نمیدونم همهی آدما با تایپ شخصیتی مهرورز گاهی از مهرطلبها متنفر میشن
یا من فقط اینطوریم
هدایت شده از نوکری
نه مرگ آنقدر ترسناک است
نه زندگی آنقدر شیرین است
که انسان برای این دو
شرفش را بدهد
#لعنت_بر_وطن_فروش
@nookaari
702.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا بر لبت -یمت یرنی- آشکار شد
حلقوم عاشقان همه مشتاق دار شد...
بوی خون میآمد.
حس میکردم چیزی از وجود من را کشیدهاند بیرون،
تکه تکه کردهاند،
به سیخ کشیدهاند،
روی ذغال کباب میکنند،
و خون و خونابه میچکد روی آتشِ گداخته.
این قطرههای خون که میچکید روی آتش، بخار میشد و نابود میشد.
بخارِ آن قطرهها روی ذغال، صدای «جیلیز ویلیز» میداد!
این صدا را میشنیدم؛ با همین گوشهایم میشنیدم.
آن تکه گوشت، جگر من بود که میسوخت.
جگرِ من بود... .
✍🏻حکایتِ درد
•باطـن•
@baten110
Mohsen Chavoshi Hasbi Allah.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
فقط اگه یه کم دیگه گوشش بدم از گوشام قطعا خون میچکه، ولی خب همچنان صبر چگونه میکنی بر اینهمه جفا علی(ع)؟!
۳ فروردین ۴۰۵، روزهای عید و جنگ
۱:۰۷ شب
از غروب با ایران خانوم بیرون بودیم؛ از بازار و خرید و پیادهروی بگیر تا تجمع و راهپیمایی، اینروزها همهجا همراهم است و لحظهای از خود جدایش نمیکنم.
در بازار و پاساژ برخی که کنارم میدیدنش، میگفتند:
- خانم! ببخشید، راهپیمایی بودید؟!
- خانم! ببخشید، این شبها کدام خیابانها برنامه برقرار است؟!
- خانم! ببخشید، کجا پرچم میفروشند؟!
بعضیها هم طوری که بشنوم شعار میدادند. به فراخور هرکدام لبخندی یا چشمغرهای تحویلشان میدادم.
حالا هم داریم با هم برمیگردیم خانه؛ هردو حسابی بارانخورده و خستهایم.
او بر دوشِ من است،
من در آغوشِ او.
صدای قدمهایم روی آسفالت کوچه و برخورد چادر و شلوارم که هردو خیسِ باراناند، سنگینی میکند روی مغزم. سکوت را میشکنم، ایران خانوم را میبوسم و کنار گوشش زمزمه میکنم: خدا خاکت را برای این مردمِ مدافعِ مجاهد حفظ کند و سایهات را مستدام نگه دارد که بس عزیزی.
•باطـن•🇮🇷
@baten110