#روایت_میدان
ما مشت گره کرده رهبرمان بودیم
خواهرم عادت داشت بلند بلند درس بخواند؛ همین طور پشت سر هم کتاب را باز کند، نیم نگاهی به جواب بیندازد و بعد مثل یک ورد جادویی، چندین بار یک سوال و جوابش را تکرار کند، آنقدر که مطمئن شود آن اتصال مغزی جدید بین نورون هایش ایجاد شده.
سر همین عادتش بود که معمولا درسهای حفظی را یک سال زودتر یاد میگرفتم.
آیت الکرسی را همینطوری حفظ کردم، آیات اول سوره بقره را هم. همسایه های ایران را قبل از اینکه جغرافی داشته باشیم شناختم، از بس که توی اتاق تکرار میکرد: بحرین: منامه، قطر: دوحه، امارات: دبی، پاکستان: اسلام آباد...
محله مهاجرپذیر ما، شبیه همان گربه نقشه توی کتاب بود با این تفاوت که همسایه های ایران با ما توی یک محله زندگی میکردند و در یک کلاس درس میخواندند.
من جغرافی را قبل از نقشه و کره، با همین آدم های توی محله شناختم.
پاکستان برایم «سحرفاطمه» بود؛ ریزنقش و نمکین با آن اسم عجیبش و آجیل و پفک هایی که مثل عطر لباسهای نخی و رنگارنگ زنهای هم ولایتیش، گرم و تند و پیچیده بود.
عراق،«اسلام» بود؛ همکلاسی خواهرم زهرا که با پدر و برادرش از چنگال بعثی ها فرار کرده بود و غصه و دلواپسی از سرنوشت مادر و برادر دیگرش را پشت سکوت طولانی و اشک ته نشین شده چشمهای سیاهش قایم کرده بود.
افغانستان «فهیمه» پرتلاش و باهوش بود که سهمش از بابا داشتن، همان چند روزی بود که تفنگ پدرش در گردنه های پنجشیر منتظر می ماند تا او از جنگِ با طالبان به خانه برگردد.
آذربایجان، فنر بزرگ رنگارنگی بود که بابای «مینا»، از سفر تبلیغی اش به باکو برایش سوغات آورده بود و مینا موقع کشیدن و چرخاندن آن وسط کوچه،خاطرات سیاه و تلخ پدرش از زندگی سخت شیعیان آنجا را برایم تعریف میکرد.
جغرافی محله ما از مرز همسایه های ایران هم بزرگتر بود.گاهی به استرالیا میرفت و دست «مصطفا» ی طلبه را میگذاشت توی دست «هاشمیه» کویتی تاجرزاده.
گاهی «زینب لیا» و خانواده اش را به شوق اسلام، از خیابانهای پاریس به کوچه های قم میکشاند.
جغرافی، خانه های ساده محله کناری بود که بچه های شیرین و شکلاتی افریقا چند سال غربت و سختی زندگی در آنجا را تحمل میکردند تا موقع برگشت به کشورشان، دستشان از معارف دینی پر باشد.
دیشب،وسط راهپیمایی بلوار صدوقی، پشت تابوت نمادین جوان شجاع بحرینی حرکت میکردیم.
ماشین شعار،نمایشگاه سیاری بود که تصویر کبود و زخمی پیکر بی جانش را به دوش میکشید و ظلم و جنایت آل خلیفه را فریاد میزد.
جمعیت به عربی شعار می فرستادند.
شعارها شبیه همانهایی بود که در مراسم سالگرد امام خمینی،از دهان دوست لبنانیم «ایمان» می شنیدم:
هل من ناصر حسینی؟ لبیک یا خمینی
هل من ناصر فدایی؟ لبیک خامنایی
سعی کردم با لحن خودشان شعارها را تکرار کنم. بعد به این فکر کردم که چقدر این خطهای مشکی روی نقشه در برابر قدرت ایمان و اراده آدم ها ضعیفند. اصلا انگار نباشند.
وقتی مبدأ مشترک، مقصد مشترک، دشمن مشترک و زخمهای تاریخی مشترک داریم، چه فرقی میکند توی شناسنامه مان اسم کدام کشور نوشته شده باشد؟
ما با همه مؤمنان جهان، اهل یک محله ایم.مثل وقتی که برادر همسایه مان،در غربت جنگلهای موستار برای دفاع از مسلمانان بوسنیایی شهید شد یا وقتی گلوله های امریکایی داعش، خون همسر خواهرم را روی خاکهای سوریه ریخت...
تاریخ، بعدها مینویسد که در چنین روزهایی، جمهوری اسلامی ایران با امریکا و اسرائیل می جنگید اما نمی دانم توی صفحه های بعدی تاریخ، از النگوهای «سحرفاطمه» و دینارهای «اسلام» و پول ماشین «ایمان» و دعای تک تک مسلمانان و مظلومانی که شانه به شانه ما، روبروی شیطان ایستاده اند هم چیزی نوشته خواهد شد؟
اصلا جایی می نویسند که ما، همان «مشت گره کرده رهبر شهیدمان» بودیم؟
🖋 ف.احمدی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
مادرِحساس
اطرافیان به من میگویند : حساس!
حساس به خوراک بچه، خواب بچه ، تربیت بچه،سلامت بچه و ... .
من به هرکدام از این به اصطلاح حساسیتها اهمیت میدهم و برای هرکدام وقت کافی میگذارم .
برای دورههای تربیتی و جلسات مشاوره ، پخت و پزهای طولانی ، پیدا کردن مولتی ویتامین های اصل ،خریدن لباسهای پنبه ای باکیفیت و رعایت انواع روتین ها .
بچههایم را ساعت ۷ شب میخوابانم و شرایط را طوری فراهم میکنم که تا هفت صبح راحت بخوابند و با اینکه مدتهاست نمیتوانم دعوتهای شبانه را بپذیرم کنار آمدهام.
روتین خواب در خانهی ما مشخص و قانونمند است ؛
شام سالم
یک لیوان شیر
مسواک
قصه ی شب
ماساژ سر با روغن بنفشه بادام
موزیک خواب و... .
آن شب خیابان شلوغ بود و ماشین ها مجبور بودند آهسته حرکت کنند .
هر ماشینی که رد میشد با تعجب نگاهم میکرد و لحظهای بعد یا لبخند تحویلم میداد یا نیشخند .
در آن سرمایی که هیچ حرمتی برای بهار قائل نبود؛ دخترکم را با بافتنی صورتیاش پوشانده بودم و روی صندلی پلاستیکی کوچکی که یک نفر از آن طرف خیابان با لبخندی ترحم آمیز برایم آورده بود نشسته بودم .
با یک دست پرچم را تکان میدادم و با دست دیگر دخترم را محکم در بغل گرفته بودم.
از شدت سرما خودش را در بغلم جمع کرده بود و در هیاهوی آن همه نور و رنگ و صدا خوابیده بود .
بعضی عابران با ترحم نگاهشمیکردند .خانم جوانی از پنجرهی ماشین گرانقیمتی با چشم های سیاه و براقش نگاهم کرد ؛ سری به تاسف تکان داد و بعد با چندکلمه همسرش را هم در این ابراز تاسف همراه کرد .
این نوع نگاه را خیلی خوب میشناسم. مادرانگی های منحصر در خواب و خوراک منظم که محبت مادرانه را در برندهای لباس و کالسکه و شیشه شیرهای ضدنفخ خلاصه میکند .
من اما این روزها میخواهم از زاویهی دیگری به مادرخوب بودن نگاه کنم .
دیگر خیلی نگران راس ساعت خوابیدن بچه ها نیستم و اگر شامشان خلاصه شود در همان لقمهی سیبزمینی و ترشی که از موکب گرفتهاند سخت نمیگیرم.
بیشتر از آنکه نگران روزهایی که بر سرمان آمده باشم؛ دلشورهام برای روزهایی است که میتوانند در راه باشند.
بیش از آنکه نگران امنیت تجمع خیابانها باشم ؛از آیندهای میترسم که میتواند از این روزها هم ناامنتر باشد.
حتی نگران مفاهیم هستم!
مفهومی مثل وطن که باید در بحبوحهی همین روزها به آن ها بیاموزم.
نگران آرامش و آزادیشان هستم که برخلاف خیلیها، میدانم بدون امنیت محقق نمیشود .
این شبها
ساعت خواب بچه ها منظم نبود .
گاهی موزیک قبل ازخواب فریاد الله اکبر بود و شام یک لقمه نان ساده.
اما من هنوز یک مادر نگرانم .
مادر نگرانی که میداند کجای تاریخ ایستاده و به همین خاطر است که هرشب با فرزندانش در خیابانها میایستد.
🖋 فاطمه زاهدمقدم
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
شب پنجاه و نهم را به خاطر دارم.
شهری که نبضش را گم نکرده بود. از کوچهباغهای قدیم تا شانههای سرد دماوند، همه جا رد آدمهایی بود که خواب را فدای یک بیداری مشترک کرده بودند.
امشب ایران شبیه دریاست؛ اما موجها از گلوگاهِ خسته برمیخیزند، نه از ژرفای آب. خیابانهایی که روزگاری پناه تنهایی بودند، حالا پناهِ «هم» شدهاند. پیرمردی که عصایش دومین پایش را میکشد، کنار نوجوانی که ریشش تازه سبز زده، یک صدا را فریاد میزنند.
اینجا هیچکس غریبه نیست. همه، میزبان همهاند.
«رهبر شهید»... این دو کلمه سنگیناند، حتی بر دوشِ حروف. رهبری که عادت داشت در میان مردم راهنما شود، حالا در میان دلها پیدا شده است. نگاه نافذش، دستهای پدرانهاش، حرفهای بیپیرایهای که از دل برمیخاست و مینشست بر دل.
او که رفت، سکان را نسپرد به طوفان؛ سپرد به دست همین مردم. و حالا هر شب، وقتی راهپیمایی از حافظیه دل مردم میگذرد، نامش چون دعایی در نماز جماعت خیابانها تکرار میشود: «خون تو، چراغ راه ماست.»
چه معجزهای است این: زنی با چادر مشکی، دست در دست دختری با روسری رنگی، زیر یک پرچم گام برمیدارند. اختلافها رنگ باختهاند. مرزبندیها گم شدهاند در شور بزرگ «وحدت».
ایران، آن پازل دیرین اقوام و مذاهب، این شبها تکهای گمشده ندارد. کرد و بلوچ و فارس و ترک، همصدا با لری و گیلک، فریاد میزنند برای عدالتی که مُردنی نیست.
این راهپیمایی انفجار یک انبار باروت نیست. تپش یک شریان است. شریانی از قلب تاریخ تا نبض همین لحظه. قیام لله؛ آرام اما استوار.
و من که هزاران شب را با واژهها گریستهام و از دور نظارهگر بودهام، امشب شرمندهام. شرمنده از اینکه کلماتم، این قافیههای اسیر، چگونه میتوانند وسعت این بیداری را روایت کنند؟
فقط میتوانم بسرایم:
«ای شب پنجاه و نهم، آهستهتر راه برو / که این مردم، با پای پیاده، تاریخ را میرانند...»
🖋 زهرا موسی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
🔻#کاف_گاف | کافه گفتگو دانشجویی
جایی برای پرسیدن و نقد کردن . . .
🔥 با موضوع:
ادامــــه مــــذاکرات،
ادامهٔ میـدان نبرد؟
یا عقــــــــب گــــرد؟!
به میزبانی: دانشگاه ملیمهارت قم
کارشناس محترم: استاد افراز
(مدیر پژوهشکده باقرالعلوم،
عضو شورای محتوایی دوره معرفتی
-تشکــــیلاتی اســــلام نـــــــاب)
📍مکان و زمان : ابتدای بلوار بهار
پنجشنبه ۱۴۰۵/۲/۱۰ ساعت ۱۹:۳۰
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رهبرشهید | درس امام رضا علیه السلام به ما :
ای مسلمان!
از مبارزه خسته نشو!
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
#ایران_ایرانِ_امامرضاست
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پرچمدار
برف و باران یا سوز آفتاب، هیچ تفاوتی نمی کند، این پرچـــ🇮🇷ـــم زمین نمی افتد...
پویش پرچمدار به صورت ۲۴ ساعته در چهارراه شهدای شهر مقدس قم، ابتدای خیابان ارم به سمت حرم مطهر حضرت معصومه سلام الله علیه برقرار است،
شما هم تشریف بیاورید...
🌐 ثبت نام از طریق بازوی بله
https://ble.ir/Parchamdarqom_bot
___
🌐 ثبت نام از طریق پیوند وب:
https://www.qassd.ir/ramazanjang/parchamdar
____
https://eitaa.com/qasdna_ir
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#روایت_میدان
لبه جوبی کنار خیابون نشسته بود
رفتگر زحمت کش محل!
تو دستش یه پرچم ایران بود
خستگی تو وجودش داد می زد
رفتم سمتش تا یه خسته نباشیدی
بهش بگم و لقمه ای که دستم بود
رو بابت خستگیش بهش بدم و ازش تشکر کنم.
یه لحظه هم پرچمش را زمین نگذاشت
ازش پرسیدم خسته نمی شید از بالا گرفتن پرچم،
بهم گفت،خستگی که مهم نیست،
اگر هم باشد،چه بهتر که برای
چرخاندن این پرچم باشد نه چیز دیگری.
این پرچم اگر پایین بیاید،
من دیگر در این خاک و سرزمین
وجود نخواهم داشت!
این پرچم همیشه بالا خواهد ماند،
خستگی من زیر سایه این پرچم دفن می شود
و من با تمام وجود آن را بالا خواهم گرفت!
چه زیبا برام توصيفش کرد،
دلم می خواست تا صبح برام حرف بزنه
با صحبت هاش پشتم گرم می شد
به این خاک
به این سرزمین
به این وطن
به این مردم!
مردمی که مثل خود او دست به دست هم داده اند
تا پای جان، تا پای خون،برای دفاع از این خاک
برای بالا نگه داشتن پرچم این خاک
برای...
این را بدانید!
هیچ کسی نمی تواند در مقابل ما بایستد
هیچ کسی نمی تواند این خاک را تهدید کند
هیچ کسی نمی تواند تمدن ما را نابود کند
هیچ کسی نمی تواند در مقابل ایران پیروز شود.
هیچ کس!
اینجا!
خون بر موشک پیروز است.✊🇮🇷
🖋 زهرا صالحی | ۱۴۰۵/۱/۱۴
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
من ایرانیام؛
یعنی روی میراث هزارسالهای راه میروم.
هر قدمم یادآور بزرگیست که نسلها آن را پرورش دادهاند.
عشق به تو، نه آموختنی بود و نه انتخابی؛
در خونم بود.
ایران ؛
تو داستان ناتمامی هستی که همیشه ادامه دارد و من فصل کوچکی از تو.
ایران من _ تهران من
🖋 سپیده سازش | ۱۴۰۵/۱/۱۶
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام
#روایت_میدان
/به کربلا برسانم/
کربلا آمد و من حُرِ گرفتار ، بیا
دل ندادن به بلا، سنگدلی میخواهد.
۴۰ روز گذشت .اینجا طریق الکربلاست؟ پس این نوای حسین یا حسینی که شنیده میشود چیست؟ پس چرا به موکب ها که میرسی میگویند هلا بیکم بزوار ال....
کودکی که بین جمعیت آب تعارف میکند چه؟
آن پرچم مقدس حرم سید الشهدا و بوی عطرآگین اش ... هنوز هم میگویی اینجا کربلا نیست؟
پس کِی به کربلا میرسیم، من تابه حال چشمانم کربلا را از نزدیک ندیده.
اما به گمانم این مسیر همان مسیر عشاق است. هرکه هرچه در بساط دارد روانه ی میدان کرده .عَلَم ها اینجا برپاست،کسی پرچم از دستش نمیافتد.
همه حواسشان هست که حسینِ زمان تنهاست،نکند بگوید هل من ناصر ینصرنی و جوابی نگیرد؟نکند ذوالجناح بی سوار، به خیمه ها برگردد؟
نکند بعد عمری زیارت عاشورا خواندن ، روزیِ ما ثارک مع امام منصور من اهل بیت محمد صل الله نشود؟
این همه عاشق را میبینی امام زمانم؟
قلب شان را هم رصد کردی؟ نگاهی به قدو قواره و سن شان هم کردی؟
چشمان همه اینجا بارانی میشود وقتی صدایت میزنند و عاجزانه خواهش میکنند که اللهم عجل بفرج مولانا صاحب الزمان .
طریق همه مان را گره بزن به خود
جان ما فدای آمدنت.
🖋 عارفه رضائیان | ۱۴۰۵/۱/۱۹
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام