
594 ویدیو
33 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ «قبله‌ سمتی که ایستادی بود!» ▪️معنی اقتدار بودی تو وارث ذوالفقار بودی تو همچو کارون صبور و چون الوند محکم و استوار بودی تو ▪️واژه‌هایت ز حکمتی شرقی در کلامت شکفته عقلی سرخ با تو از جبرئیل بالی سرخ وحی را در مدار بودی تو ▪️شاعر و فیلسوف و رزمنده اهل فقه و سیاست و خنده با گذشته به سوی آینده چند تن؟ بی‌شمار بودی تو ▪️خفته‌ها را سحر تکان دادی راه را خود نشانمان دادی تو به ایران توان تو جان دادی عزت و افتخار بودی تو ▪️قله آن‌سو که وعده دادی بود قبله‌ سمتی که ایستادی بود خیره بر انتهای لشکر خصم مرد این کارزار بودی تو ▪️و شهادت گلی که گم کردی سالیانی‌ست سخت می‌گردی همرهانت که از پی‌‌اش رفتند روز و شب بی‌قرار بودی تو ▪️خسته‌ بودی از این‌همه غم‌ و درد صبح آدینه‌ای ولی برگرد منتظر مانده‌ایم ایران‌مرد! چاوشی‌خوان یار بودی تو ✍️ شاعر: «آقای محمدرضا وحیدزاده» @khamenei_poems 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔰همه نیروها، همه قدرت‌ها در هرجا هستند، محتاج به توجه خاص حضرت‌رضا «سلام‌الله‌علیه» هستند. 📚صحیفه‌نور، جلد۱۶ صفحه۲۳۱ 🌸 حضرت امام رضا علیه السلام تهنیت باد.
چه تصویر زیبایی 😍 امام رضا (علیه‌السلام) برای ما ایرانی ها فقط یک امام نیستن، بلکه پناهگاه و مایه برکت خاکمون محسوب می‌شن. حضور ایشون در مشهد مقدس، ایران رو به قطب معنوی و فرهنگی جهان اسلام تبدیل کرده و هویت مذهبی و تاریخی ما، با نام ایشون گره خورده به قولی، ایشون «ولی‌نعمتمون» هستن و سایه لطفشون همیشه بر سر مردم عزیز ایران پایداره. تصویر از: حیدر میرزایی براتی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🌸 مسابقه‌ی قرآنی شماره ۱: قرآن حقیقت جاویدان ☘ ویژه‌ی دهه کرامت و روز دختر 🌺🌺 امروز روز تجلی لطافت و هوشمندی شماست. این مسابقه فرصتی است تا با نگاهی علمی به معارف قرآن، گنجینه‌های این کتاب آسمانی را کشف کنید. 🌺✨ بر پایه چنین اندیشه ایی برآنیم با یاری خداوند مهربان؛ مسابقات قرآنی را به صورت دوره ایی برگزار نماییم.در اولین مسابقه؛ به بحث و بررسی آیات قرآن کریم در خصوص جهان هستی، مراحل خلقت و تکامل، آسمان‌ها، زمین، کوهها، اعماق اقیانوس‌ها، خورشید، ماه، ستارگان، فلزات، نور، میوه‌ها و گیاهان، بدن انسان و خلقت انسان و شگفتی‌های موجودات زنده و تطابق با آخرین یافته‌های علوم مدرن می پردازیم✨🌺 🚀 نحوه شرکت در مسابقه عضویت در کانال: 📌به کانال «قرآن حقیقت جاویدان» بپیوندید. https://eitaa.com/QuranAndScience 📍 شرکت در آزمون: 📅 برگزاری آزمون: ۱۴۰۵/۰۲/۰۹ 🏆 جوایز مسابقه 🥇 نفر اول ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومان 🥈 نفر دوم ۷,۰۰۰,۰۰ تومان 🥉 نفر سوم ۵۰۰,۰۰۰ تومان 💠 معاونت فرهنگی و دانشجویی 🌎 qom.tvu.ac.ir
📢 اطلاعیه زمان برگزاری آزمون مسابقه قرآنی «حقیقت جاویدان» دوستان عزیز و دانشجویان گرامی، سلام! 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 زمانی که برای سنجش دانش قرآنی‌تان منتظرش بودید، فرا رسید. این آزمون فرصتی است تا دانش خود را در فضایی معنوی و رقابتی به چالش بکشید. 📅 زمان برگزاری: - تاریخ: چهارشنبه ۹ اردیبهشت - ساعت: بازه زمانی ۸ صبح تا ۸ شب -مدت زمان آزمون: ۲۵ دقیقه 🔗 لینک ورود به آزمون: لطفاً برای شرکت در آزمون، روی لینک زیر کلیک کنید: 📍 https://survey.porsline.ir/s/q6MNP4mk ⚠️مهم: - شرکت در این آزمون فقط برای دانشجویانی مجاز است که قبلاً در کانال عضو شده‌اند. - لطفاً قبل از شروع، مطالب کانال را مرور کرده باشید. - زمان آزمون محدود است، پس به موقع وارد شوید! موفق و پیروز باشید!🤲🤲 💠 معاونت فرهنگی و دانشجویی 🌎 qom.tvu.ac.ir
☫ | 💛🌸السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)🌸💛 👩🏼‍💻طراح : فاطمه سادات سیدی (دانشجوی رشته گرافیک) Artist : @FSeyedi8 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
ما مشت گره کرده رهبرمان بودیم خواهرم عادت داشت بلند بلند درس بخواند؛ همین طور پشت سر هم کتاب را باز کند، نیم نگاهی به جواب بیندازد و بعد مثل یک ورد جادویی، چندین بار یک سوال و جوابش را تکرار کند، آنقدر که مطمئن شود آن اتصال مغزی جدید بین نورون هایش ایجاد شده. سر همین عادتش بود که معمولا درسهای حفظی را یک سال زودتر یاد میگرفتم. آیت الکرسی را همینطوری حفظ کردم، آیات اول سوره بقره را هم. همسایه های ایران را قبل از اینکه جغرافی داشته باشیم شناختم، از بس که توی اتاق تکرار میکرد: بحرین: منامه، قطر: دوحه، امارات: دبی، پاکستان: اسلام آباد... محله مهاجرپذیر ما، شبیه همان گربه نقشه توی کتاب بود با این تفاوت که همسایه های ایران با ما توی یک محله زندگی میکردند و در یک کلاس درس میخواندند. من جغرافی را قبل از نقشه و کره، با همین آدم های توی محله شناختم. پاکستان برایم «سحرفاطمه» بود؛ ریزنقش و نمکین با آن اسم عجیبش و آجیل و پفک هایی که مثل عطر لباسهای نخی و رنگارنگ زنهای هم ولایتیش، گرم و تند و پیچیده بود. عراق،«اسلام» بود؛ همکلاسی خواهرم زهرا که با پدر و برادرش از چنگال بعثی ها فرار کرده بود و غصه و دلواپسی از سرنوشت مادر و برادر دیگرش را پشت سکوت طولانی و اشک ته نشین شده چشمهای سیاهش قایم کرده بود. افغانستان «فهیمه» پرتلاش و باهوش بود که سهمش از بابا داشتن، همان چند روزی بود که تفنگ پدرش در گردنه های پنجشیر منتظر می ماند تا او از جنگِ با طالبان به خانه برگردد. آذربایجان، فنر بزرگ رنگارنگی بود که بابای «مینا»، از سفر تبلیغی اش به باکو برایش سوغات آورده بود و مینا موقع کشیدن و چرخاندن آن وسط کوچه،خاطرات سیاه و تلخ پدرش از زندگی سخت شیعیان آنجا را برایم تعریف میکرد. جغرافی محله ما از مرز همسایه های ایران هم بزرگتر بود.گاهی به استرالیا میرفت و دست «مصطفا» ی طلبه را میگذاشت توی دست «هاشمیه» کویتی تاجرزاده. گاهی «زینب لیا» و خانواده اش را به شوق اسلام، از خیابانهای پاریس به کوچه های قم میکشاند. جغرافی، خانه های ساده محله کناری بود که بچه های شیرین و شکلاتی افریقا چند سال غربت و سختی زندگی در آنجا را تحمل میکردند تا موقع برگشت به کشورشان، دستشان از معارف دینی پر باشد. دیشب،وسط راهپیمایی بلوار صدوقی، پشت تابوت نمادین جوان شجاع بحرینی حرکت میکردیم. ماشین شعار،نمایشگاه سیاری بود که تصویر کبود و زخمی پیکر بی جانش را به دوش میکشید و ظلم و جنایت آل خلیفه را فریاد میزد. جمعیت به عربی شعار می فرستادند. شعارها شبیه همانهایی بود که در مراسم سالگرد امام خمینی،از دهان دوست لبنانیم «ایمان» می شنیدم: هل من ناصر حسینی؟ لبیک یا خمینی هل من ناصر فدایی؟ لبیک خامنایی سعی کردم با لحن خودشان شعارها را تکرار کنم. بعد به این فکر کردم که چقدر این خطهای مشکی روی نقشه در برابر قدرت ایمان و اراده آدم ها ضعیفند. اصلا انگار نباشند. وقتی مبدأ مشترک، مقصد مشترک، دشمن مشترک و زخمهای تاریخی مشترک داریم، چه فرقی میکند توی شناسنامه مان اسم کدام کشور نوشته شده باشد؟ ما با همه مؤمنان جهان، اهل یک محله ایم.مثل وقتی که برادر همسایه مان،در غربت جنگلهای موستار برای دفاع از مسلمانان بوسنیایی شهید شد یا وقتی گلوله های امریکایی داعش، خون همسر خواهرم را روی خاکهای سوریه ریخت... تاریخ، بعدها مینویسد که در چنین روزهایی، جمهوری اسلامی ایران با امریکا و اسرائیل می جنگید اما نمی دانم توی صفحه های بعدی تاریخ، از النگوهای «سحرفاطمه» و دینارهای «اسلام» و پول ماشین «ایمان» و دعای تک تک مسلمانان و مظلومانی که شانه به شانه ما، روبروی شیطان ایستاده اند هم چیزی نوشته خواهد شد؟ اصلا جایی می نویسند که ما، همان «مشت گره کرده رهبر شهیدمان» بودیم؟ 🖋 ف.احمدی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
؟ مادرِحساس اطرافیان به من می‌گویند : حساس! حساس به خوراک بچه، خواب بچه ، تربیت بچه،سلامت بچه و ... . من به هرکدام از این به اصطلاح حساسیت‌ها اهمیت می‌دهم و برای هرکدام وقت کافی می‌گذارم . برای دوره‌های تربیتی و جلسات مشاوره ، پخت و پزهای طولانی ، پیدا کردن مولتی ویتامین های اصل ،خریدن لباسهای پنبه ای باکیفیت و رعایت انواع روتین ها . بچه‌هایم را ساعت ۷ شب می‌خوابانم و شرایط را طوری فراهم می‌کنم که تا هفت صبح راحت بخوابند و با اینکه مدت‌هاست نمی‌توانم دعوت‌های شبانه را بپذیرم کنار آمده‌ام. روتین خواب در خانه‌ی ما مشخص و قانونمند است ؛ شام سالم یک لیوان شیر مسواک قصه ‌ی شب ماساژ سر با روغن بنفشه‌ بادام موزیک خواب و... . آن شب خیابان شلوغ بود و ماشین ها مجبور بودند آهسته حرکت کنند . هر ماشینی که رد می‌شد با تعجب نگاهم می‌کرد و لحظه‌‌ای بعد یا لبخند تحویلم می‌داد یا نیشخند . در آن سرمایی که هیچ حرمتی برای بهار قائل نبود؛ دخترکم را با بافتنی صورتی‌اش پوشانده بودم و روی صندلی پلاستیکی کوچکی که یک نفر از آن طرف خیابان با لبخندی ترحم آمیز برایم آورده بود نشسته بودم . با یک دست پرچم را تکان میدادم و با دست دیگر دخترم را محکم در بغل گرفته بودم. از شدت سرما خودش را در بغلم جمع کرده بود و در هیاهوی آن همه نور و رنگ و صدا خوابیده بود . بعضی‌ عابران با ترحم نگاهش‌می‌کردند .خانم جوانی از پنجره‌ی ماشین گران‌قیمتی با چشم های سیاه و براقش نگاهم کرد ؛ سری به تاسف تکان داد و بعد با چندکلمه همسرش را هم در این ابراز تاسف همراه کرد . این نوع نگاه را خیلی خوب می‌شناسم‌. مادرانگی های منحصر در خواب و خوراک منظم که محبت مادرانه را در برندهای لباس و کالسکه و شیشه شیرهای ضدنفخ خلاصه می‌کند . من اما این روزها میخواهم از زاویه‌ی دیگری به مادرخوب بودن نگاه کنم . دیگر خیلی نگران راس ساعت خوابیدن بچه ها نیستم و اگر شام‌شان خلاصه شود در همان لقمه‌ی سیب‌زمینی و ترشی که از موکب گرفته‌اند سخت نمی‌گیرم. بیشتر از آنکه نگران روزهایی که بر سرمان آمده باشم؛ دلشوره‌ام برای روزهایی است که می‌توانند در راه باشند. بیش از آنکه نگران امنیت تجمع خیابان‌ها باشم ؛از آینده‌ای می‌ترسم که می‌تواند از این روزها هم ناامن‌تر باشد. حتی نگران مفاهیم هستم! مفهومی مثل وطن که باید در بحبوحه‌ی همین روزها به آن ها بیاموزم. نگران آرامش و آزادی‌شان هستم که برخلاف خیلی‌ها، می‌دانم بدون امنیت محقق نمی‌شود . این شب‌ها ساعت خواب بچه ها منظم نبود . گاهی موزیک قبل ازخواب فریاد الله اکبر بود و شام یک لقمه‌ نان ساده. اما من هنوز یک مادر نگرانم . مادر نگرانی که می‌داند کجای تاریخ ایستاده و به همین خاطر است که هرشب با فرزندانش در خیابان‌ها می‌ایستد. 🖋 فاطمه زاهدمقدم 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
شب پنجاه و نهم را به خاطر دارم. شهری که نبضش را گم نکرده بود. از کوچه‌باغ‌های قدیم تا شانه‌های سرد دماوند، همه جا رد آدم‌هایی بود که خواب را فدای یک بیداری مشترک کرده بودند. امشب ایران شبیه دریاست؛ اما موج‌ها از گلوگاهِ خسته برمی‌خیزند، نه از ژرفای آب. خیابان‌هایی که روزگاری پناه تنهایی بودند، حالا پناهِ «هم» شده‌اند. پیرمردی که عصایش دومین پایش را می‌کشد، کنار نوجوانی که ریشش تازه سبز زده، یک صدا را فریاد می‌زنند. اینجا هیچ‌کس غریبه نیست. همه، میزبان همه‌اند. «رهبر شهید»... این دو کلمه سنگین‌اند، حتی بر دوشِ حروف. رهبری که عادت داشت در میان مردم راهنما شود، حالا در میان دلها پیدا شده است. نگاه نافذش، دست‌های پدرانه‌اش، حرف‌های بی‌پیرایه‌ای که از دل برمی‌خاست و می‌نشست بر دل. او که رفت، سکان را نسپرد به طوفان؛ سپرد به دست همین مردم. و حالا هر شب، وقتی راهپیمایی از حافظیه دل مردم می‌گذرد، نامش چون دعایی در نماز جماعت خیابان‌ها تکرار می‌شود: «خون تو، چراغ راه ماست.» چه معجزه‌ای است این: زنی با چادر مشکی، دست در دست دختری با روسری رنگی، زیر یک پرچم گام برمی‌دارند. اختلاف‌ها رنگ باخته‌اند. مرزبندی‌ها گم شده‌اند در شور بزرگ «وحدت». ایران، آن پازل دیرین اقوام و مذاهب، این شب‌ها تکه‌ای گمشده ندارد. کرد و بلوچ و فارس و ترک، همصدا با لری و گیلک، فریاد می‌زنند برای عدالتی که مُردنی نیست. این راهپیمایی انفجار یک انبار باروت نیست. تپش یک شریان است. شریانی از قلب تاریخ تا نبض همین لحظه. قیام لله؛ آرام اما استوار. و من که هزاران شب را با واژه‌ها گریسته‌ام و از دور نظاره‌گر بوده‌ام، امشب شرمنده‌ام. شرمنده از اینکه کلماتم، این قافیه‌های اسیر، چگونه می‌توانند وسعت این بیداری را روایت کنند؟ فقط می‌توانم بسرایم: «ای شب پنجاه و نهم، آهسته‌تر راه برو / که این مردم، با پای پیاده، تاریخ را می‌رانند...» 🖋 زهرا موسی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا