eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3هزار عکس
492 ویدیو
21 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
؟ الهی این جنگ طولانی نشود... فکر می کنم دارم میشوم شبیه آن زنانی که در کتاب ها می خواندم هرچند که نه از لحاظ سختی ها به پایشان می رسم و نه از لحاظ قوی بودن اما سختی های زندگی ناخواسته یا خواسته به استقبالم می آیند شوهری که به فکر تبلیغ و جهاد است و یک پایش تهران و یک پایش قم خودم با بچه ای یک سال و نیمه و یک بچه در شکم از آن طرف هم در حال مبارزه با اضطراب و حال روحی ای که به خاطر این قضایا بدتر هم شده نمی دانم جنگ تا کی ادامه پیدا می کند نمی داند عاقبت خودم و خانواده ام چه می شود اما هراز گاهی که یاد آرزوهای بلندم می افتم محکم می شوم آرزوی دیدن ظهور آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آرزوی یاری آقا آرزوی تربیت بچه هایی که یاری کننده دین خدا هستند آرزوی دیدن پیروزی اسلام و مسلمین این چند وقت با تمام این سختی ها به خیابان آمده ام منتی هم نیست احساس وظیفه بر دوشم سنگینی می کند تازه کمالگرایی هم به سراغم می آید که این به خیابان آمدن کم است باید کاری کنی باید به نحوی از این مردم تشکر کنی وظیفه تو بیشتر است راستش حال شعر گفتن هم خیلی ندارم در این مدت ابیاتی نوشته ام اما راضی ام نمی کند باید باز هم بنویسم ... دیروز با وجود وضعیتم اما چون دوری همسرم برای سخت است و دوست داشتم در کنارش باشم از آن طرف هم دوست داشتم کاری کرده باشم با هم به تهران رفتیم و امروز به کمک همسرم و اقوام، یک سری شکلات بسته بندی کردیم و در میدان تجریش تهران پخش کردیم دلم می خواهد خانوادگی کنار هم کار کنیم و اگر شهادتی هم هست خانوادگی باشد یاد مردم غزه می افتم ما کجا و آنها کجا چندین سال مبارزه چندین سال مقاومت چه طور تاب آورده اند خیلی سخت است این محکم بودن این تسلیم نشدن با خودم می گویم الهی این جنگ طولانی نشود الهی این جنگ هر چه زودتر منجر به پیروزی شود نمی دانم چه پیش می آید اما می دانم که والعاقبة للمتقین 🖋 فاطمه معصومه شریف 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
عروسِ آقا… سحرگاه ۱۲ فروردین است؛ لحظه‌های عید جمهوری اسلامی؛ و من بیش از همه به تو فکر می‌کنم؛ به تو که مثل جمهوری اسلامی عزیز ما، دقیقا ۱۲ فرودین ۱۳۵۸ چشم دنیا را به حضورت روشن کردی و حتما از همان موقع شهید جمهوری اسلامی‌شدن را در ناصیه‌ات نوشته بودند؛ همین‌طور که عروس آقا شدن را… و چقدر هر دوی این‌ها همیشه از سرتاپایت پیدا بود. من هنوز آن شهریور ۹۹ را خوب به خاطر دارم. اولین باری که در دفتر مدرسهٔ فرهنگ هم‌صحبتت شدم. کسی معرفی‌ات نکرده بود اما آن چشم‌های درشت مهربان که تنها بخشِ پیدا از صورت ماسک‌زده‌ات بود کافی بود که بفهمم دارم‌ با یکی از حداد عادل‌ها صحبت می‌کنم. هرچند نمی‌دانستم‌ با کدامشان. حرفمان که گرم گرفت، هر جمله که به جملهٔ قبلی اضافه شد، نشانی‌ات بیشتر درامد. آن‌ روز من قرار بود اولین معلمی رسمی‌ام را تجربه کنم و تو در قلهٔ معلمی ایستاده بودی. از اسم و رسمم می‌پرسیدی و این که چه خوانده‌ام و‌ چه می‌کنم و قلابت گیر کرده بود روی بچه نداشتنم؛ چشم‌هایت نگران شده بود اما برخلاف بقیه زبان به ملامت و پرسش‌های بی‌محابای معذب‌کننده باز نکردی؛ در عوض متواضعانه از خودت گفتی؛ از این که از بین همهٔ کارهایی که کردی، مادرشدن چقدر بیشتر از همه قدت را بلند کرده؛ از این که هر بچه که آمد چه نوری با خودش آورد و حالا چقدر حسرت این را داری که نتوانستی بیشتر از سه تا بچه داشته باشی. و‌ من لبخندم هی پهن‌تر می‌شد و با خودم می‌گفتم این حتما عروس آقاست… و این عروس آقا بودن در تو نشانه‌های بیشتری داشت که من پنج‌‌سال فرصت داشتم تماشایش کنم؛ در تک به تک رفتارهایت؛ در اهتمام عجیبی که برای تلف‌نکردن وقتت داشتی و هربار که به لطف همسایگی هم‌مسیر می‌شدیم همهٔ راه را به خواندن و نوشتن می‌گذراندی؛ در تسلطی که روی طرح درس تک‌به‌تک‌ معلم‌ها داشتی و دقیق می‌دانستی هرکس در هرجلسه چه قرار است بگوید و با چه سبکی؛ در دلشوره‌هایت برای تک‌تک بچه‌های مدرسه و سفارش‌هایت برای این‌که هرکس چه قوتی دارد و‌ باید مواظب کدام ضعفش باشیم؛ در اصرارت برای دینی درس دادنم و این که تاکید می‌کردی می‌خواهم یک فلسفه‌خوانده برای بچه‌ها از دین بگوید؛ در سرپا سینه‌زدن‌های از عمق جانت وسط برنامه‌های محرم مدرسه؛ در ذوقی که موقع تعریف‌کردن از پشتی‌های خانهٔ جاری‌ات، که حالا قرار بود پشتی خانهٔ خودت بشوند، داشتی و‌ من خجالتم می‌آمد بپرسم پشتی؟! یعنی شما خانه‌هایتان مبل ندارد؟ در تعصبی که موقع گشتن دنبال محصولات ایرانی داشتی و مثل صفحه‌های بازرگانی می‌توانستی برای هرکالایی چند نمونه ایرانی معرفی کنی؛ در چادری که در ایام قرنطینهٔ بعد از جنگ ۱۲روزه با دست برای فاطمه دوخته بودی؛ در چشم‌های هنوز نگرانت که از صدای پدافندهای آن ۱۲روز در پاستور می‌گفتی و من بهت‌زده پرسیدم یعنی شما در ایام جنگ خانه را ترک نکردید؟! از سختی‌های بعدش و آن‌همه مصیبتی که برای درمان دندان‌درد محمدامین و پیدا‌کردن دندان‌پزشک کشیده بودی؛ من به شوخی گفتم خب از بیمارستان مجهزی که مخملباف می‌گفت زیر بیت ساخته‌اند استفاده می‌کردی و در کمال بهت من گفتی تا کجاها دنبال پزشک امن رفته‌ای و برای این که حرف‌هایت رنگ گله به خودش نگیرد سریع اضافه کردی که «حتما این سختی‌ها از ناشکری‌هایی بوده که در ایام عافیت کردم»؛ و من از این توحیدت بیشتر مبهوت شدم… و هزار رفتار ریز و درشت دیگر که از بین همهٔ صفت‌ها و نسبت‌هایت بیش از همه «عروس آقا»بودن را برازندهٔ تو می‌کرد. نشان به آن نشان که در رفتنت هم حق عروس آقا بودن را به جا آوردی… عروسِ شهیدِ رهبرِ شهیدِ انقلاب… 🖋 فاطمه رایگانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏷 | انيميشن (افزایش سرسام‌آور قیمت بنزین در آمریکا!) 🐷ترامپ: ایرانی ها حق عبور از تنگه هرمز را ندارند. _چشم عباس اقا! 👀🚀 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🖼 هویت‌سازِ نسل آینده 📝 مسئولیت خطیر آموزشِ دانش، افزایش مهارت، و بخش مهمی از رشد بینش و قالب‌ریزی هویت نسل آینده برعهده‌ی معلّم است. ✍️ بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب به مناسبت روز کارگر و روز معلم | ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👥نشست دانشجویی ⚠️« انرژی هسته‌ای؛ تهدید یا فرصت؟ » با حضور: 🔹سرهنگ حسن‌زاده؛ کارشناس مسائل سیاسی 🔸دکتر حمیده رحمتی؛ استاد دانشگاه و دارای مدرک دکترای فیزیک نظری 🖇ویژه دانشجویان رشته فیزیک و فیزیک مهندسی - حضور برای عموم دانشجویان (خواهران و برادران) و سایر رشته‌ها بلا مانع است. ⏰زمان: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت؛ ساعت ۱۰ الی ۱۲ (نشست به صورت حضوری برگزار می‌شود‌.) برای ثبت‌نام و کسب اطلاعات، به آیدی زیر پیام بدهید: 💬@Meshkat_kh2 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 @BSO_QOM
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این نفرین‌ها روزی اثر می‌کند آمده‌ایم دیدن والدین حاج آقا، به یک شهر کوچک آذری زبان در شمال غرب ایرانِ جان. والدین همسر که تمام این چند روزِ شروع جنگ تا امروز، هر روز جدا جدا زنگ می زدند و از حاج آقا اخبار جنگ را سراغ می گرفتند، حالا که حضوری پیششان هستیم، می‌خواهند تمام ماجراها را مفصل‌تر و با جزئیات بپرسند و سؤال جواب کنند. لابد خیلی از عزیزانِ ایران که نمی‌توانند کانال‌های خبری را بخوانند، و فارسی هم متوجه نمی‌شوند که اخبار ببینند، در همین حال و احوال هستند. مادرشوهر، که بعد از عمل دیسک کمر، نُه ماه است تختش را گذاشته کنار سالن نشیمن و همانجا زندگی می‌کند، شبکهٔ خبر را روشن می‌کند؛ زل می‌زند به تصاویری که پخش می‌شود و یکریز و بی‌امان نفرین می‌کند. ترامپ اگر از هر چیزی در این دنیا جان سالم به در ببرد، از این حجم بی‌پایان نفرین‌های ناهید خانم رها نخواهد شد. جمله‌ها به‌قدری متنوع‌اند که به ندرت تکرار می شوند. بیش از پیش به گستردگیِ گنجینهٔ واژگانی مادرشوهرم پی برده‌ام! بعضی‌هایشان را می‌فهمم و بعضی‌ها در محدودهٔ دانشِ واژگانیِ من که هنوز در حال یادگیری این زبان هستم، نیستند. بعد از چندین ساعت بد و بیراه و نفرین، دیدم کانال را عوض کرده و چیزهای جدیدی می‌گوید. رفتم جلوتر. دیدم تصویر تلویزیون، پاهای سربازی در حال راه رفتن است و سرود حماسی پخش می‌شود. ناهید خانم داشت بلند بلند برای مادرِ آن نظامیِ توی تصویر دل می سوزاند و برای پاهای او که ساعت‌ها در آن پوتین‌ها خسته می‌شوند. بعد دوباره برگشت به نفرینِ دشمن و آخرش هم یک عالمه دعا و خواهش از خدا برای پیروزی. جمله‌ای که امروز خیلی زیاد از زبانش شنیدم این بود: «خدا رحم می‌کند. خدا طرف حق است. ما حتماً پیروز می‌شویم.» 🖋 نظیفه سادات مؤذن 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
کشتی پهلو گرفته عینکم را فراموش کرده‌‌بودم. فضای سِن برایم کمی تار بود. دکور، نسبت به سری اول عصر روایت سووشون، مقداری تغییر کرده بود. عکس‌های کودکان شهید میناب، از جلوی سِن عقب تر رفته و دور عکس رهبر شهیدمان چیده شده بود. جلوی سِن، میان گلبرگ های سرخ، شمع های روشن گذاشته شده بود. پدر شهید حمید محمدی، با نظمی که احتمالا از پاسدار و نظامی بودنش برمی‌آمد، نکاتی را که می‌خواست در گفتگو اشاره کند، یادداشت کرده بود. آقا حمید ته تغاری خانواده، پسر پر جنب و جوش و جوان رعنای پاسدار نیروی دریایی بود. آقا حمیدی که از کودکی سرِ نترس و دل بزرگی داشت. عاقبت هم دل به دریا زد و داوطلبانه ناوبان ناو شهید سلیمانی شد. فضای روضه‌ی صحبت های آخر پدر شهید را نمی‌توانم در چند خط روایت بگنجانم. اصلا چقدر خوب شد که پدر شهید درباره نحوه شهادت پسر و تفحص پیکر او، یکباره سر اصل مطلب نرفت، فضاسازی کرد، جزییات را گفت، مقدمه چینی کرد...بعد دلمان را آتش زد. در تمام گفتگو صبر پدر شهید مثال زدنی بود. اما به آخر که رسیدیم، چند جا بغض و اشک، صدای پدر صبور را هم لرزاند. مثل وقتی که گفت: « الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهم‌مان بود به ما رسید.» بعد از توسل به حضرت مادر، با ذکر یا زهرا س، « تنها، پهلوی شکسته‌ی پسر»، سهم دل شکسته‌ی پدر و مادر شهید شد. مادری که چندین روز، چشم انتظار پیکر فرزند بود و راضی به حتی تکه‌ای از پیکر او. چون نمی‌توانست با مزاری خالی انس بگیرد. آقا حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین ع شهید شده‌بود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو شکسته اما سربلند شهید سلیمانی، تفحص شد. مثل حسین ع بی سر، مثل ابوالفضل ع بی دست، مثل حضرت زهرا س پهلو شکسته. مراسم تشییع هم چون برای بار دوم برگزار می‌شد، شبانه بود، تا ماجرای شهید حضرت زهرایی تکمیل شود. در یکی از موج‌های وعده صادق ۴، روی موشک‌ نوشتند: «به یاد شهید حضرت زهرایی، شهید حمید محمدی » 🖋 سارا رمضانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]