#روایت_میدان
ما غیر قابل پیشبینیها
محلهی اقایوسفی تا پیش از بمباران برای من یادآور روزهای شیرین خانهی پدری بود . ایستادن کنار پدرم در صف نانوایی ، سرک کشیدن در قفسههای خرازی و خریدن شکلات کنجدی از عطاری پیرمرد مشهدی.
حالا اما یادآوریاش درذهنم تزاحمی از غم و لبخند است . آن روزهایی که در مسیر مدرسه دست خواهران کوچکترم را محکم توی دستم میگرفتم و بزرگتری ام را به رخشان میکشیدم؛ در مخیله ام نمیگنجید که روزی کنار شیشههای شکسته و دیوار فروریختهی همان مدرسه نماز بخوانم.
حالا غروبها درست در همان کوچهای که چند شب پیش خانهی همسایهها را بمباران کرده اند جمع میشویم. چادر خاکی شهیده را روی میز کوچکی پهن میکنیم و مهرهای تربت را کنار کیف سوختهاش میچینیم .وسط کوچه فرش میاندازیم و نماز جماعت میخوانیم .آسمان ،هر شب نم نم از راه میآید و در هوای ما بارانی میشود و نسیم در فراز " یا سیدتنا و مولاتنا..." با خنکایش داغ دلمان را تسلی میدهد.
لطف خدا را ببین ...
آن طرف جلسه میگذارند و با هزار تحلیل، تصمیم میگیرند خانههایمان را بمباران کنند و لابد انتظار دارند ما هم مثل همه مردم دنیا بترسیم . این طرف ما محل اصابت بمبها را زیارتگاه میکنیم و هر شب به آسمان شبانگاهش پناه میبریم. ما غیرقابل پیشبینی ترین مردم دنیا هستیم!
بگو با آنکه میخواهد ببیند مردن مارا
که ما تا لحظه ی موعود عمر جاودان داریم
🖋 فاطمه زاهدمقدم
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#روایت_میدان
کار مهمتری داریم
سال تحویل شدهبود اما برخلاف هر سال اشک اولین مهمان قلبم بود بدون اینکه در بزند روی گونه ام سرازیر شد
از پشت پرده اشک به تلوزیون خیره شده بودم جای خالی رهبر شهیدم قلبم را می فشرد در دلم غمی سنگین نشسته بود ..
پسر کوچکم که کنارم نشسته بود آرام دستم را گرفت
مامان عیدت مبارک
با دستان کوچکش اشکهایم را پاک کرد بغلش کردم و بوسیدمش
عزیز دلم عید تو هم مبارک
با دستهای کوچکش به تلوزیون اشاره کرد
با دیدن تصویر سید مجتبی آرامشی برقلبم نشست
کسی که علمدار پدر شده بود
در این وانفسای تزویرها ی دشمن تنها کسی که می توانست بهترین راهبردها را برای هدایت کشتی انقلاب به سمت نور داشته باشد
مردی از تبار نور که می تواند تا قیام امام عصر امانت دار این پرچم باشد
رهبر عزیزم در رکابت خواهیم ماند
از جا بلند شدم باید سفره افطار را می چیدم
کار مهمتری داریم
خیابان ....
🖋 نرگس مهرنوروزی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#روایت_میدان
این محله قد کشیده
هفده هجده سال پیش جهازم را توی یک آپارتمان نقلی در یکی از خیابانهای خاکی پردیسان چیدیم. آن روزها پردیسان سه چهارتا خیابان داشت و هفت هشت تا کوچه خاکی، مثل یک بچه سه چهارساله بود که تازه میخواست روی پای خودش بایستد، با کلاسهای جورواجور گذاشتن و ساخت پاساژها و درمانگاه ها و... تمرین بزرگ بودن میکرد. راستش دلم برنمیداشت کلاس زبان و آزمایش و خریدم در این محله باشد. حاضر بودم خودم را بچپانم توی اتوبوس و بروم داخل شهر کلاس زبان و اینجا نروم.
گذشت و رسید به روزهایی که شهدای گمنام را چرخاندند در کوچه و خیابانش، هوایش عطری شد، آسمانش آبی و آفتابش داغتر، استخوان هر شهیدی را که توی خاکش میکاشتند، انگار با یک میخ زمینش را محکمتر کرده باشند، جا پایش سفت شد و اصالت نشست در محلههایش...
حالا از روزی که هواپیماها آسمانش را خراش انداختهاند و جگرگوشههایش را پرپر کردهاند، پردیسان صاحبعزا شده، انگار در کوچه کوچهاش زنی نشسته، چادر انداخته روی سرش و نوحه عربی میخواند!
از وقتی مقتل شهدای جنگ را دیدهام مهرش بدجور نشسته در دلم...
پردیسان حالا دیگر قد کشیده و دستانش دارد میرسد به آسمان...
🖋 طاهره سادات ملکی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#پوستر | عَـــــزیزتر اَز جٰان🇮🇷
یکخدا، یکرهبر و یکراه،
آن هم راه پیروزی ایران عزیز تر از جان.
در ایران ما تندرو و میانهرو وجود ندارد؛
همه ما "ایرانی" و "انقلابی" هستیم و با
اتحاد آهنین ملت و دولت، با تبعیت کامل
از رهبر معظم انقلاب متجاوز جنایتـــــکار را پشیــــمان خواهیــــم کرد.
•پیام مشترک و منسجم
سران سه قوه برای تداوم
پیـروزی های ایـــرانِجان•
طـــراحگرافیک: فائزه عباسی
@FaezehabbasiGraphy •↫
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#برای_ایرانم_ایستاده_ام
#تو_چیکار_کردی؟
الهی این جنگ طولانی نشود...
فکر می کنم دارم میشوم شبیه آن زنانی که در کتاب ها می خواندم
هرچند که نه از لحاظ سختی ها به پایشان می رسم و نه از لحاظ قوی بودن
اما
سختی های زندگی ناخواسته یا خواسته به استقبالم می آیند
شوهری که به فکر تبلیغ و جهاد است و یک پایش تهران و یک پایش قم
خودم با بچه ای یک سال و نیمه و یک بچه در شکم
از آن طرف هم در حال مبارزه با اضطراب و حال روحی ای که به خاطر این قضایا بدتر هم شده
نمی دانم جنگ تا کی ادامه پیدا می کند
نمی داند عاقبت خودم و خانواده ام چه می شود
اما هراز گاهی که یاد آرزوهای بلندم می افتم محکم می شوم
آرزوی دیدن ظهور آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
آرزوی یاری آقا
آرزوی تربیت بچه هایی که یاری کننده دین خدا هستند
آرزوی دیدن پیروزی اسلام و مسلمین
این چند وقت با تمام این سختی ها به خیابان آمده ام
منتی هم نیست احساس وظیفه بر دوشم سنگینی می کند
تازه کمالگرایی هم به سراغم می آید که این به خیابان آمدن کم است باید کاری کنی
باید به نحوی از این مردم تشکر کنی وظیفه تو بیشتر است
راستش حال شعر گفتن هم خیلی ندارم
در این مدت ابیاتی نوشته ام اما راضی ام نمی کند باید باز هم بنویسم ...
دیروز با وجود وضعیتم اما چون دوری همسرم برای سخت است و دوست داشتم در کنارش باشم
از آن طرف هم دوست داشتم کاری کرده باشم با هم به تهران رفتیم و امروز به کمک همسرم و اقوام، یک سری شکلات بسته بندی کردیم و در میدان تجریش تهران پخش کردیم
دلم می خواهد خانوادگی کنار هم کار کنیم و اگر شهادتی هم هست خانوادگی باشد
یاد مردم غزه می افتم
ما کجا و آنها کجا
چندین سال مبارزه
چندین سال مقاومت
چه طور تاب آورده اند
خیلی سخت است
این محکم بودن
این تسلیم نشدن
با خودم می گویم
الهی این جنگ طولانی نشود
الهی این جنگ هر چه زودتر منجر به پیروزی شود
نمی دانم چه پیش می آید
اما می دانم که والعاقبة للمتقین
🖋 فاطمه معصومه شریف
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#روایت_میدان
عروسِ آقا…
سحرگاه ۱۲ فروردین است؛ لحظههای عید جمهوری اسلامی؛ و من بیش از همه به تو فکر میکنم؛ به تو که مثل جمهوری اسلامی عزیز ما، دقیقا ۱۲ فرودین ۱۳۵۸ چشم دنیا را به حضورت روشن کردی و حتما از همان موقع شهید جمهوری اسلامیشدن را در ناصیهات نوشته بودند؛ همینطور که عروس آقا شدن را… و چقدر هر دوی اینها همیشه از سرتاپایت پیدا بود.
من هنوز آن شهریور ۹۹ را خوب به خاطر دارم. اولین باری که در دفتر مدرسهٔ فرهنگ همصحبتت شدم. کسی معرفیات نکرده بود اما آن چشمهای درشت مهربان که تنها بخشِ پیدا از صورت ماسکزدهات بود کافی بود که بفهمم دارم با یکی از حداد عادلها صحبت میکنم. هرچند نمیدانستم با کدامشان. حرفمان که گرم گرفت، هر جمله که به جملهٔ قبلی اضافه شد، نشانیات بیشتر درامد.
آن روز من قرار بود اولین معلمی رسمیام را تجربه کنم و تو در قلهٔ معلمی ایستاده بودی. از اسم و رسمم میپرسیدی و این که چه خواندهام و چه میکنم و قلابت گیر کرده بود روی بچه نداشتنم؛ چشمهایت نگران شده بود اما برخلاف بقیه زبان به ملامت و پرسشهای بیمحابای معذبکننده باز نکردی؛ در عوض متواضعانه از خودت گفتی؛ از این که از بین همهٔ کارهایی که کردی، مادرشدن چقدر بیشتر از همه قدت را بلند کرده؛ از این که هر بچه که آمد چه نوری با خودش آورد و حالا چقدر حسرت این را داری که نتوانستی بیشتر از سه تا بچه داشته باشی. و من لبخندم هی پهنتر میشد و با خودم میگفتم این حتما عروس آقاست…
و این عروس آقا بودن در تو نشانههای بیشتری داشت که من پنجسال فرصت داشتم تماشایش کنم؛ در تک به تک رفتارهایت؛
در اهتمام عجیبی که برای تلفنکردن وقتت داشتی و هربار که به لطف همسایگی هممسیر میشدیم همهٔ راه را به خواندن و نوشتن میگذراندی؛
در تسلطی که روی طرح درس تکبهتک معلمها داشتی و دقیق میدانستی هرکس در هرجلسه چه قرار است بگوید و با چه سبکی؛
در دلشورههایت برای تکتک بچههای مدرسه و سفارشهایت برای اینکه هرکس چه قوتی دارد و باید مواظب کدام ضعفش باشیم؛
در اصرارت برای دینی درس دادنم و این که تاکید میکردی میخواهم یک فلسفهخوانده برای بچهها از دین بگوید؛
در سرپا سینهزدنهای از عمق جانت وسط برنامههای محرم مدرسه؛
در ذوقی که موقع تعریفکردن از پشتیهای خانهٔ جاریات، که حالا قرار بود پشتی خانهٔ خودت بشوند، داشتی و من خجالتم میآمد بپرسم پشتی؟! یعنی شما خانههایتان مبل ندارد؟
در تعصبی که موقع گشتن دنبال محصولات ایرانی داشتی و مثل صفحههای بازرگانی میتوانستی برای هرکالایی چند نمونه ایرانی معرفی کنی؛
در چادری که در ایام قرنطینهٔ بعد از جنگ ۱۲روزه با دست برای فاطمه دوخته بودی؛
در چشمهای هنوز نگرانت که از صدای پدافندهای آن ۱۲روز در پاستور میگفتی و من بهتزده پرسیدم یعنی شما در ایام جنگ خانه را ترک نکردید؟!
از سختیهای بعدش و آنهمه مصیبتی که برای درمان دنداندرد محمدامین و پیداکردن دندانپزشک کشیده بودی؛ من به شوخی گفتم خب از بیمارستان مجهزی که مخملباف میگفت زیر بیت ساختهاند استفاده میکردی و در کمال بهت من گفتی تا کجاها دنبال پزشک امن رفتهای و برای این که حرفهایت رنگ گله به خودش نگیرد سریع اضافه کردی که «حتما این سختیها از ناشکریهایی بوده که در ایام عافیت کردم»؛ و من از این توحیدت بیشتر مبهوت شدم…
و هزار رفتار ریز و درشت دیگر که از بین همهٔ صفتها و نسبتهایت بیش از همه «عروس آقا»بودن را برازندهٔ تو میکرد. نشان به آن نشان که در رفتنت هم حق عروس آقا بودن را به جا آوردی… عروسِ شهیدِ رهبرِ شهیدِ انقلاب…
🖋 فاطمه رایگانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیشنهاد_مشاهده
🏷 | انيميشن
(افزایش سرسامآور قیمت بنزین در آمریکا!)
🐷ترامپ: ایرانی ها حق
عبور از تنگه هرمز را ندارند.
_چشم عباس اقا! 👀🚀
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف