"و من خودم را با خستگی تمام
از میان این فصل عبور میدهم،
فقط به امید نور کم سویی
که در دور دستها میدرخشد...”
هدایت شده از Simple days
هیچکس باقی نیست
باران میبارد ،
باد میوزد ،
میشورد و میبرد همه ی این خاطرات بیخود را
بلند بلند آواز بخوان قدم بزن و جار بزن زندگی را
انگار که همین حالا رفته ای.
او خسته بود،گهگاهی با خود کلنجار میرفت،از زندگی زده شده بود،اما با این وجود امید به ادامه دادن داشت...