|بَطنُ دَرونْ|فَراتَر از ظاهِرْ
🧐 یِکی به ما بِگه این «دین» یَعنی چی ⁉️ 🤨حالا چرا عَصبانی ؟ بیا تا بِهتْ بِگم 👇 ✅یک کَلام 👈 دین؛ ی
ٰ
✍به همین سادِگی ، دنبال تَعاریف پیچیده و خَفَن نگردید .😉
|بَطنُ دَرونْ|فَراتَر از ظاهِرْ
🧐 یِکی به ما بِگه این «دین» یَعنی چی ⁉️ 🤨حالا چرا عَصبانی ؟ بیا تا بِهتْ بِگم 👇 ✅یک کَلام 👈 دین؛ ی
ٰ
چجوری میشیم انسانِ دین دار یا دین مَدار 🧐
اینجوری👇
👌 اگر با مَعرفَت(شناخت و درک) کامل (یا تا حد توانمون) حقیقتاً دین را انتخاب کنیم و به آن علاقه مند شویم و خوب به آن عَمل کنیم میشیم آدمِ دیندار .
پس 👇
1⃣ با بررسی انتخاب کنیم
2⃣ بهش علاقه مند بشیم
3⃣ خوب بهش عمل کنیم .
#دین_یعنی_چی #دین_داری
@batno_daron
😊 خداییش چند درصدمون به این شکل عَمَل کردیم ؟
😏 اینکه از پدر و مادری مُسلمان بدنیا اومدیم که نَشُد دَلیل 🙄
😮دُرسته که تو حساب کتاب دنیایی مثل شناسنامه و فرم های گوناگون دین و مذهبمون رو میزنن اسلام و شیعه یا سُنی ولی حسابْ کِتاب خُدا سر جای خودشه...
|بَطنُ دَرونْ|فَراتَر از ظاهِرْ
👌 اگر با مَعرفَت(شناخت و درک) کامل (یا تا حد توانمون) حقیقتاً دین را انتخاب کنیم و به آن علاقه مند
✍ به اُمیدِ خُدا به زودی وارِد موضوعِ #لذت_مسلمانی میشیم .
(در دو سه روز آینده)
👈 البته مطالب تکمیلی مباحث قبلی رو هم دنبال میکنیم .
#پیام
🚩 گامْ به گامْ با کارِوانِ کَربلا 7⃣3⃣
🔻وَقایِع بَعد از کَربَلا و کوفه
( در مسیر شام... روستای کوچک بعد از دیر الزور)
🔴 بيست وهفتم محرم بود و از صبح زود كاروان از بين انبوه درختان به راه خودش ادامه داد تا از ديرالزور خارج شد...
🕚حوالی ساعت يازده شبه و اسرا اول شب به يه روستای خيلي كوچيك در بين راه رسيدن و اونجا بدليل اينكه تقريبا در نزديكيِ دمشق واقع شده، بيشتر تحت تاثير تبليغات و تسلط حكومت يزيده و به همين خاطر وقتي مردمش كه تعداد كمي هستن متوجه شدن كه اين افراد اسراي جنگ با لشگر يزيدن، به طرز خيلي زشتي با اهل بيت برخورد كردن 😔 و شروع به لعنت فرستادن و آب دهان پرت كردن و ناسزا گويي جمعي كردن و با نجس خوندن اهل بيت رسول خدا 😢 ، از فرمانده خواستن كه اسرا رو در بيرون روستا استقرار بده...
🟠 فرمانده پست و پليد هم وقتي اوج برخوردهاي زشت اهالي رو ديد، از اونها خواست كه يه جايي رو براي اسرا تعيين كنند و اونها هم محل استقرار اسرا رو در كنار محل نگهداري گوسفندان روستا😭 و درست روي زميني كه پر از فضولات گوسفند بود ، تعيين كردن و فرمانده هم اسرا رو همون جا اسكان داد و خودشون درطرف ديگه كه منطقه خوبي بود مستقر شدن😏
🟡 تا اين ساعت از شب هنوز اسرا چيزي نخوردن ❗️و اهالي روستا حتي از دادن نون خشك هم امتناع كردن و اعلام كردن : همينكه ميذاريم زنده از اينجا بريد بهتون لطف كرديم و در عوض براي سربازها گوسفندي زمين زدن و در حاليكه بوي كباب بچه ها رو شديد آزار ميداد ، سربازهاشروع به خوردن كباب كردن و براي اينكه اسرا ببيشتر اذيت بشن ، تعدادي از اونها نوبتي مي اومدن جلوي اسرا و با شكلك در اوردن و قهقه زدن ومسخره كردن ، لقمه ي كبابشون رو ميذاشتن توي دهنشون وبرميگشتن...😡😭
🔵 حضرت زينب بلند ميشه و به بچه ها و رُباب و امام سجاد كه حتي تو اين ساعت هم هنوز دستاشو از گردنش باز نكردن آب ميده و با خشم فرمانده رو صدا ميزنه و بهش ميگه ديگه اينهمه بي شرمي رو كنار بذاره تا بچه ها و بانوان بيشتر اذيت نشن و فرمانده هم اول خشم ميگيره ، اما به توصيه يه نفر ديگه از نيروهاش اروم ميگيره و فقط به ناسزا گفتن اكتفا ميكنه و بعدش بانو از او ميخواد كه دستاي امام سجاد رو باز كنه و...امام مظلوم بعد از ساعتها ميتونه كمي استراحت كنه 😔
🟣 بوي فضولات گوسفند بدجوري اسرا رو آزار ميده و اشك بانوان و بچه ها از اينهمه اذيت و آزار در اومده ، اون وسط نكته اي جالب كه نظر آدم رو بخودش جلب ميكنه، سكوت محضيه كه توي محل نگهداري گوسفندها و همچنين بين سگهاي گله حكمفرماست ❗️چون با اينكه هروقت كسي نزديكشون ميشد، شروع به سر و صدا ميكردن ، اما مثل اينكه تنها موجودات باشعور اون روستا همين گوسفندها و سگ هاي گله هستن كه براي آرامش اسرا كاملا سكوت كردن و صدا از هيچكدومشون در نمياد تا بهترين انسان هاي روي زمين در آرامش بسر ببرن..
🌒 امشبم مثل شب قبل ، حضرت زينب وامام سجاد وبانوان خواب ندارن، چون توي فضاي باز قرار دارن و هيچ امنيتي احساس نميكنن .....
#گام_به_گام_با_کاروان_کربلا
#محرم #امام_حسین #کربلا
@batno_daron
🍃دَریا ، زَمین ، مَرکزی ، حَوالی نواب ، فِتنه ، تاریکی ، نور ،نُصرت ، سُوال ، بِیعت
صَبوری و حِلم خواهَد ، تَوکل و تَوسل.
#سِر #راز
@batno_daron
نَقْلْ 6⃣
🐑 گوسْفَندِ سیاهِ یِکدَسْت ‼️
🍃مرحوم دکتر حاج حسن توکلی که از شاگِردان زُبده جناب شيخ رجبعلی خیاط (ره) بوده مدتها قبل داستانی برایم نقل کرده بود که اگر چه عین فرمایش ایشان را بر روی نوار ضبط نکرده ام ولی بیشتر عبارات بیان ایشان در خاطرم مانده که
به صورت نقل قول برایتان بازگو میکنم👇
🤒 ایشان فرمودند پدرم سخت مریض شده بود ، می خواستم او را بستری کنم ولی پول نداشتم 😞 خدمت جناب شیخ در منزل ایشان رفتم و قضیه را گفتم فرمودند برو یک 🐑 سیاه ، یکدست سیاه بگیر و قربانی کن و گوشت آنرا خیرات کن پدرت خوب میشود.😳😍
😕گفتم من پول ندارم میخواستم او را بستری کنم همین مشکل را داشتم ، بعلاوه من با محیط طهران آشنا نیستم که گوسفندی بخرم و آنهم يكدست سیاه باشد. 😉 جناب شیخ یک توجهی به اطراف کرد و گفت می روی فلان جا، فلان خیابان یک نفر گوسفند فروش در آنجا هست بگو آن گوسفند سیاه را می خواهم 🧐 فروشنده
می گوید 👈 شصت و پنج ریال قیمت آن است مثلاً یا شش تومان و نیم تو بگو من
شش تومان می خرم پنج ریال تخفيف بده او هم میدهد بگیر و قربانی کن 😳
🔸آنگاه جناب شیخ در دنباله فرمایش خود افزودند بگذار ببینم مجدداً نگاهی دقیق کرد و با دید ملکوتی خود مانند کسی که گوسفندان و فروشنده آنرا از نزدیک میبیند و در کنار آنها ایستاده و می شمرد❗️ با انگشت مبارک اشاره کرد و گفت: یک دو سه چهار بعد تعداد گوسفندان را هم بمن گفت 😳 و افزود وقتی رفتی آنجا که گوسفند بخرى، یک رأس گوسفند سیاه در آخر همه آنها روی زمین خوابیده و تو که رفتی آن گوسفند بلند میشود و به سمت تو می آید، بگو همین را میخواهم!
🔹من که از این کرامت استاد مبهوت شده بودم برخاستم و برای خرید گوسفند رفتم تمام نشانههایی را که آن مرحوم داده بودند همه دقیقاً تحقق پیدا کرده بود گوسفندان را پیدا کردم تعداد همان بود که فرموده بودند! در حال نگاه کردنگوسفندان بودم که دیدم یک گوسفند سیاه از آخر آن همه تعداد که بر روی زمین خوابیده بود بلند شد و به سمت من آمد...به همان قیمتی که فرموده بود خریدم و قربانی کردم و به مردم احسان کردم و پس از چند روزی پدرم از بستر بیماری برخاست و شفا يافت.
📚برگرفته از کتابِ خاطرات جناب شیخ
#حکایت #علما #پند #عرفا #نقل #گوسفند #شیخ_رجبعلی_خیاط #بیماری #شفا #قربانی #خیرات #پول
@batno_daron