2:59
تو معجونِ گل و مخمل و نوری
پریوارهٔ قصه های دوری
تموم قصه ها بی تو می میرن
که تو حوصلهٔ سنگ صبوری
تو رو می طلبم لحظه به لحظه
تویی تاب و تبم لحظه به لحظه
چشات شهر منه که شهر قصهست
برایِ هر شبم لحظه به لحظه
مادري دارم به زیباییِ بہشت
نامش ایران ، روسریِ او آبی خزریست
و دامنِ پاکش ، خلیج تا همیشه فارس
بزرگ شدن یعنی اینکه بتونی اینارو درك کنی :
توی دیو و دلبر ، بل عاشق یه دیو شده بود
توی عروس مرده ، امیلیِ مرده دلبستهٔ ویکتور شده بود
توی المنتال ، امبر از عنصر آتش بود و عاشق وید که آب بود شده بود
توی شرک ، فیونا برای زندگی کردن با شرک حاضر شد از انسان بودنش بگذره
توی زوتوپیا ، جودی با وجود اینکه از نژاد نیک خاطره ی خوبی نداشت اهمیتی به این موضوع نمیداد
توی دخترکفشدوزکی ، گابریل حاضر بود برای دیدن امیلی کل دنیا رو نابود بکنه