من خندیدم و رد شدم. اما اگه تو به چشمام زل میزدی، برق اشکو میدیدی. اما ندیدی که. دیدی؟!
هیچ چیز را تا ابد نمیخواست.همه چیز برایش موقتی بود.تصمیمها، تعریفها، قولها، احساسات و مخصوصا آدمها.
داستانمون مثل یک کتاب با پایان باز بود.هرکی هرطور که خودش فکر میکرد ماجرارو توی ذهنش تموم کرد.
این درد متعلق به من نیست.وجود داره چون من نمیتونم رنج دیگران رو نادیده بگیرم.
آدمای اطرافم بهم میگن سرد بی احساس. اما هیچ تلاشی برای رو به رو نشدن با این ورژنم نمیکنن. تاسف.
یکی از بزرگترین باگ های زندگی من اینه که پیش فرضم در رابطه با آدما روی دوستی و رفاقت تنظیم شده و هیچ پلنی تو ذهنم واسه دشمنی ندارم حتی اگه طرف مقابل بخواد ریشه منو با تیشه بزنه.
من یه دوره از زندگیم با خرس عروسکیم قهر بودم چون حس کردم دوستم نداره. خودت حساب کن چقدر جدی میگیرم همهچی رو.
هرجومرجی توی روحمه که فقط آدمای واقعی میتونن بفهمنش. بقیه فقط برق چشمامو میبینن.