آقای خامنهای عزیز من!
این ملت قبل از رهبری شما هم جانفداتون بودن.
۶ تیرماه سال ۶۰ بعد از نماز ظهر تو مسجد ابوذر و منفجر شدن چاشنی بمب، یادتون میاد؟
شلوغی جلوی بیمارستان بهارلو رو یادتون میاد؟ خون از دست داده بودین، اومده بودن خون بدن براتون
از بس دوستداشتنی بودین، از بس هنوزم دوستداشتنی هستین.
حالا منم و مرور خاطرات شما از بچگیتون تا الان...
از نمرهی ۸ چشمهاتون، از کلافگی مردی که کتاب قرض میداد، از آشنایی با نواب، از شروع مبارزه، از خدمت به خانواده، از تبعید به ایرانشهر، از جلسات هفتگی تو خونهتون تو مشهد، از زندان و شکنجه، از هاهای گریههاتون برای رحلت امام، از بحث کردن برای نپذیرفتن رهبری، از جملهی «ای سید ما ای مولای ما، دعا کن برای ما. من جان ناقابلی دارم...»، از بیانیه گام دوم، از واکسن ایرانی، از درخت کاشتن هرساله، از چفیه و انگشتر، از نماز جمعه، از دیدار، از عصا دست نگرفتن وقت تهدید، از تشکر کردنِ ایستاده جلوی ملت ایران، از صبح ۱۰ اسفند، از گودی قتلگاه، از ۳۰ تا موشک، از قرآن تو دست، از یتیمی، از فریادهای ملت، از زندگیای که با شهادتِ آخرش نقطه ته خطِ پرثمرهترین زندگی رهبرِقلبها رو گذاشت.
آره حالا منم و مرور خاطرات شما، حالا منم و دلتنگی، منم و قلبی که یقینا یه روز از شدت غصهی مظلومیتت خواهد ایستاد و بعدِ شهادتت فدات خواهد شد.
✍🏻دلتنگ نویس
•باطـن•
@baten110
هدایت شده از رادیو محمدعلی
گفت: چه زمانی همدیگر را خواهیم دید؟
گفتم: بعد از جنگ!
گفت: جنگ کی تمام خواهد شد؟
گفتم: همان وقتی که تو را ببینم...
دیگر چیزی نگفت!
گفتم : شباهت عشق و جنگ در یک چیز است!
هر دوشان مرد میخواهد ...
ســـــلام بر شهید آوینی
سیدشهیدان اهلِ قلم
او که روایـــــــــتگری را
به مــا آمــــــــــــــــــوخـــت
و هماو کهبرای روایـتِ
آخـــر و پیـــروزیِ نهایی
رجـــــــعت خواهد نمود
انشاءالله... .
۲۰ فروردین، آسمانی شدن خاک فکه
(یادبودی از دیروز، که باید امروز قضایش را به جا میآوردم!)
•باطـن•
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکــــــــر میکنم دیگر
انتــــــــــظار و توقـــــفِ
در زمـــــــــان، بـــــــرای
دوبــــاره برگشـــــــتنت
کــــــافی باشد...!💔
بــــــــــــــدرود ای عزیزِ
سالهای طولانیام.
*اندر احوالات: گذارِ چهل و دومین روز
از صبح آن روزی که
دفترکاری به قتلگاه بدل شد.
•باطـن•
@baten110
میگفت برای قدرشناسی
تشکر کردن لازم نیست،
همین که یه کاری نکنی طرف پشیمون شه کافیه...
راست میگفت.
حرم همونجاییه که آدمایی که نمیشناسی میان بغلت میکنن، بهت لبخند میزنن، برات دعای خیر میکنن و تو توی خجالت غرق میشی و هیچوقت مهرشون فراموشت نمیشه
انگار میخوان یه جوری برای چند لحظه هم که شده جای یک خلأ رو برات پر کنن!
ولی اصلا انگاری خاصیت این دنیا همینه،
تو تنگناها بیشتر به روت میاره که
جای یه سری چیزا چقدر تو زندگیت خالیه.
*ثبتِ احوالی از چندماه پیش که امشب لابهلای نوشتههام پیدا شد و خب، تاریخ انقضا نداره.
•باطـن•
حرم همونجایی که...؟
زمانی که این عکس رو میگرفتم،
اون خانم که ایستاده تو قاب رو ندیدم
تمرکزم روی گنبد بود.
اما حالا دارم به این فکر میکنم که
بالاخره اون چیزی که داشت روبهروی گنبد
از امام رضا میخواست رو گرفته یا نه!
اصلا چی میخواست اون لحظه؟!
شاید داشته زیر لب میگفته این زیارت رو زیارت آخرم قرار نده
شاید از استیصال میگفته، شاید هم اصلا چیزی نمیخواسته و فقط دردِ دل میکرده از غمی که روی دلش سنگین شده و نه مرهم و نه محرمی براش نیست.
ای بابا امام رضا، ما همهمون انگاری خیلی وقته که خستهایم...
ادبیات خوندن اینجوریه که
میخوای یـــــــک شـــــــــعر رو
سبــــــــــــکشنـــــــــــاسی کنی،
بــــــه عنــــــــــــوان تكليــــــــــف
تحویل استــــاد بدی و تمام.
بهنظرطبیعیومعمـولیمیاد،
پـس کتـــــاب رو باز میکنی؛
امــا روی همـــــــون بیت اول
قفل میشی! انگــــــار شــاعر
سرش رو از ورقههای تاریخ
بیرونآوردهو تو رو صدا زده،
برگشتــی نگــــاهش کردی و
او شــــــــــــــــروع کرده بـا تــــو
حرف زدن... حـــــــــــرف زدن
از دردِ استخوانســـــوزی که
شــــــــایـــــد تـــو هم یه روزی
تجـربه کردی یا خواهی کرد
از ادبیـــــــــات میگم بــــــرات،
همــــــــــــــون دوا و درمــــــونِ
تلخ و شیــــــرینِ زندگی من.
•باطـن•
@baten110