eitaa logo
|بَطنُ دَرونْ|فَراتَر از ظاهِرْ
1هزار دنبال‌کننده
32 عکس
2 ویدیو
0 فایل
پاتوقِ اَهلِ بَطْن 🌱توسِعه فَردی با رویکَردِ دینی و اِلهی ✍️اینجا باید اهل خواندن باشی گرچه کوتاه ... ✅بَرای کُمَکْ به سِیْرِ تَکامُلِ جَهانِ دَرون و بُرونْ اِنِرژی مُثبَت ایجاد کُنیم...! 👈 ارتباط با ما 👇 @MR_hakim
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 گامْ به گامْ با کارِوانِ کَربلا 7⃣3⃣ 🔻وَقایِع بَعد از کَربَلا و کوفه ( در مسیر شام... روستای کوچک بعد از دیر الزور) 🔴 بيست وهفتم محرم بود و از صبح زود كاروان از بين انبوه درختان به راه خودش ادامه داد تا از ديرالزور خارج شد... 🕚حوالی ساعت يازده شبه و اسرا اول شب به يه روستای خيلي كوچيك در بين راه رسيدن و اونجا بدليل اينكه تقريبا در نزديكيِ دمشق واقع شده، بيشتر تحت تاثير تبليغات و تسلط حكومت يزيده و به همين خاطر وقتي مردمش كه تعداد كمي هستن متوجه شدن كه اين افراد اسراي جنگ با لشگر يزيدن، به طرز خيلي زشتي با اهل بيت برخورد كردن 😔 و شروع به لعنت فرستادن و آب دهان پرت كردن و ناسزا گويي جمعي كردن و با نجس خوندن اهل بيت رسول خدا 😢 ، از فرمانده خواستن كه اسرا رو در بيرون روستا استقرار بده... 🟠 فرمانده پست و پليد هم وقتي اوج برخوردهاي زشت اهالي رو ديد، از اونها خواست كه يه جايي رو براي اسرا تعيين كنند و اونها هم محل استقرار اسرا رو در كنار محل نگهداري گوسفندان روستا😭 و درست روي زميني كه پر از فضولات گوسفند بود ، تعيين كردن و فرمانده هم اسرا رو همون جا اسكان داد و خودشون درطرف ديگه كه منطقه خوبي بود مستقر شدن😏 🟡 تا اين ساعت از شب هنوز اسرا چيزي نخوردن ❗️و اهالي روستا حتي از دادن نون خشك هم امتناع كردن و اعلام كردن : همينكه ميذاريم زنده از اينجا بريد بهتون لطف كرديم و در عوض براي سربازها گوسفندي زمين زدن و در حاليكه بوي كباب بچه ها رو شديد آزار ميداد ، سربازهاشروع به خوردن كباب كردن و براي اينكه اسرا ببيشتر اذيت بشن ، تعدادي از اونها نوبتي مي اومدن جلوي اسرا و با شكلك در اوردن و قهقه زدن ومسخره كردن ، لقمه ي كبابشون رو ميذاشتن توي دهنشون وبرميگشتن...😡😭 🔵 حضرت زينب بلند ميشه و به بچه ها و رُباب و امام سجاد كه حتي تو اين ساعت هم هنوز دستاشو از گردنش باز نكردن آب ميده و با خشم فرمانده رو صدا ميزنه و بهش ميگه ديگه اينهمه بي شرمي رو كنار بذاره تا بچه ها و بانوان بيشتر اذيت نشن و فرمانده هم اول خشم ميگيره ، اما به توصيه يه نفر ديگه از نيروهاش اروم ميگيره و فقط به ناسزا گفتن اكتفا ميكنه و بعدش بانو از او ميخواد كه دستاي امام سجاد رو باز كنه و...امام مظلوم بعد از ساعتها ميتونه كمي استراحت كنه 😔 🟣 بوي فضولات گوسفند بدجوري اسرا رو آزار ميده و اشك بانوان و بچه ها از اينهمه اذيت و آزار در اومده ، اون وسط نكته اي جالب كه نظر آدم رو بخودش جلب ميكنه، سكوت محضيه كه توي محل نگهداري گوسفندها و همچنين بين سگهاي گله حكمفرماست ❗️چون با اينكه هروقت كسي نزديكشون ميشد، شروع به سر و صدا ميكردن ، اما مثل اينكه تنها موجودات باشعور اون روستا همين گوسفندها و سگ هاي گله هستن كه براي آرامش اسرا كاملا سكوت كردن و صدا از هيچكدومشون در نمياد تا بهترين انسان هاي روي زمين در آرامش بسر ببرن.. 🌒 امشبم مثل شب قبل ، حضرت زينب وامام سجاد وبانوان خواب ندارن، چون توي فضاي باز قرار دارن و هيچ امنيتي احساس نميكنن ..... @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃دَریا ، زَمین ، مَرکزی ، حَوالی نواب ، فِتنه ، تاریکی ،‌ نور ،نُصرت ، سُوال ، بِیعت صَبوری و حِلم‌ خواهَد ، تَوکل و تَوسل. @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نَقْلْ 6⃣ 🐑 گوسْفَندِ سیاهِ یِکدَسْت ‼️ 🍃مرحوم دکتر حاج حسن توکلی که از شاگِردان زُبده جناب شيخ رجبعلی خیاط (ره) بوده مدتها قبل داستانی برایم نقل کرده بود که اگر چه عین فرمایش ایشان را بر روی نوار ضبط نکرده ام ولی بیشتر عبارات بیان ایشان در خاطرم مانده که به صورت نقل قول برایتان بازگو میکنم👇 🤒 ایشان فرمودند پدرم سخت مریض شده بود ، می خواستم او را بستری کنم ولی پول نداشتم 😞 خدمت جناب شیخ در منزل ایشان رفتم و قضیه را گفتم فرمودند برو یک 🐑 سیاه ، یکدست سیاه بگیر و قربانی کن و گوشت آنرا خیرات کن پدرت خوب میشود.😳😍 😕گفتم من پول ندارم میخواستم او را بستری کنم همین مشکل را داشتم ، بعلاوه من با محیط طهران آشنا نیستم که گوسفندی بخرم و آنهم يكدست سیاه باشد. 😉 جناب شیخ یک توجهی به اطراف کرد و گفت می روی فلان جا، فلان خیابان یک نفر گوسفند فروش در آنجا هست بگو آن گوسفند سیاه را می خواهم 🧐 فروشنده می گوید 👈 شصت و پنج ریال قیمت آن است مثلاً یا شش تومان و نیم تو بگو من شش تومان می خرم پنج ریال تخفيف بده او هم میدهد بگیر و قربانی کن 😳 🔸آنگاه جناب شیخ در دنباله فرمایش خود افزودند بگذار ببینم مجدداً نگاهی دقیق کرد و با دید ملکوتی خود مانند کسی که گوسفندان و فروشنده آنرا از نزدیک میبیند و در کنار آنها ایستاده و می شمرد❗️ با انگشت مبارک اشاره کرد و گفت: یک دو سه چهار بعد تعداد گوسفندان را هم بمن گفت 😳 و افزود وقتی رفتی آنجا که گوسفند بخرى، یک رأس گوسفند سیاه در آخر همه آنها روی زمین خوابیده و تو که رفتی آن گوسفند بلند میشود و به سمت تو می آید، بگو همین را میخواهم! 🔹من که از این کرامت استاد مبهوت شده بودم برخاستم و برای خرید گوسفند رفتم تمام نشانه‌هایی را که آن مرحوم داده بودند همه دقیقاً تحقق پیدا کرده بود گوسفندان را پیدا کردم تعداد همان بود که فرموده بودند! در حال نگاه کردن‌گوسفندان بودم که دیدم یک گوسفند سیاه از آخر آن همه تعداد که بر روی زمین خوابیده بود بلند شد و به سمت من آمد...به همان قیمتی که فرموده بود خریدم و قربانی کردم و به مردم احسان کردم و پس از چند روزی پدرم از بستر بیماری برخاست و شفا يافت. 📚برگرفته از کتابِ خاطرات جناب شیخ @batno_daron
🌱 مُطالِعه اَحْوالاتِ خوبانْ و زیبا سیرَتانْ موجِبِ اِتِصالِ دَرونی با ایشانْ میشه و نَتیجَتاً حالِ دَرونِ خوانَنده رو دِگَرگونْ و مُثْبَت میکُنه ... ✍از میانه ی نوجوانی و ابتدای جوانی تمایل زیادی به کَشفْ و شُهود و بصورت کلی عالم غیب پیدا کردم و به لطف خدا و محبت دوستان پیگیر کتاب هایی در احوالات عرفا بودم...از اولین شخصیت هایی که باهاش آشنا شدم و برام جذاب شد عارف گمنام در زمان خودش و خوش نام بعد از وفاتش ، شیخ رجبعلی نکوگویان معروف به شیخ رجبعلی خیاط بود ... 📌 خیلی موثر و مفید واقع میشه که در کنار مباحث معرفتی و انسانی ، این نوع مطالب هم دنبال بشه و اثرات خاص به خودش رو همراه داره که انشاءالله سعی میکنیم بهش بپردازیم . @batno_daron
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 گامْ به گامْ با کارِوانِ کَربلا 8⃣3⃣ 🔻وَقایِع بَعد از کَربَلا و کوفه ( در مسیر شام... بین راه کنارِ جوی آب) 🟥 بيست هشتم محرم بود و كاروان تمام روز رو بجز وقت نماز ظهر و نهار و نماز عصر راه رفت و چون اسرا هيچ غذا و نوني براي استفاده نداشتن ، تا عصر گرسنه موندن 😔 تا اينكه غروب در بين راه به چند تا خيمه ي صحرايي برخورد مي كنن كه به مسافريني تعلق داشت كه در راه برگشت بودن... 🟧 حضرت زينب به فرمانده سربازها ميگه كه بايد براي اسرا غذايي تهيه كنند و او هم اجازه ميده كه پيرمردي كه جزو اسراست بره و در ازاي مبلغي (كه هنوز حضرت زينب باخودش بهمراه داشت)چند تكه نون تهيه كنه وبراي اسرا بياره...😢 🟨 ساعت يازده شبه و اسرا كنار يه جوي آب در بين راه اتراق كردن ... هواي خيلي سرده و تمام اسرا بشدت ميلرزن و از سرما نميتونن اروم بگيرن... 🟩 سربازها خيمه هاي مسافرتي رو كه بهمراه دارن برپا ميكنن و بعد هم به كُشتن و كباب كردن و خوردن گوسفندي كه در منزل قبل تهيه كرده بودن مي پردازن و دوباره براي آزار بيشتر بچه ها شروع به رقصيدن و شكلك در آوردن در مقابل بچه ها مي كنن...😡😭 🟦 رقيه كوچولو و محمدباقر به سربازها پشت ميكنن تا شكلكهاشون رو نبينن كه ناگهان يكي از سربازها با تَركه محكم به كمر رقيه و به گردن محمد باقر ميزنه واونها نقش زمين ميشن وگريه وناله شون بلند ميشه...😭😭😭 🟪 حضرت زينب كه از اين كار اون سرباز دشمن بشدت عصباني شده ، به سمت بچه ها ميدَوه واونها رو از زمين بلند ميكنه و ميگيره تو آغوشش و بعد با فرياد بلند فرمانده رو خطاب ميكنه و ميگه كه اگه اين موجودات پست رو سرجاشون برنگردونه ، به قيمت از دست دادن جونش هم شده ، هر كسي كه به بچه ها تعرض كرده رو خواهدكشت ...❗️ ⬛️ فرمانده اول سعي ميكنه با تمسخر كردن جواب بانو رو بده، اما چون با برخورد خيلي شديد زينب كبري روبرو ميشه و از اونجا كه موظف بوده اسرا رو زنده به دمشق برسونه ، فقط به ناسزا گفتن اكتفا ميكنه و سربازها رو از مقابل بچه ها دور ميكنه.... ⬜️حضرت سجاد هرجوري كه هست از جا بلند ميشه و در حاليكه سرش بشدت گيج ميره و تب و لرز و درد تموم وجود مباركش رو فرا گرفته بسمت عمه اش مياد و اول خطاب به فرمانده سربازها ميگه: حيف كه بيماري نميذاره حركتي كنم، وگرنه خوب ميدونيد كه سرشت ما از جنس علي (ع) است و تا پاي شهادت بخاطر اينهمه پستي باهاتون نبرد ميكردم. بعد هم اون بانوي بزرگوار رو آروم مي كنه و برميگردونه پيش بقيه اسرا...😔 🟫 امشب باد سرد وسوز هوا از شبهاي ديگه بيشتره و...خدايا...دندوناي رقيه و محمد باقر كوچولو وديگر بچه ها از سرما بهم ميخوره و از سوز بدي كه هوا داره ، اشكهاشون در اومده.... ▪️صداي زوزه ي باد و گردوخاكي كه از زمين بلند ميشه ، بشدت اسرا رو آزار ميده و...اي خدا.....تحمل ديدن اينهمه زجر رو نميشه داشت... 🔹بازم تو اون بيابون ، دو تا سگ از دور پيدا ميشن و تا صبح يه گوشه نزديك اسرا ميشنن رو زمين و به اسرا زل ميزنن و از جاشىون تكون نميخورن! 🔸برق چشمهاي اون دوتا سگ تو اون تاريكي از نگاه مهربون اونها به اسرا حكايت داره....بنظرم اون دوتا سگ تنها كاري رو كه از دستشون براي اهل بيت رسول خدا بر ميومد انجام دادن كه موندن بي صدا در كنار اسراست... @batno_daron
برای رزمندگان جبهه حق دعا کنیم... دعا تاثیر گذاره... صدقه هم به اندازه وُسع خوبه .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🚩 گامْ به گامْ با کارِوانِ کَربلا 9⃣3⃣ 🔻وَقایِع بَعد از کَربَلا و کوفه ( در مسیر شام... پشت دروازه دمشق) 🔺 بيست ونهم محرم ، کاروان اسرا بالاخره به دروازه دمشق رسيد و در پشت دروازه ، منتظر ورود به شهر شد... 🔻فرمانده كاروان سه روز قبل سواري رو به شام فرستاده بود تا از نزديك شدن اسرا، به دربار يزيد خبر بده و اون سوار هم دو روز قبل به شام اومده بود و به دستور يزيد ملعون شروع كردن به چراغاني شهر و در كوچه ها جار زدن كه خليفه درصدد برپايي جشن پيروزيه و براي همين پنج روز در شهر جشن و پايكوبي اعلام شد ...😔 🔸اسرا وقتي به پشت دروازه شام رسيدن ، سروصداي جشن و پايكوبي ها كاملا به گوش مي رسيد و مردمي هم تا چند كيلومتر از شهر بيرون اومدن و ازاسرا به زشت ترين شكل ممكن استقبال كردن. 🔹اونها دو طرف و پشت و جلوي كاروان قرار گرفتن وشروع به رقص وپايكوبي وتوهين كردن به اسرا و لعن فرستادن وسنگ پراني به سمت اهل بيت رسول خدا كردن ، تا جايي كه سر دوتا از بچه ها شكست وسه نفر از بانوان زخمي شدن 😢 🔶زشت ترين كار اون مردم جاهل كه تازه مسلمان شده هاي شام بودن ، پرتاب كردن آب دهن به سمت اسرا بود و بدتر از اون ، ناسزا گفتن به حضرت علي و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسين بود كه از مدتي قبل ، به صورت شعر و آواز در كوچه پس كوچه هاي شام رايج شده بود و حضرت زينب و امام سجاد و بقيه اسرا رو بشدت آزار مي داد😭 ❗️جالب اين بود كه اكثريت مردم شام، مسيحي بوده و هنوز مسلمان نشده بودن و علي رغم تبليغات وسيع حكومت يزيد ، بجز عده ي كمي از اونها ، بقيه شون نه به جشن پرداختن و نه به اسرا توهين مي كردن و وقتي هم به كاروان مي رسيدن، بي تفاوت از كنار اسرا عبور مي كردن.. 🔷 شب رو اسرا در بيرون شهر ودر يه محوطه باز اتراق كردن.... ☁️ هوا سوز بدي داره و اهل بيت رسول خدا هيچ رو اندازي ندارن و توي همون وضع ، بچه ها در حاليكه دندوناشون بهم ميخوره هركدوم يه گوشه اي دراز كشيدن ... ▪️زينب كبري در حال گشت زني در محل اسكان اسراست و هرزگاه هم به امام سجاد كه شديدا توي تب داره ميسوزه ، نزديك ميشه وبهش رسيدگي ميكنه...😔 😭بدترين لحظه اي كه امروز دل حضرت زينب و امام سجاد رو خون كرد ، موقعي بود كه در پشت دروازه شهر و وقت نماز مغرب، موذن از روي ديوار با صداي بلند داشت مي گفت: (اشهدان محمدرسوالله) و در همون لحظه هم دوتا زن با يه سطل خاكستر به سمت سكينه و فاطمه دختران امام حسين و فاطمه همسر امام سجاد رفتن و خاكستر رو ريختن روي سر اونها و در عين حال به پدر ومادر و خود اسرا لعن فرستادن و توهين كردن ... ▫️بعدش وقتي يه سرباز از اونها پرسيد كه چرا درست موقع اذان اينكار رو كردين، جواب دادن كه امام جماعت مسجد گفته كه اگه اينكار رو بكنيد و اون از دين خارج شده ها كه بر ولي امر مسلمين ، يزيد شوريدن رو موقع اذان تحقير ولعنت بكنيد، خداوند هفتاد بلا رو ازتون دور ميكنه...اون دوتا زن اين حرفها رو يه جوري باصداي بلند مي گفتن كه همه ي اسرا بشنون..... @batno_daron