باسمه تبارک و تعالی (۱۷۱۰)
«شهیدی که اشقی الاشقیاء شد ...»
«ماجرای رؤیای صادقه عجیب امام حسین علیه السلام»
«دعایی که باید همیشه زمان حالمان باشد»
«رگ شمری انسان»
🔹به فرازی از تاریخ طبری در جنگ صفّین رسیدم؛ ابومخنف صحنه ای از جنگ تن به تن شمر بن ذی الجوشن با ادهَم بن مُحرِز باهلی را نقل میکند. جایی که شمر با شجاعت پیروز میشود! «ثمّ حمل علی أدهَم فصرعه ...» بلاذری در انساب الاشراف از برخی نقل میکند که شمر فرمانده یکی از گردانهای امیر المؤمنین در صفّین بود: «وكان شمر بن ذي الجوشن في كتيبة»
👈اینها را که میخواندم با خودم گفتم اگر این شمر در صفّین مثلا در این نبرد تن به تن کشته میشد شاید حتّی شهید در رکاب امیر المؤمنین بود! ولی چقدر سرنوشت انسان میتواند شوم رقم بخورد که یک شهید تبدیل به اشقی الاشقیاء شود! این ملعون خیلی در شهادت امام حسین علیه السلام نقش داشت! از همه بیشتر خودش را در آن خون پاک غلطاند!
👈طبق برخی نقلها حتّی عمر سعد و ابن زیاد و شاید یزید هم اینقدر در ظاهر نمیخواستند خباثت را به انتها برسانند که این ملعون باعث شد! ابن زیاد را تحریک کرد که امام حسین را به تسلیمِ محض یا مرگ بخواند! تسلیم محض یعنی حضرت خودش را بدون هیچ قید و شرطی تسلیم حکم عبید الله و نه حتّی یزید کند و بعد از آن عبید الله حق داشته باشد هر تصمیمی بگیرد؛ یا ببخشد یا بکشد! اینجا بود که حضرت فرمود هیهات منّا الذلّة!
⬇
👈همین شمر بود که مانع از آوردن آب شد و حتّی میخواست به زنان و کودکان تعرّض کند که خبیثی مثل شبث بن ربعی که او هم از بزرگان عراق در رکاب امیر المؤمنین در صفّین و از پیکهای حضرت به سمت معاویه بود به او تذکّر داد تا حیا کند!!! اصلا کربلا صحنه یکّه تازی خباثتهای بی پایان این اشقی الاشقیاء است.
👈حتّی بعدش هم بر پیکر مطهّر همین شمر بود که اسب دواند «وأوطأه شمر فرسه» و سر مطهّر را با خودش تا دمشق برد! نقل است که امام سجاد علیه السلام در این مسیر طولانی حتّی یک کلمه هم با این ملعون حرف نزد!
✋ولی امام حسین علیه السلام نسبت به این شخص با این حجم از خباثت هم مردانگی و تقوا را رعایت کرد.
👈طبری در تاریخش نقل میکند که وقتی شمر هجوم آورد و دید از پشت حضرت و یارانشان خندقی کنده اند و آن را از آتش پر کرده اند تا دشمن مجبور شود از یک سمت مبارزه کند به حضرت توهین کرد! گفت گویا زودتر از وقتش هوس آتش جهنّم کرده اید! اینجا بود که مسلم بن عوسجة به امام حسین علیه السلام عرض کرد یابن رسول الله الآن در جایی هستیم که میتوانم با تیر او را بکشم! فالفاسق من اعظم الجبّارین!
👈ولی حضرت اجازه نداد و فرمود نمیخواهم من کسی باشم که جنگ را شروع کنم! این سیره اولیاء الهی است. امیر المؤمنین علی علیه السلام هم در صفّین تأکید داشت تا دشمن شروع نکرده شما شروع نکنید تا حجّت دیگری نزد خداوند داشته باشید!
♦«ماجرای رؤیای صادقه امام حسین علیه السلام»♦
جاحظ آن نویسنده بزرگ عرب کتابی به نام بُرصان دارد! در آن ید بیضائی نشان داده و یک دوره تاریخ و فرهنگ عرب را از منظر بیماری پیسی یا همان بَرَص شورانده و تکانده! انصافا آدم از جمع کردن این همه علم لا ینفع تعجّب میکند. البته میتوان با پالایش دقیق بسیاری از این اطلاعات را با مجهّز شدن به نگاه های درجه دوّم تبدیل به علم نافع کرد.
👈جایی میگوید یکی از آنها که مبتلا به این بیماری بود شمر بن ذی الجوشن بود و به این مناسبت جریان رؤیای صادقه امام حسین علیه السلام را نقل میکند. این مطلب را در کتاب الحیوان هم نقل کرده! میگوید شب قبل از شهادت امام حسین علیه السلام، حضرت فرمود در عالم رؤیا دیدم سگی ابلق که لکّه های سیاه و سفید داشت همینطور در خون من و یارانم غوطه میخورد! وقتی حضرت چشمش به شمر افتاد آن سگ ابقع را به همین شمر تعبیر کرد! چون شمر هم پوستش اینطور بود:
📖«ومن البرصان : شمر بن ذي الجوشن الضّبابي قال الحسين بن علي بن أبي طالب رحمة اللَّه عليه قبل أن يقتله بليلة : إنّي رأيت في المنام كأنّ كلبا أبقع يلغ في دمائنا ، فعبّرته هذا الأبرص الضّبابي»
👈این رؤیای صادقه نقل معروفی در آن زمان بوده! مثلا یکی از ائمهی زیدیة در قرن چهارم ابو العبّاس حسنی در کتاب المصابیح همین رؤیای صادقه را با سندی از شعبی عالم معروف عراق در قرن اوّل نقل کرده است.
👈ماجرای همین رؤیای صادقه را مرحوم ابن قولویه در کامل الزیارات با سند خوبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که امام حسین علیه السلام وقتی از برخی گردنه های مسیر به سمت کربلا میگذشت به اصحابشان فرمودند بدانید که من به شهادت خواهم رسید! گفتند مگر چه شده؟! حضرت فرمود در عالم رؤیا دیدم! گفتند چه دیدید؟! فرمودند: دیدم سگهایی در حال حمله کردن و دریدنم بودند که از همه خبیثتر یک سگ ابلقی بود که در میانشان بود!
📖«لَمَّا صَعِدَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ ع عَقَبَةَ الْبَطْنِ قَالَ لِأَصْحَابِهِ مَا أَرَانِي إِلَّا مَقْتُولًا قَالُوا وَ مَا ذَاكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَالَ رُؤْيًا رَأَيْتُهَا فِي الْمَنَامِ قَالُوا وَ مَا هِيَ قَالَ رَأَيْتُ كِلَاباً تَنْهَشُنِي أَشَدُّهَا عَلَيَّ كَلْبٌ أَبْقَعُ»
👈خوارزمی ماجرای این خواب عجیب را در سحرِ شبی نقل کرده که حضرت را محاصره کردند. ولی در فراز دیگری از مقتلش میگوید آن لحظات آخر هم حضرت این رؤیای صادقه را نقل کرد! با سندی نقل میکند از کسی که حاضر بود که وقتی حضرت در گودال قتلگاه نگاهش به شمر افتاد شروع به تکبیر گفتن کردند و فرمودند خدا و رسولش راست گفتند! «اللّه أكبر! اللّه أكبر! صدق اللّه ورسوله» مدّتها قبل جدّم رسول الله فرموده بود گویا میبینم سگی ابلق در خون اهل بیتم غوطه میخورد! ...
⬇⬇
👈در حیاة الحیوان دمیری هم دیدم نقل عجیبی آورده! نقل میکند که شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید وقتی یک رؤیایی میبینیم تا کی منتظر وقوعش باشیم یا امکان وقوع دارد؟! حضرت فرمود گاهی تا پنجاه سال طول میکشد تا رخ دهد! بعد فرمودند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در رؤیایی دیدند که سگی ابلق در خونشان غوطه میخورد و آن را به شهادت امام حسین به دست شخصی که مبتلا به بَرص و پیسی بود تعبیر کردند.
📖«قيل لجعفر الصادق : كم تتأخر الرؤيا ؟ فقال خمسين سنة ، لأن النبي صلى اللَّه عليه وسلم رأى كأن كلبا أبقع ولغ في دمه، فأوَّلَه بأن رجلا يقتل الحسين ابن بنته . فكان الشمر بن ذي الجوشن الكلب ، قاتل الحسين رضي اللَّه تعالى عنه ، وكان أبرص فتأخرت الرؤيا بعده صلى اللَّه عليه وسلم خمسين سنة»
✔واقعیّتش ماجرای این رؤیای صادقه یک دفعه بر قلم جاری شد! برگردم به آنچه با آن مطلبم را شروع کردم! وقتی در تاریخ طبری مجاهدتهای این کلب ابلق را دیدم گفتم یعنی اگر در صفّین کشته میشد ممکن بود شهید باشد؟! همین بود که عمقی دیگر از معنای این فراز از دعای امام سجاد علیه السلام در صحیفه مبارکه سجّادیه من را گرفت! حضرت دعا میکند که خدایا! به من عمر طولانی بده! ولی عمری که در راه طاعت و بندگی تو باشد! ولی اگر قرار است عمرم در مسیری بیافتد که چراگاه شیاطین شود همان لحظه مرگم را برسان!
📖«الهی عَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمُرِي بِذْلَةً فِي طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمُرِي مَرْتَعاً لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْك»
♦«رگ شمری در انسان»♦
ولی این حجم از خباثت طبیعی نیست! آیا صرفا معلول سنگدلی این کلب ابلق و این خبیث ملعون بود؟! اگر اینگونه تحلیل کنیم نمیتوانیم از این وقائع درس بگیریم! فکر میکنیم شمر هیچ ربطی به ما ندارد! العیاذُ باللّه آن رگ شمری در همه کم و بیش هست! انسان باید به خدا پناه ببرد! مگر شمر از مرّیخ آمده بود؟! پدرش شرحبیل از زمره صحابه و مجاهدین فتوحات اسلامی است. خودش هم از دلاوران میدانهای نبرد بوده که در صفّین در رکاب امیر المؤمنین علی علیه السلام شمشیر میزده! مسلمانی ملتزم به ظواهر دینی بوده! یهودی یا شیطان پرست که نبوده!
👈به گمانم این رگ شمری حاصل پیوندی شوم میان رذائلی مثل فوران غضب، جاهطلبی، خودنمایی، قساوت، حبّ مدح و از همه مهمتر جهالت است. یک رذیله مرکّب عجیبی که در یک لحظه خاص اینگونه عمق باطن کریهش را جلوه داد! ولی اگر آن آخری یعنی جهالت نبود شمر، شمر نمیشد! حتّی امثال معاویه و ابن زیاد هم قابلیّت این سنخ از خباثتها را ندارند! شمر برای این رذیله مرکّبی که قوّه اش را داشت در صحنه کربلا یک نظریّه هم پیدا کرده بود!
👈واقعا خودش را محقّ میدانست! کاملا از رفتارهایش این حالت هویداست. گویا واقعا نوعی حماسه دینی هم در کارش دیده میشود! چیزی از سنخ آنچه در داعشی های زمانمان میبینیم. اینجاست که انسان از قدرت دین وقتی به انحراف کشیده شده و با رذائل نفسانی ترکیب میشود خیلی میترسد!
🔹در نقل معروفی که ابن حجر در لسان المیزان و دیگران آورده اند از ابن ابي عیّاش و او هم از ابو اسحاق سبیعی که از معاریف عراق است نقل میکنند که در مسجد در جمعی بودیم که شمر بن ذی الجوشن هم با ما نماز میخواند! ابو اسحاق میگوید دیدم بعد از نماز شمر اینطور دعا میکرد که خداوندا! میدانم تو شریفی و شرف را دوست داری و میدانی من هم انسانی هستم که این صفت تو را داشته و شریفم! به خاطر همین شباهتم با تو من را مشمول مغفرتت کن! ابواسحاق میگوید به او گفتم تو با آنچه بر سر حسین علیه السلام آوردی چطور هنوز امید به آمرزش داری؟!
👈شمر در پاسخ حرف تکان دهنده ای زد! این همان جهالت اوست که تاریکی اش حتّی از قساوت و جاه طلبی اش هم بیشتر است! آن هم اینکه من وظیفه شرعی داشتم آنگونه رفتار کنم! چون ما وظیفه داریم دستورات اولی الامر را اطاعت کنیم! امیرمان به ما دستور داد اینگونه رفتار کنیم و اگر به نصرت آنها برنمیخواستیم از الاغ هم کمتر بودیم!😳
👈ببینید شقاوت عقیدتی، انسان را به کجا میکشاند! گاهی یک عقیده باطل ظلمتش از صدها اخلاق باطل بدتر و زشتتر است:
📖«ويحك فكيف نصنع؟! إن أمراءنا هؤلاء أمرونا بأمر فلم نخالفهم ولو خالفناهم كنا شرا من هذه الحُمُر الشقاء»
👈ما گاهی از ظلمت عقائد غافلیم! ظلمت عقائد اگر واقعا هویدا شود بدتر از ظلمت اخلاقیّات است. مخصوصا وقتی بهانه ای به دست رذائل نفسانی دیگر بدهد. شمر برای خباثتش نظریّه داشت! آن حجم از خباثت بدون قدرت این نظریّهی شوم ممکن نبود!
👈حتّی در بین سگها هم بین سگ ولگرد با سگی که تعلیم شده و اصطلاحا کلب معلَّم است و به دردی میخورد فرق هست. اینها به خاطر شرافت علم است. حالا فکرش را بکنید یک سگ ولگرد برای ولگردی و درندگی اش سلاح نظریه را هم در دست بگیرد!!! آری رگ شمری معجونی شوم از جهالت دینی همراه با قساوت و جاه طلبی است.
باسمه تبارک و تعالی (۱۷۱۱)
« قالَ كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِين»
🔹طبق وعده قطعی خداوند اگر مؤمن یا جامعه ایمانی توان و تدبیر خود را به میدان بیاورد و مردانه در راه خدا قیام و استقامت کند قطعا به نصرت الهی نائل خواهد شد! قفلهایی که دیگر در توانش نیست برایش با جنود آسمانی و امداد غیبی باز میشود: «إن تنصُروا الله فیما تستطیعون ینصرکم فیما لا تستطیعون» ولی چرا دلمان آرام نمیگیرد و همین باعث فتنه میشود؟!
🔸مشکل در مرتبه خداشناسی ماست. ما از این حقیقت غافلیم! اگر هم توجّه کنیم معمولا معتقدیم! دانستن از مقوله باور و علم الیقین و «کأنّک تراه» است ولی اعتقاد اینگونه نیست. بالاتر از دانستن، دیدن است! برخی در اثر پاکی سرّ و سریره ابعادی از باطن هستی و ملکوت برایشان باز میشود که این نصرت را میبینند! دیدن کجا و دانستن کجا!
🌅فکر کنید شما در وسط نبرد الطاف الهی و جنود آسمانی را میبینید! اینکه همه چیز در قبضه ملکوت است. آیا دلتان گرم نمیشود؟!
🔹حالا مسأله در اولیاء الهی حتّی بالاتر از اینهاست! از علم الیقین و عین الیقین گذشته و به حقّ الیقین رسیده اند! لمحه هایی از علمها و قدرتهای ملکوتی را در درونشان چشیده و لمس کرده اند که چگونه همه امورات در محضر قدرت قاهره ای است که هیچ چیز از دست آن حقیقتی که از رگ گردن به امور نزدیکتر است بیرون نرفته! به نظر شما با وجود چنین معرفتی جایی برای ناامیدی و بیقراری باقی میماند؟! چه کنیم که ریشه مشکلمان در خدانشناسیمان است!
🌷ای جانم به آن دل اقیانوسی حضرت موسی! اینجاست که آن حال و هوای توحیدی موسوی را میفهمیم آنجا که فرمود: کلا ان معی ربی سیهدین!
باسمه تبارک و تعالی (۱۷۱۲)
«تفاوت منطق باور با منطق معرفت»
«ضرورت مجهّز شدن دانش کلام به سلاح تعلیل در کنار سلاح استدلال»
(بحث غیر عمومی و مقداری تخصصی است)
🔹با یکی از برادران عزیز که در فضای پاسخ به شبهات عقیدتی تلاش بسیار دارند صحبت میکردم. به ایشان ضمن تشکّر از تلاشهای بسیار شایسته ای که همراه با گروهشان دارند عرض کردم به نظر میرسد در زمان ما یک گذر از گفتمان استدلالی به سوی گفتمان تعلیلی در بحث از باورها رخ داده! یا لااقل گفتمان و پارادایمی در عرض آن متولّد شده است. اینکه تعلیل جای توجیه را میگیرد و انگیزه جای انگیخته را! اینکه خود علّت تبدیل به دلیل شده است ولی نه لزوما در آن قالب سنّتی برهان لمّ!
✋حواستان به این نکته هست؟! شاید افراط در نقد استدلالی اساسا بیرون از فضای رشد و تولّد این سنخ از دعاوی و نظریّات باشد و باید آنها را در فضای خودشان هم پاسخ داد! والّا حرفمان را یا درک نمیکنند یا قانع نمیشوند یا ...
👈عرض کردم به گمانم ما چون در فضای گفتمان معرفتی و استدلالی بار آمده ایم مقداری از درک پیچیدگی های عالم باور بازمانده ایم! برخوردی افراطی میکنیم. مثال زدم که همین مطلبی که معمولا به عنوان یک مغالطه سریع از روی آن تحت عنوان: «مغالطه خلط انگیزه و انگیخته» عبور میکنیم اصلا مطلبی نیست که بشود زود از رویش عبور کرد!
👈اصلا بسیاری از بحثها را میشود از روی انگیزه هایشان فهمید و خود این انگیزه ها باعث تولّد باورهای زیاد و انگیخته های شبه معرفتی بسیار میشود. باید پرونده مستقلی برایش باز کرد. نباید زود این بحث را مختومه اعلان کرد! به ذهنم خطور کرد مطلبی در این زمینه بیان کنم.
⬇
👈اینها مطالبی است که از برخی اساتید بهره برده و همچنین حاصل تأمّلاتی است که در این زمینه داشتم. به نظرم خیلی باید مورد توجّه فضلا قرار بگیرد. پیشنهاد میکنم با دقّت تا انتها مورد توجّه قرار بگیرد.
♦اکتشافی بزرگ به نام معرفت♦
یکی از بزرگترین اکتشافات معرفت شناسانه در تاریخ بشر تفکیک بین باور و معرفت توسّط افلاطون است. بر اساس این کشف بزرگ، یک اعتقاد یا همان قول جازم میتواند صادق باشد یا نباشد! بلکه حتّی موجَّه باشد یا نباشد! ولی باز انسان به شکل جازمی آن را قبول کند! نباید گمان کرد هر قول جازمی در فضای فردی و اجتماعی حیات انسانی لزوما صادق و موجَّه است. ابعاد روان شناختی انسان پیچیده تر از آن است که گمان میکنیم. در این بین تنها به آن سنخ از باورها که صادق و موجَّه هم باشند میتوان نام «معرفت» را نهاد. این کشف مهم در ادامه با کشف بزرگ دیگری توسّط ارسطو تکمیل شد! آن هم نشان دادن یک سنخ از معرفتهاست که ویژگی شان یک امر شگفت انگیز معرفتی به نام یقین بالمعنی الاخصّ است. یعنی باور صادقی که اساسا محال است خلافش ثابت شود و محال است انسانی که به آن دست پیدا کند به خاطر شبهه یا مغالطه یا هر چیز دیگری از آن دست بردارد یا حتّی احتمال بدهیم از آن دست بردارد!
👈ارسطو با این کشف بزرگ که به واسطه براقی معرفتی به نام «برهان» به دست می آید قلّه های عظیم دیگری از معرفت را نشان داد. ارگانون ارسطو در واقع در فضای منطق معرفت تنظیم شده است. ارسطو اثر معروف خود یعنی ارگانون را برای بیان قوانین دسترسی به معرفت صحیح در حوزه تصوّر و تصدیق نگاشت. زیرا فیلسوف به خودی خود به دنبال حقیقت و معرفت است نه صرف باور! اگر هم مطالبی در مورد باور گفته میشود صرفا مقدّماتی است.
✋البته باور ابعاد دیگری هم دارد که کشف آن ابعاد دیگر توسّط عرفای بزرگ بوده که در فضای علم حضوری و نه حصولی به مراتب عین الیقین و حقّ الیقین مرتبط است که بحث دیگری دارد.
♦منطق باور♦
ولی همانطور که گفته شد باور انسان منحصر در معرفت نیست بلکه معرفت قسم خاصّی از باورهای اوست. لذا برای توصیف و تبیین و بررسی باورهای غیر معرفتی باید به دنبال منطق دیگری بود که نام آن را «منطق باور» مینامم. البته مباحث صناعت شعر و خطابه به فضای مباحث منطق باور بسیار نزدیک است ولی بهتر است مباحث این منطق را مخصوصا در زمان ما به دلایلی که عرض خواهم کرد جداگانه و به شکل جامعی مورد بررسی قرار داد.
👈در دنیای قدیم علما و دانشمندان مباحث را به فضای معرفتهای بیشتر سوق داده اند تا باورها! و این یک افراطی در نگریستن به واقعیّت انسان و حیات انسانی بود. آنچه معمولا باعث میشود دیرتر ما متفطّن به بحث بسیار مهم منطق باور شویم خلط بین حقیقت و واقعیّت است. نباید بین انسان آنگونه هست با انسان آنگونه که باید خلط کرد! باید توصیف متواضعانه تر و واقعی تری از انسان ارائه کرد. همینطور عامل دیگر در این زمینه خلط بین مباحث نظری با مباحث کاربردی است.
👈اساسا بسیاری از هیجانها، رفتارها و باورهای انسان و جامعه انسانی و حتّی فضاهای دانشی بیش از آنکه باید در ترازوی استدلالات سنجیده شوند باید در ترازوی تعلیلات سنجیده شوند! نباید بین علّت و دلیل خلط کرد!
🐛مگر وقتی از یک سوسک یا حشره ای میترسیم به خاطر دلیلی خاصّی است که میترسیم؟! عمدتا این ترسمان علّت دارد نه دلیل! لذا این ترس را نباید تمسخر کرد زیرا پیش فرض تمسخر این است که هر رفتاری تا موجَّه نباشد سر نمیزند لذا ترس از سوسک را تعجّب میکنم و با آن از کسی که مبتلا به چنین ترسی است میخندیم. حالا این ترس ریشه در ناهشیار فردی ما دارد به قول فروید یا ناهشیار جمعی ما به قول یونگ و دیگران بحث دیگری است.
⬇⬇
🔹بسیاری از امور محصول علّتهایند نه دلیلها هر چند بعدا خودشان را همانطور که در ادامه توضیح میدهم با دلیل موجّه کنند و با پدیده ای به نام «معرفت نما»ها ما را مواجه کنند. ما معمولا در علوم سنّتی و عادت علمی که پیدا کرده ایم در مواجهه با باورها و تصمیمها و تحلیل هیجانها در نگریستن به آنها با عینک دلیل افراط میکنیم! نوعی رویکرد دلیل گرایی افراطی در درک پدیده ها داریم! کانون گفتمان علوم سنّتی ما استدلال بوده که به این شکل افراطی اش برگرفته از فضای ارسطویی است. البته نمیخواهم بگویم بحث از علّتها نمیشده ولی گفتمان نبوده!
👈ما در فضایی تربیت شده ایم که تا حرفی میشنویم سریع به دنبال دلیل و اثبات و نقد میرویم! از توصیف و تعلیل و تبیین معمولا عاجزیم. همین است که در قضاوتهایمان معمولا خیلی وقتها به حالت «تعجّب» میرسیم! گاهی نمیتوانیم یک رویکرد و نظر مخالف را درک کنیم. چون درک کردن در بسیاری از وقتها در گذر از علم به علّتها به دست می آید نه علم به دلیلها!
👈از اینجاست که متوجّه میشود پیامد مهم غفلت از بررسی ابعاد منطق باور و افراط در مواجهه معرفتی با هیجانها، رفتارها و باورهای انسانهای و جوامع انسانی نوعی خود پسندی یا عدم درک دیگران و زمینه برای ناموجَّه و نامعقول دانستن دیگران میشود که ارتباط سازنده را مختل میکند.
🔹ما در تعابیر دینی خودمان مثلا داریم که امیر المؤمنین علی علیه السلام فرمود: «النّاس اعداء ما جهلوا» ولی وقتی به یک دشمن شخصی یا مذهبی یا فکری میرسیم چون موضع او را از منظر خودمان ناموجَّه میدانیم تعجّب میکنیم و چون تبیینی نداریم معمولا آن را با تبیینهای افراطی مثل محصول پست فطرتی یا بی وجدانی یا سوء مزاج و... برای خودمان معقول میکنیم. مغالطه در اینجا در واقع خلط بین منطق باور و منطق معرفت است. گویا گمان کرده ایم قول جازم منحصر در معرفت است و انسان از طرق دیگر نمیتواند باورهای دیگر داشته باشد! گویا گمان کرده ایم تنها عامل دشمنی و عداوت باید موجَّه بودن آن باشد!
👈ولی انصافا این حدیث امیر المؤمنین خیلی فضای بحث از منطق باورها را روشن میکند. در آن حدیث به وضوح دشمن بودن نسبت به چیزی تعلیل شده نه توجیه! معلَّل شده نه مدلَّل! حضرت صرفا توصیف و تبیین کرده نه یک ارزش داوری! از طرفی میدانیم که پیوند این جهل و این دشمنی که در این روایت آمده قطعا پیوندی ناخودآگاه است. انسان نمیگوید چون من جاهلم پس دشمنی میکنم!
👈از اینجا میفهمیم این حدیث هم تعلیلی و نه صرفا توجیهی بودن بسیاری از رویکردهای انسانی را اثبات میکند و هم نشان میدهد که این معلَّل بودن گاهی به امور ناهشیار تکیه میکند که میتوان از آن بحث کرد و آن را مثل کلام امیر المؤمنین در این حدیث هشیار کرد تا بتوان از آن در امان ماند! بر اساس این روایت نورانی اوّلا جهل یک امر خنثی نیست که انسان همواره بر آن توقّف کند بلکه گاهی نوعی باعثیّت برای انکار دارد و ثانیا این باعثیّت صرفا در حدّ انکار هم نمیماند و گاهی به حدّ دشمنی هم میرسد! لذا اگر هم بعدا سعی در توجیه و استدلال داشت بدان شاید اصلا اینها بهانه است و ریشه اش در جهل است.
🔸منطق باور و علم باور پژوهی در واقع به باور انسان از آن جهت که باور است میپردازد! کاری به صدق و کذب و موجَّه بودن آن ندارد. باور از آن حیث که یکی از حالات و کیفیّات نفسانی انسان است چه احکامی دارد؟! چگونه به وجودی می آید و متزلزل میشود؟! چه باوری سودمند است و چه باوری مضرّ؟! و مسائلی از این دست ... روشن است که فعالیت ذهن منحصر در تصرّف در ادراکات حقیقی و فکر نیست. از همان قدیم روشن شده بود که بخش عمده ای از فعالیتهای ذهنی در حوزه اعتبارات و آفرینشهای هنری ذهن یا همان مخیَّلات میگنجد!
👈اصلا منطق مخیَّلات صدق و کذب نیست چون از سنخ آفرینش هستند. منطقشان لغو یا سودمند بودن و میزان تأثیر در نفوس بوده است. از همان قدیم به وضوح روشن شده بود که مخیّلات باعث هیجانات و رفتارها حتّی ایجاد باورها در انسان میشوند. این تأثیر لزوما خودآگاه هم نیست. با مخیّلات میشود یک دستکاری یا دستبرد در خزانه باورهای مخاطبان داشت. بلکه این مخیّلات در حوزه تصوّرات هم کرّ و فرّها دارند!
👈انسان گاهی با اعطاء حدّ چیزی به چیز دیگر تعریفی از چیزی ارائه میدهد که نه شرح الاسم آن است و نه شرح اللفظ آن بلکه یک تعریف خیالی و انگاره ای است. بسیار هم احکام و مباحث جالب و مهمّی دارد. مثلا مرحوم امام خمینی برای قانع کردن مردم و دیگران در ماجرای تسخیر لانه جاسوسی که در هر حال هیچ توجیه استدلالی و حقوقی قانع کننده لااقل در آن زمان شاید نداشت به جای استفاده از ضوابط منطق معرفت از فضای منطق باور استفاده کرده با یک تعریف انگاره ای: «تسخیر لانه جاسوسی» فتنه را خواباند! یک انگاره سازی کرد برای اقناع! دانش انگاره ها خودش زیر مجموعه منطق باور است.
⬇⬇⬇
♦«ضرورت پرداختن به مباحث منطق باور و دانش باور پژوهی و ایجاد دغدغه تعلیلی در کنار دغدغه استدلالی»♦
آری باید دانست که باورهای انسانی و جوامع انسانی اعمّ از معرفت است. گاهی حاصل رانشهای روانی است. آنچه وضعیّت را پیچیده تر کرده و ضرورت تدوین منطق باور و دانش باور پژوهی را روشن میکند چند امر است:
1⃣اوّل اینکه منطق باور و دانش باور پژوهی به ما قدرت توصیف، تبیین، پیش بینی و ساختن باور مخصوصا در دنیای رسانه را میدهد. امروزه تنور مباحثش بسیار داغ شده و مباحث جنگ روانی و جنگ شناختی کاملا مربوط به حوزه منطق باور است. چطور باوری را در وجود خودمان یا مخاطبمان یا جامعه بسازیم یا خراب کنیم! اصلا هم بحث بر سر صدق و حقّانیت نیست. همانطور که گفتیم باور و عوامل مولّد آن لزوما از سنخ معرفت نیست که با نیروی استدلال بخواهیم سراغش برویم و به آن پاسخ بدهیم و جلویش را بگیریم! خیلی ابعاد پیچیده تر پیدا میکند. گاهی یک سبک زندگی و یک ترویج یک نظام اقتصادی سبب ایجاد باورهای بسیاری در سطح جامعه میشود که بعدا نمیتوان با نیروی استدلال جلویش را گرفت! مرحوم علامه طباطبایی هم در جایی نکته جالبی در این زمینه بیان میکند که انحرافات معمولا به شکل انحرافات اجتماعی شروع میشود و سپس به انحرافات اخلاقی جامعه سرایت میکند و سپس باعث انحرافات معرفتی و عقیدتی جامعه میشود. این خودش تفطّن بسیار خوبی به فضای منطق باور است. جلوی این نوع دگرگونی ها را نمیشود به سادگی با استدلال گرفت. این را غربی ها خیلی خوب فهمیده اند!
2⃣دوّم اینکه در فضای منطق باور انسان خیلی وقتها در برابر رانشهای پیشینی ناخودآگاه منفعل میشود. باورهای انسان بیشتر عرصه کرّ و فرّ ناخودآگاه های اوست. هرچقدر نسبت به این حجم نامرئی خودآگاه شویم میتوانیم برخورد فعالانه تری نسبت به عوامل مولِّد باورهایمان پیدا نموده و به جای آنکه آن عوامل مدیریّت باورهایمان را به دست بگیرند خودمان مدیریّت آن را به دست میگیریم. خودمان را از فضای جبر ناهشیار به حوزه اختیار هشیار می آوریم. از اینجاست که بحث از باورها زمین بکری برای روان کاوی ایجاد میکند. هر چقدر درک عمیقتری نسبت به انسان و امیال انسان و مکانیسم های روانی انسان داشته باشیم میتوانیم تبیین بهتری در این زمینه پیدا کنیم. عوامل مولّد باورها که حکم همان مقدّمات استدلال در فضای معرفت را دارند نوعا ناخودآگاه تأثیر خودشان را گذاشته و از پشت به انسان خنجر میزنند یا تأثیر میگذارند. نمیتوان انکار کرد که بزرگترین کاشف علمی عمق تأثیر گذاری ناخودآگاه و ناهشیار بر هیجانها، رفتارها و باورهای انسان زیگموند فروید بوده است. کشف او در این زمینه که با مثلا معروفش که همان کوه یخ است از زمره مهمترین اکتشافات تاریخ بشر است.
3⃣سوّم اینکه انسان رگ معرفتی و فطرت استدلالی هم دارد! ولی در بسیاری از اوقات این ابزار خدادادی را در مجرای صحیحش که در منطق معرفت شرح داده شده استفاده نمیکند. یکی از سوء استفاده های شایع از ابزار معرفتی در واقع توجیه باورهاست. همانچیزی که گاهی به عنوان رویکرد کلامی به جای رویکرد فلسفی از آن یاد میشود. یعنی عقل و استدلال را در خدمت امیال قرار دادن! یکی از تکان دهنده ترین کشفها در وادی دانش همین است. اینکه این پیکره استدلالی و در ظاهر معرفتی بر محور دغدغه ای فیلسوفانه و حق گرایانه نشسته یا بر محور دغدغه ای متکلّمانه برای توجیه امیال و باورهای پیشین! یعنی تفکیک بین باور و معرفت به این سادگی ها نیست! بسیاری از باورها خودشان را به خاطر فطرت عقلانی انسان و معرفت گرایی فطری انسانی معرفت مالی میکنند تا تزیین داده شوند! انسانها به علت اعتمادگرایی و بسترهای روانی که دارند از طرفی و به علت فطرت معرفتی که دارند از طرف دیگر زمینه برای تبدیل «باور» به «معرفت نما» در آنها همواره وجود دارد.
👈همین است که مسأله را پیچیده میکند! اینکه شما صرفا با یک باور روانی مواجه هستید یا با یک باور معرفتی! اینجا باور روانی که معلول رانشهای غیر معرفتی است منافقانه لباس معرفت و استدلال را به تن میکند! نفاقش طوری است که حتّی خودش را از خود کسی که استدلال میکند و مفهوم میسازد و بحث علمی میکند هم گاهی پنهان میکند. معلوم نیست یافته است یا بافته است!
👈شاهد ضرورت تفکیک بین «بافته معرفتی» که محصول نفس است با «یافته معرفتی» که محصول عقل است این است که وقتی به شکل استدلالی در بافته های معرفتی تشکیک میشود یا به شکل غیر استدلالی قبول نمیشود و یا با وجود ابطال آن بافته آن باور باقی میماند و زود خود را در قالب بافته ای دیگر موجّه میکند!
⬇⬇⬇⬇
4⃣چهارم اینکه در زمان ما به دلیل برخی تفطّنها در معرفت شناسی و همینطور شبهات و افراطها استاندارد معرفت و دستیابی به یقین بسیار بالا رفته و سخت گیری در موجه سازی گزاره ها برای رسیدن به معرفت به اوج خود رسیده است. بلکه با ظهور نظریّاتی مثل زمینه مند بودن معرفت و تجارب بشری و برخی زمینه های دیگر روح نوعی نسبی گرایی و کثرت گرایی معرفتی هم در فضاهای علمی دمیده شده و عصری شک گرا را رقم زده است.
✔از طرفی با ظهور فلسفه هایی مثل داروینیسم بستر بسیار حاصلخیزی برای دَم گرفتن تبیینها به جای استدلالها در فضای علمی مهیّا شده است. اصلا یک مسابقه ای در تعلیل امور به جای استدلال برای آنها در فضای تکامل گرایی در فضاهای علمی ایجاد شده! اساسا باید بدانیم داروینیسم در زمان ما صرفا یک نظریّه علمی نیست بلکه تبدیل به یک فلسفه و یک سبک فکری و پارادایم اندیشه ای شده است! اصلا بعید نیست که بگوییم تقریبا تبدیل به ناموس و روح تفکّر و تمدّن غربی شده است. همه چیز را و حتّی علوم انسانی را دارد خط میدهد! حتّی معرفت شناسی تکاملی و اقتصاد تکاملی و اخلاق تکاملی ... امروزه متولّد شده اند. از طرف دیگر با ظهور فضای انسان گرایانه و فرد گرایانه انسانها تمایل به فضای باورهای شخصی که در آن بتوانند فعال باشند نه منفعل پیدا کرده اند! فضای فردگرایی چندان تناسبی با فضای معرفت که انسان را در برابر عقیده ای خاص به انفعال دعوت میکند ندارد.
✋از اینجاست که اساسا یکی از زمینه های شکاکیت امروزی همین فردگرایی است که بستر را برای اصالت دادن به باورها که امکان تکثّر و شخصی شدگی در آنها وجود دارد به جای معرفتها ایجاد میکند.
👈در هر حال همین امور باعث بازگشت به مباحث باور به جای سودای معرفت شده و ضرورت پرداختن به منطق باور را با این دورخیز جدید بیشتر میکند! در این تلقّی نوین حالا که دست ما از معرفت بسیار کوتاه شده صرفا باید تلاش کنیم تا باورهایمان را عقلانی تر کنیم! نقدهایمان را روی عوامل و بسترهای تولّد باورها برای محک آنها ببریم.
👈به عبارت دیگر به جای پرداختن به دلیل که مربوط به حوزه معرفت است بهتر است به علّت که مربوط به حوزه باور است بپردازیم! باید به جای استدلال به دنبال تعلیل و تبیین باشیم! و حالا که ماییم و باورهایمان هر کس که تبیین بهتری برای باوری ارائه کند در مقام توصیف و دفاع همان را باید مورد توجّه قرار دهیم! به جای استدلال باید به دنبال بهترین تبیینها برویم!
🔹مثلا حرف اصلی لودویگ فویرباخ در اثر بسیار معروف و اثرگذارش در فضای تفکر غربی به نام «جوهر مسیحیّت» در واقع نوعی نقد تعلیلی از دین است به جای نقد استدلالی دین! باید از باب ردّوا الحجرَ من حیث جاءَ با همین سلاح به نقدش رفت! وی در این کتاب به دنبال بحث از منشأ مذهب و پدیداری دین در ناخودآگاه انسانی است. اصلا بحثش ردّ یا اثبات استدلالی خدا نیست! بلکه با تبیینی روان شناختی میگوید «مفهوم خدا» حاصل فرافکنی همان انسان کاملی است که من ندارم و میخواهم به آن برسم! خدا همان انسان کامل موهوم فرافکنی شده است! لذا الهیّات در واقع شاخه ای از انسان شناسی است!!! لذا در این فضا به جای اثبات خدا باید از علل گرایش به خدا باوری بحث کرد! اینکه از روی جهل است یا ترس است یا ... !
👈یا مثلا حرف اصلی در کتاب «نیچه گریست» یالوم این است که «مفهوم معاد» و بهشت و جهنّم و بقاء و... حاصل یک مکانیسم دفاع روانی انسان برای زدودن رنج حاصل از تلخی مرگ است. قول به اینها اساسا علّت دارد نه دلیل و اگر دلیلی گفته شده دلیل نماست! معاد ساز و کار دفاعی انکار مرگ است! خب روشن است که ورای نقد استدلالی این حرفها باید نقد تبیینی و تعلیلی هم داشت؛
🔹واقعیّت آن است که کلام دینی ما باید امروزه مسلّح به سلاح تبیینهای باور شود. دیگر آن رویکرد تجریدی و کشف المرادی بسنده نمیکند. چیزی از سنخ کتاب علل گرایش به مادّی گری شهید مطهّری هم نیاز داریم. روش بحث وقتی عوض شد نباید تحجّر به خرج داد و لزوما به این مغرور شد که ما استدلال داریم و عملا ببینیم آنها را نمیتوانیم قانع کنیم. باید بدانیم در زمان ما در بخش زیادی از مخاطبان یک گذر روان شناختی از فضای استدلالی به فضای تعلیلی رخ داده است. علمای دینی هم باید مجهّز به سلاح استدلال باشند و هم سلاح تعلیل! مجهّز شدن به سلاح تعلیل خودش نیازمند مسلّح شدن به علوم روز مانند علوم طبیعی و روان شناسی و مانند آن دارد و نمیشود به سادگی وارد آن شد زیرا تعلیل مبتنی بر توصیف است و توصیف برگرفته از دانش است.
⬇⬇⬇⬇⬇
👈و اتّفاقا اگر به متون دینی با عینک منطق باور بنگریم میبینیم بسیار بسیار در این زمینه ها حرفها زده شده! مثلا نقد همین کلام یالوم در سوره مبارکه قیامت با همین منطق باور اینطور آمده که نه برعکس این تبیین تو جریان دارد! انکار معاد و قیامت در واقع ساز و کار دفاعی ابناء الدنیا برای زدودن رنج ناشی از دنیا طلبی شان است. میخواهد معاد و قیامت را بکشند تا راحتتر تن به شهوات دنیایی شان بدهند: «بَلْ يُريدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ * يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ»
👈متون اسلامی در این زمینه خیلی عالی است. اصلا همین «حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة» مگر چیست؟! یا تعلیل بسیاری از امور به تأیید ملائکه یا اغوای شیاطین و انواع گوناگون تعلیل که باید جای دیگری از آن بحث کرد.
🔸البته در این نوشته صرفا سعی کردم توصیف از گفتمان تعلیل در فضای علمی در عرض گفتمان استدلال داشته باشم. کار با این حق با کیست ندارم بلکه همین توصیف مهم بود. با همین نگاه تعلیلی بسترها و عوامل رشد این گفتمان تعلیل گرا را به جای گفتمان استدلال گرای سنّتی را هم توضیح دادم. پیامدهای دینی آن را هم بیان کردم. ولی به شکل کلّی ورای همه ظرفیّتها و آسیبهایی که این طرز نگاه دارد باید آن را خوب درک کرد!
✋نباید مغرور سلاح استدلالی مورثمان شویم. البته نباید از ظرفیّت معرفت گرایی و استدلال گرایی فطری انسانها هم غافل شویم. اصلا همین منطق باور و بحثی که ارائه کردیم هم مبتنی بر همین امر است.
🔹ولی به شکل کلّی وقتی به فضای تعلیل گرایی امروزی مینگریم چند نقد کلّی هم دارد. یکی اینکه هیچ وقت نمیتواند جای استدلال گرایی را بگیرد! بلکه خودش فلسفه ای دارد که باید با استدلال اثبات شود و الّا دور میشود! از طرفی نباید از آن یک بت و ایدئولوژی ساخت و بدون ارائه معجزه ای آن را مانند یک دین پذیرفت و به آن متعبّد بود و تقلید و اعتماد بیجا کرد! از طرفی نقد دیگر بسیاری از این تبیینهای امروزی آن است که به قول روان شناسی مثبت نگاهشان به انسان در قالب استعاره پست فطرتی و بیمارانگاری است. انسان را معمولا موجودی منفعل و بیمار و غیر منطقی تصوّر میکنند. چه دلیلی دارند که انسان را سالم در نظر نگیرند و با آن تبیین دیگری ارائه ندهند؟!
👈نقد کلّی دیگری هم که خیلی وقتها در این سنخ تعلیلها دیده میشود به قول پوپری آن است که از ابطال پذیری ندارند و بخشی از آنها هم اساسا اثبات ناپذیرند! یک گنده گویی های عجیبی گاهی میکنند. تا میخواهی بحث و نقد هم بکنی بهانه می آورند که ما شواهد و قرائن داریم و یا خلل تبیینی داریم و در آینده کشف میشود و... . همین به نظریّات آنها نوعی عصمت از نقد میدهد که آن را از علمی بودن دور میکند.
👈ولی مساله همانطور که گذشت اساسا بیش از نقد این سبک است. این سبک به نوعی ادبیات علمی در زمان ما تبدیل شده و یک واقعیتی است. باید در همان فضای خودش هم پاسخ مناسب را بگیرد و همینطور از ظرفیتهایش استفاده کرده و با استفاده از آن به باغبانی و بازبینی نواقص و نقادی و اصلاح معرفتهای دینی و معرفتهای موروث سنتی هم گاهی پرداخت.
باسمه تبارک و تعالی (۱۷۱۳)
«چرا فلسفه غرب را نمیفهمم؟!»
🔹بنده خدایی گله میکرد که چرا نمیتواند با مباحث فلسفه غرب ارتباط بگیرد! چرا اینقدر راحت تن به شکاکیت میدهند؟! حالا ورای اینکه این سختگیری فوائدی داشته و از ساده لوحی معرفتی شاید در قدیم گاهی جلوگیری کرده ولی انصافا اینطورش دیگر افراط است.
❓❔عرض کردم میدانی داستان چیست؟! حکایت اینها که حالا اینطور مبتلا به شکاکیت شده اند حکایت آن ملّایی است که از او پرسیدند شب که میخوابی ریشت را زیر پتو قرار میدهی یا بالای پتو؟!
💭دید سؤال خوبی است و یادش نمی آید! شب که میخواست بخوابد ریشش را زیر پتو میگذاشت خوابش نمیبرد! بالای پتو میگذاشت خوابش نمیبرد!😬 فردا آن شخص پرسشگر را دید و گفت خدا لعنتت کند با این سؤالی که به جانم انداختی و اینطور وسواسم کردی! داشتم زندگیم را میکردم ولی با حرف تو دیشب تا صبح خوابم نبرد!😤
💭مثال دیگر بزنم! یک ضبط صوت قوی منزل آوردیم تا برخی مباحث را ضبط کنیم. قرار شد امتحان کنیم ببینیم نویز نباشد! شب که میخواستم بخوابم مدام به پنجره و صدای خیابان دقّت میکردم و با خودم میگفتم با این همه صدا چطور شبها راحت خوابم میبرد؟!
✔حالا حکایت اینها هم اجمالا همین است. نعمت گزاره های بدیهی و عافیت معرفتی و خلقت سالم الهی را قدر ندانسته و پرسشهای معرفت شناسانه مانند موریانه به جانشان افتاده! هر چه بیشتر دقّت میکنند شکاکیتشان بیشتر هم میشود! این ماجرا هم تا وقتی تصمیم نگیرند دست از افراط برداشته و سر تواضع در برابر امور بدیهی و نزدیک بدیهی پایین بیاورند ادامه دارد! دیگر خواب خوش و آب گوارای معرفت از گلویشان پایین نمیرود!
باسمه تبارک و تعالی (۱۷۱۴)
«مَنطِقُهم الصوابُ»
🔹سخنان یکی از بزرگواران را در شرح خطبه متّقین امیر المؤمنین علی علیه السلام گوش میدادم. بحثشان در مورد این بود که چرا گفتار صواب و نه صرفا گفتار صادق صفت مؤمن شمرده شده است. به ذهنم خطور کرد در تعابیر دینی بحث خیلی عالی تر از صرف راستگو بودن است. هم قول صادق داریم و هم قول صواب و هم قول أحسن و هم قول سدید و هم قول سلام!
👈مثلا در این میان قول سلام ویژگی بهشتیان است و قول أحسن کارکردش راندن شیاطین است و قول سدید استحکام و اتقان است و ...
🔸برای تفسیر هر کدام از اینها یکبار میشود در مورد تک تک اینها بحث کرد؛ ولی یک روش تفسیر دیگر هم متون دینی دارد! آنهم اینکه ابتدا انسان عقلش را به فعلیّت رسانده و انحاء و حیثیّات گوناگون را از عقلش استعلام کند! آن وقت آنچه یافته را به متن دینی عرضه کند تا چکش بخورد!
🔹چنین عقل فعلیّت یافته ای هم فهمش از متن دینی عمیقتر و دقیقتر و نکته سنج تر است و هم با نگاه جامعتر و ایمن تری میتواند استفاده کند. خودش روشی برای تفسیر است.
💡به همین قیاس به ذهنم خطور کرد که اختلاف انحاء قول از حیثیّات گوناگون واقعیّت در قول مطابق با واقع نشأت میگیرد!
✅یکبار از مطابقت با واقع خارجی سخن میگوییم و یکبار از مطابقت با واقع مصلحتی و یکبار از مطابقت با واقع تعبیری و یکبار هم از مطابقت با واقع توحیدی! و...
✅وقتی این چارچوب به ذهنم خطور کرد درکم از صحنه متون دینی پیشرفته تر شد! مطابقت با واقع توحیدی یعنی انسان از روزنه توحید و با رعایت جانب رضایت خداوند متعال حرف بزند! این خودش یک بعد از مطابقت است! همانکه قول سلام بهشتی است.