#روایت_میدان
این نفرینها روزی اثر میکند
آمدهایم دیدن والدین حاج آقا، به یک شهر کوچک آذری زبان در شمال غرب ایرانِ جان. والدین همسر که تمام این چند روزِ شروع جنگ تا امروز، هر روز جدا جدا زنگ می زدند و از حاج آقا اخبار جنگ را سراغ می گرفتند، حالا که حضوری پیششان هستیم، میخواهند تمام ماجراها را مفصلتر و با جزئیات بپرسند و سؤال جواب کنند.
لابد خیلی از عزیزانِ ایران که نمیتوانند کانالهای خبری را بخوانند، و فارسی هم متوجه نمیشوند که اخبار ببینند، در همین حال و احوال هستند.
مادرشوهر، که بعد از عمل دیسک کمر، نُه ماه است تختش را گذاشته کنار سالن نشیمن و همانجا زندگی میکند، شبکهٔ خبر را روشن میکند؛ زل میزند به تصاویری که پخش میشود و یکریز و بیامان نفرین میکند.
ترامپ اگر از هر چیزی در این دنیا جان سالم به در ببرد، از این حجم بیپایان نفرینهای ناهید خانم رها نخواهد شد. جملهها بهقدری متنوعاند که به ندرت تکرار می شوند. بیش از پیش به گستردگیِ گنجینهٔ واژگانی مادرشوهرم پی بردهام! بعضیهایشان را میفهمم و بعضیها در محدودهٔ دانشِ واژگانیِ من که هنوز در حال یادگیری این زبان هستم، نیستند.
بعد از چندین ساعت بد و بیراه و نفرین، دیدم کانال را عوض کرده و چیزهای جدیدی میگوید. رفتم جلوتر. دیدم تصویر تلویزیون، پاهای سربازی در حال راه رفتن است و سرود حماسی پخش میشود.
ناهید خانم داشت بلند بلند برای مادرِ آن نظامیِ توی تصویر دل می سوزاند و برای پاهای او که ساعتها در آن پوتینها خسته میشوند. بعد دوباره برگشت به نفرینِ دشمن و آخرش هم یک عالمه دعا و خواهش از خدا برای پیروزی.
جملهای که امروز خیلی زیاد از زبانش شنیدم این بود: «خدا رحم میکند. خدا طرف حق است. ما حتماً پیروز میشویم.»
🖋 نظیفه سادات مؤذن
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#روایت_میدان
کشتی پهلو گرفته
عینکم را فراموش کردهبودم. فضای سِن برایم کمی تار بود. دکور، نسبت به سری اول عصر روایت سووشون، مقداری تغییر کرده بود.
عکسهای کودکان شهید میناب، از جلوی سِن عقب تر رفته و دور عکس رهبر شهیدمان چیده شده بود.
جلوی سِن، میان گلبرگ های سرخ، شمع های روشن گذاشته شده بود.
پدر شهید حمید محمدی، با نظمی که احتمالا از پاسدار و نظامی بودنش برمیآمد، نکاتی را که میخواست در گفتگو اشاره کند، یادداشت کرده بود.
آقا حمید ته تغاری خانواده، پسر پر جنب و جوش و جوان رعنای پاسدار نیروی دریایی بود.
آقا حمیدی که از کودکی سرِ نترس و دل بزرگی داشت. عاقبت هم دل به دریا زد و
داوطلبانه ناوبان ناو شهید سلیمانی شد.
فضای روضهی صحبت های آخر پدر شهید را نمیتوانم در چند خط روایت بگنجانم.
اصلا چقدر خوب شد که پدر شهید درباره نحوه شهادت پسر و تفحص پیکر او، یکباره سر اصل مطلب نرفت، فضاسازی کرد، جزییات را گفت، مقدمه چینی کرد...بعد دلمان را آتش زد.
در تمام گفتگو صبر پدر شهید مثال زدنی بود. اما به آخر که رسیدیم، چند جا بغض و اشک، صدای پدر صبور را هم لرزاند. مثل وقتی که گفت: « الحمدلله آن قسمتی از پسرم که سهممان بود به ما رسید.»
بعد از توسل به حضرت مادر، با ذکر یا زهرا س، « تنها، پهلوی شکستهی پسر»، سهم دل شکستهی پدر و مادر شهید شد.
مادری که چندین روز، چشم انتظار پیکر فرزند بود و راضی به حتی تکهای از پیکر او. چون نمیتوانست با مزاری خالی انس بگیرد.
آقا حمید که با زبان روزه در شب زیارتی امام حسین ع شهید شدهبود، بعد از چند بار تلاش غواصان، از دل دریا و در میان ناو شکسته اما سربلند شهید سلیمانی، تفحص شد.
مثل حسین ع بی سر، مثل ابوالفضل ع بی دست، مثل حضرت زهرا س پهلو شکسته.
مراسم تشییع هم چون برای بار دوم برگزار میشد، شبانه بود، تا ماجرای شهید حضرت زهرایی تکمیل شود.
در یکی از موجهای وعده صادق ۴، روی موشک نوشتند: «به یاد شهید حضرت زهرایی، شهید حمید محمدی »
🖋 سارا رمضانی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
#تو_چیکار_کردی؟
اتاقی که سنگر شد...
ساعت از نیمهشب گذشته بود. وارد اتاقم شدم. چادرم را آرام به گیره سپردم، انگار تکهای از روزِ طولانیام را به دیوار میآویزم. روی صندلی نشستم. خستگی، بیصدا در جانم مینشست؛ اما...
این روزها، خسته بودن را هم انگار باید پنهان کرد.
خجالت میکشم بگویم خستهام…
وقتی به رزمندههایی فکر میکنم که پای لانچرها ایستادهاند. به چشمهایی که هفتههاست خوابِ عمیق را فراموش کردهاند. به دلهایی که دور از آغوش خانواده، تنها با ایمانشان گرم ماندهاند…
آنگاه واژهی خستگی در گلویم میمیرد.
نگاهم روی زمین میلغزد…
شش روز از سال جدید گذشته است.
هرسال این روزها، اتاقم از تمیزی برق میزد.
حتی اگر یک تکه نخ در گوشهای از فرش میافتاد یا تابلوی کوچکی کج میشد، آنموقع بود که داشتم حرص میخوردم، گویی نظم جهان به هم ریخته شده باشد.
اما حالا…
اتاقم دیگر اتاق نیست؛ یک سنگر است، سنگری زنده و پرهیاهو.
جای آن وسواسهای دخترانه را، رد چفیهها گرفته. دیوارها با پرچمها حرف میزنند،
و زمین…
زمین، شاهد دستانی است که بیوقفه کار میکنند.
روزها، با دوستانم در همین اتاق جمع میشویم. پکهای فرهنگی را با عشق میبندیم، پذیراییها را با نیت پیروزی ایران عزیزمان آماده میکنیم.
و شبها، با خانواده کنار هم مینشینیم؛
خستگیهایمان را با هم قسمت میکنیم، بیآنکه نامی از آن ببریم.
حتی عید دیدنیها هم مسیرشان را عوض کردهاند؛ مهمانها به این سنگر کوچکِ من میآیند.
خالهها، دخترخالهها، حتی مادرجان و پدربزرگ...
دست در دست هم، نخِ مهربانی را از میان کارها عبور میدهیم و اتاقم، هر لحظه بیشتر شبیه قلبی میشود که برای دیگران میتپد.
امشب، در دل همین سنگرِ کوچک،
خستگیام را نه پنهان میکنم، نه انکار…
فقط آرام در گوشش میگویم:
«اگر برای عشق به وطن باشد…
حتی خستگی هم زیباست.»
🖋 محدثه پاسبانی بروجنی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#گزارش_ویدئویی | کافه گفتگو دانشجویی🇮🇷
#کاف_گاف جایی برای پرسیدن و نقد کردن...
اینجا فقط یک نشست رسمی نبود...
یک طرف خواهران ، یک طرف برادران؛
روبهروی هم، با سؤالهایی جدی و بیپرده شروع کردند.
بحث از یک دوگانه داغ:
ادامه مذاکرات... یا ادامه میدان؟
پیشروی... یا عقبگرد؟
دانشجوها وارد میدان شدند؛
نه برای شنیدن صرف،
بلکه برای پرسیدن، نقد کردن و به چالش کشیدن.
استاد افراز هم میان این گفتوگو حضور داشت؛
نه در جایگاه یک سخنران صِرف،
بلکه در دل یک مباحثه زنده،
جایی که فکرها به هم گره میخورد و باز میشد.
فضا، فضای شنیدنِ صرف نبود؛
فضای درگیر شدن بود...
جایی که هر صدا، میتوانست مسیر بحث را تغییر دهد.
بلوار بهار | پنجشنبه ۱۴۰۵/۲/۱۰
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت
#رسانهوفضایمجازی_گراف
هدایت شده از دانشجویان دانشگاه ملی مهارت استان قم(واحد دختران)
📢 دانشجویان عزیز دانشگاه ملی مهارت استان قم _ مرکز دختران
اگه دنبال این هستی که صدای دانشجوها باشی و برای بهتر شدن شرایط آموزشی، رفاهی و حتی خوابگاهها و خدمات دانشگاهی کاری انجام بدی، وقتشه وارد عمل شی! 👊
🗳 زمان ثبتنام داوطلبان شورای صنفی دانشجویان از ۱۴ اردیبهشت تا ۱۶ اردیبهشت
📌 شورای صنفی چیه؟
یه گروه از خودِ دانشجوهاست که برای دفاع از حقوق و خواستههای دانشجویان با مسئولای دانشگاه ارتباط میگیرن و پیگیر مسائل مهم مثل تغذیه، خوابگاه، آموزش، امکانات و... هستن. یعنی جایی که صدای دانشجوها شنیده میشه 🎤
🔻 چطور ثبتنام کنیم؟
خیلی ساده! فقط کافیه وارد لینک زیر بشی :
✅ https://qom.tvu.ac.ir/fa/form_data/add/form_id=9778
📅 اسامی کاندیداهای ۱۷ اردیبهشت اعلام میشه و ۱۸ تا ۲۱ اردیبهشت کاندیدها میتونن تبلیغات انجام بدن.
✅ انتخابات ۲۲ اردیبهشت ماه برگزار میشه.
🔊 اگه فکر میکنی میتونی نماینده خوبی برای دانشجوها باشی، همین الان اقدام کن!
📣 از تمامی دانشجویان عزیز _ تمامی رشته ها، خوابگاهی و غیر خوابگاهی_ دعوت می نماییم در فرآیند انتخابات شورای صنفی شرکت کنند؛ چه بهعنوان کاندید، چه بهعنوان رأیدهنده.
📣 درصورت داشتن هرگونه سوال به آیدی @Mrs_seifi پیام دهید.
منتظرتونیم! 🌟
— ستاد انتخابات شورای صنفی دانشگاه ملی مهارت واحد استانی قم مرکز دختران
💠معاونت دانشجویی فرهنگی
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
📢 دانشجویان عزیز دانشگاه ملی مهارت استان قم _ مرکز دختران اگه دنبال این هستی که صدای دانشجوها باشی
.
.
دانشجوی گرامی،
شورای صنفی، صدای دانشجویان و پل ارتباطی میان شما و مدیریت دانشگاه است. اکنون فرصتی فراهم شده تا با حضور مؤثر و مسئولانه، نقش خود را در بهبود فضای آموزشی، فرهنگی و رفاهی دانشگاه ایفا کنید.
بدینوسیله از کلیه دانشجویان علاقهمند به فعالیت صنفی و مشارکت در تصمیمسازیهای دانشگاهی دعوت میشود تا برای نامزدی در انتخابات شورای صنفی دانشجویان اقدام نمایند.
🗓 اربعین شهادت سردار علیرضا تنگسیری
#شهید_تنگسیری #سردار_تنگسیری #تنگه_هرمز
هدیه به روح پاک شهدا ، ۵صلوات هدیه کنیم🌹
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
#تو_چیکار_کردی؟
دشمنِ احمق
هنوز خیلی بهشان نزدیک نشده بودم که فهمیدم نگاهِ حاجخانم با لبخندی مادرانه رویم قفل شده. رفتم نزدیکتر. قبل از اینکه سـ از دهانم خارج شود، پیشدستی کرد و گفت سلام. لبهایم را کشیدم و گفتم: «سلام حاجخانم، این چند شب هر وقت از اینجا رد شدم دیدم با حاجآقا نشستین، اومدم یه عرض ادبی کنم. خدا قوتتون بده.» آقایی تیشرت پوش که ده قدم آنورتر، به دیوار تکیه داده بود، طوری که صدایش به من برسد گفت: «والا مامان و بابام همیشه ساعت هفت غروب میخوابن، عادتشونه، ولی از وقتی جنگ شده تا نصفِ شب، پرچم به دست همینجا میشینن.» حاج خانم و حاج آقا به هم نگاه کوتاهی کردند و خندیدند. پرسیدم: «اینطوری خسته نمیشین؟»
حاج آقا نگاهش را که به سنگفرشهای جلوی پایش دوخته بود بالا آورد: «چه خستگی؟ من از اولِ اولش پای کار انقلاب بودم، حتی وقتی امام خمینی اومد فیضیه هم بودم، توی همین کوچهها ساواک بارها دنبالم کرد، بهم تیراندازی هم کردن ولی توفیق شهادت نداشتم.» گفتم: «خدا انشاالله شما رو حفظ کنه.» سرش را برد پایین، نگاهش زیر پلکهایش قایم شد. انگار یاد چیزی افتاد. صدایش گرهدار شد و آرام گفت: «خدا با شهادت، آدم رو حفظ میکنه.»
چند ثانیهای محو جملهاش شدم. به احمق بودن دشمنانمان فکر کردم. با چه کسانی میجنگند؟ آدمهایی که شهادت را بقا میدانند؟ حاج خانم فلاسک را جابهجا کرد: «حاج علی جانباز جنگه، ولی خب حالا دیگه پیر شدیم، پاهامون درد میکنه، هی میریم بَرِ خیابون پرچم تکون میدیم دوباره میاییم میشینیم جلو در خونه»
نگاه و صدایشان خیلی به دلم نشست. دلم میخواست بیشتر کنارشان بمانم. ولی بچههایم مدام از توی ماشین صدایم میکردند. رفتم جلوتر. کمی خم شدم. گفتم: «حاجخانم نصیحتم کن.» لبخندِ روی صورتش هنوز بود. چادرش را کشید جلو، چوب پرچم را توی دستش تکان داد: «چی بگم؟ اهل نصیحت نیستم.» حاج علی سرش را چرخاند طرفمان: «یه چیزی بگو فاطمه خانم.» حاج خانم نگاهم کرد: «میخوای اینا رو جایی بنویسی؟ مردم میخونن؟» گفتم: «بله انشاءالله»
مکثی کرد و گفت: «نمیخوام حرف تکراری بزنم اما ما انقلاب رو دیدیم، هشت سال جنگ رو هم دیدیم، فقط دوتا چیز مارو نگه داشته و پیروز میکنه، یکیش اتحاده و یکی گوش به فرمان رهبر بودن. همین.»
و «همین» را خیلی محکم و مطمئن گفت...
🖋 آسیه کلایی
📲راه ارتباطی:
↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
#بسیج_دانشجویی
#دانشگاه_ملی_مهارت #روایت_دختران_ایران
#پویش #برای_ایرانم_ایستاده_ام #ایراندخت