eitaa logo
بسیج دانشگاه ملی مهارت دختران قم
539 دنبال‌کننده
3هزار عکس
493 ویدیو
21 فایل
بِسمـ‌اللّٰه!🇮🇷 . . 🖇 بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت دختران قم . . 🇮🇷وطن دوستی ، مهارتِ ملیِ ماست🇮🇷 . . 💭راه ارتباط: @Zahra_Barzehkar 🌍بسیج‌دانشجویی‌استان‌قم: @Bso_kh_qom
مشاهده در ایتا
دانلود
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ ۲۳ ذی‌القعده روز زیارت مخصوص امام رضا علیه السلام ✍️سید بن طاووس در کتاب الإقبال بالأعمال الحسنه، در ذیل اعمال روز ۲۳ ذی القعده آورده است که: 🔰در بعضی از کتاب‌های دانشمندان غیر عرب دیده‌ام که زیارت امام رضا(ع) در روز ۲۳ ذی القعده، از نزدیک یا دور، به وسیله یکی از زیارات معروف یا آنچه که شبیه زیارت است، مستحب است. 🕊 در روایتی، امام رضا (ع) در این روز به شهادت رسیده‌اند از این رو زیارت امام، ثواب ویژه‌ای دارد. 🔺️استاد توکلی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
انفجار نور نفر بعدی من بودم. یکدفعه صدای بوووم... در فضا پیچید. دور و برم را نگاه کردم. صدای انفجار نزدیک بود اما حوالی ما اتفاق نیفتاده بود. در کسری از ثانیه، چهره‌ و صدای سحر امامی آمد توی ذهنم. الله اکبر گفتن ها و دستی که مقابل دوربین گرفته بود. و یادم آمد به فیلمی که از مردم شهرم شیراز دیده‌بودم، که بعد از شنیدن صدای انفجار، همچنان در میدان امام حسین ع ایستادند و شعار دادند. و حالا چیزی شبیه همان فضاها را تجربه می‌کردم. مردمی که کنار موکب و رو به خیابان ایستاده بودند، با مشت گره کرده الله اکبر گفتند. من هم مشتم را به سمت آسمان گرفتم و الله اکبر گفتم. تقریبا،به فاصله‌ی پنج دقیقه دومین و سومین صدای بوووم هم در فضا پیچید‌. چندین نفر که توی موکب بودند و از فضای خیابان کمی فاصله داشتند پرچم به دست، به جمع الله‌اکبر‌گوی میدان پیوستند. نوبت به من رسید که پشت تریبون بروم و برای ضبط صداوسیما شعر بخوانم. مردم صدای مرا نمی‌شنیدند اما من با غرور و افتخار از آنها گفتم:« سر تعظیم فرود میارم مقابل مردمی که وقتی صدای انفجار رو شنیدن، بلندتر از قبل الله اکبر گفتن، من هم به عنوان یه شاعر، اشعاری رو تقدیم می‌کنم... روشنگر شب‌های خیابان، مردم یادآور آیه‌های قرآن، مردم با مشت گره‌کرده‌ی خود چون رهبر ماندند همیشه پای ایران مردم...» و به تجسم عینی شعرم در خیابان نگاه کردم. 🖋 سارا رمضانی 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
از قحطی تا نان صلواتی روزهای جنگ‌زدگی را در کتاب‌ها خوانده بودم، اما لمس آن چیز دیگری است. خانه‌‌های کوچه‌‌ی بالایی منزل‌مان که آسیب دید و از موج انفجار نصیبی هم به ما رسید، تصمیم گرفتیم که به اطراف تهران برویم. چند روز بعد در شهری اطراف تهران؛ در صف نانوایی ایستاده‌ام. شاطر از کنار تنور بلند می‌گوید: «این تنور آخره، شاید به خیلی‌ها نرسه.» خیلی‌ها پا پس می‌کشند و از صف خارج می‌شوند. اما من می‌ایستم تا شاید سهمی از نان داشته باشم. ذهنم می‌رود به روزهای پیشین، روزهایی که مادربزرگم از جنگ جهانی دوم تعریف می‌کرد. مادربزرگم در روستایی دور‌افتاده در یزد، جنگ جهانی دوم را لمس کرده بود و بارها از روزهای قحطی‌ای که در آن روزگاران به جان مردم افتاده بود، داستان‌ها برایمان تعریف کرده‌ بود. روزهای بی‌نانی عجیب به یادش مانده بود و برایمان از رنج‌هایش در آن سال‌های قحطی می‌گفت. مادربزرگ از روزهایی می‌گفت که ساعت‌ها در صف می‌ایستاده‌ است و سهمش تنها خمیر سیاه رنگی می‌شده‌ است که با التماس از شاطر می‌گرفته تا طفلانش را سیر کند. خمیر سیاه آن‌روزها به خاطر آرد ناخالص بوده است. مادربزرگ خمیر سیاه را به خانه می‌آورد تا خودش آن خمیر را با مهر مادری‌اش نان کند؛ اما خمیر سیاه به تنور نمی‌چسبد و در آتش می‌سوزد و مادربزرگ بر سر تنور مویه می‌کند از این نداری. با صدای شاطر ذهنم کوک می‌خورد به لحظه‌ی اکنون: «شما ده نفر آخر صف، نفری یک نان صلواتی امروز سهم شماست.» گرمای نان صلواتی به جانم می‌نشیند و شاکر خدایم که برکت در این روزها بر سر سفره‌هایمان است و این حس دلدادگی به میهن را حتماً وامدار گذشتگانی هستیم که پای ایران مانده‌اند و رنج‌ها خریده‌اند تا همچنان سرافراز بماند. 🖋 فاطمه مختاری فرد 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
ما اسطوره می‌شویم فکر می‌کنم به دویست سال دیگر. هیچ اثری از آدم‌هایی که الان روی کره‌ی زمین زندگی می‌کنند نیست؛ حتی نوزادترین نوزاد هم هفت کفن پوسانده و نسلی نو زندگی می‌کند. مردی برای کودکش قصه‌های اساطیری می‌گوید که: سال‌ها پیش در سرزمین ما ایران، مردمی زندگی می‌کردند که بعد از حمله‌ی دیو و ددان به خاک وطن‌، به طرز شگفتی شروع کردند به جنگیدن. آن‌ها بدون ترس از بمب و موشک و انفجار، چهل شب می‌آمدند کف خیابان و اعمال عجیبی انجام می‌دادند و عجیب‌تر این‌که همان باعث ترس و خشم دشمن‌شان می‌شد! مثلا همگی پرچمی سه رنگ دست می‌گرفتند و آن را در هوا می‌رقصاندند. آن‌ها با کودکان کالسکه‌سوار و پستانک‌به‌دهان می‌آمدند! به هم چای تعارف می‌کردند و سیب سرخ و لقمه‌ای نان. حتی ویلچرنشین‌ها هم می‌آمدند؛ با پتویی روی شانه‌ که از سرما نلرزند و زیر باران خیس نشوند. جوان‌ها دست را به نشان پیروزی و قدرت مشت می‌کردند و شعر می‌خواندند و شاخ‌وشانه می‌کشیدند. پسر بچه‌ها علم‌هایی می‌گرداندند؛ چند برابر قد و قواره‌شان. و زنان و دختران جوان رجزخوانی می‌کردند. فقط اندکی بودند که در خانه‌هایشان چپیده بودند و منتظر بودند دشمنِ‌خاک و حریصِ‌نفت‌شان بیاید و برایشان بهشت بسازد! زیر خروارها خاک! 🖋 زهرا مقدم 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
🔺️ جدید صفحه‌ی‌ ویراستی بسیج دانشجویی دانشگاه ملی مهارت: لال بودید لال بودید لال بودید حالا برای امارات عزا گرفتید + ...!!! 👀🤷‍♀️ 📲راه ارتباطی: ↫ا[https://eitaa.com/basig_fany]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا