eitaa logo
Only girl
10 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
2 فایل
فقط یه کانال… اینجا قلب تپنده‌ی یک عاشق کتابه💎 هر پارت یه قسمت از کتاب جنجالیه ما هستش 😉https://eitaa.com/bbbbboooookk.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از کتابخانه دیاکو| DIYAKO
755.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی زیرش زده بود نویسنده تاج دوقلو ها😂😭 ☆ 🟤کتابخانه دیاکو | DIAKO https://eitaa.com/bookstorediyako
هورا ۱۱ تایی شدیم🥳🥳
https://abzarek.ir/service-p/msg/2520155 بیاید یکم بحرفیم 😉 کویرر ¿🩴🩴🩴 بدویید 🧡💜
هلن : الان با کدوم اجازه منو ب.و.س‌.ی.د.ی !!؟ (با داد) امیر: ببخشید هلن چرا آنقدر زود عصبی میشی ؟؟🥺 هلن : واقعا کار بدی کردم!!‌(⁠。⁠ŏ⁠﹏⁠ŏ⁠)‌ هلن: ببخشید امیر من اشتباه کرد امیر : .... هلن : امیر قربونت برم امیر : ...... هلن:چیکار کنم آشتی کنی ؟؟ امیر: نمیدونم !؟باید فک کنم امیر: خودت می‌دونی ؟!! هلن : برگشتم و خوابیدم اصلا منم قهرم 🥺 امیر: برگشت و خوابیدم 😭 هلن : امیر که خودشون زد به خواب منم برگشتم پریدم بغلش در گوشش گفتم ببخشید 🥺 شب بخیر امیر : یه دفعه پرید و بغلم کرد آغوشش برام آرامش بخش بود، گفت ببخشید نمی‌تونستم بگم نمی بخشم منم محکم بغلش کردم . ۷:۰۰صبح هلن : با یه حس خوب بیدار شدم دیدم بغل امیرم بعد ۶ سالکی که مامان و بابام رو از دست دادم کسی اینجوری بغلم نکرده بود ، البته رونا هم بود ، و اون مرتیکه ع.و.ض.ی ولش یاد خانوادم افتاد زدم زیر گریه 😭😭 امیر: با صدای گریه بیدار شدم دیدم هلن دارع گریه می‌کنه هلن جون چی شده ؟؟ هلن : اشکامو پاک کردم با دیدن امیر یادم افتاد اونقدر ها هم نتها نیستم محکم‌تر بغلش کردم در حدی که داشت میمرد اما به روی خودش نمی آورد توی بغلش زار میزدم بعد مدت ها کسی هست که تو بغلش آرامش دارم هلن : با گریه ااممییر ممیشه ووولللم نکنی 😭😭 امیر : ولت نمیکنم قربونت برم هیچ وقت ولت نمیکنم هلن چرا اینو میگی !؟؟ هلن : بهت میگم الان نمیتونم امیر:بیا بریم عزیزم هلن رفتیم نشستیم و مبل امیر دوتا کافی ریخت اومد نشست منم کافی رو خوردم و خوابیدم روی پاش اونم موهامو نوازش میکرد امیر : نمیخوای بگی چی شده ؟؟ هلن : بیا از اول بهت بگم من هلن هستم ۲۱ سالمه ۶ سالگی والدینم رو از دست دادم با رونا زندگی میکنم یعنی اون میاد خونه من من میرم خونه اونا و ۱۹ سالگی با یه.. همین دیگه چیزی نیست !! امیر : ۱۹ سالگیت چی ؟؟ هلن : بگم منو ول می‌کنی ؟؟؟ امیر : من هیچ وقت ولت نمیکنم! هلن : ۱۹ سالم بود بچه بودم یه پسره اومد گفت ازت خوشم میاد منم نمی‌فهمیدم گفتم باش بعد اون منو ول کرد و رفت با یکی دیگه منم اون وسط شکستم 😭😭 قول دادم دیگه هیچ پسری رو دوست نداشته باشم !! اما تو فرق فرق می‌کنی یعنی باز زدم زیر گریه امیر : بلندش کردم و نشوندمش رو پام و محکم بغلش کردم گریه نکن اگه الان همون پسره بیاد بین من و اون کیو انتخاب میکنی؟؟ هلن : داری شوخی می‌کنی ترو با دنیا عوض نمیکنم اگه هم می‌خوای ولم کنی الان ولم کن چون وابسته بشم و ولم کنی خودمو راحت می کنم 😭 امیر : تو مال خودمی مال خوده خودم به کسی نمیدمت😘
قسمت چهار شینارو : اخیششش وای چه خوب خوابیدم وای خیلیییی مبل نرم بود اخیششششششش دینگ دانگ (صدای زنگ در ) شینارو : اومدم پستچی : سلام وقت بخیر خانم این بسته واسه شماست شینارو : ولی من چیزی سفارش ندادم پستچی : اینطور که معلومه کس دیگه دیگه ای براتون سفارش داده اگر میشه این بسته رو بگیرین و اینجارو امضا کنید 📜 شینارو : بله حتما ....... بفرمایید تموم شد شینارو در جعبه رو باز کرد و چیزی که دید اون رو متعجب کرد چیزی رو داخل اون جعبه دید که بسیار هیجانی بود اون به آرزوش رسیده بود بلخره توی اون دانشگاهی که می‌خواست قبول شده بود دل تو دلش نبود انگار داخل قلبش هزارتا پروانه درحال بال بال زدن بودن در همون لحضه ها پرستار شینارو وارد خونه شد شینارو آنقدر خوشحال بود که فراموش کرد درب خونه رو ببنده پرستار که وارد خونه شد شینارو داشت از خوشحالی از این مبل به اون مبل می‌پرید پرستار که شوکه شده بود تا تعجب به شینارو نگاه می‌کرد شینارو پرستار رو دید و سریع رفت پیشش و دعوت نامه دانشگاه رو به پرستار نشون داد پرستار هم خیلی خوشحال شد و شینارو رو در آغوش کشید و گفت خوشحالم که قبول شدی امید وارم موفق بشی پرستار و شینارو آروم آروم وسایل شینارو رو جمع کردن جمو جور کردن وسایلش تا روز پرواز طول کشید و شب قبل پرواز شینارو پرستار تصمیم گرفت که پیش شینارو بمونه ساعت های ۸ بود که شینارو گفت ساعت پنج پرواز داری و بهتره که الان بخوابه پرستار هم قبول کرد و شینارو پس از خوردن یک لیوان آب گرم چشماش به قدری سنگین شد که دوباره روی مبل خوابید پرستار هم آروم رفت و روی تخت شینارو خوابید ساعت های پنج صبح بود که جفتشون بیدار شدن و وسایل رو سریع جمع کردن و به سمت فرودگاه راهی شد ساعت پنج و نیم بود که رسیدن پرواز شینارو ساعت شیش بود نیم ساعت باقی مونده شینارو روی شانه های پرستار خوابید بعد از گذشت بیست دقیقه مهماندار ها مسافران را به سمت هواپیما راهی کردن شینارو پرستار رو بغل کرد و با بغض دستی به سمت پرستار تکون داد و رفت توی هواپیما جایی که به شینارو دادن کنار پنجره بود شینارو دختری خیال پرداز بود و به همین دلیل شروع کرد به نوشتن کتاب نوشت و نوشت و نوشت تا بلخره رسید به جایی که باید میرفت اروپا یکی از دانش آموزان سال بالایی رو برای راهنمای شینارو فرستاده بودن اسم اون شخص ویلیام بود ویلیام پسری بسیار مهربون و خوش رفتار ورزش کار و باهوش بود ویلیام شینارو رو برد سمت اتاقش و شینارو کل روز داشت وسایلش رو جابجا می‌کرد و تا ساعت ۱۲ کارش تموم شد و خوابید