eitaa logo
Only girl
10 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
2 فایل
فقط یه کانال… اینجا قلب تپنده‌ی یک عاشق کتابه💎 هر پارت یه قسمت از کتاب جنجالیه ما هستش 😉https://eitaa.com/bbbbboooookk.
مشاهده در ایتا
دانلود
یک دختر ۱۸ ساله ای که در یک حادثه پدر و مادرش رو از دست میده پرستار و دکتر درباره خانوادش بهش دروغ میگن دختر ناگهانی متوجه دروغ میشه حالش بد میشه و از همه درخواست میکرد که اون رو ببرن سر مزار خانوادش ولی هیچ کس قبول نمیکرد همه هی میپیچوننش حالش خوب میشه و خودش به اونجا میره و بعدش برمیگرده برای گشتن دنبال کار در یک شیرینی فروشی شروع به کار میکنه ولی بعد متوجه میشه شب ها در آنجا ......😳 میخوای ادامه رمان رو بخونی همین حالا ادد شو منتظرتم https://eitaa.com/bbbbboooookk
هدایت شده از رمان عروسک تنها
این دوتا پارت باشه براتون تا پارت های بعدی رو هم بهتون میدم 😉
هدایت شده از رمان عروسک تنها
هر پارت هر هفته پنج شنبه ها در کانال قرار میگیرند ممنون از صبر شما
قسمت ۳ پرستار : خوب بالاخره امروز میتونم ببرمت پیش خانوادت شینارو شینارو : چی ؟ واقعا !الان همین امروز پرستار: آره زود آماده شو بیا اینم لباسی که نیاز داری شینارو : ممنون پرستار : آماده شدی ؟ شینارو :وایسا بزار عاها تموم شد بریم این دو نفر از بیمارستان خارج شدن و به سمت خانه مردگان به راه افتادن در راه پرستار به طور کامل حواسش به شینارو بود شینارو هنوز به اندازه ای خوب نشده بود که بتواند به حالت عادی راه برود و بعضی جاها شینارو زانوهایش که ضعیف شده بود ول میکردن پرستار خواستگاه کمک به او بود ولی خودش اینو نمی‌خواست هردو به راه ادامه دادن و بلخره رسیدن به جایی که میخواستن پرستار او را به سمت پدر و مادرش که زیر دو متر خاک سرد بودن همراهی کرد شینارو با بغض آروم سرش را روی دو مزار گذاشت و با خانوادش آروم آروم حرف زد پرستار با چشم های اشکی به شینارو نگاه می‌کرد شینارو از سختی هاش گفت و خانوادش با جون و دل گوش میکردن شینارو پس از گذشت ۴ ساعت از روی مزار خانوادش بلند شد و رفت سمت پرستار و اون رو بغل کرد و ازش تشکر کرد که اون رو به اینجا آورد پرستار هم دستانش رو دور شینارو حلقه کرد و آروم اشک های جم شده در چشمانش را بر روی لباش شینارو ریخت پرستار :خوب دیگه بیا برگردیم دیگه داره شب میشه شینارو : ممنونم خیلی بهم لطف کردی خوبی هات یادم میمونه پرستار : این کار وظیفه منه حالا زود بیا بریم شینارو : چشم پس از ۱ساعت و نیم به بیمارستان رسیدن پرستار وسایل شینارو رو آروم آروم جم کرد و شینارو هم بقیه وسایل که میتونست رو جم کرد شینارو تمامی وسایلش را قبل از ساعت ۷ جم کرد و پرستار شینارو رو به سمت خونه جدیدش راهی کرد پرستار از شینارو خواهش کرد که اگه نتونست کار پیدا کنه یا مشکل مالی داشت بهش بگه و پرستار به شینارو حتما بهش کمک میکنه شینارو دوباره از پرستار تشکر کرد و هر دو در آن لحظه راهشان از هم جدا شد شینارو کمی در خانه چرخ زد و آروم آروم شروع کرد به چیدن وسایل شینارو در ذهنش این می‌گذشت که ای کاش دوباره پرستار رو ببینم و ازش درست تشکر کنم در همان ساعات شینارو صدای زنگ در را شنید ترسیده بود ولی باز در را باز کرد انگار اینگونه بود که پرستار برای شینارو وعده ای سفارش داده بود که براش بیارن شینارو وعده رو از پیک میگره و از او تشکر میکنه و در را میبنده با گریه آروم آروم شروع به خوردن وعده میکنه پس از خوردن وعده تلوزیون را روشن میکنه تا فیلمی ببینه ولی آن چنان نگذشته بود که چشمانش سنگین شدن و شینارو روی مبل خوابش برد ادامه دارد
قسمت چهار درحال ساخته
موقعیت: خونه هلن: با چشم های پوف کرده از رختخواب اومدم بیرون ، از دست این رونا از صبحه‍ یه ریز داره یه چیزی رو میکوبه ررروووونننننااااا 😠 رونا: وای خدایا هرکاری میکنم هلن بیدار نمیشه از صلح الکی همه چیز رو میکوبم به هم که بیدار بشه من برم ، که یک دفعه صدای فریاد هلن رو شنیدم ، ایول بیدار شد 😉 هلن : میشه بگی داری چیکار می‌کنی ؟؟ رونا: هیچی دارم خونه رو تمیز میکنم ، خب دیگه بیدار شدی من میرم خونه 😅 هلن: میخوای کجا بری ¿¿ رونا : هااا خونه هلن: چیه اذیتت کردم¿¿ 😞 رونا : نه بابا این چه حرفیه ، مامانم دارع از سفر برمیگرده هنوز اون جنگی که توی خونه بوجود آوردم رو جمع نکردم 😂 هلن : کمک نمی‌خوای!؟ رونا : حالا بعدا بهت زنگ میزنم تونستی بیا . هلن: باش گلم خدافظ رونا :خدافظ عزیزم دو ساعت بعد ۳:۳۵ هلن : گوشیم زنگ خورد و رفتم که جواب بدم دیدم رونا‌ه‍ ، الوووو جانم رونا: خوبی هلی هلن : گفتم منو هلی صدا نزن! رونا : هلی جون جوش نخور میای کمک 😂 هلن : الان راه میوفتم هلن : رفتم به لباس قشنگ پوشیدم که بعد از اونجا با رونا بریم بیرون ! یه ست لباسمو برداشتم و یکم میکاپ کردم 🤏🏻همش انقده بعد سوار ماشین شدم و رفتم سمت خونه رونا اینا وارد خونه که شدم ، جنگ جهانی بود . رونا : سلام هلن : چیکار کردی با خونه ؟؟؟ رونا :جمعش می کنیم !! اما ببین لباست خیلی قشنگیه حیفه خراب میشه چجوری میخوای کمک کنی با این وضع هلن : یکی از لباساتو بده من رونا : چشم اعلاحضرت هلن: رفتم لباسمو عوض کردم و خونه رو تمیز کردیم مو دیگه حال نداشتم برم خونه شب همونجا خوابیدم . فردا صبح ، خونه رونا: هلن : از خواب بیدار شدم دیدیم رونا هنوز خوابه ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ۲:۳۰ مممم😶 به جیغ کوچیکی زدم رونا : وای خیلی خستم حال ندارم بیدار شم که با جیع هلن بیدار شدم منم با دیدن ساعت تعجب کردم چقدر خوابیدیم ها هلن : زود باش پاشو !! رونا: چرا ؟؟ هلن : می‌خوایم بریم بیرون !! رونا : تازه ظهره هلن : تا رختخواب جمع کنیم صبحونه بخوریم حموم بریم و.... پاشو دیگه رونا : باش رختخواب جمع شد ، صبحانه خورده شد ، حموم رفته شد ، لباس اتو شد ، میکاپ انجام شد ، ساعت هم ۳:۳۰ شد . چون الان اوایل پاییزه هوا الان گرم نیست پس تایم خوبیه برای بیرون رفتن نه سرده نه گرمه عالیه 👍🏻 رونا : خب الان دیگه کامل آماده شدم هلننننن من حاضرم هلن : منم حاضرم بریم رونا:بریم
هدایت شده از کتابخانه دیاکو| DIYAKO
755.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی زیرش زده بود نویسنده تاج دوقلو ها😂😭 ☆ 🟤کتابخانه دیاکو | DIAKO https://eitaa.com/bookstorediyako
هورا ۱۱ تایی شدیم🥳🥳